سال‌های آخر الیزابت و زندگی کاری انگلستان شادکام

«نطق طلایی» الیزابت، مرگ او در ۱۶۰۳ و داوری تاریخ، و نخستین نگاه به کار در انگلستان تودور: مزرعه، شهر، ذغال و پارچه.

الیزابت اولنطق طلاییانگلستان تودور

~7 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۴ آبان ۱۴۰۵

پیریِ اندوه‌بار

سال‌های آخر عمر الیزابت بسیار غم‌انگیز بود. شاید اعدام اسکس بر جان او سنگینی می‌کرد؛ ساعت‌ها متفکر و مغموم می‌نشست. همچنان تفریحات دربار را ادامه می‌داد و گاه دلیرانه ظاهر به شادی می‌کرد، اما در واقع دل‌مرده و بنیان سلامت‌اش لرزان بود. مردم دیگر دوستش نداشتند و فکر می‌کردند بیش از اندازه زیسته است و باید جای خود را به شاهزاده‌ای جوان‌تر بدهد. آخرین پارلمان او بیش از پیشین‌ها به درازدستی ملکه به آزادی پارلمان، تعقیب پیرایشگران، تقاضای روزافزون پول و اعطای انحصارات تجاری به مقربان اعتراض کرد. برخلاف انتظار، ملکه در باب انحصارات با پارلمان همراه شد و قول داد این نقیصه را برطرف کند. اعضا برای قدردانی نزد او آمدند و زانو زدند و ملکه در همان حال «نطق طلایی» خود را ایراد کرد (۲۰ نوامبر ۱۶۰۱، به نقل کتاب).

گفت هیچ جواهری نزد او از عشق آنان گرانبهاتر نیست و افتخار تاج خود را آن می‌داند که با عشق آنان سلطنت کرده. سپس از آنان خواست برخیزند و گفت پادشاه بودن و تاج بر سر داشتن در نظر تماشاگران شکوه‌مندتر از در نظر کسانی است که آن را بر سر می‌نهند، و اگر وجدان و وظیفه‌ای که خدا به او سپرده نبود، با خوشی این مقام را رها می‌کرد. افزود اگرچه فرمانروایان نیرومندتر و داناتری داشته‌اند، هرگز نداشته‌اند و نخواهند داشت فرمانروایی که بیش از او دوستشان داشته باشد.

مسئلهٔ جانشین

الیزابت تعیین جانشین را تا توانسته به تعویق انداخته بود. تا ماری استوارت به‌عنوان وارث حقیقی زنده بود، نمی‌توانست اجازه دهد تازه مذهب پروتستان را به خطر بیندازد. پس از اعدام ماری، پسرش جیمز ششم، پادشاه اسکاتلند، وارث طبیعی شد و اگرچه مردی بی‌اراده و کجرو بود، پروتستان بودنش ملکه را تسلا می‌داد. او می‌دانست رابرت سسیل و دیگران در انتظار مرگ او پنهانی با جیمز مکاتبه می‌کنند تا جلوس او را آسان و آینده‌شان را تضمین کنند. در سراسر اروپا شایع بود که الیزابت از سرطان خواهد مرد؛ اما او از زیاد زیستن به حال مرگ افتاده بود و جانش دیگر بار غم و شادی و گذشت روزگار را نمی‌کشید.

مرگ ملکه

وقتی سر جان هارینگتن، پسر تعمیدی‌اش، خواست با شعرهای فکاهی او را سر حال آورد، ملکه مانع شد و گفت وقتی آفتاب عمر را بر لب بام احساس کنی، از این همه کمتر لذت می‌بری. در مارس ۱۶۰۳ ملکه خود را به باد زمستانی سپرد، سرما خورد، تب کرد و سه هفته در تب سوخت. بیشتر بیماری را روی صندلی یا تکیه به پشتی گذراند، پزشک نخواست و دستور داد رامشگران بیایند و بنوازند. سرانجام درباریان متقاعدش کردند در بستر آرام بگیرد. اسقف اعظم ویتگیفت که برای طول عمر ملکه دعا کرده بود، روبه‌روی ملامت شد. کنار بستر زانو زد و دعا خواند؛ وقتی خواست برخیزد ملکه فرمان داد ادامه دهد و باز همینطور وقتی زانوهای پیرمرد خسته شدند، اشاره کرد بیشتر دعا خواند. پیرمرد تنها وقتی آسوده شد که ملکه اواخر شب به خواب رفت؛ خوابی که دیگر از آن بیدار نشد. جان منینگم در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشت: امروز صبح حدود ساعت سه، علیاحضرت، آرام مثل بره‌ای یا سیب رسیده‌ای که از درخت بیفتد، جهان را ترک گفت (۲۴ مارس ۱۶۰۳).

مردم انگلستان که مدت‌ها منتظر این مرگ بودند، باز متأثر شدند. بسیاری احساس می‌کردند عصری درخشان به پایان رسیده و دستی نیرومند از همان رهبری برداشته شده، و بعضی مثل شکسپیر می‌ترسیدند فترتی پرهرج‌ومرج آغاز شود. بیکن او را ملکه‌ای بزرگ می‌دانست. گفت اگر پلوتارک زنده می‌بود و می‌خواست زندگی بزرگان را مقایسه کند، در این باب سرگردان می‌ماند، چون در میان زنان نظیری برای او نمی‌یافت. او را به دانشی ستود که در آن جنس نادر و حتی در میان شاهزادگان کم‌یاب است، و گفت این بخش از جزیره هرگز دوره‌ای بهتر از این چهل‌وپنج سال ندیده، نه از حیث آرامش فصل‌ها، بلکه از حیث حکومت خردمندانه‌اش؛ چه استقرار دین حقیقی، صلح و امنیت پایدار، عدالت و رفتار ملایم با اشراف، آن‌هم در برابر اختلافات دینی، گرفتاری همسایه‌ها، جاه‌طلبی اسپانیا و دشمنی رم، و تنهایی خود او.

داوری تاریخ

از نگاه تاریخی باید تصویر الیزابت را اندکی سایه‌روشن کنیم و عیب‌های این ملکهٔ بی‌نظیر را بسنجیم. او زنی مقدس یا دانشمند نبود، زنی پرشور و عاشق زندگی بود. در زمان او «حقیقت دین» کاملاً برقرار نشد و همهٔ رعایایش، همان گونه که شکسپیر گفته، نمی‌توانستند آنچه را زیر تاک‌های خود می‌کاشتند در امنیت بخورند و نغمه‌های صلح بخوانند. حکومت خردمندانه‌اش تا حدی مدیون همکارانش بود. تردید او غالباً نتیجه‌های خوب به بار آورد و گاهی ضعفی در سیاست پدید می‌آورد که تنها آشفتگی دشمنانش نجاتش می‌داد. اما او نه تنها از دشواری‌ها رها می‌شد، بلکه با راه‌های خوب یا بد پیش می‌رفت. اسکاتلند را از سلطهٔ فرانسه بیرون کشید و به انگلستان نزدیک کرد؛ به هانری ناوار امکان داد که در برابر شرکت در آیین عشای ربانی در پاریس، فرمان نانت را صادر کند (هانری ناوار، هانری چهارم بعدی، نخست کاتولیک بود و در ۱۵۹۸ به پروتستان‌های فرانسه آزادی دینی داد). در عصر او علم و ادبیات با ثروتمند شدن مردم رونق گرفت. ملکه اگرچه استبداد پدر را ادامه داد، آن را با انسانیت و لطف خود نرم کرد و چون همسر و فرزندی نداشت، انگلستان را کودک خود می‌دانست، صادقانه دوستش داشت و عمر خود را صرف خدمت به آن کرد. الیزابت بزرگ‌ترین فرمانروای انگلستان شمار می‌رود.

انگلستان شادکام: مردم سر کار

فصل دوم کتاب، «انگلستان شادکام، ۱۵۵۸ تا ۱۶۲۵»، می‌پرسد چه کشوری الیزابت را قدرت و پیروزی بخشید و به شکسپیر زبان و الهام داد. این مردان سربلند و صریح‌اللهجه و پرنشاط چگونه زیستند، کار کردند، لباس پوشیدند، اندیشیدند، عشق ورزیدند، خانه ساختند و آواز خواندند در ۱۵۸۱ انگلستان حدود پنج میلیون نفر جمعیت داشت و بیشترشان کشاورز بودند. بسیاری زمین را شخم می‌زدند و فقط در محصول شریک بودند، بعضی مستأجر بودند و اجاره‌ای معین می‌پرداختند، و عده‌ای که هر سال بیشتر می‌شد، کشاورزان مالک مطلق زمین خود بودند. حصارکشی اراضی عمومی ادامه داشت چون گله‌داری از کشاورزی پرسودتر بود. سرف‌داری تقریباً منسوخ شده بود، اما اخراج مستأجران به‌دلیل حصارکشی طبقه‌ای کارگر و بدبخت پدید آورده بود که نیروی خود را به مالکان مزارع می‌فروخت یا در دکان‌های شهرهای در حال توسعه به کار می‌برد.

به استثنای پایتخت، شهرها هنوز کوچک بودند. نورویچ و بریستول، بزرگ‌ترین شهرها پس از لندن، هریک بیش از بیست هزار نفر نداشتند. اما جنبهٔ مثبتی هم داشت: مردم شهرها روابط دوستانه داشتند و حتی در لندن بیشتر خانه‌ها باغ داشت یا کنار دشت‌های باز بود و ساکنان می‌توانستند گل‌هایی را که شکسپیر در شعرهایش نام می‌برد، بچینند.

سوخت، پارچه و ماهی

خانه‌ها را با هیزم گرم می‌کردند و در صنایع ذغال به کار می‌بردند؛ ولی در قرن شانزدهم قیمت هیزم بسیار بالا رفت و تقاضای روزافزون شهرها برای ذغال‌سنگ، مالکان را واداشت ذخایر زیرزمینی را بجویند. کارگران آلمانی برای پیشرفت معدن‌کاری و فلزکاری استخدام شدند. الیزابت سوزاندن ذغال را در لندن ممنوع کرد، ولی نیاز اقتصادی دستورش را بی‌اثر کرد. هم‌چنان که بافندگان و قصاران به‌دلیل ستم آلوا از هلند به انگلستان می‌گریختند، دکان‌های پارچه‌فروشی افزایش یافت. هوگنوها با مهاجرت خود مهارت صنعتی و تجاری را به آن کشور منتقل کردند. کشیشی انگلیسی به نام ویلیام لی در ۱۵۸۹ دستگاهی نیمه‌خودکار برای کشبافی (جوراب‌بافی) اختراع کرد. ماهیگیری مهم‌ترین صنعت بود، چون دولت از آن حمایت می‌کرد تا مردان به دریانوردی عادت کنند و برای نیروی دریایی ذخیره‌ای فراهم شود؛ از همین‌رو الیزابت، به پیروی از یکی از سنت‌های کلیسای کاتولیک، به رعایایش دستور داد در هفته دو روز و نیز در روزه‌های بزرگ از خوردن گوشت پرهیز کنند.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

مکبت، لیر، تیمون و دانش شکسپیر

تیره‌ترین تراژدی‌های شکسپیر، مکبت، لیر شاه، آنتونی و کلئوپاترا و تیمون، و نگاهی به دانش و اقتباس‌های او.

ادامه

استادی شکسپیر: از رومئو و ژولیت تا هملت و اتلو

سال‌های استادی شکسپیر: رومئو و ژولیت، تاجر ونیزی، هنری‌ها، هر طور که بخواهید، قیصر، هملت و نگاه نخست به اتلو.

ادامه

جوانی شکسپیر، سال‌های لندن و غزل‌ها

کودکی شکسپیر در استراتفورد، ازدواجش، ترقی او در لندن، نخستین نمایشنامه‌ها، ونوس و آدونیس و معمای غزل‌ها.

ادامه

واپسین نمایشنامه‌های مارلو، مرگ او و خانوادهٔ شکسپیر

فاوستوس، یهودی مالت و ادوارد دوم، مرگ مارلو در بیست‌ونه‌سالگی، اشعارش و آغاز داستان شکسپیر با نام و خانواده‌اش.

ادامه

بازیگران، نمایشنامه‌نویسان و کریستوفر مارلوی جوان

بازیگران و تماشاگران عصر الیزابت و جوانی کریستوفر مارلو، جاسوس و شکاک، که تیمورلنگ را نوشت و دکتر فاوستوس را آغاز کرد.

ادامه

برخاستن درام الیزابتی، حملهٔ پیرایشگران و تماشاخانه‌ها

چرا درام انگلیسی شکوفا شد، بحث سه وحدت، حمله‌های پیرایشگران به تئاتر و نخستین تماشاخانه‌های دائمی از «تئاتر» تا گلوب.

ادامه