واپسین رنسانس بیزانس، ۱۲۶۱–۱۳۷۳: موزاییک‌های کورا، پلتون و زوال آهسته

بازگویی آغاز فصل هجوم عثمانی در روایت دورانت: امپراتوری کوچک‌شدهٔ پالایولوگوس، تنش طبقاتی و قیام سالونیک، احیای دانش در زمان متوکیتس و گمیستوس پلتون، هنر کورا و میسترا و آتوس، و وابستگی مهلک امپراتوران به ترکان.

امپراتوری بیزانسگمیستوس پلتونکلیسای کورا

~11 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۴ آبان ۱۴۰۵

امپراتوری‌ای که از توانش بیشتر ماند

امپراتوری روم شرقی، که در ۱۲۶۱ بی‌خونریزی زیر فرمان سلسلهٔ جدید پالایولوگوس درآمد، بی‌آنکه خود بخواهد حدود دو قرن دیگر دوام آورد. قلمروش بر اثر پیشروی مسلمانان در آسیا و اروپا، گسترش اسلاوها پشت مرزهایش و قطعه‌قطعه‌شدن بخش‌هایی از آن به دست دشمنان مسیحی، نورمان‌ها، جنوایی‌ها و ونیزی‌ها که در ۱۲۰۴ قسطنطنیه را غارت کردند، کاهش یافت. صنعت در شهرهای امپراتوری آهسته جنب‌وجوشی داشت، اما کالاهایش بار کشتی‌های ایتالیایی می‌شد که سودی به خزانهٔ دولت نمی‌رساند.

از طبقهٔ متوسط، که زمانی بی‌شمار بود، معدودی بیش نمانده بود. بالاتر از آن اشراف و نجبا و بزرگ‌کشیشان مسرف بودند که جامه‌های فاخر می‌پوشیدند و از حوادث تاریخ درس عبرت نگرفته جز امتیازات طبقهٔ خود همه‌چیز را فراموش کرده بودند. پایین‌تر، طبقه‌ای ناآرام بود: راهبانی که به دینداری چاشنی سیاست می‌زدند، کشاورزانی که از مالکیت به اجاره‌گیری و از آن به ظلمات سرفداری لغزیده بودند، و پرولترهایی که خواب مدینه‌ای برابر را می‌دیدند.

در سالونیک انقلابی درگرفت (۱۳۴۱): اشرافیت را تار و مار کرد، کاخ‌ها و کوشک‌ها را به یغما برد و حکومتی جمهوری و نیمه‌اشتراکی به وجود آورد که هشت سال امور را به دست داشت و سپس سپاهیانی که از پایتخت رسیدند سرکوبش کردند. قسطنطنیه هنوز مرکز پرجنب‌وجوش تجارت بود، اما چون گذشته آباد نبود. سیاحی مسلمان در ۱۳۳۰ از «خانه‌های ویران بسیار و مزارعی که در داخل شهر کشت شده‌اند» سخن می‌گوید؛ روی گونثالث دو کلاویخو، دیپلمات اسپانیایی، در حوالی ۱۴۰۹ می‌نویسد: «در داخل پایتخت همه‌جا قصرها، کلیساها و صومعه‌های بزرگ و باشکوه است، اما بیشترشان ویران و مخروب است.» آری، عظمت و جلال از ملکهٔ شهرهای بسفر رخت بربسته بود.

واپسین شکوفایی دانش

در گیرودار این انحطاط سیاسی میراث نامیرای ادبی و فلسفی یونان باستان با سنت‌های بیزانسی در معماری و نقاشی درآمیخت تا واپسین نغمهٔ پرشکوه فرهنگ روم شرقی ساز شود. در مکتب‌ها هنوز آثار افلاطون، ارسطو و زنون رواقی تفسیر می‌شد. گرچه از غور در آثار اپیکور، به عنوان فیلسوفی ملحد، پرهیز می‌کردند، دانشمندان و ادیبان متون کلاسیک را اصلاح می‌کردند و بر آنها تفسیر نو می‌نوشتند. ماکسیموس پلانودس، سفیر روم شرقی در ونیز، مجموعه اشعار یونانی را به چاپ رساند، متون کلاسیک لاتینی را به یونانی ترجمه کرد و میان امپراتوری روم شرقی و ایتالیا رابطهٔ فرهنگی تازه‌ای برقرار ساخت.

زندگانی تئودوروس متوکیتس این رنسانس دورهٔ پالایولوگوس را به خوبی نشان می‌دهد. وی هم‌زمان که صدراعظم آندرونیکوس دوم بود، یکی از دانشمندترین و پرکارترین محققان زمان خود شمرده می‌شد. نیکفوروس گرگوراس، که خود عالم و تاریخ‌نویس نامداری است، دربارهٔ او می‌گوید: از صبح تا شام با شور و اشتیاق خود را وقف کارهای جامعه می‌کرد، چنانکه گویی هرگز با دانش‌اندوزی رابطه‌ای نداشته است؛ اما شب، پس از ترک کاخ، یکسره غرق مطالعه می‌شد، چنانکه گویی دانشمندی است که به کلی از علایق دنیوی بریده است. تئودوروس به یونانی فصیح و زیبایی که در قرن چهاردهم نظیر نداشت کتاب‌های بسیار در تاریخ و فلسفه و نجوم نوشت و اشعار نغز سرود.

در انقلابی که به عزل مخدوم ولی‌نعمتش انجامید، او نیز مقام و ثروت و خانه‌اش را از دست داد. شورشیان او را زندانی کردند، اما چون بیمار شد اجازه دادند به صومعهٔ سن ساویر در کورا، که دیوارهایش را با زیباترین موزاییک‌های تاریخ امپراتوری روم شرقی آراسته بودند، برود و تا پایان عمر آنجا بماند.

افلاطون در برابر ارسطو: گمیستوس پلتون

در فلسفه جدال میان افلاطونیان و ارسطوییان دوباره بالا گرفت. امپراتور یوحنای ششم کانتاکوزنوس مدافع ارسطو بود، در حالی که افلاطون خدای گمیستوس پلتون شمرده می‌شد. گمیستوس شناخته‌شده‌ترین فیلسوف سوفسطایی یونان جدید بود؛ فلسفه را در بورسه در آسیای صغیر، هنگامی که آن شهر مرکز پیشرفت ترکان عثمانی بود، آموخت و اصول تعلیمات زردشت را نیز از استادی یهودی فرا گرفت (ادعای کتاب). چون به زادگاهش پلوپونز، آن زمان مورئا، بازگشت، به احتمال قوی دیگر به مسیحیت اعتقادی نداشت. در میسترا جا گرفت و مقام قضا و استادی یافت.

در ۱۴۰۰ رساله‌ای در فلسفه نوشت که، مانند یکی از رسالات افلاطون، نوامیس نام داشت. در آن گمیستوس بر آن بود که دین باستانی یونان را جایگزین مسیحیت و اسلام کند، با این فرق که جز زئوس، خدایان اولمپ را مظهر متشخص فرایندهای خلاق یا «مُثُل» شمرده بود. پلتون نمی‌دانست که دین ساختنی نیست بلکه به وجود آمدنی است. با این‌همه شاگردان بسیار گرد شمع حکمتش می‌چرخیدند و مقدر چنین بود که یکی از آنان، یوآنس بساریون، در ایتالیا کاردینال اومانیست شود.

بساریون و گمیستوس، هر دو، همراه امپراتور یوحنای هشتم برای شرکت در شورای کلیساهای رومی و یونانی، که برای لحظه‌ای اختلافات خود را در مسائل الاهیات و سیاست کنار گذاشته و با هم آشتی کرده بودند، به فرارا و فلورانس رفتند (۱۴۳۸). در فلورانس گمیستوس برای جمعی از گزیدگان دربارهٔ افلاطون سخنرانی کرد و آتش رنسانس ایتالیا را، که مقدماتش فراهم بود، مشتعل ساخت. آنجا بود که لقب «پلتون» (کامل) را، که اشاره‌ای به گمیستوس (پر) و پلاتون (صورت لاتینی «افلاطون») داشت، بر نام خود افزود. چون به میسترا بازگشت از جر و بحث دربارهٔ الاهیات دست کشید، اسقف اعظم شد و در نودوپنج‌سالگی درگذشت (تاریخ کتاب ۱۴۵۰).

احیای هنر

تجدید حیات هنر، همچون تجدید جوانی ادبیات، از وقایع برجستهٔ این عهد است. موضوعات و اشکال آثار هنری هنوز رنگ روحانی داشت، اما گاه منظره‌ای، پرتوی از طبیعت‌گرایی، یا گرمی رنگ‌ها و لطافت طرح‌ها به موزاییک‌ها حیات و طراوت می‌بخشید. آثاری که اخیراً در صومعهٔ کورا (مسجد جامع کهریه) به معرض تماشا گذاشته شده چنان سرشار از زندگی است که تاریخ‌نویسان مغرب‌زمین معترفند در آنها اثری از نفوذ هنر ایتالیایی می‌بینند.

در فرسک، که آهسته جایگزین موزاییک در تزیین کلیساها و کوشک‌ها می‌شد، سلطهٔ موضوعات روحانی سست گرفت و تصاویر تجملی و خیالی و رویدادهای غیرروحانی در کنار افسانه‌های مذهبی و زندگی قدیسان جلوه‌گر شد. شمایل‌سازان به شیوهٔ باستانی یونانی چنگ زدند و آثاری با پیکرهای لاغر و چهره‌هایی درخشان از تقوایی بی‌آلایش پدید آوردند، چیزی که در اخلاق مردم زمانه ذره‌ای از آن یافت نمی‌شد. نقاشی مینیاتور بیزانسی دستخوش انحطاط شدیدی بود، اما بافتن طرح‌ها با ابریشم هنوز شاهکارهایی می‌آفرید که در غرب همال نداشت.

خرقهٔ آستین‌گشاد معروف به «خرقهٔ شارلمانی» از کارهای قرن چهاردهم یا پانزدهم است: بر زمینه‌ای از ابریشم آبی، هنرمندی طرحی ریخته و صنعتگری چیره‌دست نخ‌های سیمین و زرین را در آن بافته و صحنه‌هایی از زندگی مریم، مسیح و قدیسان مختلف پدید آورده است. در سالونیک، صربستان، مولداوی و روسیه نیز در این عهد پارچه‌هایی با چنین طرح‌های برازنده بافته شد.

میسترا و احیای یونان

اکنون یونان بار دیگر مرکز هنرهای بزرگ شده بود. چون قرن سیزدهم به پایان نزدیک می‌شد، فرانک‌ها، که با قلاع ممتازشان اماکن باستانی را اشغال کرده بودند، راه را برای احیای قدرت امپراتوری روم شرقی باز کردند. در ۱۳۴۸ امپراتور یوحنای پنجم پالایولوگوس پسرش مانوئل را به مورئا فرستاد تا به عنوان «دسپوتس» حکومت آنجا را در دست گیرد. او مقر خود را بر فراز تپه‌ای مشرف بر اسپارت قدیم قرار داد. اشراف، اربابان پیشین، راهبان، هنرمندان، دانشوران و فلاسفه به پایتخت جدید روان شدند.

صومعه‌های معظم ساخته شد که سه‌تای آنها فرسک‌های قرون وسطایی خود را در دل کلیساهایشان حفظ کرده‌اند: دیر متروپولیس و پریبلپتوس از قرن چهاردهم و دیر پانتاناسا از آغاز قرن پانزدهم. اینها زیباترین نقاشی‌های دیواری در تاریخ طولانی هنر بیزانسی‌اند. طراحی دقیق، زیبایی و لطافت سیال نقش‌ها و عمق و درخشش رنگ‌ها این آثار را با بهترین فرسک‌های همین ایام در ایتالیا قابل مقایسه می‌کند؛ در حقیقت چه بسیار ممکن است اینها مقداری از لطف و تازگی خود را مدیون چیمابوئه، جوتو یا دوچو باشند که خود سخت وامدار بیزانس‌اند.

کوه آتوس

بر ساحل خاوری یونان، بر فراز ارتفاعات کوه آتوس، از قرن دهم و در بیشتر قرون پس از آن صومعه‌هایی برپا شده بود: صومعهٔ باشکوه پانتوکراتور در قرن چهاردهم و صومعهٔ معظم سن پول در قرن پانزدهم. «راهنمای نقاشی» یونانی از قرن هجدهم بهترین نقاشی دیواری موجود در این نهانگاه‌ها را به مانوئل پانسلینوس، اهل سالونیک، منسوب می‌دارد: «او در هنر خویش چنان مهارت نشان داد که سرآمد هنرمندان قدیم و جدید شد.» اما از زمان زندگی و آثار مانوئل اطلاع موثقی در دست نیست؛ شاید از نقاشان قرن یازدهم یا شانزدهم باشد و هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید کدام نقاشی‌های آتوس اثر سرپنجهٔ اوست.

فروپاشی قدرت

در همان حال که هنر بیزانسی در این شور واپسین سر برمی‌آورد، دولت امپراتوری روم شرقی راه زوال می‌پیمود. ارتش از هم پاشیده و نامنظم بود و نیروی دریایی رو به تباهی. کشتی‌های جنوایی و ونیزی بر دریای سیاه نظارت داشتند و دزدان دریایی در مجمع‌الجزایر یونان تاخت‌وتاز می‌کردند. دسته‌ای از سربازان مزدور کاتالونیایی، به نام «گروه بزرگ کاتالونیایی»، در ۱۳۰۶ گالیپولی را تصرف کردند، تجارت در تنگهٔ داردانل را ممنوع کردند و در آتن حکومتی جمهوری از دزدان تشکیل دادند (۱۳۱۰)؛ هیچ حکومتی از عهدهٔ آنان برنیامد و چندان به حال خود ماندند که شدت علمشان سبب نابودی‌شان شد. در ۱۳۰۷ پاپ کلمنس پنجم توطئه‌ای چید و با فرانسه، ناپل و ونیز برای فتح مجدد قسطنطنیه همدست شد.

توطئه نگرفت، اما امپراتوران روم شرقی را چنان از دنیای مسیحیت غرب به وحشت افکند که برای جلوگیری از پیشرفت مسلمانان نیرو و شجاعتی از خود نشان ندادند. این ترس تنها وقتی از میان رفت که ترکان عثمانی به دروازه‌های امپراتوری رسیده بودند.

امپراتورانی که خود را نابود کردند

برخی امپراتوران خود سبب نابودی خویش شدند. در ۱۳۴۲ امپراتور یوحنای ششم کانتاکوزنوس، که گرفتار جنگ‌های داخلی بود، از اورخان، سلطان عثمانی، کمک خواست؛ اورخان کشتی‌های جنگی‌اش را به یاری او فرستاد و کمک کرد سالونیک را به تصرف آورد. امپراتور به نشانهٔ سپاس دخترش تئودورا را به او، که زن یا زنان دیگری نیز داشت، به زنی داد. سلطان ۶۰۰۰ سپاهی دیگر فرستاد. هنگامی که یوحنای پنجم پالایولوگوس به خلع او کمر بست، یوحنای ششم کلیسای قسطنطنیه را غارت کرد، برای گسیل ۲۰٬۰۰۰ مرد جنگی دیگر برای سلطان عثمانی پول فرستاد و دژی در شبه‌جزیرهٔ تراکیا به او وعده داد. در آن لحظه که به ظاهر پیروز شده بود، مردم قسطنطنیه او را خائن شمردند و علیه‌اش برخاستند. انقلابی یک‌شبه او را از امپراتوری به تاریخ‌نگاری کشاند (۱۳۵۵). در صومعه‌ای اعتزال جست و، به عنوان واپسین کوشش برای غلبه بر دشمنانش، به نوشتن تاریخ زمان خود پرداخت.

یوحنای پنجم پالایولوگوس از وقتی بر تخت نشست یک دم آسایش نداشت. چون سائلی به دربار رم رفت (۱۳۶۹) و در ازای دریافت کمک علیه ترکان عثمانی وعده کرد همهٔ رعایای خود را به اطاعت دستگاه پاپی درآورد. در برابر محراب بلند کلیسای سان پیترو بیعت خود را از کلیسای ارتدکس یونانی پس گرفت. پاپ اوربانوس پنجم علیه کافران ترک به او قول مساعدت داد و به همهٔ شهریاران مسیحی توصیه کرد او را یاری دهند، اما اینان خود به کارهای خویش گرفتار بودند. به جای کمک، یوحنا را در ونیز به غرامت وام‌های یونان گروگان نگاه داشتند. پسرش مانوئل پول وام‌ها را آورد و پدر را آزاد کرد؛ یوحنا تهی‌دست‌تر از پیش به قسطنطنیه بازگشت و، به علت شکستن پیمان آیین ارتدکس، مطرود رعایایش شد.

چون در اقدام بعدی برای کسب کمک از مغرب نیز ناامید شد، مراد اول، سلطان عثمانی، را قیم و فرمانروای خود شناخت، پیمان کرد به سپاهیان عثمانی کمک نظامی کند و فرزند دلبندش مانوئل را به گروگان پیمان خود فرستاد. سلطان مراد برای مدتی آرام شد، از تسخیر روم شرقی چشم پوشید و در پی به اطاعت درآوردن بالکان رفت.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

ترکان عثمانی در بالکان، ۱۳۰۰–۱۳۹۶: صربستان دوشان، کوسووو و نیکوپول

بازگویی روایت دورانت از بالکان در قرن چهاردهم: امپراتوری استفان دوشان و فروپاشی آن، عبور عثمانی‌ها به اروپا، سقوط ادرنه، و نبردهای ماریتسا، کوسووو و نیکوپول که بیشتر بالکان را زیر سلطهٔ عثمانی درآورد.

ادامه

لهستان، ۱۳۰۰–۱۵۰۵: کازیمیر کبیر، اتحاد یاگیلونی و شکست شهسواران توتونی

بازگویی بخش لهستان در روایت دورانت: یکپارچگی کشور زیر لادیسلاوس کوتاه و کازیمیر کبیر، اتحاد با لیتوانی از راه یادویگا و یاگیلو، پیروزی بر فرقهٔ توتونی در گرونوالد و شکوفایی کراکو زیر کازیمیر چهارم با آثار فایت شتوس.

ادامه

انقلاب بوهم، ۱۴۱۵–۱۴۳۶: هوسی‌ها، ژیژکا، تابوری‌ها و ژرژ پودبرادی

بازگویی روایت دورانت از انقلاب هوسی‌ها: واکنش ملی به سوختن هوس، «مواد چهارگانهٔ پراگ»، پیروزی‌های یان ژیژکا، کشمکش میان اوتراکیان معتدل و تابوری‌های کمونیست، پیمان‌های بال، پادشاهی ژرژ پودبرادی و «انجمن برادران».

ادامه

بوهم و یان هوس: از یوهان نابینا و شارل چهارم تا آتش کنستانس

بازگویی فصل اسلاوها در روایت دورانت، با ظهور اسلاوها و بوهم زیر یوهان لوکزامبورگی، شارل چهارم و ونسسلاس چهارم، و سپس زندگی، تعالیم، محاکمه و سوختن مصلح یان هوس در کنستانس و مرگ ژروم پراگی.

ادامه

گوتنبرگ و انقلاب چاپ: چگونه حروف متحرک قرون وسطی را به پایان برد

بازگویی بخش گوتنبرگ در روایت دورانت: علل پایان قرون وسطی، کمیابی نسخ خطی، کاغذ و چاپ در چین و کره و هلند، زندگی گوتنبرگ و چاپخانهٔ او در ماینتس، گسترش سریع چاپ در اروپا و اثر آن بر دانش، دین و ادبیات.

ادامه

رازوران و هنرهای آلمان، ۱۳۰۰–۱۴۶۰: مایستر اکهارت، تاولر، کلیساهای گوتیک، نورنبرگ و شتفان لوخنر

بازگویی دو بخش از فصل اروپای مرکزی در روایت دورانت: تخم‌های اصلاح دینی، رازوری وحدت وجودی مایستر اکهارت و شاگردانش زوزو و تاولر، و کلیساهای گوتیک، تالارهای شهر، صنایع دستی، مایستر‌زینگرها و نخستین نقاشان شهرهای آلمان.

ادامه