اسلاوها وارد تاریخ میشوند
پیش از این اسلاوها چون کالاهای آبآورده بودند که همراه امواج گاه به مغرب، به سوی الب، گاه به جنوب، به سوی مدیترانه، گاه به مشرق، به سوی کوههای اورال و حتی به شمال، به سوی اقیانوس شمالگان، روان بودند. سپس در قرن سیزدهم شهسواران توتونی و لیوونیایی در مغرب و مغولها و تاتارها در مشرق جلوشان را گرفتند. در قرن چهاردهم بوهم پیشوای امپراتوری مقدس روم و رهبر جنبش اصلاح دینی پیش از لوتر بود و لهستان با کشور وسیعی چون لیتوانی متحد شد و قدرتی عظیم شد که طبقهٔ بالای اجتماعش مردمی فهمیده و بافرهنگ بودند. در قرن پانزدهم روسیه خود را از زیر سلطهٔ تاتارها بیرون کشید و قلمروهای دورافتادهاش را به کشوری پهناور سامان داد. اسلاوها، چون موج عظیمی که از مد دریا برخیزد، ناگاه وارد صحنهٔ تاریخ شدند.
یوهان نابینا
در ۱۳۰۶ با مرگ ونسسلاس سوم سلسلهٔ باستانی پرمیسل در بوهم به سر آمد. پس از پیشدرآمدی با شاهان کوچک، شورای برگزینندگان، مرکب از بارونها و روحانیان، با انتخاب یوهان لوکزامبورگی سلسلهٔ جدیدی آغاز کرد (۱۳۱۰). کارهای دلاورانهٔ او مدت یک نسل بوهم را خواهناخواه پایگاه شوالیهگری کرد. زیستن بیتورنوا برایش دشوار بود و چون این مبارزات او را قانع نمیکرد، به هر نقطهٔ اروپا لشکر میکشید. در آن روزگار لطیفهای رایج بود که «بدون یاری خداوند و پادشاه بوهم هیچ کاری نمیتوان کرد.»
شهر برشا هنگامی که در محاصرهٔ سپاه ورونا افتاد از او کمک خواست و او وعدهٔ آمدن داد؛ سپاهیان ورونا چون از آمدنش خبر یافتند محاصره را رها کردند. برشا، برگامو، کرمونا، پارما و حتی میلان در ازای حمایت او را به رضای خود سلطان خویش شناختند. آنچه فردریک اول (بارباروسا) و فردریک دوم («اعجوبهٔ جهان») با سپاه و سلاح به دست نیاورده بودند، این پادشاه تنها با جادوی نامش به دست آورد.
جنگهای دلیرانهاش بر وسعت قلمرو بوهم افزود، اما به بهای محبت مردم، که نمیتوانستند او را ببخشند، زیرا غالباً از کشورشان دور بود، اداره امورش را به دست فراموشی سپرده بود و حتی زبان مردم را نیاموخته بود. در ۱۳۳۶ هنگامی که برای جهادی مذهبی به لیتوانی میرفت به بیماریای گرفتار شد که او را نابینا کرد. با اینهمه چون شنید ادوارد سوم، پادشاه انگلستان، در نورماندی پیاده شده و به سوی پاریس میرود، با پسرش شارل و پانصد شهسوار بوهمی از اروپا گذشت تا به یاری پادشاه فرانسه بشتابد. پدر و پسر در کرسی علیه انگلستان جنگیدند. چون سپاهیان فرانسه عقبنشینی کردند، پادشاه نابینا فرمان داد دو شهسوار اسب خود را از دو سو به اسب او ببندند و او را به مقابله با انگلیسیهای پیروز ببرند و گفت: «اراده خداوند بر این تعلق گرفته است؛ مردم نباید بگویند که پادشاه بوهم از میدان نبرد گریخت.» پنجاه شهسوارش پیرامونش کشته شدند و خود نیز زخمهای کاری برداشت و در لحظهٔ مرگ او را به چادر پادشاه انگلستان بردند. ادوارد جنازهاش را با پیامی شاهوار نزد شارل فرستاد: «امروز دیهیم شوالیهگری سرنگون گشت.»
شارل چهارم در پراگ
شارل چهارم در پهلوانی به پای پدر نمیرسید اما از او خردمندتر بود. مذاکره را بر جنگ ترجیح میداد، هرچند چندان ترسو نبود که به هر مصالحهای تن دهد. با اینهمه مرزهای پادشاهیاش را گسترد. در دوران سیودوسالهاش اسلاوها و آلمانیها را در صلحی نامنتظر نگاه داشت. حکومت را سامانی نو داد، دادگستری را اصلاح کرد و پراگ را یکی از شهرهای زیبای اروپا ساخت. آنجا به سبک قصر لوور کوشکی شاهانه و دژ معروف کارلشتین را برای خزانهٔ اسناد دولتی و جواهرات سلطنتی بنیاد نهاد. این جواهرات برای تظاهر نبود بلکه پشتوانهای مالی و محفوظ برای پول رایج مملکت بود.
ماتیو دو آراس را برای طرح کلیسای جامع سن ویتوس و تومازو دا مودنا را برای نقاشیهای دیواری کلیساها و کاخها فراخواند. کشاورزان را از ستم مصون داشت و تجارت و صنعت را رونق داد. دانشگاه پراگ را بنیاد نهاد (۱۳۴۷). چیزهای مفیدی را که خود از تمدن فرانسه و ایتالیا کسب کرده بود به ملت خود منتقل کرد و تخم آن انگیزههای فکری و عقلی را که در انقلاب هوسیها منفجر شد در اندیشهها کاشت. دربارش کانون اومانیستهای بوهمی شد که پیشوایشان اسقف جووانی داسترزا، دوست پترارک، بود. پترارک شارل را بیش از همهٔ پادشاهان عصر میستود؛ در پراگ با او دیدار کرد و از او خواست به تسخیر ایتالیا کمر بندد، اما شارل بهتر از او میاندیشید و احساس میکرد.
دوران سلطنت او، با وجود منشور زرین، عصر طلایی تاریخ بوهم بود. در کلیسای جامع پراگ نیمتنهٔ باشکوه و زیبایی از او مانده، از سنگ آهک تراشیده و با لبخندی بر لب، که یادش را زنده میدارد.
ونسسلاس چهارم
ونسسلاس چهارم هنگام مرگ پدرش (۱۳۷۸) هجدهساله بود. حسن خلق، عشق به رعایا، اعتدال در مالیاتبندی و زیرکی در اداره کشور همه را دوستدارش کرد، جز نجبا و اشراف که میاندیشیدند محبوبیت او امتیازاتشان را به خطر میاندازد. عصبانیتها و تندخوییهای گاهبهگاه و گرایشش به مشروب بهانهای شد تا او را از سلطنت بردارند. در ۱۳۹۴ ناگهان از قصر ییلاقیاش سر برآوردند، زندانیاش کردند و تنها به این شرط که بدون اجازهٔ شورایی از نجبا و روحانیان کاری نکند دوباره بر سر کارش آوردند.
کشمکشهای تازه رخ داد. نجبا سیگیسموند، شاه مجارستان، را به یاری خواندند و او برادرش ونسسلاس را دستگیر کرد و در حبس به وین برد (۱۴۰۲). ونسسلاس چند سال بعد از زندان گریخت، به بوهم بازگشت، مورد استقبال شدید مردم قرار گرفت و تاج و تخت خود را به دست آورد. بقیهٔ تاریخ سلطنتش با تراژدی زندگی یان هوس درآمیخته است.
چکها و آلمانیها
ونسسلاس آلمانیها را با خشم و بیزاری و بدعتگذاری را با تسامح و اغماض مینگریست و از اینرو هم منفور بود و هم محجوب. بر اثر نفوذ سریع معدنچیان، صنعتگران، سوداگران و دانشجویان آلمانی به بوهم، میان توتونها و چکها خصومت نژادی شدیدی پدید آمده بود. اگر هوس نمادِ قیام و مقاومت مردم علیه استیلای آلمانیها نبود، چندان مورد حمایت چکها و شاهان قرار نمیگرفت. ونسسلاس هرگز از یاد نمیبرد که اسقفهای آلمانی رهبر شورشی بودند که به خلعش از سلطنت [شاه رومیان] انجامید. خواهرش آن به ازدواج ریچارد دوم، پادشاه انگلستان، درآمده، اقدامات ویکلیف را برای جداکردن انگلستان از کلیسای کاتولیک روم دیده و یحتمل هواخواهی کرده بود.
در ۱۳۸۸ آدلبرت رانکونیس وجوهی برای فرستادن دانشجویان بوهمی به دانشگاه پاریس یا آکسفورد به ارث گذاشت. برخی از این دانشجویان در انگلستان آثار ویکلیف را یافتند، رونویس کردند و به بوهم آوردند. میلیچ اهل کرمزیر و کونراد والدهاوزر دورافتادن عامه و روحانیان را از جادهٔ اخلاق نکوهیدند و مردم پراگ را از خواب بیدار کردند. ماتیاس یانوف و توماس شتیتنی موعظههایشان را ادامه دادند. امپراتور و حتی ارنست، اسقف اعظم، به این نهضت با نظر قبول نگریستند و در ۱۳۹۱ کلیسای ویژهای به نام نمازخانهٔ بیتلحم در پراگ تأسیس شد تا جنبش اصلاح کلیسا را رهبری کند.
آغاز کار یان هوس
در ۱۴۰۲ یان هوس سخنران و واعظ این نمازخانه شد. او در دهکدهٔ هوسینتس زاده شده بود و یان هوسینتسی خوانده میشد، اما بعداً خود نام را به هوس کوتاه کرد. حدود ۱۳۹۰ برای تحصیل به پراگ آمد و چون بضاعتی نداشت از راه خدمت در کلیساها میگذراند. قصدش کشیششدن بود، اما به رسم زمانه به آنچه فرانسویان بعداً شیوهٔ خوش «بوهمی» جوانان دانشگاهی نامیدند گروید. در ۱۳۹۶ فوقلیسانس گرفت و به تدریس در دانشگاه پرداخت. در ۱۴۰۱ به ریاست دانشکدهٔ هنرها برگزیده شد. همان سال به مقام کشیشی رسید و زندگی خود را به ریاضت یک راهب درآورد. چون رئیس نمازخانهٔ بیتلحم بود نامورترین خطیب پراگ شمرده میشد. بسیاری از بزرگان دربار از مستمعانش بودند و ملکه سوفیا او را کشیش مخصوص خود کرد. هوس به زبان چک وعظ میکرد و به جماعتش آموخته بود با خواندن سرودهای مذهبی در ادای فریضه شرکت جویند.
متهمکنندگانش بعداً تأکید کردند که از همان آغاز هوس تعلیم ویکلیف دربارهٔ ناپدیدشدن نان و شراب از میان عناصر متبرک قربانی مقدس را بازگو کرده بود. بیتردید برخی از آثار ویکلیف را خوانده و رونوشتهایی تهیه کرده بود که هنوز با حواشی و یادداشتهایش موجود است. هنگام محاکمه اعتراف کرد: «من یقین دارم که ویکلیف رستگار میشود، اما حتی اگر میاندیشیدم رستگار نیست و از محکومین است، باز آرزو میکردم روحم با او باشد.»
گسست با اسقف اعظم
در ۱۴۰۳ عقاید ویکلیف چندان در دانشگاه پراگ قبول عام یافت که دفتر کلیسا چهلویک مورد از نوشتههایش را استخراج کرد و به استادان دانشگاه سپرد و پرسید آیا باید از شیوع این عقاید در دانشگاه جلوگیری شود یا نه. چند استاد، از جمله هوس، پاسخ منفی دادند، اما اکثریت مقرر داشتند هیچیک از اعضای دانشگاه، خصوصی یا عمومی، نباید از این چهلویک عقیده دفاع یا هواخواهی کند. هوس این ممنوعیت را نادیده گرفت، و در ۱۴۰۸ روحانیان پراگ از اسقف اعظم ژبینک خواستند او را ملامت کند. اسقف اعظم، که آن هنگام با پادشاه در مجادله بود، با احتیاط تمام چنین کرد. اما چون هوس علناً از نظرات ویکلیف جانبداری کرد، ژبینک او و چند یارش را تکفیر کرد (۱۴۰۹) و چون آنان به وظیفهٔ کشیشی ادامه دادند، فرمان داد همهٔ روحانیان از اجرای فرایض در پراگ دست بکشند و دستور داد در بوهم همهٔ تألیفات ویکلیف را جمع کنند و به او بسپارند. دویست نسخه یافتند و نزدش آوردند و ژبینک آنها را در حیاط قصرش سوزاند. هوس به یوحنای بیستوسوم، که تازه بر مسند پاپی نشسته بود، شکایت برد؛ یوحنا او را فراخواند تا در دربار پاپی حاضر شود، اما هوس نپذیرفت.
آمرزشنامهها و ایستادگی در برابر پاپ
در ۱۴۱۱ پاپ، که برای جهاد علیه لانسلو (لادیسلاس)، پادشاه ناپل، به پول نیاز داشت، اعلام کرد آمرزشنامههای جدیدی به مردم اعطا خواهد شد. چون این خبر در پراگ اعلام شد، اصلاحطلبان چنین دیدند که عمال پاپ آمرزشنامه را برای پول میفروشند. هوس و پشتیبان بزرگش ژروم پراگی علناً علیه فروش آمرزشنامه موعظه کردند، وجود برزخ را زیر پرسش بردند و به اقدام کلیسا، که برای گردآوری پول خون مسیحیت را میریخت، تاختند. هوس در نکوهش پاپ از این نیز پیشتر رفت و او را دزد و غاصب و حتی ضد مسیح خواند. بیشتر مردم طرفدار هوس بودند و عمال پاپ را چنان مورد استهزا و فحاشی قرار دادند که پادشاه هر وعظ یا عملی را علیه اعطای آمرزشنامه قدغن کرد. سه جوان که این حکم را نادیده گرفتند به انجمن شهر فراخوانده شدند؛ هوس از آنان شفاعت کرد و گفت سخنرانیهای او آنان را برانگیخته است، اما محکوم شدند و گردن زده شدند.
پاپ هوس را تکفیر کرد و چون هوس نادیده گرفت، یوحنا روحانیان هر شهری را که هوس در آن توقف میکرد از انجام خدمات مذهبی منع کرد (۱۴۱۱). هوس به نصیحت شاه پراگ را ترک گفت و دو سال در روستاهای بیرون شهر منزوی زیست.
آثار و آرای هوس
در این دو سال بزرگترین آثارش را، برخی به لاتینی و بعضی به چک، نوشت. تقریباً در همه الهامبخش او ویکلیف است و بعضی شاید بوی بدعتهایی را بدهد که بازماندگان فرقهٔ والدوسی در قرون دوازدهم و سیزدهم به بوهم آورده بودند. هوس پرستش شمایل و مجسمه، اعتراف سرگوشی و آبوتاب بیش از اندازهٔ مراسم دینی را مردود شمرد. با نکوهش آلمانیها و طرفداری از اسلاوها به نهضتش رنگی قومی و مردمپسند داد. در رسالهای دربارهٔ خرید و فروش اشیای متبرک روحانیانی را که مقامات و امور مقدس کلیسایی میفروختند مورد حمله قرار داد؛ در کتاب خطاهای ششگانه گرفتن مزد از سوی کشیشان برای تعمید، تأیید، قداس، ازدواج یا تدفین را محکوم کرد؛ عدهای از روحانیان پراگ را به فروختن روغن مقدس متهم کرد؛ و عقیدهٔ ویکلیف را تأیید کرد که کشیشی که مرتکب خرید و فروش اشیای متبرک شود نمیتواند شعایر را درست انجام دهد.
رسالهٔ دربارهٔ کلیسا هم دفاعیهٔ او بود و هم سبب نابودیاش؛ بدعتهایی که به اتهام آنها سوزانده شد از لابهلای اوراق این کتاب بیرون کشیده شد. هوس به پیروی از ویکلیف به تقدیر ازلی معتقد بود و، مانند ویکلیف، مارسیلیوس و ویلیام اوکام، میگفت کلیسا نباید مایملک دنیوی داشته باشد. مانند کالون معتقد بود کلیسا نه روحانیان تنها و نه همهٔ مسیحیان، بلکه مجموع رستگاران، در آسمان و زمین، است؛ رئیس کلیسا مسیح است نه پاپ؛ و راهنمای مسیحیان کتاب مقدس است نه پاپ. پاپ، از لحاظ ایمان و اخلاق، از خطا و لغزش مصون نیست و او نیز ممکن است گناهکاری لجوج یا بدعتگذار باشد. در آن زمان افسانهای در افواه بود که نزد عدهای، حتی ژرسون، معتبر بود: پاپ قلابی یوحنای هشتم در خیابانهای رم کودکی به دنیا آورد و جنسیتش آشکار شد؛ هوس این افسانه را دستاویز کرد و بر پاپان تاخت. حاصل سخن هوس آن بود که تنها وقتی باید از پاپی اطاعت کرد که دستورهایش مطابق قوانین و گفتههای مسیح باشد، «وگرنه شوریدن علیه پاپ درستکارتر است و قیام کردن بر ضد او در حقیقت اطاعت از مسیح است.»
سفر به کنستانس
در ۱۴۱۴ شورای عمومی کلیسا برای خلع سه پاپ متخاصم در کنستانس تشکیل شد و برنامهٔ اصلاح کلیسا طرح کرد، و به نظر میآمد فرصت مناسبی برای آشتیدادن هوسیها و کلیسا پیش آمده است. امپراتور سیگیسموند، که وارث بیفرزند ونسسلاس چهارم بود، برای برقراری وحدت مذهبی و آرامش در بوهم دلواپس بود. پیشنهاد کرد هوس به کنستانس برود و برای مصالحه با کلیسا اقدام کند و تعهد کرد در این سفر خطرناک و، در صورتی که رأی شورا مورد قبول او نبود، در بازگشت به بوهم او را تأمین جانی دهد، و به او اجازه داده شود در شورا علناً منویاتش را بیان کند. با آنکه یارانش او را از این سفر برحذر میداشتند، هوس با سه نجیبزادهٔ چک و عدهای از دوستان عازم کنستانس شد (اکتبر ۱۴۱۴). در همان زمان اشتفان پالچ و دشمنان بوهمی دیگر هوس با ادعانامهای که تنظیم کرده بودند به کنستانس رفتند تا او را در برابر شورا متهم کنند.
زندان و بازجویی
در آغاز با هوس در نهایت ادب و آزادی رفتار شد. اما چون پالچ فهرستی از بدعتهای هوس را در برابر شورا نهاد، او را فراخواندند و بازجویی کردند و از پاسخهایش دریافتند با بدعتگذاری بزرگ سروکار دارند و فرمان دادند به زندانش افکنند. هوس در زندان بیمار شد، چنانکه چیزی به مردنش نمانده بود. پاپ یوحنای بیستوسوم پزشک مخصوص خود را برای معالجهاش فرستاد. سیگیسموند شکایت کرد که شورا اماننامهای را که به هوس داده بود نقض کرده است، اما پاسخ شنید که شورا ضامن تعهد او نیست، دخالت در امور روحانی از اختیارش بیرون است و کلیسا حق دارد برای محاکمهٔ دشمنان دین قوانین مملکتی را نادیده بگیرد.
در آوریل هوس را به قلعهٔ گوتلیبن در کنار راین بردند؛ آنجا زنجیرش کردند و چنان کم غذایش دادند که دوباره بیمار شد. در این میان دوست بدعتگذارش ژروم پراگی با شتاب وارد کنستانس شد و بر دروازههای شهر، کلیساها و خانههای کاردینالها درخواستنامهای میخ کرد و از امپراتور و شورا خواست به او خط امان و اجازهٔ سخن در ملأ عام داده شود. بر اثر اصرار دوستان هوس شهر را ترک گفت و رهسپار بوهم شد، اما در راه ایستاد و علیه رفتار شورا با هوس وعظ کرد. او را گرفتند، به کنستانس بازگرداندند و به زندان افکندند.
در پنجم ژوئیه و سپس در هفتم و هشتم، پس از هفت ماه بازداشت، هوس را با زنجیر در برابر شورا حاضر کردند. نظرش را دربارهٔ چهلوپنج مطلب مستخرج از آرای ویکلیف، که مردود شده بود، پرسیدند؛ بیشترشان را رد و معدودی را تصدیق کرد. آنگاه مطالبی را که از کتاب خودش دربارهٔ کلیسا بیرون کشیده بودند در برابرش نهادند. او آمادگی خود را برای دستکشیدن از هر رأیی که شورا با استناد به کتاب مقدس رد کند اظهار کرد (درست کاری که لوتر در شورای ورمس کرد). شورا اظهار داشت که هرکس نمیتواند کتاب مقدس را تفسیر کند و این کار با پیشوایان کلیساست و از هوس خواست همهٔ مطالب مستخرج از کتابش را بیهیچ پردهپوشی تکذیب کند. هوس امتناع کرد و چون اعلام داشت پیشوا و مرجع دنیوی یا روحانی وقتی مرتکب گناه کبیر شود دیگر حاکم شرعی و قانونی نیست، نیت خیری را که امپراتور مردد دربارهٔ او داشت نیز از دست داد.
معمای شورا
سیگیسموند اکنون به هوس اطلاع داد که اگر شورا او را محکوم کند خط امانش خود به خود باطل خواهد شد. پس از سه روز بازجویی و کوششهای بیهودهٔ امپراتور و کاردینالها برای واداشتن او به تکذیب گفتههایش، او را به زندان بازگرداندند. شورا به او و به اعضای خود چهار هفته مهلت داد تا مسئله را بسنجند، زیرا تصمیم دربارهٔ آنچه پیش آمده بود برای شورا دشوارتر از هوس بود. چگونه میشد بدعتگذاری را زنده گذاشت و بر همهٔ اقداماتی که به اتهام بدعت در گذشته شده داغ بطلان نزد و آنها را جنایات غیرانسانی ندانست؟ این شورا که پاپان را از مسند فرمانروایی به زیر کشیده بود چگونه میتوانست بپذیرد که یک کشیش ساده بوهمی از اطاعت امرش سر باز زند؟
آیا کلیسا، همچنانکه دولت سلاح جسمانی اجتماع بود، سلاح روحانی جامعه نبود و مسئولیت نظام اخلاقی اجتماع را، که به مرجعی بیچونوچرا نیاز داشت تا اساس جامعه برقرار بماند، بر عهده نداشت؟ حمله به این مرجع در نظر شورا گناه آشکار بود، همچنانکه سلاح برگرفتن علیه شاه خیانت مسلم شمرده میشد. یک قرن دیگر وقت لازم بود تا اندیشهها تکامل یابد و لوتر بتواند همین سخنان را در دفاع از خود بگوید و زنده بماند.
آتش
برای آنکه هوس، دستکم به ظاهر، آرایش را پس بگیرد، اقدامات بیشتری شد. امپراتور پنهانی گماشتگانی نزد او فرستاد تا با وی گفتگو کنند، اما او همیشه همان پاسخ نخست را میداد: حاضر بود هر نظری را که از روی کتاب مقدس نادرست تشخیص داده شود پس بگیرد. در ششم ژوئیهٔ ۱۴۱۵ در کلیسای جامع کنستانس اعضای شورا ویکلیف و هوس را محکوم کردند، فرمان دادند نوشتههای هوس را بسوزانند و خود او را برای مجازات به مقامات دولتی سپردند. بیدرنگ جامهٔ روحانیت را از تنش کندند و او را به بیرون شهر، که هیزمها را برای سوزاندنش انباشته بودند، کشاندند. برای آخرین بار به او پیشنهاد شد از عقایدش برگردد و جانش را برهاند، اما نپذیرفت. شعلههای آتش او را در حالی که سرود میخواند در میان گرفت.
ژروم پراگی
ژروم در لحظهای که ترس بر او چیره شده بود، و از این لحاظ درخور بخشایش است، در برابر شورا از تعلیمات دوستش تبری جست (۱۰ سپتامبر ۱۴۱۵). دوباره به زندان بردندش و در زندان ترسش بهتدریج زایل شد و شجاعتش را بازیافت. تقاضای سخنگفتن کرد و پس از درنگی طولانی در شورا حاضرش کردند (۲۳ مه ۱۴۱۶)، اما به جای آنکه بگذارند دربارهٔ وضع خود سخن گوید، نخست خواستند به چند اتهام پاسخ دهد. ژروم با فصاحتی شورانگیز، که پوجو براتچولینی، اومانیست شکاک اما سیاسی ایتالیایی و منشی پاپ یوحنای بیستوسوم در شورای کنستانس، را به هیجان آورد، به عمل شورا اعتراض کرد.
مضمون سخنش این بود: این چه بیعدالتی است که مرا از ساعتی مجال برای دفاع از خود محروم میکنید؟ سیصد و چهل روز در زندانی کثیف بودهام بیآنکه وسیلهای برای دفاع داشته باشم، در حالی که دشمنانم همیشه گوش شما را با سخنان خود آکندهاند. ذهن شما علیه من، به عنوان بدعتگذار، شایبهٔ تعصب پذیرفته است. پیش از آنکه بدانید من چگونه مردی هستم و بر چه راه و رسمیام، محکومم ساختهاید. با اینهمه شما انسانید نه خدا؛ میرایید نه نامیرا؛ همچون همهٔ آدمیان خطاپذیرید. هرچه ادعای شما بر چراغ راه بشریتبودن بیشتر باشد، باید برای نشاندادن عدالت خود به جهانیان محتاطتر باشید. من پشت و پناهی ندارم و برای خودم سخن نمیگویم، زیرا مرگ پایان زندگی همهٔ ماست؛ اما معتقدم اینهمه مردان خردمندی که در این شورا گرد آمدهاند نباید به عملی بیدادگرانه دست یازند، زیرا عمل آنها با بنیاننهادن پیشینهای برای بیعدالتی بیش از کیفری که مرا بدان مجازات میکنند به بشریت زیان میرساند.
اتهامات را یکیک بر او خواندند و او همه را پاسخ گفت بیآنکه از آنها تبری جوید. سرانجام چون اجازهٔ سخن یافت، صمیمیت و شور و التهابش همهٔ اعضای شورا را تحت تأثیر قرار داد. ژروم برخی حوادث تاریخی را که در آنها مردانی را به خاطر اعتقاداتشان کشته بودند بررسی کرد؛ یادآور شد که قدیس استفانوس را چگونه روحانیان به مرگ محکوم کردند؛ و اعلام داشت که گناهی بزرگتر از این نیست که جمعی روحانی دست به خون روحانی دیگری بیالایند. شورا امید داشت با درخواست بخشش جانش را برهاند. اما ژروم به جای طلب غفران، تبریهای سابقش را انکار کرد، ایمان خود را به آرای ویکلیف و هوس تأکید کرد و سوزاندن هوس را جنایتی خواند که بهزودی دست خداوند به انتقام آن از آستین عدالت بیرون میآمد.
شورا چهار روز مهلت داد تا در گفتههایش تجدیدنظر کند. چون توبه نکرد محکوم شد (۳۰ مه). بیدرنگ او را به همانجا که هوس را سوزانده بودند بردند. هنگامی که دژخیمان به پشت سرش رفتند تا هیزمها را آتش زنند، ژروم به آنان فرمان داد: «بیایید و آنها را در برابر من بیفروزید؛ اگر از مرگ میترسیدم، هرگز بدینجا نمیآمدم.» و به ترنم سرودهای دینی پرداخت تا دود او را خفه کرد.