تقوا و فساد ایتالیایی
«هر کودک دبستانی»، به گفتهٔ کتاب، هشدار راجر اسکم را دربارهٔ انگلیسیهای «ایتالیامآب» میداند که در معلم مدرسه آمده (متن سال ۱۵۶۳ میدهد؛ این تاریخ با چاپ کتاب هماهنگ نیست). او رفتن به ایتالیا را بسیار خطرناک میدانست: روزگاری تقوا و عفت آن سرزمین را بانوی جهان کرده بود، اما اکنون فساد آن را بردهٔ کسانی کرده که پیشتر از خدمت به آن خرسند بودند. او بسیاری معصوم و دانشمند را میشناخت که از انگلستان به ایتالیا رفتند ولی در بازگشت حاضر نشدند مثل پیش از مسافرت منظم زندگی کنند یا سخن عالمانه بگویند. او ضربالمثل ایتالیایی را آورد که «انگلیسی ایتالیامآب، شیطان مجسم است» و گفت در نه روز اقامت در یک شهر ایتالیا از گناه بیشتر شنیده است تا در نه سال در لندن نجیب.
اسکم تنها نبود. استیفن گوسن در مدرسهٔ سوءاستفاده (۱۵۷۹) نوشت هرزگی را از ایتالیا دزدیدهایم و تماشاخانههای رم و عیبهای ایتالیا در میان ما فراوان است. سسیل به پسرش رابرت پند داد هرگز به فرزندش اجازه ندهد از آلپ بگذرد، چون آنجا جز غرور، کفر و الحاد نخواهند آموخت. فیلیپ استابز، مردی پیرایشگر، در کالبدشکافی عیبها (۱۵۸۳) نوشت مردان انگلیسی شریر و خوشگذرانیاند که به گناهانشان میبالند. اسقف جیوئل در موعظهای پیش از ملکه از این اسف خورد که مردم لندن انجیل را مسخره میکنند و هر روز بیشتر فاجر و شهوانی میشوند؛ و گفت اگر زندگی ما گواهی بر مذهبمان باشد، فریاد خواهد زد که خدایی نیست.
بسیاری از این نوحهها ناشی از اغراق معلمان اخلاق بود که از رفتار مردمی که دیگر از جهنم نمیترسیدند انتقاد میکردند. شاید بیشتر مردم نه بدتر بودند و نه بهتر از پیش. اما همانقدر که اقلیت پیرایشگر در اخلاق، خرجکردن و سخن گفتن سختگیرانهتر میشد، اقلیت بیدین هم با بسیاری از ایتالیاییها همداستان میشد که بهتر است از زندگی لذت ببریم تا اینکه دربارهٔ مرگ جنجال راه بیندازیم. شاید شرابهای ایتالیایی که در انگلستان مورد توجه بودند هم در سستکردن ارکان اخلاقی بیتأثیر نبوده باشند. ایتالیا، فرانسه و ادبیات کلاسیک ممکن است باعث شده باشند مردم با آزادی بیشتر از زیبایی بهره ببرند، هرچند بیش از پیش از ناپایداری آن اسف میخوردند.
عشق و ازدواج
حتی زیبایی جوانان هم روح و قلم را به هیجان میآورد؛ مارلو مفیستوفلس را وامیداشت فاوست را زیباتر از آسمانها بداند و شکسپیر در غزلهایش گاه از مهر به مردان و گاه به زنان سخن گفته است. عشق به زنان مخصوص شاعران نبود؛ نوعی مستی بود که در خون، ادبیات و دربار ریشه دوانده و دزدان دریایی را غزلسرا کرده بود. زنان در دربار علاوه بر بذلهگویی آرایش میکردند و نه تنها عقل مردان بلکه دلهایشان را هم میربودند. حجب و حیا خود نوعی رمز دلبری بود و قدرت زیبایی را دوچندان میکرد. دعاهایی که مردم پیشتر در ستایش مریم میخواندند بر اثر بدگویی دربارهٔ باکرگی منسوخ شد و عاشقان خیالپرداز با هیجانی ناشی از محرومیت غزل سرودند. زنان از دیدن مبارزهٔ مردان به خاطر خود خوشحال بودند و حاضر میشدند با فاتح ازدواج کنند یا خود را در اختیار او بگذارند. از نشانههای انحطاط قدرت دینی این بود که برای اعتبار ازدواج هیچ مراسم کلیسایی یا موافقت آن لازم نبود، هرچند این به ضرر اخلاق عمومی تلقی میشد. بیشتر ازدواجها با ترتیب والدین و پس از بررسی متقابل دارایی خانوادهها انجام میشد؛ عروس سرگشته مثل زنی که تازه از خواب غفلت بیدار شده باشد کدبانو میشد و عمر خود را وقف کودکان و کارهای جاری میکرد و نسل ادامه مییافت.
فساد در ادارات
انحطاط اخلاقی در امور ملی بیشتر به چشم میخورد. به دست آوردن پول از راه نادرست، چه زیاد و چه کم، در ادارات دولتی معمول بود. الیزابت با چشم اغماض به این کار نگاه میکرد، چون او را از بالا بردن حقوق کارمندان معاف میکرد. «خزانهدار جنگ» گذشته از حقوقش سالی ۱۶٬۰۰۰ لیره مداخل داشت (به نقل کتاب). با نوعی رویه کلاهبرداری که با گذشت زمان قبح آن از میان رفته بود، ناخداها نام سربازان مرده را در فهرست حقوق نگه میداشتند، مقرریهایشان را به جیب میزدند و لباسهایی را که برای آنان در نظر گرفته شده بود میفروختند. سرباز مرده ارزشش از سرباز زنده بیشتر بود. مردان عالیمقام مبالغ گزافی از فیلیپ دوم میگرفتند تا سیاست انگلستان را طبق مقاصد او اداره کنند. دریاسالاران در دریا به راهزنی دریایی و تجارت برده میپرداختند. روحانیان مناصب را میفروختند. داروفروشان را به ساختن سم ترغیب میکردند و بعضی پزشکان آن را تجویز میکردند. بازرگانان در کالاها چنان تقلب میکردند که رسوایی بینالمللی بار میآورد؛ در ۱۵۸۵ نوشته شد انگلستان بیش از همهٔ کشورهای اروپا پارچهٔ نخی و پشمی تقلبی میساخت. اخلاق در ارتش ابتدایی بود؛ تسلیم بدون قید و شرط در بسیاری موارد به کشتار سربازان و غیرنظامیان میانجامید. جادوگران را اعدام میکردند و یسوعیان را با خشونت میکشتند. در عهد ملکه الیزابت بوی انسانیت کمتر به مشام میرسید.
عدالت و قانون
طبیعت بشر، علیرغم وجود دین و دولت در طی قرنها، هنوز از تمدن متنفر بود و اعتراض خود را با گناه و جنایت به گوش میرساند. در قلب لندن چهار مدرسهٔ حقوق به نامهای میدل تمپل، اینر تمپل، لینکلنزاین و گریزاین وجود داشت که مجموعاً «کانون چهار انجمن قانونی» نامیده میشد. دانشجویان حقوق مانند دانشجویان آکسفرد و کمبریج در همان مدارس سکونت داشتند. فقط «اشرافزادگان» حق ورود داشتند؛ همهٔ فارغالتحصیلان سوگند میخوردند به ملکه خدمت کنند، و رهبران آنان و عدهای که زودتر مورد توجه قرار میگرفتند در دادگاههای ملکه قاضی میشدند. قضات و وکلا در حین کار لباسهای جالبی میپوشیدند؛ نیمی از شکوه قانون مربوط به لباس بود.
دادگاهها به اتفاق آرا فاسد بودند. عضوی از پارلمان یکی از امنای صلح را چنین نامید: «حیوانی که برای نیم دوزین جوجه از یک دوزین قانون چشم میپوشد». فرانسیس بیکن انگیزههای والاتری لازم میدانست. لیر غمگین شکسپیر میگوید گناه را با طلا اندود کن تا نیزهٔ نیرومند عدالت بیآسیب بشکند. چون قضات به میل ملکه برکنار میشدند، نظر ملکه را در رأی خود منظور میداشتند. مورد توجهان ملکه رشوه میگرفتند تا او را به دخالت در تصمیمات دادگاهها وادارند. محاکمه با هیئت منصفه بهجز در مورد خائنان لغو نشد، اما قضات و مأموران دربار غالباً هیئت منصفه را تهدید میکردند. بهطور کلی هر اقدامی که جان ملکه یا مقام سلطنت را به خطر میانداخت خیانت شمرده میشد. در چنین مواردی خائن را به «تالار ستاره» (سالنی در کاخ وستمینستر که شورای شاه در آن مینشست و بهخاطر ستارههای نقششده روی سقفش این نام را داشت؛ در زمان تودور دادگاه جنایی بود و در ۱۶۴۱ منحل شد) میآوردند، همان شورای سلطنتی در جامهٔ قضات. متهم از هیئت منصفه محروم میشد، علت بازداشت را به او نمیگفتند، سخت استنطاق میکردند یا حتی فشار میآوردند و معمولاً زندانی میکردند یا به دست جلاد میسپردند.
قانون جزا بیشتر به عوامل ترساننده متکی بود تا نظارت و بازرسی؛ با وجود ضعف اجرا، مجازاتها سخت بود. برای دویست جرم، از جمله باجسبیلگیری، قطع نهال و دزدی بیش از یک شیلینگ، مجازات اعدام برقرار بود؛ و به گفتهٔ کتاب، به طور متوسط هر سال هشتصد نفر به جرم جنایت در «انگلستان شادکام» اعدام میشدند. بزهکاران را در تختهبند (پیلوری) میگذاشتند یا روی چهارپایه مینشاندند یا به عقب گاری میبستند و تنبیهات بدنی سخت و ناقصکننده هم معمول بود.
وقتی جان استابز، از حقوقدانان پیرایشگر، جزوهای نوشت و پیشنهاد ازدواج ملکه با آلانسون را تسلیم شدن به کاتولیسیسم دانست، دادگاه او را به مجازاتی وحشیانه محکوم کرد. استابز بازوی خونین خود را بالا گرفت و با دست چپ کلاه از سر برداشت و فریاد زد: «زنده باد ملکه!» وقتی فیلیپ سیدنی نامهای به ملکه فرستاد و به این وحشیگری اعتراض کرد، سسیل خجل شد و کاری آسان در دولت برای استابز تعیین کرد. شکنجه قانونی نبود، ولی تالار ستاره از آن استفاده میکرد. به این ترتیب میبینیم که علیرغم ادبیات غنی و عمیق آن زمان، سطح تمدن به پایهٔ تمدن ایتالیا در عهد پترارک یا آوینیون نرسیده و به مراتب از تمدن روم در عصر آوگوستوس پایینتر بود.