ملانشتون، مربی آلمان
ملانشتون احیای آموزش و پرورش را هدف اصلی زندگی خود قرار داد و به برکت هدایت و فعالیت او مدارس بسیاری بنیاد یافت، چندانکه در آلمان اواخر سده شانزدهم ۳۰۰ مدرسه وجود داشت. او طرحی برای سازمان مدارس و دانشگاهها تهیه کرد (۱۵۲۷)؛ کتابهایی برای آموزش دستور زبان لاتین و یونانی، معانی و بیان، منطق، روانشناسی، اخلاق و الاهیات تألیف کرد؛ و هزاران معلم برای مدارس و دانشگاههای نوبنیاد تربیت نمود. کشورش از روی حقشناسی لقب «مربی آلمان» به او داد.
دانشگاههای آلمان شمالی یکی پس از دیگری زیر نظارت پروتستانها درآمد: ویتنبرگ (۱۵۲۲)، ماربورگ (۱۵۲۷)، توبینگن (۱۵۳۵)، لایپزیگ (۱۵۳۹)، کونیگسبرگ (۱۵۴۴)، ینا (۱۵۵۸)؛ و استادان و دانشجویانی که (به گفته اولریش، دوک ورتمبرگ) با «عقیده راست و درست انجیلی» مخالف بودند از این مراکز دانش بیرون رانده شدند. پیروان کالون را از مدارس لوتری اخراج میکردند و پروتستانها را به دانشگاههایی که هنوز در دست کاتولیکها بود راه نمیدادند. پس از «پیمان صلح آوگسبورگ» (۱۵۵۵) دانشجویان هر ایالت آلمان عموماً اجازه نداشتند در مدارس وابسته به آیینی غیر از آیین رسمی فرمانروای خود تحصیل کنند.
یوهانس شتورم و ژیمنازیوم
یوهانس شتورم با تأسیس یک «ژیمنازیوم» (مدرسه متوسطه) در استراسبورگ (۱۵۳۸) کمک بزرگی به پیشرفت روش نوین آموزش کرد و در همان سال رساله مؤثری با عنوان شایسته است که مدارس ادبیات باز شوند منتشر ساخت. شتورم نیز مانند بسیاری از رهبران فکری اروپای مرکزی نزد «برادران همزیست» دانش آموخته بود. به لوون و پاریس سفر کرد و در شهر اخیر رابله را ملاقات کرد. نامه معروف گارگانتوا درباره آموزش و پرورش ممکن است انعکاس برخورد افکار این دو باشد.
شتورم، هرچند هدف اصلی آموزش را «ایجاد حس دینداری عاقلانه» میدانست، برای تحصیل زبان و ادبیات لاتین و یونانی اهمیت روزافزون قائل بود و همین توجه به تدریس و اشاعه آثار کلاسیک یونان و روم بعدها به ژیمنازیومهای آلمان منتقل شد و سبب شد سپاهی از دانشوران و محققان پدید آیند تا در سده نوزدهم جهان باستان را جولانگاه پژوهش خود کنند و غنایم بسیار از آن به چنگ آورند.
انگلستان، فرانسه، اسپانیا و دیگر کشورها
مدارس انگلستان از این تحول دینی بیش از مدارس آلمان آسیب دیدند. در حدت و حرارت حمله به زیادهرویها و سودجوییهای کلیسا، مدارس وابسته به کلیساهای جامع، صومعهها و اصناف و مدارسی که با موقوفههای کلیسایی نگهداری میشد همه آب شد و از میان رفت. چون بیشتر دانشجویان از این مدارس بیرون میآمدند، وقتی آن سرچشمه کور شد، آکسفورد در ۱۵۴۸ فقط ۱۷۳ لیسانسیه ادبیات و کیمبریج ۱۹۱ لیسانسیه بیرون داد. در سالهای ۱۵۴۷ و ۱۵۵۰ آکسفورد اصلاً فارغالتحصیل ادبیات نداشت. هنری هشتم مشکل را دریافته بود، اما نیاز او به پول فراوان برای جنگجوییها و کامجوییهایش دستش را در تأسیس کالج ترینیتی کیمبریج و پرداخت حقالتدریس به استادانی که به فرمان شاه مأمور تدریس الاهیات، عبری و یونانی، پزشکی و حقوق میشدند نمیگشود. اما در این دوره افرادی از روی بشردوستی کالجهای کورپوس کریستی، کرایست چرچ، ترینیتی و سنت جانز را در آکسفورد و کالج ماگدالن را در کیمبریج بنیاد نهادند. هیئت بازرسی سلطنتی که از سوی کرامول به آکسفورد و کیمبریج اعزام شد تا امتیازات و موقوفات آن دو دانشگاه را ضبط کند (۱۵۳۵) برنامهها و اختیار نظارت بر آنها را به دست دولت سپرد. در نتیجه دوران فلسفه مدرسی در انگلستان به سر رسید، آثار دونس اسکوتوس دستخوش تطاول زمان شد، قوانین کلیسایی به یک سو افکنده شد، مطالعه لاتین و یونانی رواج و رونق یافت و برنامه آن دو دانشگاه به طور کلی از زیر نفوذ دین بیرون آمد، اما تعصب در عقاید دینی بر جای ماند. در ۱۵۵۳ همه داوطلبان دانشنامه لیسانس به موجب قانون مجبور بودند نشریه مذهبی مقالات درباره آیین انگلیکان را امضا کنند.
در فرانسه و فلاندر کاتولیک، دانشگاهها موقوفات و شاگردان خود را حفظ کردند اما قدرت و آزادی زندگی فکری را از دست دادند. در رنس، دوئه، لیل و بزانسون دانشگاههای تازهای باز شد. لوون از لحاظ کثرت شاگردان (۵۰۰۰ نفر) و دفاع از اصالت آیینی، که حتی در نظر پاپها افراطی مینمود، با پاریس رقابت میکرد. پاریس تا ۶۰۰۰ نفر نامنویسی میکرد اما دیگر شاگردان خارجی را چندان جلب نمیکرد و برخلاف روش دوران عظمتش در سده سیزدهم دیگر محرکان افکار نو و پرشور را به خود راه نمیداد. دانشکدههای وابسته به آن چنان زیر سلطه دانشکده الاهیات سوربن بود که تقریباً نام سوربن جانشین نام خود دانشگاه پاریس شد. مونتنی آموزش الاهیات و منتخب آثار کلاسیک را که در سوربن تدریس میشد سطحی، یکنواخت و طوطیوار میدانست. رابله هرگز از هجو مقررات خشک مدرسی و منطقبافیهای سوربن و تلف شدن عمر شاگردان در مباحثی که با دقت دور از نیازهای زندگی واقعی دستچین شده بود خسته نمیشد. کلمان مارو فریاد برمیآورد: «من حاضر بودم از سهم جاودانم چشم بپوشم، به شرط آنکه آن بزرگواران»، یعنی استادانش، «جوانی مرا تباه نکرده بودند.»
تمام نیرو و سلطه دانشگاه نهتنها بر ضد پروتستانهای فرانسه بلکه بر ضد دانشوران انسانگرای آن کشور نیز به کار میرفت. فرانسوای اول، که شراب ایتالیا را چشیده و کشیشان خیسخورده در ادبیات یونان و روم را دیده بود، هرچه توانست کوشید روحیه دانشپژوهی فرانسه را از زیر سلطه ارتجاعی و دلسردکننده سوربن برهاند. به تلقین گیوم بوده، کاردینال ژان دو بله و مارگریت دو ناوار خستگیناپذیر، فرانسوا هزینهای تأمین کرد و در ۱۵۲۹ مدرسهای مستقل از دانشگاه و ویژه علوم انسانگرایی تأسیس کرد. نخست چهار «استاد سلطنتی»، دو تن برای یونانی و دو تن برای عبری، تعیین شدند و آغاز به کار کردند و سپس کرسیهای لاتین، ریاضیات، پزشکی و فلسفه بر آن افزوده شد. تعلیمات در آن مدرسه رایگان بود. این مدرسه سلطنتی که بعدها «کولژ دو فرانس» خوانده شد کانون گرمابخش انسانگرایی فرانسه شد و اندیشه آزاد اما با انضباط فرانسوی را در دامان خود پرورد.
اسپانیا، با آنکه متعصبانه پایبند مقررات دینی بود، دانشگاههای عالی داشت که شمارشان در ۱۵۵۳ به چهارده رسید و دانشگاههای نوبنیاد تولدو، سانتیاگو و غرناطه از آن جمله بود. سالامانکا که در ۱۵۷۴ هفتاد استاد و ۶۷۷۸ شاگرد داشت با هر دانشگاه معتبر دیگری برابری میکرد. دانشگاههای ایتالیا نیز به توسعه و رونق ادامه میدادند: بولونیا در ۱۵۴۳ پنجاهوهفت استاد در ادبیات، سیوهفت در حقوق و پانزده در پزشکی داشت و پادوا زیارتگاه طلاب متهور آن سوی آلپ شده بود. لهستان عصر طلایی خود را با نامنویسی ۱۵٬۳۳۸ شاگرد در دانشگاه کراکو به ثبت رساند؛ در پوزنان مدرسه لوبرانسکی که اسقف یان لوبرانسکی در ۱۵۱۹ تأسیس کرده بود به تحقیقات علوم انسانگرایی اختصاص یافت. روی هم رفته در این سده انقلابی دانشگاههای کشورهای کاتولیک کمتر از پروتستان آسیب دیدند.
معلمان، دانشجویان و تحصیل زنان
اهمیت معلم درست به جا آورده نمیشد و حقوقش رقتبار بود. استادان «کالج سلطنتی» سالی دویست کراون دریافت میکردند و این مواجب هم کاملاً استثنایی بود. در سالامانکا رسم چنین بود که داوطلبان استادی پس از شرکت در یک دوره تدریس آزمایشی توسط شاگردان خود برگزیده میشدند؛ تدریس عموماً به روش سخنرانی بود و گاه با مناظره میان شاگردان از یکنواختی درمیآمد. جزوهنویسی در بسیاری موارد جای کتاب درسی را میگرفت، فرهنگهای لغت کمیاب بود و آزمایشگاه اصلاً وجود نداشت مگر برای کیمیاگران. شاگردان در اتاقهای سرد و محقر به سر میبردند و غالباً از خوردن غذاهای نامناسب یا آلوده بیمار میشدند. بسیاری از شاگردان بیبضاعت با کار کردن در کالجها دوره تحصیل را طی میکردند.
کلاسها ساعت شش صبح آغاز میشد و ساعت پنج بعدازظهر پایان مییافت. مقررات انضباطی بسیار سخت بود، چندانکه حتی دانشجویان سال آخر هم از شلاق معاف نبودند. شاگردان برای گرم کردن خود در خیابانها به جان هم میافتادند یا به هر می و محبوبی که به چنگ میآوردند پناه میبردند و سرانجام به هر حال و روزی بود تحصیلات خود را تا حد گرفتن دانشنامهای پایان میدادند.
دختران خانوادههای پایین کاملاً بیسواد میماندند، بسیاری از دختران طبقات متوسط در صومعهها تعلیمات مقدماتی میگرفتند و زنان جوان خانوادههای اعیان معلم سرخانه داشتند. هلند به داشتن زنانی فخر میکرد که مغازلات عاشقانه را به لاتین میفهمیدند. در آلمان همسر پویتینگر و خواهران و دختران پیرکهایمر شهرت علمی داشتند. در فرانسه زنان دربار فرانسوای اول طنازیها و عشقبازیهای خود را با نقلقولهایی از بزرگان کلاسیک میآراستند. در انگلستان بانوان ادبدوستی چون دختران مور، لیدی جین گری، «ماری خونآشام» و ملکه الیزابت نمونههای برجسته زنان با فضل و دانش بودند.
سر توماس الیوت
دو معلم مشهور متعلق به این دورهاند. کماهمیتتر آن دو سر توماس الیوت بود که در ۱۵۳۱ کتابی با عنوان کتابی موسوم به حاکم درباره روش تربیت فرزندان نجبا برای آماده شدن به زمامداری کشور نوشت. الیوت نخست جهل و بیمایگی نجبای انگلیسی را شدیداً نکوهید و آن را نقطه مقابل دانش و ارزش سیاستمداران یونان و روم باستان دانست و از دیوجانس، حکیم کلبی یونان، آورد که جاهلی را بر سنگی نشسته دید و گفت: «بنگرید که چگونه سنگی بر سنگی دیگر جای گرفته است.» به نظر او پسر باید در هفتسالگی زیر نظر معلم خصوصی که با دقت برگزیده شده باشد قرار گیرد و مبادی موسیقی، نقاشی و مجسمهسازی را بیاموزد. در چهاردهسالگی باید هیئت، منطق، تاریخ و فنون کشتی، شکار، تیراندازی با کمان بلند، شنا و تنیس را فرا گیرد، اما نه فوتبال را که در خور توده مردم است و «در آن چیزی جز خشم وحشیانه و آزار جسمانی نیست». هر پسر باید در همه مراحل پرورش آثار بزرگان کلاسیک را بخواند: نخست شاعران، بعد سخنوران، بعد تاریخنویسان، بعد سران سپاه، سپس فیلسوفان، و در آخر، گویی ناگهان به یادش آمده باشد، کتاب مقدس.
بدین ترتیب پیداست او نقشه تعلیمات لوتر را تقریباً وارونه ساخته و تعلیم کتاب مقدس را در انتهای برنامه درسی گذاشته است. در واقع الیوت، با وجود اعتراضاتش، آثار کلاسیک را بسی بر کتاب مقدس ترجیح میداد: «ای خدای بزرگ، چه حلاوت بیمانندی در افکار و گفتار افلاطون و سیسرون گنجانده شده و تا چه اندازه وقار، حظ روحی، اندیشه والا، فصاحت الاهی، تقوای مطلق و خوشی باورنکردنی در آثارشان درهم آمیخته است»، تا آنجا که «تنها همان آثار برای به بار آوردن فرمانروایی لایق و کامل تقریباً کافی است!»
خوان ویوس
معلم مهمتر، یعنی خوان ویوس، که از همه انسانگرایان انسانگراتر بود، هدفی عالیتر داشت و در مسیری دامنهدارتر قدم گذاشت. او که در ۱۴۹۲ در والنسیا زاده شد در هفدهسالگی اسپانیا را ترک کرد و دیگر هرگز آن را ندید. در پاریس به اندازه کافی تحصیل کرد تا شوق فلسفه را در دل بگیرد و طوق فلسفه مدرسی را از گردن دور افکند. در بیستوششسالگی نخستین تاریخ فلسفه را به سبک امروزی با عنوان درباره پیدایش، مکتبها و مقام فلسفه نوشت. در همان سال با اعتراض شدید به روش تدریس فلسفه با اسلوب مدرسی دانشگاهها را بر ضد خود شوراند. در نظر او تشکیل جلسات مناظره برای تقویت قوای فکری دانشجویان حاصلی جز مشاجره بیهوده بر سر مباحث بینتیجه نداشت. اراسموس بر کتاب ویوس آفرین خواند، آن را به توماس مور توصیه کرد و با کمال ادب بیم نمود که مبادا ویوس اراسموس را در سایه خود محو کند. شاید بر اثر نفوذ اراسموس بود که ویوس به استادی کرسی انسانیات دانشگاه لوون منصوب شد (۱۵۱۹). به ترغیب اراسموس چاپ تازهای از مدینه الاهی قدیس آگوستین را با حواشی مشروح منتشر کرد و به هنری هشتم اهدا نمود و پاسخی چنان دوستانه گرفت که راه انگلستان را در پیش گرفت (۱۵۲۳). توماس مور و ملکه کاترین، هموطنش، او را گرم پذیرفتند و هنری هشتم او را یکی از معلمان خصوصی شاهزاده خانم ماری کرد. ظاهراً برای راهنمایی آن شاهزاده خانم بود که کتاب خود را درباره پرورش (به نقل کتاب «در پرورش کودکان») نوشت (۱۵۲۳). همهچیز به وفق مراد بود تا آنگاه که به تقاضای هنری هشتم برای الغای ازدواجش با ملکه کاترین اعتراض کرد. هنری مقرریاش را قطع کرد و او را شش هفته در خانهاش تحت نظر نگه داشت. ویوس پس از آزادی به بروژ بازگشت (۱۵۲۸) و بقیه عمر را آنجا گذراند.
ویوس در سیوهفتسالگی هنوز متفکری ایدهآلیست بود و رسالهای به روش فکری اراسموس درباره لزوم مرجع داوری بینالمللی برای جلوگیری از جنگ با عنوان هماهنگی و تضاد در میان نوع بشر نوشت و به شارل پنجم اهدا کرد. دو سال بعد اثر مهم خود درباره انتقال تعالیم را منتشر ساخت که پیشروترین رساله آموزش و پرورش دوره رنسانس شناخته شده است. هدف او در این رساله رسیدن به روشی بود که «افراد را برای نیازمندیهای زندگی آماده سازد، فکر و جسم ایشان را تا حد ممکن رشد دهد و حس احترام را در وجودشان بپروراند و بیفزاید.»
ویوس عقیده داشت دانشجو باید چنان وارد مدرسه شود که «گویی قدم به پرستشگاهی مقدس» گذاشته است، اما تحصیلاتش باید او را شهروندی مؤدب و مفید به حال جامعه بار آورد. این تحصیلات باید در سراسر زندگی ادامه یابد و چنان آموخته شود که اثر و ارتباطش در زندگی روزانه پایدار بماند. طبیعت نیز مانند کتابها باید مورد پژوهش علمی قرار گیرد، زیرا اشیا بیش از نظرات آموزندهاند. بگذارید دانشجو رگها، عصبها، استخوانها و دیگر قسمتهای بدن را هنگام کالبدشکافی به چشم خود ببیند؛ با دهقانان، شکارچیان، چوپانان و باغبانان گفتگو کند و دانش آنان را بیاموزد، زیرا این خوشهچینان از آن وراجیهایی که «به نام منطق مدرسی عموم رشتههای دانش بشری را فاسد ساختهاند» سودمندترند. آثار کلاسیک به صورت منقح باید همواره بخش عمده برنامه درس جوانان را بسازد، اما تاریخ و جغرافیای معاصر نیز باید مطالعه شود. زبانهای بومی باید دوشبهدوش لاتین آموخته شود و آن هم منحصراً با روش مستقیم گفتگوی روزمره. ویوس چنان در افکار خود پیشتاز بود که عصرش بزودی او را از نظر گم کرد و به حال خود گذاشت تا در عسرت بمیرد. او تا پایان زندگی کاتولیک ماند.