شهر غرناطه
ابن بطوطه غرناطه را شهری میخواند که در جهان همتا ندارد، با باغهای میوه، درختستانها، مرغزارهای پرگل و تاکستانهایی که گردش را گرفتهاند و بناهای باشکوهی در آن. معنای نام عربیاش معلوم نیست؛ فاتحانش نام مسیحی «گراناداً»، به معنی «پردانه»، را بدان دادند، شاید به سبب انارهای فراوان. غرناطه نهتنها شهر بلکه ایالتی را شامل میشد که خائن، آلمریا، مالاگا و قصبات دیگر جزو آن بودند و در مجموع جمعیتی در حدود چهار میلیون (رقم کتاب) داشت. پایتخت این منطقهٔ وسیع، با جمعیتی برابر یکدهم کل، چون برج دیدهبانی بر درهٔ پهناور مشرف بود و این دره به برکت آبیاری دقیق و کشاورزی علمی سالی دو بار محصول میداد. بارویی با هزار برج شهر را از دشمن ایمن میداشت. اشراف در ساختمانهای وسیع با طرحهای زیبا میزیستند؛ آبنماهای میدانها گرمای آفتاب را خنک میکردند؛ و در تالارهای بزرگ قصر الحمرا امیر یا سلطان با درباریانش میزیست.
حکومت یکهفتم کل محصول کشاورزی را میستاند و احتمالاً همین مقدار در برابر مدیریت اقتصادی و رهبری نظامی به کیسهٔ طبقهٔ حاکم میرفت. فرمانروایان و نجبا بخشی از درآمد خود را به هنرمندان، شاعران، دانشوران، علما، مورخان و فیلسوفان میدادند و هزینهٔ دانشگاهی را که دانشوران مسیحی و یهودی در آن کرسی استادی و گاهی ریاست داشتند تأمین میکردند. بر سر در مدرسه در پنج سطر نوشته بود: «بنیان جهان بر چهار چیز نهاده شده است: دانش دانایان، دادگری بزرگان، نیایش نیکان و دلیری دلاوران.»
زنان نیز آزادانه از زندگی فرهنگی جامعه بهره داشتند. در میان مورهای غرناطه نام زنان دانشور بسیار شنیده میشود، اما دانشاندوزی آنان را از عشقهای پرشور و حتی تعهدهای شهسوارانه باز نمیداشت. یکی از مردم آن زمان زنان را به اندام موزون، زیبایی تن، گیسوی بلند و موّاج، دندانهای سپید، لطافت حرکت، شیرینی گفتار و عطر نفس میستاید. پاکیزگی فردی و بهداشت عمومی از جهان مسیحیت معاصر برتر بود. مردم جامههای فاخر میپوشیدند و رفتاری بزرگوارانه داشتند. مسابقههای قهرمانی و نمایشهای باشکوه روزهای جشن را روشن میکرد. مدار اخلاق بر بردباری و آسانگیری بود، هرچند تندی و تعدی یکسره رخت برنبسته بود؛ اما سخاوت و شرافت مورها مسیحیان را به ستایش وامیداشت. مورخی اسپانیایی میگوید مردم غرناطه چنان به امانتداری شهره بودند که به گفتارشان بیش از اسناد نوشتهٔ خودمان میشد اعتماد کرد. با اینهمه در میان این ترقیات، عشرتطلبی شیرهٔ جان و نیروی ملت را میمکید و اختلافهای درونی زمینه را برای حملهٔ خارجی آماده میکرد.
چرا غرناطه سقوط کرد
اسپانیای مسیحی، که آهسته امارتهای خود را استوار و یگانه میکرد و بر ثروتش میافزود، به این نواحی مسلماننشین محصور در قلمروش با خصومتی آمیخته به رشک مینگریست؛ دینشان به نظر مسیحیان رنگ شرک داشت و بندرهایشان دروازههایی خطرناک بود که به روی سپاه دشمن کافر باز بود. افزون بر این، کشتزارهای پربار اندلس میتوانست خشکی زمینهای بایر شمال را جبران کند. تنها از آنرو که اسپانیای کاتولیک میان دستهها و پادشاهان رقیب پراکنده بود، غرناطه آزاد میزیست. حتی در این هنگام نیز این امارت پذیرفت (۱۴۵۷) سالانه به کاستیل خراج دهد. چون امیری گردنکش، علی ابوالحسن، از فرستادن این خراج، که ضامن صلح بود، سر باز زد (کتاب این را ۱۴۴۶ تاریخ میزند)، هانری چهارم آنقدر در بیبندوباری غرق بود که نتوانست او را به فرمان وادارد.
اما فردیناند و ایزابل، همینکه بر تخت کاستیل نشستند، سفیرانی فرستادند و خراج گذشته را خواستند. علی گستاخانه پاسخ داد: «به شاهتان بگویید امیران غرناطهای که خراج میدادند مردهاند؛ اکنون ضرابخانهٔ ما به جای سکه تیغهٔ شمشیر ضرب میکند.» امیر بیپروا آگاه نبود که فردیناند بیش از همهٔ آهن ضرابخانهٔ مورها اراده و استقامت دارد. به بهانهٔ تاختوتاز مرزی مسیحیان به قصبهٔ مرزی مسیحی زهرا تاخت، آن را گرفت و همهٔ اهالی را به غرناطه برد و به بردگی فروخت (۱۴۸۱). مارکی کادیس پاسخ او را با غارت دژی از مورها داد (۱۴۸۲). از همینجا فتح غرناطه آغاز شد.
پادشاهی دچار انشقاق
عشق جنگ را بغرنج کرد. ابوالحسن چنان شیفتهٔ یکی از کنیزانش شد که همسرش، سلطانه عایشه، مردم را به خلع او و نشاندن پسرش ابوعبدالله محمد یازدهم، که اروپاییان بوآبدیل مینامندش، برانگیخت (۱۴۸۲). ابوالحسن به مالاگا گریخت. سپاهی اسپانیایی برای محاصرهٔ مالاگا میرفت که در گذرگاههای کوهستانی آخارکیه به دست نیروهای وفادار به امیر تقریباً سراسر نابود شد. ابوعبدالله محمد، که به فتوحات نظامی پدرش رشک میبرد، با سپاهی بزرگ از غرناطه بیرون آمد تا بر نیروهای مسیحی در نزدیکی لوسنا بتازد. دلیرانه جنگید اما شکست خورد و اسیر شد و آزادی خود را به قیمت وعدهٔ یاری مسیحیان علیه پدر و پرداخت سالانهٔ ۱۲٬۰۰۰ دوکات به دولت اسپانیا به دست آورد.
در این میان عمویش ابوعبدالله، معروف به الزغل («دلاور»)، خود را امیر غرناطه کرد. میان پدر و پسر و عمو بر سر غرناطه جنگی سهجانبه درگرفت. پدر مرد، پسر الحمرا را گرفت، عمو به گوادیکس عقب نشست و از آنجا هرگاه فرصت یافت بر سپاه اسپانیا تاخت. ابوعبدالله محمد، به تقلید از پدر، تعهد خود را به اسپانیا شکست، از فرستادن خراج سر باز زد و پایتخت را برای مقاومت در برابر هجوم گریزناپذیر مسیحیان آماده کرد.
محاصره
فردیناند و ایزابل ۳۰٬۰۰۰ سپاهی را به ویرانکردن دشتهایی که آذوقهٔ غرناطه را فراهم میکرد گماشتند. آسیاها، انبارهای غله، کشتزارها، تاکستانها، زیتونستانها و باغهای مرکبات پایمال و ویران شد. اسپانیاییها مالاگا را محاصره کردند تا خوراک از آنجا به غرناطه یا از غرناطه به آنجا نرود، و محاصره چندان ادامه یافت که اهالی اسبها و سگها و گربههای شهر را کشتند و خوردند و سپس دهها و صدها تن از گرسنگی یا بیماری مردند. فردیناند تسلیم بیقیدوشرط را بر آنان تحمیل کرد، دوازده هزار از بازماندگان را اسیر گرفت (رقم کتاب)، اما بزرگان را با ستاندن همهٔ ثروتشان به عنوان خونبها آزاد گذاشت. الزغل تسلیم شد. اکنون سراسر امارت غرناطه، جز پایتختش، در دست مسیحیان بود.
شهریاران کاتولیک گرداگرد ارگ محصور برای سپاهیان خود شهری واقعی به نام سانتافه ساختند و به انتظار نشستند تا گرسنگی شهری را که مایهٔ مباهات اندلس بود به چنگشان اندازد. سواران مور از غرناطه بیرون میتاختند و شهسواران اسپانیایی را به نبرد تنبهتن میخواندند. شهسواران با شهامتی همانند پاسخ میدادند؛ اما فردیناند چون دید جنگجویانش یکییکی به خاک میافتند به این بازی خطرناک پایان داد. ابوعبدالله محمد با دستهای از سپاهیانش بر محاصرهکنندگان تاخت اما شکست خورد و عقب نشست. از سلاطین ترکیه و مصر یاری خواست و پاسخی نیامد. اسلام نیز چون مسیحیت دچار تفرقه بود.
تسلیم
در ۲۵ نوامبر ۱۴۹۱ ابوعبدالله محمد پیمانی امضا کرد که افتخاری غیرمنتظره نصیب فاتحان میساخت. بدانسان مردم غرناطه میتوانستند اموال، زبان، لباس، مذهب و آداب خود را نگه دارند؛ دعاویشان در دادگاههای بومی و به دست قاضیان و قوانین خودشان رسیدگی میشد؛ تا سه سال از مالیات معاف بودند و پس از آن همانقدر میپرداختند که به فرمانروایان مسلمان میپرداختند. اسپانیاییها شهر را اشغال میکردند، اما همهٔ مورها میتوانستند، اگر بخواهند، از آنجا بروند و برای کسانی که قصد کوچ به آفریقای مسلمان داشتند وسیله فراهم میشد.
با اینهمه مردم غرناطه به تسلیم ابوعبدالله محمد اعتراض کردند و شوریدند و این شورش چنان او را هراساند که کلیدهای شهر را به فردیناند تسلیم کرد (۲ ژانویه ۱۴۹۲) و با خویشاوندان و پنجاه سوار از میان صفوف سپاه مسیحی گذشت و راهی امارت کوهستانیای شد که چون فرمانروایی تابع کاستیل باید بر آن حکم میراند. چون از گردنه میگذشت بازگشت تا برای آخرین بار به غرناطه، آن شهر شگفتانگیز از دسترفته، بنگرد.
آن نقطهٔ بلند هنوز «واپسین آه امیر مور» نام دارد. مادرش او را به سبب اشکی که اکنون از چشمش جاری بود سرزنش کرد: «چون زنی بر آنچه به مردانگی نتوانستی نگاه داری اشک میریزی.» در این میان سپاهیان اسپانیایی به شهر سرازیر شدند. کاردینال مندوسا صلیب سیمین بزرگی بر فراز الحمرا برافراشت و فردیناند و ایزابل در میدان بزرگ شهر زانو زدند تا خدایی را که پس از ۷۸۱ سال اسلام را از اسپانیا برانداخته بود سپاس گویند.
اسپانیا پیش از فردیناند و ایزابل
فاصلهٔ یکقرنه میان مرگ هانری، کنت تراستامارا (۱۳۷۹)، و جلوس فردیناند بر تخت آراگون برای اسپانیا دوران آمادگی از رهگذر رنج بود. روی کار آمدن چند فرمانروای ناتوان سبب شد نجبا با منازعاتشان شیرازهٔ نظم کشور را بگسلند؛ حکومت غافل و فاسد بود؛ انتقامگیری خصوصی رواج داشت؛ جنگهای داخلی چنان مکرر رخ میداد که جادهها برای بازرگانی ناامن شد و کشتزارها چنان زیر پای سپاهیان لگدکوب که زارعان آنها را ناکشته میگذاشتند. پس از حکومت دراز خوان دوم، شاه کاستیل (۱۴۰۶–۱۴۵۴)، که به موسیقی و شعر بیش از امور مملکت دل بسته بود، سلطنت مصیبتبار هانری چهارم آغاز شد که به سبب ناکارآمدی در اداره، فساد، آشفتهساختن پول رایج و هدردادن درآمد کشور بر پروردگانش لقب «هانری بیکفایت» (به تعبیر کتاب) یافت.
او بنا بر وصیت تاج و تخت را به خوانا، که او را دختر خود میخواند، واگذارد. نجبای ملامتگر اصل و نسب و شایستگی او را مورد ایراد قرار دادند و او را واداشتند خواهرش ایزابل را جانشین گزیند. اما او هنگام مرگ (۱۴۷۴) مشروعیت نسبت و حق حکومت خوانا را بار دیگر تأیید کرد. ایزابل و فردیناند از همین آشفتگی، که هر کوششی را عقیم میگذاشت، نظم و حکومتی پدید آوردند که یک قرن اسپانیا را نیرومندترین دولت اروپا ساخت.
ازدواج
سیاستمداران با ترغیب ایزابل هجدهساله به ازدواج با پسرعموی هفدهسالهاش فردیناند (۱۴۶۹) مقدمات این پیروزی را فراهم کردند. هر دو از تبار هانری، کنت تراستامارا، بودند. فردیناند هنگام ازدواج شاه سیسیل بود و با مرگ پدر آراگون را نیز مییافت؛ از این رو ازدواج او و ایزابل سه ایالت را به صورت پادشاهی نیرومندی به هم پیوست. پاپ پاولوس دوم از صدور فرمانی که ازدواج پسرعمو و دخترعمو را از نظر دستگاه پاپی مشروع اعلام کند خودداری کرد؛ فردیناند، پدرش و اسقف اعظم بارسلون، به روایت کتاب، سند مورد نیاز را جعل کردند. پس از اتمام مراحل ازدواج سند اصیلی از پاپ سیکستوس چهارم گرفتند.
مشکل دوم فقر عروس بود، که برادرش این ازدواج را نمیپسندید، و نداری داماد، که پدرش سرگرم جنگ بود و نمیتوانست عروسی شاهانه تدارک ببیند. وکیل دعاوی یهودیای با وام ۲۰٬۰۰۰ سوئلدو راه را هموار کرد و ایزابل چون ملکهٔ کاستیل شد (۱۴۷۴) این دین را ادا کرد.
آلفونسوی پنجم، شاه پرتغال، که با خوانا ازدواج کرده بود، مدعی تاج و تخت کاستیل شد. جنگی که در تورو درگرفت این دعوی را فیصله داد: فردیناند سپاه کاستیل را به پیروزی رساند (۱۴۷۶). سه سال بعد آراگون به فردیناند به ارث رسید. اکنون سراسر اسپانیا، جز غرناطه و ناوار، زیر یک حکومت بود. ایزابل ملکهٔ کاستیل ماند؛ فردیناند بر آراگون، ساردنی و سیسیل فرمان میراند و در حکومت کاستیل نیز با همسرش شریک بود. اداره امور داخلی کاستیل با ایزابل بود اما فرمانهای شاهی از هر دو صادر میشد و بر سکههای تازه سر هر دو ضرب شده بود. صفات مکمل یکدیگرشان آنان را مؤثرترین زوج تاریخ ساخت.
ایزابل
درباریان میگویند ایزابل در زیبایی بینظیر بود، که یعنی نسبتاً زیبا بود: قامتی میانه، چشمانی آبی و گیسوانی شاهبلوطی متمایل به سرخ. بیش از فردیناند درس خوانده بود، اما کمهوشتر و دلرحمتر از او بود. میتوانست حامی شاعران باشد و با فیلسوفان محتاطانه گفتگو کند، اما همنشینی کشیشان را بر هر دو ترجیح میداد. برای اعتراف و راهنمایی سختگیرترین و ترشروترین کشیشان اخلاق را برمیگزید. هرچند با شوهری بیوفا ازدواج کرده بود، گمان میرود تا پایان عمر به پیمان خود وفادار ماند. در روزگاری که چون روزگار ما اخلاق در آن سست بود، نمونهٔ حیا و پاکدامنی بود. در میان کارگزاران فاسد و سیاستمداران گمراه، او تنها کسی بود که بیپروا، رک و فسادناپذیر ماند.
مادرش او را سخت اصیلآیین و پارسا پرورده بود؛ ایزابل این صفات را تا سر حد زهد و تقوا پرورد و در سرکوب بدعتگذاری به همان اندازه سختگیر و بیرحم بود که در دیگر امور مهربان و دلجو. نسبت به فرزندانش سراپا مهر و برای دوستانش ستون وفا و حقشناسی بود. به کلیساها، صومعهها و بیمارستانها بیدریغ کمک میکرد. ایمان و تعصبش مانع نمیشد برخی پاپهای عصر رنسانس را نکوهش کند. شجاعت اخلاقی و جسمانیاش از همهٔ اطرافیان بیش بود؛ با نجبای قدرتمند و گردنکش درافتاد و آنان را به تسلیم و انضباط واداشت؛ سنگینترین فقدانها و مصیبتها را با آرامش تاب میآورد و با شجاعتی که به دیگران سرایت میکرد با سختیها و خطرهای جنگ روبهرو میشد.
حفظ شکوه ملکهای را در میان مردم کاری خردمندانه میدانست و جامههای شاهانهٔ بسیار گران میپوشید و جواهر بیبدیل میآویخت؛ اما در خلوت ساده، حتی با امساک، لباس میپوشید و اوقات فراغتش را به گلدوزی برای کلیساهای محبوبش میگذراند. رنج کارهای بزرگ حکومت را آگاهانه بر خود هموار میکرد؛ در اصلاحات اساسی پیشقدم میشد و عدالت را با سختگیریهایی اجرا میکرد که شاید لازم نبود؛ میخواست کشورش را از بینظمی ناشی از قانونشکنی برهاند و مطیع قانون کند و بدینگونه آرامش بخشد. معاصران خارجیاش، چون پائولو جوویو، گویچاردینی و سنیور دو بایار، او را در ردیف تواناترین فرمانروایان عصر میشمردند و به زنان قهرمان و شکوهمند عهد باستان مانند میکردند. رعایایش، در همان حال که با شاه بهزحمت به یک جوال میرفتند، او را میپرستیدند.
فردیناند
مردم کاستیل فردیناند را از آنرو که بیگانهای آراگونی بود نمیتوانستند ببخشند. حتی هنگامی که به پیروزیهای ناشی از زمامداری و سیاست و جنگاوری او میبالیدند، لغزشهای بسیار در او میدیدند. اخلاق سرد و محتاط او را با گرمی ملکه، ناراستیهای حسابشدهاش را با رفتار صریح ملکه، امساکش را با گشادهدستی ملکه، تنگچشمیاش نسبت به یارانش را با پاداشهای بخشندهٔ ملکه به خدمتگزارانش، و بیوفاییهای زناشوییاش را با پاکدامنی ملکه میسنجیدند و او را در این سنجش کممایه مییافتند. به نظر نمیرسد به سبب برقراری تفتیش عقاید یا بهرهای که از احساسات دینی آنان در جنگ میبرد از او بیزار بوده باشند. آنان از جهاد علیه بیدینی، فتح غرناطه و اخراج یهودیان و مورهای نامسیحی استقبال کردند. مردم همان کارهای فردیناند را دوست میداشتند که آیندگان نپسندیدند و در هیچ جا اعتراضی متناسب با شدت قوانینی چون بریدن زبان برای کفرگویی یا سوزاندن به جرم لواط نمیبینیم.
متوجه بودند که او، هر جا پای امتیاز شخصی یا سیاست ملی در میان نباشد، میتواند دادگر و حتی ملایم باشد؛ در نظر داشتند که هرچند بیشتر مایل است مغزها را در مذاکره و معاهده به کار اندازد تا سربازان را در جنگ، میتواند سپاهش را با چابکی و بیباکی رهبری کند؛ و میدانستند امساک او برای خرج تجمل و راحت شخصی نیست بلکه برای هزینهٔ اقدامات خطیر و پرخرجی است که مایهٔ عظمت اسپانیاست. به خصلتهایش با رضایت مینگریستند: عادت پارسایانهاش، پایداریاش در بدبختی، میانهرویاش در توانگری، بصیرتش در گزینش یاران، وقف خستگیناپذیرش در کار حکومت و پیگیری مقاصد دیررس با وسایلی محتاطانه و پافشاری آمیخته به انعطاف. دورویی و خلف وعدهٔ مکررش را چون امور سیاستمدارانه نادیده میگرفتند؛ مگر نه آنکه فرمانروایان دیگر با همین شیوهها میکوشیدند او را بفریبند و اسپانیا را غارت کنند؟ گزارش شده که با قیافهای سهمگین میگفت: «پادشاه فرانسه شکایت میکند دو بار او را فریفتهام؛ احمق دروغ میگوید، من ده بار و بیشتر او را گول زدهام.»
ماکیاولی زندگی فردیناند را با دقت بررسی کرد، زیرکی او را نشان داد، «کارهایش را که همه بزرگ و برخی فوقالعاده بودند» ستود و او را «بزرگترین پادشاه جهان مسیحیت» خواند. گویچاردینی مینویسد میان گفتار و کردار این شهریار چه فاصلهٔ بزرگی بود و مقاصد خود را با چه ژرفا و نهانی آشکار میکرد. بعضی فردیناند را مردی نیکبخت میدانستند، اما بختیاری او نتیجهٔ تدارک دقیق برای رویارویی با حوادث و بهرهگیری آنی از فرصتها بود. چون فضایل و رذایلش را در ترازو مینهیم، آنچه مسلم مینماید آن است که او از هر وسیله، زشت یا زیبا، برای ارتقای اسپانیا از تفرقه و ناتوانی به قدرت و یگانگی بهره جست؛ قدرت و وحدتی که یک نسل بعد اسپانیا را دیکتاتور اروپا کرد.
تمرکز قدرت شاهی
فردیناند در همهٔ زمینهها با ایزابل همکاری میکرد: برقراری امنیت مالی و جانی در کاستیل؛ احیای «برادری مقدس» به عنوان میلیشیای محلی برای حفظ نظم؛ جلوگیری از راهزنی در جادهها؛ پایاندادن به روابط نامشروع در دربار؛ سازماندهی دوباره دستگاه قضایی و اصلاح قانون؛ بازستاندن املاک دولتی که پادشاهان پیشین به نورچشمیها بخشیده بودند؛ و سرانجام وادار کردن نجبا به اطاعت کامل از مقام سلطنت. اینجا نیز، چون فرانسه و انگلستان، آزادیها و آشفتگیهای دوران فئودالیسم جا را به امنیت مرکزی و سلطنت مطلقه داد. بخشهای شهرداریها امتیازات خود را تسلیم کردند؛ مجامع و محاکم ایالتی بهندرت تشکیل میشد و اگر میشد تنها برای رأیدادن به لوایح مالی دولت بود. زیر لوای حکومت این پادشاه سختگیر، دموکراسی سستبنیاد موجود دستوپایی زد و جان سپرد.
حتی کلیسای اسپانیا در برابر این «شهریاران کاتولیک» از برخی اموال و تمام حقوق دادرسی مدنی محروم شد؛ ایزابل با شدت کمر به اصلاح اخلاق کشیشان بست؛ پاپ سیکستوس چهارم ناچار شد حق انتصاب روحانیان عالیمقام را در اسپانیا به حکومت واگذارد و روحانیان قدرتمندی چون پدرو گونسالس دو مندوسا و خیمنس دو سیسنروس همزمان هم اسقف اعظم تولدو و هم صدراعظم کشور بودند.
کاردینال خیمنس
کاردینال خیمنس، چون شاه، شخصیتی مقتدر و قاطع داشت. در خانوادهای شریف اما تهیدست زاده شد و در کودکی به کلیسا سپرده شد. در بیستسالگی از دانشگاه سالامانکا در هر دو رشتهٔ حقوق مدنی و کلیسایی دکترا گرفت (به روایت کتاب). مدتی نایب اسقف و سرپرست مندوسا در اسقفنشین سیگوئنسا بود. با آنکه موفق بود، مردی دلافسرده و بیاعتنا به مال و مقام دنیوی بود و به ریاضتکشترین گروه رهبانی اسپانیا، «مواظبین» فرقهٔ فرانسیسیان، پیوست؛ تنها زهد و ریاضت او را دلخوش میکرد: بر زمین سرد و سفت میخوابید، پیاپی روزه میگرفت، خود را تازیانه میزد و پیراهنی مویین زیر لباس میپوشید. در ۱۴۹۲ ایزابل پارسا این راهب لاغراندام ریاضتکش را به عنوان کشیش اعترافنیوش و راهنمای خود برگزید. خیمنس پذیرفت به این شرط که اجازه یابد در دیر بماند و به شیوهٔ فرانسیسی به زندگی راهبانهٔ خود ادامه دهد.
فرانسیسیان او را رهبر محلی خود برگزیدند و به فرمانش به اصلاحات دشوار تن دادند. چون ایزابل او را نامزد اسقف اعظمی تولدو کرد (۱۴۹۵) نپذیرفت؛ اما پس از شش ماه مقاومت به فرمان پاپ، که او را به خدمت میخواند، قبول کرد. او در این هنگام نزدیک شصت سال داشت و گمان میرود از صمیم دل آرزو داشت چون راهبی زندگی کند. با آنکه رهبر روحانیان اسپانیا و رئیس شورای سلطنتی بود، به زهد و ریاضت ادامه میداد: زیر جامههای باشکوه لازمهٔ شغلش قبای ساده و خشن فرانسیسی و زیر آن همان پیراهن مویین پیشین را میپوشید. به رغم مخالفت روحانیان عالیرتبه، اما با پشتیبانی ملکه، اصلاحاتی را که از خود آغاز کرده بود در همهٔ جماعات رهبانی اجرا کرد. گویی به قدیس فرانسیس، جدا از فروتنیاش، ناگهان قدرت و استعداد قدیس برنار و قدیس دومینیک داده شده بود.
یهودیان درباری و نوکیشان
این مرد مقدس موقر و اندوهناک خوش نداشت دو یهودی نامسیحی در دربار مورد عنایت باشند. یکی از مشاوران بسیار مورد اعتماد ایزابل آبراهام سنیور بود. او و اسحاق ابراونل درآمدهای کشور را برای فردیناند گرد آوردند و هزینهٔ نبرد غرناطه را فراهم ساختند. شاه و ملکه در این هنگام توجه خود را ویژه به نوکیشان معطوف کرده بودند و امید داشتند گذشت زمان آنان را به مسیحیانی پاکدل بدل کند؛ بهویژه ایزابل دستور داده بود برای تعلیم آنان کتابی دربردارندهٔ مسائل دینی به صورت پرسش و پاسخ تهیه شود. با اینهمه بسیاری از آنان پنهانی به دین کهن خود وفادار ماندند و این وفاداری را به فرزندانشان منتقل کردند.
نفرت کاتولیکها از یهودیان تعمیدنیافته مدتی فروکش کرد، در حالی که بیزاریشان از «نومسیحیان» بالا گرفت. آشوب و شورش علیه آنان در تولدو (۱۴۶۷)، والیادولید (۱۴۷۰)، قرطبه (۱۴۷۲) و سگوویا (۱۴۷۴) درگرفت. مشکل دینی رنگ نژادی نیز یافت و شاه و ملکهٔ جوان در اندیشهٔ راهی بودند برای کاستن از آشوب و بینظمی، یگانهسازی اقوام و زبانها و عقاید و برقراری امنیت و آرامش اجتماعی. و راهی به خاطرشان نرسید جز آنکه تفتیش عقاید را در اسپانیا برقرار کنند.