سیدنی، حامی و منتقد
سیدنی به کمدن، هاکلویت، نش، هاروی، دان، جانسن و مخصوصاً سپنسر کمک کرد. سپنسر او را «امید همهٔ دانشمندان» و «حامی طبع شعر جوان» خود میدانست. پس عجیب بود که استیفن گوسن کتاب مدرسهای بدی را (۱۵۷۹) به او اهدا کند: مدرسهٔ سوءاستفاده، که عنوان کاملش طعنهای خوشایند به شاعران، نینوازان، نمایشنویسان، بذلهگویان و نظیر این «کرمهای مملکت» بود. سیدنی چالش را پذیرفت و نخستین اثر مهم انتقادی عصر الیزابت را نوشت: دفاع از شعر.
سیدنی، با بهرهگیری از ارسطو و منتقدان ایتالیایی، میگفت شعر هنر تقلید است، «تصویری گویا» که هدفش آموختن و شاد کردن است. او اخلاق را بسیار برتر از هنر میدانست و هنر را یاددادن اخلاق با نمونههای تصویری میشمرد. استدلال او این بود: فیلسوف دستور اخلاقی میدهد و مورخ نمونه میآورد، ولی هیچکدام هر دو را نمیتواند. سخن فیلسوف با دلیلهای پیچیده آنقدر غامض و انتزاعی است که کسی که راهنمایی جز او ندارد، پیش از آنکه کار شرافتمندانهای کند پیر میشود؛ مورخ نیز نه به آنچه باید باشد بلکه به آنچه هست پایبند است و نمونههایش ثمرهٔ کمتری دارند. ولی شاعر بینظیر هر دو را انجام میدهد: آنچه فیلسوف میگوید باید انجام شود، شاعر تصویر کاملش را در وجود کسی نشان میدهد که آن را انجام داده، و نظریهای کلی را با مثلی خاص نمایان میسازد. این تصویر به چشم جان مینشیند که تشریح طولانی نمینشاند. پس در نظر سیدنی شاعری همهٔ ادبیات تخیلی را در بر میگیرد، یعنی درام، نظم و نثر ابتکاری؛ و «وزن و قافیه نیست که شعر میسازد؛ انسان ممکن است بدون شعر گفتن شاعر باشد و بدون آنکه شاعر باشد شعر بگوید».
آرکادیا و غزلها
سیدنی در همان سالی که دفاع از شعر را نوشت (۱۵۸۰) نوشتن آرکادیا را برای خواهرش، ماری، کنتس پمبروک، آغاز کرد. این زن در ۱۵۶۱ زاییده شد، هفت سال جوانتر از فیلیپ، و از زنان مشهور کشور بود؛ لاتین، یونانی و عبری آموخته بود و زیباییش از همه برتر بود. در سلک ملازمان ملکه درآمد و عمویش لستر بخشی از جهیزش را فراهم کرد که ازدواج او با هنری، ارل پمبروک، را آسان کرد. سیدنی برای او با میل نوشت.
سیدنی به تقلید از آرکادیای سانازارو، با راحتی و به تفصیل دنیایی خیالی ساخت با شاهزادگان دلیر، شاهزادهخانمهای زیبا، نبردهای شهسواران، جامههای مبدل گیجکننده و مناظر دلفریب. نوشت: «زیبایی اورانیا بزرگترین چیزی است که جهان نشان میدهد، اما کوچکترین چیزی که میتوان تمجید کرد». پالاس «قریحهای نافذ و بیتظاهر داشت، افکاری بلند که در دل ادب و تواضع نشسته بود، سخنی نرم و شیرین، و رفتاری چنان عالی که بدبختی را شکوه میبخشید». سبک آشکاراً تقلید از اوفیوئیز است. قصه عاشقانهای پیچیده است: پیروکلس برای نزدیک شدن به فیلوکلئا لباس زنانه میپوشد؛ اما آن دختر با مهر خواهرانه ناکامش میکند؛ پدر فیلوکلئا، به گمان اینکه او زن است، عاشقش میشود؛ و مادر وقتی میفهمد مرد است به او دل میبازد. اما همه چیز با نظم اخلاقی پایان مییابد. سیدنی این قصه را زیاد جدی نگرفت، اوراقی را که با شتاب برای خواهرش میفرستاد اصلاح نکرد و، به گفتهٔ کتاب، در بستر مرگ دستور داد آنها را بسوزانند. اما آن اوراق حفظ شد و در ۱۵۹۰ منتشر گشت و تا ده سال از بهترین نثرهای عصر الیزابت شمرده میشد.
سیدنی ضمن نوشتن این قصهٔ عاشقانه و دفاع از شعر و در میان فعالیتهای سیاسی و نظامی، مجموعهای منظوم نوشت که زمینه را برای غزلهای شکسپیر هموار کرد. برای این کار به عشقی نافرجام نیاز داشت و آن را در پنلوپه، دختر نخستین ارل اسکس، یافت. این زن از آهها و نگاههای سیدنی خوشش آمد اما با بارون ریچ ازدواج کرد (۱۵۸۱) و سیدنی حتی پس از ازدواج با فرانسیس والسینگهام همچنان برای آن زن غزل میفرستاد. فقط عدهای معدود از این بیقیدی شاعرانه متعجب شدند، زیرا انتظار نمیرفت کسی برای همسرش، که بخشندگیاش قریحهٔ شاعری را خشک میکند، غزل عاشقانه بسازد. پس از مرگ سیدنی این مجموعه با نام آستروفل و استلا منتشر شد. سبک آن شبیه پترارک است و لائورای پترارک از حیث چشم، ابرو، گونه، لب و مو به پنلوپه شبیه بود. سیدنی خوب میدانست شور و هیجان او زاییدهٔ طبع شاعرانهاش است؛ خود نوشت: «اگر زن بودم، غزلسرایان هرگز نمیتوانستند مرا متقاعد کنند که عاشقند». با این همه، این غزلها بهترین اشعار پیش از شکسپیر است. در یکی از آنها حتی ماه از عشق بیمار است: از ماه میپرسد با چه قدمهای محزون از آسمان بالا میرود، آیا آنجا هم عشق پایدار دیوانگی شمرده میشود، زیبارویان مغرورند و بیوفایی پاکدامنی نامیده میشود؟
زوتفن
الیزابت در ۱۵۸۵ سیدنی را به هلند فرستاد تا به شورشیان علیه اسپانیاییها کمک کند. سیدنی هنوز سی و یک سال تمام نداشت و به حکومت فلاشینگ منصوب شد. اما چون مهمات بیشتر و مواجب بهتر برای سربازانی میخواست که با پول بیارزش پرداخت میشدند، ملکهٔ خسیس بر او خشم گرفت. سیدنی سربازانش را در نبرد آکسل (۶ ژوئیهٔ ۱۵۸۶) رهبری کرد و در جلوی جبهه جنگید. در زوتفن (۲۲ سپتامبر) بیش از حد شجاعت نشان داد: پس از آنکه اسبش در حمله کشته شد، بر اسب دیگری نشست و تا درون صفوف دشمن تاخت. تیری به ران او خورد و اسبش عنانگسیخته به اردوی لستر بازگشت. سپس او را به خانهای در آرنهم بردند و بیست و پنج روز زیر دست جراحان نالایق رنج کشید. زخم گانگرانه شد و در ۱۷ اکتبر «اعجوبهٔ عصر»، به گفتهٔ سپنسر، درگذشت. گفته میشود در آخرین روز گفت این شادی را با امپراطوری جهان معاوضه نمیکند. افسانهای با صحت نامعلوم، از زندگینامهٔ گرویل، میگوید وقتی برای سیدنی مجروح بطری آب آوردند، آن را به سربازی در حال نزع کنار خود داد و گفت نیاز او بیشتر است. وقتی پیکرش را به لندن آوردند، چنان تشییعی از او کردند که انگلستان تا پیش از مرگ نلسن به خود ندید.
ادمند سپنسر، ۱۵۵۲ تا ۱۵۹۹
سپنسر در مرگ سیدنی نوشت: «سیدنی مرد، دوست من مرد، نشاط جهان مرد». سیدنی بود که سپنسر را به شاعری تشویق کرد. آغاز زندگی او دشوار گذشت؛ فرزند پارچهبافی روزمزد بود و خویشاوندیاش با خاندان اشرافی سپنسر آنقدر دور بود که مورد توجه قرار نگرفت. ادمند را با پول صدقه به مدرسهٔ مرچنت تیلرز و سپس به پمبروک هال در کمبریج فرستادند و او آنجا برای نان روزانهاش کار میکرد. حدود هفده سالگی به نوشتن و حتی انتشار شعر پرداخت. هاروی کوشید او را با قالبها و موضوعات کلاسیک آشنا کند؛ سپنسر با فروتنی کوشید راضیش نگه دارد، ولی پس از مدتی کوتاه علیه وزنهایی که با طبعش سازگار نبود سر به شورش برداشت. در ۱۵۷۹ سپنسر بخش نخست ملکهٔ پریان را به هاروی نشان داد؛ هاروی به مضمون تمثیلی قرون وسطایی آن اهمیتی نداد، زن زیبای آن را نپسنید، و به شاعر توصیه کرد دست از آن بردارد، ولی سپنسر آن را ادامه داد.
هاروی، هرچند مردی عبوس و ستیزهجو بود، کاری برای سپنسر در خدمت ارل لستر پیدا کرد. شاعر در آنجا با سیدنی آشنا شد، شیفتهٔ او گشت و منظومهٔ گاهنامهٔ شبانان را به نام او کرد (۱۵۷۹). قالب این شعر انسان را به یاد تئوکریتوس میانداخت، ولی خود آن مانند گاهنامههای متداول بود که در آن وظایف شبانان بر اساس فصلهای سال تعیین شده بود. موضوع آن عشق و محرومیت چوپانی به نام کالین کلوت نسبت به روزالیندِ ستمگر بود. خواندن این کتاب را توصیه نمیکنیم، ولی تمجید سیدنی از آن باعث شهرت سپنسر شد. شاعر برای پول بیشتر پذیرفت منشی آرثر، لرد گری اهل ویلتون، نایبالسلطنهٔ تازهٔ ایرلند، بشود (۱۵۸۰) و با او به جنگ آنجا رفت و سختگیهای او را در سمرویک دید (شرح کتاب اینجا تعدیل شده و در پست بعدی ادامه دارد).