قیام ملی
چون خبر مرگ هوس به وسیلهٔ پیکها به بوهم رسید، انقلابی ملی برپا شد. مجمعی از نجبای بوهم و موراوی نامهای به امضای پانصد تن از بزرگان چک به شورای کنستانس فرستاد (۲ سپتامبر ۱۴۱۵). بنا بر این استشهادنامه هوس کاتولیکی متدین و درستکار بود و کشتنش توهین به کشورش شمرده میشد؛ امضاکنندگان اعلام کردند تا جان در بدن دارند برای دفاع از قوانین و تعالیم مسیح در برابر عقاید خودساختهٔ انسانها خواهند جنگید. در بیانیهای دیگر مجمع اعلام داشت که از این پس تنها از آن دسته احکام پاپ پیروی خواهند کرد که با نص کتاب مقدس سازگار باشد و قضاوت دربارهٔ این سازگاری با دانشگاه پراگ است.
خود دانشگاه بر هوس به عنوان شهید راه حق درود فرستاد و ژروم را، که در بند بود، ستود. شورای کنستانس فرمان داد نجبای شورشگر در دادگاه حاضر شوند و به اتهامات بدعت پاسخ گویند. هیچکس اعتنایی نکرد. شورا به بستن دانشگاه حکم داد، اما اکثریت استادان و دانشجویان به کار خود ادامه دادند.
جام و مواد چهارگانه
در حوالی ۱۴۱۲ یکی از پیروان هوس، یاکوبک اشتریبرو، پیشنهاد کرده بود شیوهٔ مسیحیان صدر مسیحیت، که آیین قربانی مقدس را به هر دو صورت، با نان و با شراب، برگزار میکردند، در سراسر عالم مسیحیت از نو معمول شود. هوس نیز، چون این اندیشه میان پیروانش از بالا تا پایین طرفدار یافت، آن را تأیید کرد. شورای کنستانس این رسم را قدغن کرد و دستکشیدن از آن را، به بهانهٔ خطر ریختهشدن خون مسیح، لازم شمرد. پس از مرگ هوس دانشگاه پراگ و نجبا، به پیشوایی ملکه سوفیا، برگزاری عشای ربانی به هر دو شیوه را، بنا بر فرمان خود مسیح، بیاشکال اعلام کردند و جام شراب عشای ربانی نماد انقلاب «اوتراکیان» شد.
در ۱۴۲۰ هوسیها قطعنامهٔ «مواد چهارگانهٔ پراگ» را به عنوان خواستهای اساسی خود ارائه دادند: برگزاری آیین قربانی مقدس به هر دو صورت، با نان و با شراب؛ تنبیه و کیفر بیدرنگ کسانی که به خرید و فروش مقامات کلیسایی دست میزنند؛ تبلیغ بیمانع کلام خداوند به عنوان تنها معیار و مأخذ حقایق و اعمال دینی؛ و پایاندادن به مالکیتهای مادی بیحدوحصر کشیشان و راهبان. اقلیتی دوآتشه از انقلابیون احترام به اشیای متبرک، مجازات اعدام، اعتقاد به برزخ و برگزاری قداس برای مردگان را مردود شمردند. در انقلاب هوسیها همهٔ عناصر جنبش اصلاح دینی لوتری جمع بود.
پنجره و جنگ
پادشاه وقت ونسسلاس، که در آغاز، احتمالاً چون این نهضت اموال کلیسا را به دولت منتقل میکرد، از آن هواخواهی کرده بود، چون دید اقتدار روحانی و مدنی هر دو به خطر افتاده است وحشت کرد. در «شهر جدید»ی که بر پراگ افزوده بود تنها ضدهوسیها را به عضویت انجمن شهر گماشت و اینان قوانین جزایی شاقی برای سرکوب بدعتگذاران صادر کردند. در ۳۰ ژوئیهٔ ۱۴۱۹ جماعتی از هوسیها به شهر جدید ریختند، با زور راه خود را به مقر انجمن گشودند، اعضای انجمن را از پنجرهها بیرون افکندند و یارانشان در پایین کارشان را ساختند. مجمعی از مردم شهر عدهای از هوسیها را به عضویت انجمن شهر برگزید. ونسسلاس انتخاب جدید را معتبر شمرد و سپس بر اثر سکته درگذشت (۱۴۱۹).
نجبای بوهم پیشنهاد کردند در صورتی که سیگیسموند مواد چهارگانهٔ پراگ را بپذیرد او را به پادشاهی برگزینند. سیگیسموند مخالفت کرد، از همهٔ چکها خواست به اطاعت کامل کلیسا درآیند و بوهمیای را که از انکار «جام مخصوص عشای ربانی» سر باز زده بود سوزاند. پاپ جدید، مارتینوس پنجم، علیه بدعتگذاران بوهم اعلام جهاد کرد و سیگیسموند با لشکری جرار عازم پراگ شد (۱۴۲۰). هوسیها شبانه سپاهی تشکیل دادند. از همهٔ شهرهای بوهم و موراوی سربازان پرشور تازه گسیل شد. یان ژیژکا، شهسوار یکچشم شصتساله، آنها را تعلیم داد و به فتوحاتی باورنکردنی رهبری کرد. دو بار سپاهیان سیگیسموند را درهم شکستند. سیگیسموند لشکر دیگری تدارک دید، اما چون خبر رسید مردان ژیژکا پیش میآیند، سپاه جدید با بینظمی تمام و بیآنکه اصلاً چشمش به دشمن بیفتد گریخت.
تناقضهای انقلاب
پیرایشگران ژیژکا، سرمست از این پیروزیها، اکنون این اندیشه را از مخالفان خود گرفتند که اختلافات مذهبی را باید با زور از میان برد. چون طوفانی ویرانگر سراسر بوهم و موراوی و سیلزی را درنوردیدند: صومعهها را غارت، راهبان را قتلعام و مردم را به پذیرفتن مواد چهارگانه وادار کردند. آلمانیهای ساکن بوهم که خواستند کاتولیک بمانند شکارهای مناسبی برای سپاهیان هوسی شدند. در تمام این احوال، هفده سال تمام (۱۴۱۹–۱۴۳۶)، بوهم بدون شاه بود.
عناصر متضاد با هم جمع شده و انقلاب بوهم را پدید آورده بودند. بوهمیان بومی به ثروت و غرور آلمانیهای ساکن کشورشان با نارضایتی مینگریستند و آرزو داشتند آنان را از سرزمین خود برانند. نجبا آرزوی املاک کلیسا و روحانیان را داشتند و آنان را مستحق طرد میدانستند. پرولتاریا امید داشت خود را از زیر یوغ اربابان طبقهٔ متوسط برهاند و طبقهٔ متوسط آرزو داشت قدرت اندک خود را در برابر قدرت اشراف در دیتی که بر پراگ حکم میراند و گاه حکومت بوهم را تعیین میکرد افزایش دهد. سرفها، بهویژه آنان که در املاک کلیسا کار میکردند، خواب تقسیم و تصاحب آن سرزمینهای مقدس را میدیدند. عدهای از روحانیان فرودست، که مورد اجحاف و چپاول روحانیان عالیمقام بودند، ضمناً انقلابیون را پشتیبانی میکردند و برایشان مراسمی را که کلیسا قدغن کرده بود به جا میآوردند.
هنگامی که هوسیها با تکیه بر قدرت و سپاه خود بر بخش اعظم بوهم مسلط شدند، اختلاف مقاصد آنان را به صورت دستههایی تشنهٔ خون یکدیگر پراکنده کرد. نجبا پس از آنکه بیشتر املاک در تصرف روحانیان اصیلآیین را تصاحب کردند احساس کردند باید آتش انقلاب را خاموش کنند و از وضع پیشآمده سود جویند. در همان حال که سرفهایی که این زمینها را برای کلیسا شخم میزدند و میکاشتند برای تقسیم آنها میان خود و کسب آزادی غوغا میکردند، نجبایی که صاحب املاک کلیسا شده بودند میخواستند کشاورزان با همان شرایط پیشین برای اربابان جدید کار کنند. ژیژکا به حمایت از کشاورزان برخاست و برای مدتی این اوتراکیان محافظهکار را در پراگ محاصره کرد. چون از ستیزه خسته شد تن به مصالحه داد، سپاهش را به مشرق بوهم عقب کشید و فرقهای به نام «انجمن برادری هورب» بنیاد نهاد که کارش تبلیغ مواد چهارگانهٔ پراگ و کشتن آلمانیها بود. هنگامی که در ۱۴۲۴ درگذشت، بنا بر روایت، وصیت کرد از پوستش کوس جنگی بسازند.
تابور: کمونیسم مسیحی
در شهر تابور دستهٔ دیگری از هوسیها تشکیل شد که مدعی بود لازمهٔ مسیحیت واقعی داشتن سازمان حیات کمونیستی است. مدتها پیش از ظهور هوس گروههای کوچکی از والدوسیها، بگارها و دیگر فرق بدعتگذار رامنشدنی در بوهم میزیستند که آرمانهای دینی را با آرمانهای کمونیستی درآمیخته بودند. این دسته در آرامش و سکوت بود تا زمانی که سپاهیان ژیژکا قدرت کلیسا را در بسیاری از شهرهای بوهم برانداخت؛ اکنون عقایدش را آشکار کرد و رهبری دینی و عقیدتی تابور را به دست گرفت.
بیشتر افراد این دسته منکر حضور واقعی مسیح در عشای ربانی بودند، اعتقاد به برزخ، نماز برای مردگان و همهٔ آیینهای مقدس جز تعمید و عشای ربانی را مردود میشمردند و احترام به اشیای متبرک، تصاویر، مجسمهها و قدیسان را سرزنش میکردند. قصدشان بازگرداندن آداب ساده کلیسای عهد حواریون بود و با همهٔ مراسمی که در صدر مسیحیت نبود مخالفت میکردند. به نمازخانهها، ارگها و تزیینات پرشکوه کلیسا اعتراض داشتند و آنها را هر جا به دستشان میرسید نابود میکردند. مانند پروتستانهای آینده پرستش را به عشای ربانی، نماز، خواندن کتاب مقدس، وعظ و ترنم سرود محدود کردند و این فرایض را روحانیانی رهبری میکردند که از لحاظ پوشش با مردم غیرروحانی فرقی نداشتند.
بیشتر تابوریها مرام اشتراکی را از اعتقاد به هزارهٔ رجعت و سلطنت مسیح نتیجه گرفتند: بهزودی مسیح بازمیگردد تا ملکوتش را بر زمین برقرار کند؛ در شاهنشاهی او مالکیت معنا ندارد، نه کلیسا خواهد بود و نه دولت، نه امتیاز طبقاتی و نه قانون بشری، نه مالیات و نه ازدواج؛ و مسیح چه خوشحال میشد اگر چون باز میگشت میدید امتش مدینهٔ فاضلهٔ آسمانی او را پیشاپیش بر زمین پدید آوردهاند. این اصول در تابور و چند شهر عملی شد. یکی از استادان آن زمان دانشگاه پراگ میگوید: «همهچیز اشتراکی است، هیچکس تنها مالک چیزی نیست؛ مالکیت گناهی نابخشودنی شمرده میشود. میگویند باید همه برادران و خواهران هم باشیم.»
خلچیکی و فروپاشی آزمایش
کشاورزی بوهمی به نام پتر خلچیکی فیلسوف شد؛ از فلسفه نیز فراتر رفت و رسالاتی به زبان چک، چون رسالات تولستوی، نوشت و نوعی آنارشیسم صلحجویانه را تبلیغ و توصیه کرد. او به اقویا و توانگران حمله کرد، جنگ و مجازات اعدام را جنایت شمرد و خواستار اجتماعی شد که در آن خان و سرف و قانون نباشد. به پیروانش دستور داد مسیحیت را طابقالنعل بالنعل، چنانکه در عهد جدید مییابند، بپذیرند: تنها بالغان را تعمید دهند؛ به مال دنیا و راه و رسم آن پشت کنند؛ از سوگند، دانشاندوزی، امتیاز طبقاتی، سوداگری و زندگی شهرنشینی بپرهیزند؛ در فقر ارادی زندگی کنند؛ کندن و کاشتن زمین را بر کارهای دیگر ترجیح دهند؛ و «تمدن» و دولت را یکسره به فراموشی بسپارند.
تابوریها این فلسفهٔ صلحجویی را با خلقوخوی خود سازگار ندیدند. به رادیکالهای معتدل و مترقی تقسیم شدند (مترقیان کارهای افراطی از جمله برهنگی و اشتراک زنان را تبلیغ میکردند) و سرانجام کار از گفتگو به نزاع کشید. با گذشت چند سال، از عدم تساوی لیاقتها و استعدادها نابرابری قوا و امتیازات و سرانجام اموال حاصل آمد و پیشوایان صلح و آزادی جای خود را به قانونگذاران بیرحم و ستمگری دادند که نیروی مستبدانهٔ خود را نیک به کار گرفتند.
پیمانهای بال و پایان تابور
جهان مسیحیت با ترس و وحشت به نغمهٔ این مسیحیت اشتراکی تصوری گوش میکرد. بارونها و شهرنشینان هوسی در بوهم آهستهآهسته آرزو کردند که کلیسای رم، به عنوان یگانه سازمان نیرومندی که میتوانست از انحلال قریبالوقوع نظام اجتماعی جلوگیری کند، باز باشد؛ از اینرو هنگامی که شورای بال آنان را به مصالحه دعوت کرد شادمان شدند. هیئتی از جانب شورا، بیدستور و تأیید پاپ، به بوهم آمد و رشتهای پیمان امضا کرد که هم هوسیهای معتدل میتوانستند بپذیرند و هم کاتولیکها میتوانستند آنها را به لحاظ رد و قبول مواد چهارگانهٔ پراگ تفسیر کنند (۱۴۳۳).
چون تابوریها از تأیید این معاهدات سر باز زدند، هوسیهای محافظهکار با دستههای متدین و مؤمن بوهم همدست شدند، بر تابوریهای منشعب تاختند، آنان را درهم شکستند و به تجربهٔ اشتراکیشان پایان دادند (۱۴۳۴). دیت بوهم با سیگیسموند از در صلح درآمد و او را به پادشاهی پذیرفت (۱۴۳۶). اما سیگیسموند، که عادت داشت پیروزیهایش را با تاجی از پوچی بر سر نهد، سال بعد درگذشت.
ژرژ پودبرادی
در اغتشاش پس از مرگ او گروه متدینان اصیلآیین در پراگ قدرت یافتند. سردار محلی مقتدری به نام ژرژ پودبرادی سپاهی از هوسیها تشکیل داد، پراگ را فتح کرد، یان روکیکانا، از اوتراکیان، را دوباره در مقر اسقف اعظم نشاند و خود زمام فرمانروایی بوهم را در دست گرفت (۱۴۵۱). هنگامی که پاپ نیکولاس پنجم از به رسمیت شناختن روکیکانا ابا ورزید، اوتراکیان بر آن شدند به کلیسای ارتدکس یونانی بپیوندند، اما سقوط قسطنطنیه به دست ترکان نقشهشان را برهم زد. دیت بوهم در ۱۴۵۸، چون دید زمامداری مدبرانهٔ ژرژ نظم و آرامش را در کشور مستقر کرده است، او را به پادشاهی برگزید.
ژرژ اکنون نیروی خود را برای استقرار آرامش مذهبی به کار انداخت. با موافقت دیت سفیری به دربار پاپ پیوس دوم فرستاد (۱۴۶۲) و تقاضا کرد پاپ «پیمانهای پراگ» را تصدیق و تصویب کند. پاپ امتناع ورزید و برگزاری عشای ربانی به دو صورت را در هر نقطه قدغن کرد. ژرژ پودبرادی به توصیهٔ حقوقدانی آلمانی، گرگور هایمبورگ، در ۱۴۶۴ از همهٔ شاهان اروپا دعوت کرد فدراسیونی دایمی از همهٔ دول اروپایی تشکیل دهند با قوهٔ مقننه و مجریه، ارتش و قوهٔ قضاییهٔ نیرومند تا مشاجرات بینالمللی آینده به قدرت آن سامان یابد. پادشاهان پاسخی ندادند، زیرا دستگاه حکومت پاپان، که از نو نیرو گرفته بود، قویتر از آن بود که اتحادیهٔ ملل بتواند از آن سرپیچی کند.
پاپ پیوس دوم ژرژ را بدعتگذار اعلام کرد، رعایایش را از پیمان بیعت آزاد ساخت و از قوای مسیحی خواست او را عزل کنند (۱۴۶۶). ماتیاس کوروینوس، شاه مجارستان، این کار را برعهده گرفت و به بوهم حمله برد و عدهای از نجبای کاتولیک تاج شاهی بر سرش نهادند (۱۴۶۹). ژرژ پودبرادی تاج و تخت را به لادیسلاوس، فرزند کازیمیر چهارم، پادشاه لهستان، سپرد و خود، در حالی که مصائب جنگ و رنج استسقا فرسودهاش کرده بود، در پنجاهویکسالگی درگذشت (۱۴۷۱). بوهم، چکوسلواکی کنونی به تعبیر کتاب، او را پس از شارل چهارم بزرگترین پادشاه خود میداند و به احترام از او یاد میکند.
پیامدها و انجمن برادران
دیت بوهم لادیسلاوس دوم را به شاهی پذیرفت و ماتیاس به مجارستان بازگشت. نجبا از ضعف پادشاه، که زادهٔ جوانی او بود، سود جستند و قدرت سیاسی و اقتصادی خود را استحکام بخشیدند؛ شمار نمایندگان شهرها و قصبات را در دیت بوهم کاستند و کشاورزانی را که خواب مدینهٔ فاضله دیده بودند بیش از پیش زیر یوغ سرفداری کشیدند. هزاران تن از مردم بوهم در گیرودار انقلاب و واکنش ناشی از آن به کشورهای دیگر گریختند. در ۱۴۸۵ اوتراکیان و کاتولیکها عهدنامهٔ کوتناهورا را امضا کردند و خود را متعهد صلحی سیساله ساختند.
پیروان خلچیکی در مشرق بوهم و موراوی فرقهٔ مسیحی جدیدی به نام «کلیسای برادری» تشکیل دادند و خود را بر مبنای تعالیم عهد جدید وقف زندگی ساده دهقانی کردند. این فرقه در ۱۴۶۷ مرجعیت کلیسای کاتولیک را رد کرد، کشیشان خود را برگماشت و با انکار برزخ و رد پرستش قدیسان بر لوتر و اعتقاد او به داوری از روی ایمان سبقت گرفت و نخستین کلیسای جدیدی شد که به مسیحیت به معنای واقعی آن عمل کرد. تا ۱۵۰۰ صد هزار تن عضویت آن را پذیرفتند.
این «برادران موراویایی» در گیرودار جنگ سیساله تقریباً به کلی برافتادند، اما زیر پیشوایی یان کومنیوس جان دوباره گرفتند و هنوز هم به صورت جماعات پراکنده در اروپا، آفریقا و آمریکا باقیاند، با بردباری و اغماض مذهبی، دینداری متواضعانه و وفاداری صلحجویانه نسبت به اصولی که تعلیم میکنند، و دنیای فاجر و شکاک ما را به حیرت میاندازند.
جمعبندی
انقلاب بوهم نشان داد که اصلاح دینی یک قرن پیش از لوتر چگونه میتواند با ستیز قومی، آز طبقاتی و رؤیای اشتراکی درآمیزد و در همان حال چگونه همین تناقضها آن را از درون میشکافد.