سپنسر در ایرلند
سپنسر پس از هفت سال خدمت به عنوان منشی حکومت انگلستان در ایرلند، از اموال مصادرهشدهٔ شورشیان ایرلندی قلعهٔ کیلکولمن، میان مالو و لیمریک، را همراه با سه هزار آکر زمین دریافت کرد. در آنجا مانند آقازادهای محترم به کشاورزی پرداخت و شعری درخور مردی نجیب سرود. مرثیهای بلیغ ولی طولانی به نام آسترفل در رثای سیدنی ساخت (۱۵۸۶)، سپس ملکهٔ پریان را بازنگری کرد و به آن افزود. در ۱۵۸۹ با امید فراوان به انگلستان رفت و رالی او را به ملکه معرفی کرد و سه کتاب نخست را به ملکه تقدیم کرد تا شهرت او پایدار بماند. برای جلب پذیرش اثر، در مقدمهاش غزلهایی در مدح کنتس پمبروک، لیدی کرو، سر کریستوفر هتن، رالی، برلی، والسینگهام، اسکس و بسیاری از اشراف دیگر آورد. برلی، دشمن لستر، سپنسر را قافیهپرداز بیسروپایی نامید، ولی بسیاری او را بزرگترین شاعر پس از چاسر میدانستند. ملکه چنان بخشنده شد که سالی ۵۰ لیره مقرری برایش تعیین کرد، اما برلی که خزانهدار بود در پرداخت آن تأخیر کرد. سپنسر که امید بیشتری داشت، نومید به ایرلند بازگشت و در میان وحشیگری، نفرت و اضطراب حماسهٔ خیالیاش را ادامه داد.
ملکهٔ پریان
او میخواست شعر را در دوازده کتاب بنویسد. سه کتاب در ۱۵۹۰ و سه کتاب دیگر در ۱۵۹۶ منتشر شد و دیگر ادامه نداد. با این حال طول آن دو برابر ایلیاد و سه برابر بهشت گمشده است. هر کتاب تمثیل و قصهای رمزی دربارهٔ تقدس، اعتدال، عفت، دوستی، عدالت و ادب است و مقصود همه آن بود که «نجبا و مردان مؤدب به وسیلهٔ مثلهای عبرتانگیز با اصول اخلاقی آشنا شوند». این همه مطابق نظر سیدنی بود که شعر را آموزش اخلاق با مثالهای تخیلی میدانست. سپنسر که عمر خود را وقف حجب و حیا کرده بود، به ندرت شهوانی میشد و در غزلهایش عشق را، به شیوهٔ شهسواران، خدمت صادقانه به بانوان جهان تعریف کرده است.
در نظر ما که آیین شهسواران را فراموش کردهایم و از کارها و تمثیلهای آن خسته میشویم، ملکهٔ پریان در آغاز به طرزی غریب لذتبخش و سرانجام ملالآور است. ما از اشارات تاریخی آن، که مردم آن دوره را شیفته یا خشمگین میکرد، بیخبریم و آنچه میماند مربوط به مناقشات مذهبی است که طنینهای پایانیاش در کودکی ما محو شد. قصههایش بازتاب ویرژیل، آریوستو و تاسوست. از نظر عقاید تصنعی، جملههای مقلوب ناهنجار، کهنهگراییهای مطنطن، واژههای تازه و غریب و مبالغههای رمانتیک (بیآنکه لبخند آریوستو در آن باشد) هیچ شعری در ادبیات جهان به پایهٔ آن نمیرسد. با این وجود کیتس و شلی سپنسر را دوست داشتند و او را «شاعرِ شاعران» نامیدند. چرا؟ شاید چون زیبایی قالب گاهی نکات مزخرف قرون وسطایی را جبران میکرد یا توصیفات عالی مطالب غیرواقعی را زیبا جلوه میداد. بهکار بردن بند نهمصراعی جدید دشوار بود و ما اغلب از روانی آن در شگفت میشویم، ولی سپنسر گاهی معنی مصراعی را فدای قافیه میکند.
سپنسر از ادامهٔ حماسه دست برداشت تا اشعار کوتاهتری بسازد که شهرتش را تأیید کنند. غزلهایش، عشقهای کوچک، شاید تقلیدی از پترارک یا بازتاب یک سال عشقورزی او با الیزابت بویل باشد. در ۱۵۹۴ با او ازدواج کرد و شادی عروسیاش را در زیباترین شعرش، سرود عروسی، بیان داشت. بیآنکه خودخواه باشد ما را نیز در لذت بردن از زیبایی او سهیم میکند. از دختران بازرگانان میپرسد آیا در شهر خود چنین موجود شیرین و دوستداشتنی و آرام و آراسته به زیبایی و پرهیزکاری دیدهاند؛ چشمانش چون یاقوت کبود میدرخشد، پیشانیاش سپید چون عاج است، گونههایش چون سیبهایی است که آفتاب سرخ کرده، لبانش چون آلبالوست و گردنش به برجی از مرمر میماند. چون جشن عروسی پایان مییابد از میهمانان میخواهد بیدرنگ مجلس را ترک کنند: ای دختران، دست از شادی بردارید که روز به آخر رسیده و شب نزدیک میشود؛ عروس را به حجله بیاورید، میان سوسنها و بنفشهها بخوابانیدش و ابریشم و ملحفهٔ معطر رویش بکشید؛ بگذارید شب آرام بگذرد، بی طوفان و غوغا، و دیگر نگذارید دختران و پسران آواز بخوانند و جنگل پاسخشان دهد. آیا هیچ عروسی را پایانی دلنشینتر از این بوده است؟
سپنسر اثر دیگری دارد به نام چهار سرود که در آن عشق زمینی، زیبایی زمینی، عشق آسمانی و زیبایی آسمانی را ستوده است. به پیروی از افلاطون، فیچینو و کاستیلیونه از «تصانیف شهوانی فراوان» خود اظهار پشیمانی کرده، که بر منظومهٔ اندیمیون کیتس اثر گذاشت، و به روح خود دستور میدهد زیبایی جهانی را بشکافد تا زیبایی آسمانی را که به درجات مختلف در همهٔ موجودات زمینی یافت میشود دریابد.
پایان در ایرلند
سپنسر که بر آتشفشان رنج ایرلندیان میزیست، هر روز در خطر بود. اندکی پیش از فوران خشم ایرلندیان، با نثری زیبا (زیرا فقط شاعران نثر زیبا مینویسند) منظرهٔ وضع کنونی ایرلند را نوشت و در آن تذکر داد که انگلیسیها چگونه میتوانند پول و نیروی خود را برای انقیاد آن جزیره به کار برند. در اکتبر ۱۵۹۸ ایرلندیان مانستر، که دارایی خود را از دست داده بودند، شورش کردند، مهاجران انگلیسی را راندند و قلعهٔ کیلکولمن را آتش زدند. سپنسر و همسرش به سختی جان به در بردند و به انگلستان گریختند و سه ماه بعد شاعر، تهی از نیرو و پول، درگذشت (۱۵۹۹). ارل اسکس، که تقدیر مقرر کرده بود زود به دنبال او جهان را ترک کند، هزینهٔ تشییع جنازه را پرداخت. شاعران و نجبا پشت سر هم راه افتادند و در گور او در وستمینستر مرثیه و گل ریختند.
شیفتگی به غزل و بالاد
در این عصر همهٔ انگلیسیها به غزل همانقدر علاقه داشتند که به درام. غزلها از نظر قالب عالی و از نظر موضوع و عبارت همانند بودند و شاعران تقریباً در همهٔ آنها از بیمهری دوشیزگان و خست حامیان شکایت میکردند. به زیبارویان توصیه میشد پیش از پژمرده شدن گل زیبایی، به عاشقان اجازه دهند آن را بچینند. گاهی موضوعی غریب پیش میآمد، مثلاً عاشق به معشوق وعده میدهد که در صورت ازدواج فوری کودکی تحویل دهد. همانطور که پترارک از لائورا الهام میگرفت، هر شاعر در جستوجوی دلبری بود که منبع الهامش باشد، او را مییافت و مجموعهای به نام او منتشر میکرد: دانیل، دلیا؛ لاج، فیلیس؛ کانستبل، دیانا؛ و فولک گرویل، سلیکا. مشهورترین این غزلسرایان دانیل بود، هرچند بن جانسن، که بسیار سختگیر بود، او را «مردی شرافتمند ولی غیرشاعر» مینامید. در ایدیای مایکل درایتن همهگونه قالب شعر دیده میشود و در یکی از غزلهایش موضوعی تازه میآید: با معشوقهٔ خسیس خود طعنهزنان وداع میکند و میگوید چون راه دیگری نیست، بیا یکدیگر را ببوسیم و بگذریم.
روی هم رفته، جز در درام، ادبیات انگلستان در دورهٔ الیزابت هنوز یک نسل از ادبیات فرانسه عقب بود. نثر این زمان قوی، انعطافپذیر، اغلب پیچیده، مطول و ذوقی بود و عظمتی شاهانه و آهنگی باشکوه داشت، ولی رابله یا مونتنی پدید نیاورد. شعر انگلیسی، به استثنای سرود عروسی و ملکهٔ پریان، تقلیدی محقر از قالبهای خارجی بود. سپنسر هرگز در قارهٔ اروپا طرفدار پیدا نکرد، چنانکه رونسار هم در انگلستان؛ شعر از زبان و احساس موسیقیای میسازد که آن سوی مرزهای سخن شنیده نمیشود. بالادها خیلی زودتر از شعر درباری میان مردم پذیرفته شدند؛ آنها را بر دیوار خانهها و میخانهها میآویختند و در کوچهها میفروختند و میخواندند. مرثیهٔ لرد رندال هنوز ما را متأثر میکند. شاید همین اشعار مردمپسند، و نه غزلهای آراستهٔ غزلسرایان، مردم دورهٔ الیزابت را برای درک شعر شکسپیر آماده ساخت.