لوون و راه پادوا
هنگامی که شارل پنجم، ولینعمت وسالیوس، به فرانسه حمله برد (۱۵۳۶)، وسالیوس در شهر لوون گوشه گرفت. چون در آنجا به سبب نبود کالبد آدمی کار مطالعاتش دچار وقفه شد، با یکی از دوستانش، جما فریزیوس (که بعدها ریاضیدانی مشهور شد)، به جستوجو پرداختند و، به حسب تصادف، بقایایی برای مطالعه به دست آوردند؛ گزارش خودش حاکی از علاقه شدید او به پژوهش علمی است. مینویسد بیرون شهر، در جایی که بقایای محکومان را میگذاشتند، استخوانهایی یافتند که فقط با رباطها به هم پیوسته بود و آنها را در رفتوآمدهای مکرر و پنهانی تکهتکه به خانه بردند، و یک بار آنقدر بیرون شهر ماند که دروازه را به رویش بستند، «در آتش اشتیاق میسوخت». شهردار بر این راز پی برد و از آن پس هر وقت میتوانست جسدی به کلاس کالبدشناسی او میفرستاد؛ و چنانکه وسالیوس نقل میکند «خود شهردار هم مرتباً در درس من حاضر میشد». مردی با چنین «آتش شوق» نمیتوانست خونسرد بماند. با یکی از معلمان درباره روشهای رگزنی به بحثی تند درافتاد، لوون را ترک کرد (۱۵۳۷)، مسیر راین را در پیش گرفت و از آلپ گذشته به ایتالیا رسید.
در علوم طبیعی چنان تبحری داشت که پیش از پایان همان سال دکترای خود را با امتیاز «حداکثر تخفیف» در هزینه دانشنامه از دانشگاه پادوا گرفت، زیرا طبق مقررات آن دانشگاه هرچه شایستگی دانشجو بیشتر بود هزینهاش کمتر میشد. فردای همان روز (۶ دسامبر ۱۵۳۷) سنای ونیز او را به استادی کالبدشناسی و جراحی دانشگاه پادوا گماشت. وسالیوس بیستوسه ساله بود. در شش سال بعد در پادوا، بولونیا و پیزا به تدریس ادامه داد، با دست خود صدها کالبد شکافت و گاهی آثار کوچکی منتشر ساخت. با راهنمایی او یان ستفان وان کالکار، از شاگردان تیسین، شش لوح تصویر از بدن آدمی ساخت که بهعنوان جدولهای کالبدشناسی چاپ شد (۱۵۳۸). سال بعد وسالیوس با نامهای درباره رگزنی از روش خونگیری پیر بریسو پاریسی پشتیبانی کرد و در همان بحث پارهای از نتایج تجربیاتش را درباره رگهای بدن شرح داد؛ این مشاهدات زمینه را برای کشف گردش خون آماده کرد.
در برابر جالینوس
در ۱۵۴۱ و ۱۵۴۲ با چند دانشمند دیگر به انتشار چاپ تازهای از متن یونانی جالینوس دست زد. از اشتباهات فراوان جالینوس در مطالبی که سادهترین کالبدشکافی انسانی حقیقتشان را روشن میکرد بسیار در شگفت شد: به گفته جالینوس فک پایین انسان دو قسمت داشت، جناغ هفت جزء جدا، و کبد از چند لخته ساخته میشد. تنها با این فرض که جالینوس کالبدشکافیهایش را فقط بر جانوران کرده، میشد اشتباهاتش را معذور دانست. وسالیوس حس کرد وقت آن رسیده است که علم کالبدشناسی بدن آدمی بازنگری شود و بر کالبدشکافی خود انسان بنا گردد. مشغول تهیه شاهکارش شد.
فابریکا
در ۱۵۴۳ یوهانس اوپورینوس در بال کتاب ۶۶۳ صفحهای وسالیوس، درباره ساختمان بدن انسان، را در قطع بزرگ منتشر ساخت. آنچه نخست باید خواننده را به شگفتی آورده باشد صفحه عنوان بود با گراووری شایسته قلم دورر (نسبت از خود کتاب است) که وسالیوس را در حال عرضه کالبدشناسی بازوی تشریحشده به پنجاه شاگردش نشان میداد. سپس نوبت تصاویر بود: ۲۲۷ باسمه چوبی با دقتی بیمانند در نشان دادن ویژگیهای بدن انسان و با مهارت فنی کامل، طرح وان کالکار. در زمینه تصاویر مناظری نیز جا داده بودند از لحاظ علمی نامربوط اما از لحاظ هنری جذاب، از جمله اسکلتی که کنار میزی به خواندن نشسته است.
این باسمهها چنان عالی بودند که کسانی آنها را محصول کارگاه تیسین یا نتیجه نظارت او بر دست طراح دانستهاند؛ در رد این نظر کافی است گفت چند تا از آن تصاویر کار خود وسالیوس بود. او شخصاً بر حمل باسمههای چوبی از ونیز به بال نظارت کرد و با مراقبت تمام آنها را بر پشت قاطر از آلپ گذراند. پس از پایان چاپ، باسمهها کاملاً سالم مانده بودند؛ بعدها خریداری و دستبهدست شدند تا ردشان گم شد؛ در ۱۸۹۳ مجموعه آنها پنهان در کتابخانه دانشگاه مونیخ یافت شد؛ و در جنگ جهانی دوم بمباران نابودشان کرد.
از تصاویر شگفتانگیزتر متن کتاب بود: انقلابی در عالم علم به قلم جوانی بیستونهساله که دوره تسلط فکری جالینوس در کالبدشناسی را به پایان میرساند، یعنی با اتکا به مشاهده و کالبدشکافی عملی در آن علم تجدید نظر میکرد و اساس طبیعی پزشکی امروزی را، که در واقع با این کتاب آغاز شد، پی میریخت. در این کتاب برای نخستین بار مسیر رگها و کالبدشناسی قلب درست وصف شد. وسالیوس همینجا اعلامیه تاریخی خود را بیان داشت و با کالبدشکافی قلب ثابت کرد که برخلاف گفته جالینوس هیچ خلل و فرجی میان دو بطن قلب نیست که خون از آنها از یکی به دیگری برود؛ بدینسان راه برای پیشرفتهای بعدی سروتوس، کولومبو و هاروی هموار شد. جالینوس را مکرراً تصحیح کرد، مثلاً درباره کبد، مجاری صفرا، استخوان فک بالا و رحم، اما خود او نیز از اشتباهات بسیار، حتی در مشاهدات تجربی، به دور نماند و سرانجام نتوانست با یک خیز فکری از کالبدشناسی دقیق قلب به کشف گردش خون برسد. در عوض این اثر مهم پر است از وصف صحیح دهها عضو بدن انسان که پیش از او کاملاً شناخته نشده بودند.
غرور و دشمنان
وسالیوس با دستهای ماهر و مطمئن خود اجزای بدن را در برابر دیدگان علم شکافت. از معایب خصایل خود بسیار رنج برد. همان غروری که او را در سالهای تحصیل و تحقیق ثابتقدم نگاه داشت زودرنجی اخلاقی، غفلت در ادای حق پیشگامان و برانگیختن حساسیت رقیبان را نیز در پی آورد. چنان شیفته «آن کتاب مقدس واقعی ... یعنی بدن آدمی و طبیعت بشر» بود که بیپروا بسیاری از عالمان الاهی را آزرد؛ از جمله با تمسخر به روحانیانی اشاره میکرد که در بعضی نمایشهای درس با اشتیاقی خاص حاضر میشدند. بدینسان وسالیوس دشمن تراشید؛ و گرچه کسانی چون گسنر و فالوپیو کارش را ستودند، بیشتر استادان سالخورده، از جمله معلم سابقش دوبوا، او را به گستاخی و تازهکاری متهم میکردند و در کمین بودند در آثارش نقص و اشتباهی بیابند. دوبوا توضیح میداد که جالینوس راه خطا نرفته بلکه بدن انسان از زمان او به بعد تغییر شکل یافته است؛ مثلاً میگفت استخوان ران انسان، که همه کس به آسانی میبیند راست است و برخلاف وصف جالینوس انحنا ندارد، نتیجه شلوارهای تنگی است که اروپاییان در همان عصر میپوشیدند.
پزشک دربار در اسپانیا
وسالیوس از هجوم طوفانی دلآزردگی و خشم نسبت به رفتار آن مردمان، مجلد قطور حواشی و تفسیری را که بر ده جلد منصوری رازی، دایرهالمعارف طب، نوشته بود به آتش سپرد. در ۱۵۴۴ ایتالیا را ترک کرد و با سمت دومین پزشک درباری به خدمت شارل پنجم درآمد، همان فرمانروایی که با تشخیصی بجا کتاب خود را به او اهدا کرده بود. در همان سال پدرش درگذشت و اندوخته بزرگی برایش گذاشت. وسالیوس همسر گرفت و در بروکسل خانه قشنگی ترتیب داد. در ۱۵۵۵ چاپ دوم کتاب با متنی افزوده و تصحیحشده منتشر شد و در آن نشان داده شد که با تنفس مصنوعی میتوان جانوری را که سینهاش شکافته شده مدتی زنده نگاه داشت و قلب از حرکت بازمانده را گاه با دم آهنگری به حرکت درآورد. از آن پس وسالیوس خدمت تازهای به کالبدشناسی نکرد؛ عمر خود را وقف پرستاری امپراتور و همراهانش کرد و بیشتر به تمرین و تحصیل جراحی پرداخت. چون شارل از سلطنت کناره گرفت، وسالیوس دومین پزشک فیلیپ دوم شد. در ژوئیه ۱۵۵۹ شاه او را به یاری آمبرواز پاره فرستاد تا متفقاً هانری دوم زخمی را درمان کنند و شاید از مرگ برهانند. وسالیوس با معاینه بالینی نشان داد امکان بهبودی نیست. اندکی بعد در همان سال، وسالیوس و خانوادهاش در التزام فیلیپ به اسپانیا بازگشتند.
دیگران در این ایام به تکامل کالبدشناسی یاری رساندند. جامباتیستا کانو دریچههای وریدی را شناخت و ثبت کرد (۱۵۴۷)؛ سروتوس جریان ریوی خون را توضیح داد (۱۵۵۳)؛ رئالدو کولومبو همان جریان را دوباره کشف کرد (۱۵۵۸) و با آزمایش بر قلب زنده به ثبوت رساند؛ اما هفتاد سال دیگر لازم بود تا هاروی به کشف تحولآفرین خود برسد و جریان خون از قلب به ریهها، به قلب، به شریانها، به وریدها و به قلب را دقیق شرح دهد. ابننفیس، پزشک عرب، در ۱۲۸۵ بر سروتوس پیشدستی کرده و جریان ریوی خون را وصف کرده بود؛ و محتملاً روایتی از تعالیم او به خاک اسپانیا رخنه کرد و تا جوانی سروتوس ادامه داشت.
دون کارلوس و سالهای پایان
هنوز حوادثی در زندگی وسالیوس مانده بود. پزشکان بومی دربار اسپانیا افتخار میکردند که تشخیصها و درمانهای او را به چیزی نشمارند. هنگامی که دون کارلوس، یگانه فرزند فیلیپ، بر اثر پرت شدن دچار ضربه مغزی شد (۱۵۶۲)، وسالیوس برای درمانش شکافتن جمجمه را تجویز کرد. همکارانش پیشنهاد را رد کردند و جوان به پای مرگ رسید. آثار قدیسان و طلسمها را روی زخم نهادند و دینداران پرهیزگار خود را به شلاق بستند تا آسمان را وادار به نازل کردن درمانی معجزهآسا کنند، که به جایی نرسید. وسالیوس بار دیگر بر شکافتن جمجمه اصرار کرد؛ سرانجام عملی شد و مقدار زیادی چرک از مغز بیمار بیرون کشیده شد. بهزودی حال شاهزاده بهبود یافت و فیلیپ دوم هشت روز بعد در مراسم دینی باشکوهی شرکت کرد تا شکر خدای بخشنده را به جا آورد.
دو سال بعد وسالیوس به عللی که هنوز مناقشهآمیز است اسپانیا را ترک کرد. آمبرواز پاره از کالبدشناسی سخن میگوید که با شکافتن جسد زنی که ظاهراً بر اثر «اختناق رحم» مرده بود، بیشتر اهالی اسپانیا را بر ضد خود شوراند. به گفته پاره، جراح با فرود آوردن ضربه تیغ زن مرده را به حیات بازگرداند، «و چنان موجب تحسین و وحشت باطنی نزدیکان آن زن شد ... که همگی آن پزشک را، با وجود حسن شهرت و سابقهاش، منفور و بدنام خواندند». بدیهی است که نزدیکان هر مردهای عموماً اینگونه درمانهای نامنتظر را خوش ندارند. جراح هوگنوی ما ادامه میدهد: «بنابراین طبیب مزبور فکر کرد جز جلای وطن راه چارهای برایش نمانده است.» هوگنوی دیگری (نام در منبع مخدوش است؛ شاید اوبر لانگه) نظیر چنین داستانی را درباره پزشکی به نام وسالیوس نقل کرده (حدود ۱۵۷۹) و گفته است وسالیوس به گناه شکافتن کالبد انسانی زنده به دست دستگاه تفتیش افکار دستگیر شد و با وعده زیارت فلسطین برای توبه از آن مخمصه رهید. اما هیچ منبع تاریخی آن زمان به این واقعه اشاره نکرده و تاریخنویسان مسیحی نیز آن را افسانهای بیش ندانستهاند. شاید وسالیوس فقط از اسپانیا خسته شده و آن را ترک کرده بود.
او به ایتالیا بازگشت و ظاهراً از ونیز به قصد بیتالمقدس سوار کشتی شد (آوریل ۱۵۶۴). در بازگشت کشتی غرق شد و او بر جزیره زانت، در ساحل باختری یونان، افتاد و به سبب نرسیدن کمک جان داد (۱۵ اکتبر ۱۵۶۴). وسالیوس پنجاه سال عمر کرد. در همان سال مرگ او میکلانژ درگذشت و شکسپیر به دنیا آمد. اکنون شکوهی که یک قرن چشمها را به ایتالیا خیره داشته بود رو به شمال میآورد.