اصلاح زندگی رهبانی
مقارن همان احوال نوعی نهضت تهذیب اخلاقی در میان فرقههای رهبانی نیز پدید آمد. بدنامی پیشین راهبان را میتوان از گفته میکلانژ دیندار و اصیلآیین سنجید: چون شنید سباستیانو دل پیومبو در صدد نقاشی تصویر راهبی در نمازخانه سان پیترو در مونتوریو است، به تصمیم او اعتراض کرد، زیرا معتقد بود اکنون که راهبان دنیایی به این بزرگی را آلوده کردهاند، دیگر شک نیست که نقاش هم گوشه نمازخانهای آنقدر کوچک را آلوده خواهد کرد. گرگوریو کورتزه با کمال بردباری همت بر اصلاح بندیکتیها در پادوا گماشت؛ جیرولامو سریپاندو اصلاح کاننهای آگوستینی، اجیدیو کانیزیو اصلاح زاهدان آگوستینی و پائولو جوستینیانی اصلاح فرقه کامالدولی را بر عهده گرفتند. فرقههای رهبانی نوظهور بر پدید آوردن اصلاحات پافشاری میکردند. آنتونیو ماریا زاکاریا در میلان فرقه «خدمتگزاران موظف بولس حواری» را بنیان گذاشت، جامعهای از کشیشان که عهد بسته بودند در بینیازی راهبانه به سر برند؛ و چون نخست همیشه در کلیسای سان بارناباس گرد هم میآمدند، بعدها به «برناباییان» معروف شدند. در ۱۵۳۵ قدیسه آنجلا فرقه «راهبههای اورسولین» را برای تعلیم دختران، پرستاری بیماران و نگاهداری تنگدستان بنیان نهاد. در ۱۵۴۰ قدیس خوان د دیوس (خوان خدا) در غرناطه فرقه «برادران رحمت» را برای اداره بیمارستانها تأسیس کرد. در ۱۵۲۳ ماتئو دا باسیو، در رقابتی غیرتمندانه با قدیس فرانسیس آسیزی، تصمیم گرفت دستورهای بنیانگذار فرانسیسیان را کلمهبهکلمه به کار بندد.
کاپوسنها
راهبان دیگری با او همصدا شدند و در ۱۵۲۵ افزایش شمارشان ماتئو را تشویق کرد از پاپ تقدیس آن شعبه تازه فرانسیسیان را، که اعضایش در انضباطی سخت و زاهدانه میزیستند، درخواست کند؛ در عوض ماتئو به جرم نافرمانی به زندان افتاد، اما دیری نگذشت که آزاد شد. در ۱۵۲۸ کلمنس هفتم فرقه نوین کاپوسنها را به رسمیت شناخت ـ نام کاپوسن از آن رو وضع شده که فرایارهای این فرقه، به پیروی از قدیس فرانسیس، cappuccio، یعنی جبه باشلقدار، میپوشیدند. کاپوسنها خشنترین پارچهها را به تن میکردند، غذای شبانهروزشان جز نان، سبزی، میوه و آب نبود، روزههای سخت میگرفتند، در حجرههای تنگ و تاریک و کلبههای محقر میزیستند، جز پیاده سفر نمیکردند و تمام سال با پای برهنه میگشتند. خدمت برجستهشان فداکاری در پرستاری صمیمانه از بیماران هنگام شیوع طاعون (۱۵۲۸ و ۱۵۲۹) بود. به یمن فداکاری ایشان بود که تازهگرویدگان به آیین پروتستان، چون ویتوریا کولونا و دیگران، از ارتداد صرفنظر کردند و به کلیسایی که هنوز میتوانست چنین مسیحیان باشور و ایمانی بپروراند وفادار ماندند.
ترسا: جوانی
برجستهترین شخصیت این دوره اصلاح رهبانیت راهبهای اسپانیایی بود ضعیفبنیه و قویاراده. ترسا دثپدا دختر یکی از شهسواران کاستیلی از شهر آویلا بود. پدرش مردی بود که به درستی و وفاداری خود به کلیسا میبالید و هر شب فصلی از شرح زندگی قدیسان را برای خانوادهاش میخواند. مادرش، که زمینگیر بود، در همان بستر بیماری با داستانهای شوالیهای و سلحشوریهای آمادی روزهای ملالآور زندگیاش را اندکی شادی میبخشید. تخیل کودکانه ترسا میان عشق احساساتی و شهادت دینی نوسان میکرد. در دهسالگی نذر کرد در سلک راهبهها درآید. اما چهار سال بعد ناگهان زنی زیبا و شاداب از ذوق زندگی شد و خرقه تیره صومعه را در جامههای رنگینی که زیباییاش را دوچندان میکرد فراموش کرد. خواستاران از هر سو آمدند و ترسا هراسان و لرزان دل به یکی از آنان داد و به میعادگاهی دعوت شد؛ در لحظه اقدام، وحشتی وصفناپذیر او را فراگرفت و نقشه خطیر خود را بر پدر فاش کرد. چون مادرش در آن وقت درگذشته بود، دون آلونسو د ثپدا دختر حساس خود را به راهبههای آگوستینی آویلا سپرد.
ترسا از زندگی رسمی و انضباط صومعه سخت بیزار بود، از قبول تعهدات تارکدنیایی سر باز زد و تنها در انتظار آن بود که به سن قانونی شانزدهسالگی برسد و به اختیار خود صومعه را ترک کند. اما با نزدیک شدن به آرزویش به بیماری خطرناک و رو به مرگ دچار شد. سرانجام از آن بیماری مهلک شفا یافت، اما دیگر تابناکی جوانی را از دست داده بود. ظاهراً به نوعی بیماری عصبی همراه با تشنج مبتلا شده بود که محتملاً بر اثر خودداریاش از طغیان بر ضد قیود ناسازگار با غرایزش پدید آمده بود. حملات گاه عود میکرد و او را نیمهجان در بستر میانداخت. پدرش او را از صومعه بیرون آورد و نزد خواهر ناتنیاش در دهکدهای فرستاد. در راه یکی از عموهایش مجلدی از کتاب قدیس هیرونوموس را به او هدیه کرد، کتابی که با واژههای آتشین هراسهای جهنم را وصف میکرد و عشقورزی میان دو جنس را به شاهراه پرجمعیتی تشبیه میکرد که به عذاب جاودانی کشیده شده است. ترسا با دلهره آن را خواند و پس از یک حمله عصبی دیگر فکر خوشیهای این جهانی را بکلی از سر به در کرد و تصمیم گرفت نذر کودکی را به عمل درآورد؛ به آویلا بازگشت و وارد «صومعه تجسم مسیح» ـ متعلق به کرملیان ـ شد (۱۵۳۴).
بیماری و بهبودی
زمانی چند در یکنواختی التیامبخش دعاهای روزانه، آوازهای مذهبی مراسم قداس و اعترافات پاککننده روح خوشبخت میزیست. هنگامی که آیین مقدس را به جا آورد و نان را خورد، احساس کرد واقعاً جسم مسیح را بر زبان و در خون خود دارد. اما از سستی مقررات انضباطی آن صومعه ناخرسند بود. راهبهها به جای حجرههای محقر در اتاقهای راحت میزیستند؛ با وجود روزههای هفتگی در دیگر ایام زیاد میخوردند؛ پیکر خود را با گردنبند و دستبند و انگشتری میآراستند؛ در تالار نشیمن دیدارکنندگان را میپذیرفتند؛ و تعطیلات طولانی را بیرون از چهاردیواری صومعه میگذراندند. ترسا احساس میکرد این شرایط فراخ نمیتواند چنانکه باید او را از وسوسههای نفس دور نگه دارد. شاید به سبب همین دغدغه و ناخرسندی روزافزون بود که حملات بیماریاش مکررتر و دردناکتر شد. بار دیگر پدرش او را نزد خواهر ناتنیاش فرستاد و بار دیگر در راه عمویش کتاب دینی سومین الفبا اثر فرانثیسکو د اوسونا را به او داد. این کتاب الفبای دعاهای رازورانه و باطنی بود، دعای بدون الفاظ؛ زیرا به گفته مصنف: «تنها کسانی که در سکوت به خداوند نزدیکی میجویند صدایشان شنیده میشود و جواب دریافت میدارند.» ترسا در گوشهنشینی روستاییاش به تمرین این نوع دعاخوانی ساکت و تفکرآمیز، که با حالت بهت حاصل از حملات عصبیاش بخوبی سازگار بود، پرداخت.
یکی از دکترها، که بیماران را با داروهای گیاهی درمان میکرد، به مداوای ترسا پرداخت، اما نزدیک بود جوشاندههایش او را بکشد. چون ترسا به صومعه آویلا بازگشت (۱۵۳۷) در حال مرگ بود و آرزوی فرارسیدنش را میکرد. در این هنگام شدیدترین حمله بر او عارض شد. به حال غش افتاد و چون مردهای سرد و بیحرکت، و ظاهراً بدون تنفس، دو روز بر جای ماند؛ و خواهران قبرش را آماده کردند. سپس به حال آمد، اما چنان بیبنیه بود که چیزی جز مایعات نمیتوانست بخورد و کمترین ملامسهای را بر بدن تحمل نداشت. هشت ماه در بیمارستان صومعه با حالت فلج تقریباً کامل به سر برد. کمکم حالش بهبود یافت و به فلج ناقص درآمد، اما چنانکه در یادداشتهایش آورده: «لحظاتی که از دردهای شدید به خود نمیپیچیدم بسیار نادر بود.» از هر درمان پزشکی قطع امید کرد و تصمیم گرفت دعاخوانی را تنها مایه تسلی خود قرار دهد. سه سال دیگر رنج برد و دعا خواند. سپس ناگهان، در صبح یکی از روزهای ۱۵۴۰، آن افلیج بستری ظاهراً درمانناپذیر از خواب بیدار شد و اعضای بدنش را سالم یافت.
ترسا از جا برخاست و به راه افتاد و با گذشت هر روز فعالیتش در انجام کارها و مقررات صومعه فزونی گرفت. بهبودی او معجزه تلقی شد و خودش نیز همین عقیده را داشت. شاید خواندن دعا در سکوت اعصاب فرسوده از تصادم آرزوهای متضاد و حس گناهکاری و خوف از دوزخش را آرام ساخته بود، و آن آسایش عصبی، همراه با نعمت غیبت دکترها، بدنش را به تعادل عادی بازگردانده بود.
مکاشفات
صومعه تجسم مسیح بهعنوان صحنه یکی از درمانهای معجزهآسا شهرت یافت. مردم از شهرهای اطراف به زیارت راهبهای که خدا درمانش داده بود روی آوردند و پول و هدایای خود را به آن خانه مقدس تقدیم کردند. مدیره صومعه این دیدارها را تشویق میکرد و اصرار داشت ترسا خود را به زایران نشان دهد. ترسا از اینکه روی آوردن مردم، ملاقات با مردان خوبروی و کسب شهرت و محبوبیت موجب شادمانی و التذاذ خاطرش میشد احساس شرمندگی میکرد. بار دیگر حس گناه از لذت جسمانی بر روحش تیرگی افکند. یک روز (۱۵۴۲)، هنگامی که در تالار صومعه با مرد زایری که بهخصوص مورد پسندش بود گفتگو میکرد، ناگهان به نظرش آمد مسیح در پهلوی آن مرد ایستاده است؛ حمله عصبی بر او عارض شد و خواهران او را بر دست به حجرهاش بردند.
در شانزده سال بعد مکرراً چنین تجلیاتی در برابر دیدگانش ظاهر شد و کمکم واقعیت آنها بر واقعیت زندگی روزانهاش فزونی گرفت. در ۱۵۸۸ (تاریخ منبع؛ آشکارا لغزشی برای ۱۵۵۸)، هنگامی که مستغرق دعاخوانی بود، حس کرد روحش از بدن خارج شد و به سوی آسمان پرواز کرد و آنجا مسیح را دید و صدایش را شنید.
این تجلیات روحی دیگر قوایش را تحلیل نمیبرد بلکه جانی تازه به او میدمید. ترسا مینویسد: غالباً با فرارسیدن حالت جذبه، بدن از دردهای کشنده ناتوان و فرسوده میشود، اما بعداً روح، شاداب از سلامت و کاملاً آماده به هر نوع فعالیت، از آن حالت بیرون میآید ... گویی خداوند اراده کرده است جسمی که همواره تابع آرزوهای روح است در خوشبختی آن نیز سهیم شود ... روح پس از درک این موهبت چنان سرشار از نیروی غیرت میشود که اگر در آن لحظه کالبدش را در راه پرستش پروردگار شرحهشرحه کنند چیزی جز فرحبخشترین خوشیها حس نمیکند.
در مورد دیگری ترسا به نظرش آمد که «فرشتهای در کمال جمال زوبین زراندود بلندی» را، با نوک شعلهورش، به جانب او پرتاب میکند ـ «که چندین بار از قلبم عبور کرد تا آنکه در عمق احشایم فرو نشست.» درد چنان حقیقی بود که نالهای جانسوز برآورد و در عین حال چنان بالاتر از حد تصور لذتبخش که آرزو میکرد هرگز از چنگش خلاص نشود؛ هیچ لذتی در زندگی به اندازه آن درد رضای باطن به شخص نمیبخشد؛ و چون فرشته زوبین را از جانش بیرون کشید او را سوزان در آتش عشق خداوندی باقی گذاشت. (به گفته پاورقی کتاب، کلیسای اسپانیا به یادبود این تجلی نفوذکننده روز ۲۷ اوت را روزی مقدس میدارد و هر سال مراسمی باشکوه برپا میکند.) البته این گزارشهای قدیسه ترسا از لحاظ روانکاوی قابل تعبیرهای دامنهدارند، اما در کمال صداقت و صمیمیت آن قدیسه، در آنچه بیان کرده، هیچ شکی نمیتوان کرد. او نیز مانند ایگناتیوس معتقد بود خدا را میبیند و در آن حال مرموزترین مسائل بر او مکشوف میشود.