جامعهشناسان جهان مسیحیت
در همان حال که ابنخلدون مشغول بنیانگذاری جامعهشناسی اسلام بود، پیر دوبوا، نیکول اورسم، مارسیلیوس پادوایی و نیکلاس کوزایی در جهان مسیحیت به مطالعاتی مشابه، هرچند نه با آن نظم علمی، اشتغال داشتند. دوبوا با متوجهساختن حملههای فکری گسترده به دستگاه پاپی و سرودن ستایش برای فیلیپ چهارم، پادشاه فرانسه، همان کاری را کرد که ویلیام اوکام و مارسیلیوس در خدمت لویی بایرنی کردند. در رسالهٔ استدعای مردم فرانسه از پادشاه در مخالفت با پاپ بونیفاکیوس (۱۳۰۸) و رسالهٔ دربارهٔ بازپسگیری سرزمین مقدس (۱۳۰۵) این حقوقدان پرشور توصیه کرد پاپها هرچه زودتر قدرتها و داراییهای دنیوی خود را دور افکنند؛ فرمانروایان اروپا از اجرای احکام پاپها در قلمرو خود جلوگیری کنند؛ و کلیسای فرانسه کلیسای رم را رها کند و مطیع قدرت و قانون کشوری شود. به نظر دوبوا، افزون بر اینها، همهٔ اروپا باید زیر فرمان پادشاه فرانسه بهعنوان امپراتور متحد شود و پایتختش را قسطنطنیه، که سنگری علیه اسلام است، قرار دهد. برای رسیدگی به منازعات ملتها باید دادگاهی بینالمللی تأسیس شود؛ و اگر کشوری مسیحی علیه کشور مسیحی دیگر جنگ کند باید تحریم اقتصادی شود. زنان باید از همهٔ امتیازات آموزشی و حقوق سیاسی مردان بهرهمند باشند.
به نظر نمیآمد کسی به این پیشنهادها توجه زیادی کند، اما این نظریات وارد جریانهای فکری شد که بنیان دستگاه پاپی را سست کرد. دو قرن پس از دوبوا هانری هشتم، که بیگمان هرگز نامش را نشنیده بود، پیشنهادهای او و ویکلیف را در عرصهٔ دین دنبال کرد، و در آغاز قرن نوزدهم ناپلئون مدتی کوتاه اروپا را زیر حکومت فرانسه متحد کرد و پاپ را تابع و اسیر دولت ساخت. دوبوا از طبقهٔ نوظهور حقوقدانانی بود که آرزو داشتند جای روحانیان را در اداره حکومت بگیرند. او در نبردش پیروز شد و ما امروز در اوج پیروزی او زندگی میکنیم.
اورسم دربارهٔ پول
اورسم، که در دیگر میدانهای دانش انقلابی برپا کرده بود، حدود ۱۳۵۵ یکی از روشنترین، بیپیرایهترین و رساترین رسالههای ادبیات اقتصادی را به نام دربارهٔ اصل، ماهیت، قانون و تغییرات پول نوشت. به گفتهٔ او پول یک کشور به جامعه تعلق دارد نه شاه؛ فایدهاش عام است و نباید منحصر به شاه باشد؛ فرمانروا یا حکومت باید انتشار و صدور پول را منظم و آسان کند، اما ضرب آن را وسیلهٔ سود قرار ندهد و باید عیار فلز مسکوکات را پاک و بیغش نگه دارد. شاهی که در ضرب سکه تقلب کند دزد است. افزون بر این پول تقلبی پول درست را از رواج میاندازد (چنانکه دو قرن بعد «قانون گرشام» مقرر میدارد): مردم پول درست را پنهان یا صادر میکنند و مسکوکات تقلبی و کمبها از راه مالیات و مانند آن نصیب خود حکومت دغلکار میشود. اندیشههای اورسم آرمان محض نبود؛ او آنها را در مقام معلم به پسر ژان دوم، پادشاه فرانسه، آموخت و چون شاگردش شارل پنجم بر تخت نشست، پس از یک بار کمبهاکردن اجباری مسکوکات، از اندرزهای استاد سود جست و بر شالودهای درست و شرافتمندانه مالیهٔ ویران فرانسهٔ جنگزده را از نو ساخت.
مارسیلیوس پادوایی
مارسیلیوس پادوایی طبعی شادابتر و پرشورتر از اورسم داشت: پیرو آشتیناپذیر اصالت فرد بود و مغرور به عقل و شجاعت خود؛ فلسفهٔ سیاسیاش را جزء جداییناپذیر زندگی پرشور خود ساخته بود. پسر یک سردفتر از اهالی پادوا بود. در دانشگاه پزشکی خواند؛ احتمال دارد عقاید تند ضدکلیساییاش نتیجهٔ محیط آکنده از شکاکیتی بوده باشد که فلسفهٔ ابنرشد در دانشگاه پادوا پدید آورده بود، همان شکاکیتی که پترارک هم در همان نسل با آن روبهرو شد و کوشید آن را رد و تقبیح کند. مارسیلیوس از آنجا به پاریس رفت و یک سال رئیس دانشگاه پاریس بود. در ۱۳۲۴ با کمک اندک یوحنای یاندونی مهمترین و اثرگذارترین رسالهٔ سیاسی قرون وسطی را به نام مدافع صلح (Defensor Pacis) تألیف کرد. مؤلفان که میدانستند کتابشان از سوی کلیسا طرد و تکفیر خواهد شد، به نورنبرگ گریختند و خود را در سایهٔ حمایت امپراتور لویی بایرنی، که آن زمان با پاپ درافتاده بود، قرار دادند.
آنان انتظار نداشتند مردی پرخاشگر و ستیزهجو چون پاپ یوحنای بیستودوم دفاع جنگجویانهٔ آنها از صلح را با آرامش و بردباری تحمل کند. در این کتاب آمده بود که نزاع میان کلیسا و دولت صلح اروپا را برهم زده است و اروپا تنها وقتی سامان میگیرد و به بهترین وجه حفظ میشود که کلیسا با همهٔ اعضا و داراییاش تابع همان شاه یا امپراتوری باشد که افراد و داراییهای دیگر به فرمان اویند. بنا بر آنچه در کتاب آمده، مالاندوزی اشتباهی فاحش بوده که کلیسا از آغاز مرتکب شده، زیرا در کتاب مقدس چیزی که این کار را مجاز بدارد نیست.
کلیسا همان کل جامعه است
مؤلفان مدافع صلح، مانند ویلیام اوکام، کلیسا را به سراسر جامعهٔ مسیحی اطلاق میکنند. همانطور که مردم روم، در قانون روم، فرمانروایان حقیقی سرزمین خود بودند و اختیارشان را تنها از راه نمایندگی به شوراها، مجلس سنا یا امپراتوران واگذار میکردند، جامعهٔ مسیحیت نیز باید با دادن وکالت اختیار و قدرت خود را به نمایندگانش، که روحانیاناند، واگذارد؛ و اینان باید در برابر مردمی که به آنها وکالت دادهاند مسئول باشند. به نظر مارسیلیوس ادعای پاپها دربارهٔ آنکه برتری خود را از پطرس حواری گرفتهاند اشتباهی تاریخی است: پطرس اختیاری بیش از دیگر حواریون نداشت و اسقفان رم نیز در سه قرن نخست مسیحیت بر اسقفان پایتختهای دیگر برتری نداشتند. ریاست نخستین شوراهای عمومی کلیسا با امپراتور یا نمایندگان او بود نه پاپها. شورای عمومیای که اعضایش را مردم جامعهٔ مسیحی در آزادی کامل برگزیده باشند باید کتاب مقدس و نوشتههای آبای کلیسا را تفسیر کند، آیین کاتولیک را تعریف کند و کاردینالها را برگزیند تا آنان پاپ را انتخاب کنند. همهٔ جامعهٔ روحانی، از جمله پاپها، در همهٔ امور کشوری و دنیوی باید تابع حقوق و قوانین مدنی باشند. اجازهٔ انتصاب روحانیان، افزودن و کاستن شمارشان، استقرار کلیساها و کشیشان، عزل کشیشان ناشایست، نظارت بر اعانات مدرسهها و درآمدهای کلیسایی و دستگیری از مستمندان با اضافهٔ درآمد کلیسا باید با دولت باشد.
اینجا نیز صدای بلند و پرهیبت ظهور دولت ملی به گوش میرسد. پادشاهان، که با پشتیبانی طبقات نوخاستهٔ متوسط اربابان و ایالات را مطیع خود ساخته بودند، اکنون چنان نیرومند خود را مییافتند که ادعای کلیسا را دربارهٔ برتری بر قدرت کشوری انکار کنند. فرمانروایان غیرروحانی از فساد و زوال اقتدار فکری و بینالمللی کلیسا سود جستند و بر آن شدند همهٔ امور حیاتی رعایایشان، از جمله دین و کلیسا، را زیر نظارت و سلطهٔ خود گیرند. این نکتهٔ اساسی نزاعی بود که کار آن در دورهٔ اصلاح دینی یکسره شد و پیروزی دولت بر کلیسا یکی از نشانههای پایان قرون وسطی بود. (در ۱۵۳۵ هانری هشتم، در اوج قیامش علیه کلیسا، دستور داد مدافع صلح به خرج دولت ترجمه و چاپ شود.) مارسیلیوس، مانند اوکام و لوتر، پس از آنکه پیشنهاد کرد قدرت مردم جانشین قدرت کلیسا شود، برای حفظ جامعه و ایمنی جان خود ناچار شد قدرت دولت را جانشین قدرت مردم کند؛ اما شاهان را تا حد غولهایی با قدرت مطلق بالا نبرد. او ورای پیروزی دولت منتظر روزی بود که مردم عملاً بتوانند به کار حکمرانی، که مدتها همهٔ نظریات حقوقی آن را حق مردم میدانستند، بپردازند.
مارسیلیوس دربارهٔ حکومت مردمی
مارسیلیوس در اصلاح کلیسا و روحانیت طرفدار دموکراسی بود: هر جامعهٔ مسیحی باید نمایندگانش را برای شرکت در شورای عمومی کلیسا برگزیند؛ هر بخش کلیسایی باید کشیشانش را انتخاب کند، بر کارشان نظارت کند و در صورت لزوم عزلشان کند؛ هیچیک از اعضای بخش را بدون موافقت بقیه نمیتوان طرد و تکفیر کرد. مارسیلیوس همین اصول را، با تغییراتی که از روی تأمل و دودلی در آن داده بود، برای حکومت کشوری پیشنهاد کرد. به گفتهٔ او، بنا بر حقیقت و عقیدهٔ ارسطو، قانونگذار، یعنی نخستین و مؤثرترین علت قانون، باید مردم باشند؛ یعنی همهٔ شهروندان یا «بخش وزینتر» آنان، که در مجمع عمومی شهروندان به اراده و اختیار خواست و رأی خود را بر زبان میرانند. از «بخش وزینتر» هم شمار افراد و هم ویژگیهای آنها را در جامعهای که قانون برایش وضع میشود در نظر دارد. همهٔ شهروندان یا بخش وزینتر آنان یا مستقیماً به وضع قانون میپردازند یا این وظیفه را به شمار اندکی وامیگذارند؛ اما این شمار اندک به معنای دقیق کلمه قانونگذار نیستند و نمیتوانند باشند؛ آنان تنها در مواردی و برای مدتی که قانونگذار اصلی بدیشان اختیار داده عمل میکنند. شهروند کسی است که در جامعهٔ مدنی شرکت دارد و بنا بر مرتبه و مقامش از حق رأی و قضاوت برخوردار است. با این تعریف کودکان، بردگان، بیگانگان و زنان از شهروندان متمایز میشوند. بهترین قانون تنها بر اثر تدبیر و اراده کل جامعه پدید میآید؛ اکثریت از هر یک از اجزای خود آمادگی بیشتری دارد و میتواند عیوب قانونی را که برای وضع ارائه شده تشخیص دهد، زیرا کل جامعه با ارزشتر و نیرومندتر از هر یک از اجزای خود است.
برای زمان خود (۱۳۲۴) این سخنی برجسته و برازنده است و شرایط زیستی آن عهد نیز تغییرات محتاطانهٔ آن را موجه مینمایاند. حتی مارسیلیوس از برابری حق رأی برای همهٔ بزرگسالان اروپا هواداری نمیکرد، اروپایی که بهزحمت از هر ده تن یکی خواندن میدانست، تفاهم در آن دشوار بود و اختلافات طبقاتی در ساروج زمان مستحکم شده بود. در واقع او مخالف دموکراسی کامل بود، که در آن تنها شمارِ افراد قانون و خطمشی سیاسی را تعیین کند؛ و برای علاج این «زوال و فساد حکومت جمهوری» میخواست افراد قدرت سیاسی متناسب با ارزششان در جامعه داشته باشند، گرچه نمیگفت این ارزش و تناسب را چگونه و بهوسیلهٔ که باید شناخت. او برای حکومت پادشاهی جا باقی گذاشت اما افزود فرمانروایی را که با انتخاب برگزیده میشود باید بسیار بر آنان که از راه ارث به حکومت میرسند ترجیح داد. وظیفهٔ شاه آن است که وکیل و خدمتگزار جامعه باشد؛ و اگر شدیداً بدرفتاری پیشه کند جامعه بهحق میتواند او را برکنار کند.
این اندیشهها ریشهای قرون وسطایی و حتی باستانی داشتند. حقوقدانان رومی و فیلسوفان مدرسی مرتب زمام حکومت را، نظراً، در کف مردم نهاده بودند. خود دستگاه پاپی نوعی سلطنت انتخابی بود. پاپ خود را «خدمتگزار خدمتگزاران خدا» مینامید و توماس آکویناس با ژان سالزبری دربارهٔ حق مردم در برانداختن شاهان گردنکش قانونشکن همعقیده بود. اما در جهان مسیحیت بهندرت این افکار تا حد قاعده و دستوری صریح و روشن برای حکومت انتخابی گسترش یافته بود. اینجا، در وجود این مرد قرن چهاردهمی، اندیشهٔ اصلاح دینی پروتستان و فکر انقلاب کبیر فرانسه یکجا جمع آمده بود.
سرنوشت مردی پیش از زمان خود
مارسیلیوس آنقدر از زمان خود جلوتر بود که نمیتوانست مایهٔ دردسر نباشد. او خیلی سریع همراه لویی بایرنی بالا رفت و خیلی زود با سقوط او راه زوال گرفت. وقتی لویی با پاپها آشتی کرد از او خواستند مارسیلیوس را چون بدعتگذار برکنار کند. از نتیجهٔ کار بیخبریم. ظاهراً مارسیلیوس در ۱۳۴۳ مرد، در حالی که هم مردود کلیسایی بود که با آن جنگیده بود و هم مطرود دولتی که برای ارتقایش کوشیده بود.
حقوقدانان و ظهور دولت
اگر طبقهٔ نوخاستهٔ حقوقدانان به دولت قدرت و اختیاری برابر با اقتدار کلیسا نمیدادند، موفقیتهایی که در عهد او به دست آمد ناممکن میبود. حقوقدانان بر ویرانهٔ قوانین فئودالی و محلی، و در کنار و اغلب علیه قانون کلیسایی، بنای «قانون موضوعه»ٔ دولت را بالا بردند و سالبهسال این قانون شاهی یا مدنی سلطهاش را بر جنبههای مختلف زندگی مردم گسترد. مدرسههای حقوق مونپلیه، اورلئان و پاریس قانوندانان متهور و زیرکی بیرون دادند که برای اربابان خود از قانون روم، در برابر ادعاهای پاپها، نظریهٔ موهبت الاهیبودن سلطنت و قدرت مطلق پادشاهان را ساختند. این افکار در فرانسه شدیدتر و نیرومندتر بود و سرانجام به اندیشهٔ «دولت یعنی من» و «شاه خورشید» رسید. در اسپانیا نیز شیوع یافت و راه را برای سلطنت مطلقهٔ فردیناند، شارل پنجم و فیلیپ دوم باز کرد؛ و حتی در انگلستان، که حکومت بر پایهٔ دو مجلس بود، ویکلیف از اقتدار بیپایان شاه و موهبت الاهیبودن مقام سلطنت سخن گفت. مجلس اعیان و عوام با این نظر مخالفت کردند و سر جان فورتسکیو تأکید کرد شاه انگلستان بدون موافقت پارلمان حق وضع و صدور قانون ندارد و قضات انگلیسی به موجب سوگندی که یاد کردهاند مقیدند دربارهٔ شاه چنانکه شایستهٔ اوست حکم کنند؛ اما در دورهٔ هانری هفتم، هانری هشتم و الیزابت انگلستان نیز در برابر این فرمانروایان مطلقالعنان زانو زد.
میان دو عقیدهٔ متقابل، قدرت مطلق پاپها و قدرت مطلق پادشاهان، برخی متفکران آرمانگرا به «قانون طبیعی» یا الاهی چسبیدند؛ معتقد بودند عدالت الاهی تخم آن را در وجدان آدمی کاشته و در انجیلهای چهارگانه به زبان آمده و فراتر از قوانین بشری است. نه دولت و نه کلیسا به این اندیشه توجه نکردند، اما در پسپرده ماند، گاه جلوه کرد و گاه فراموش شد و زندگی کمفروغش را ادامه داد تا در قرن هجدهم در اعلامیهٔ استقلال آمریکا و اعلامیهٔ حقوق بشر فرانسه سر برآورد و در انقلابی که هر دو قدرت مطلق (کلیسا و سلطنت) را که بر بشریت حکم رانده بودند واژگون ساخت نقشی کوچک اما گویا بر عهده داشت.
نیکلاس کوزایی: دانشمند و عارف
نیکلاس کوزایی نخست با قدرت مطلق دستگاه پاپی جنگید و سپس خود را بدان تسلیم کرد. در زندگی گوناگونش بهترین چهرهٔ مسیحیت را به آلمانیای نشان داد که همیشه با بدگمانی به کلیسا مینگریست. فیلسوف، مدیر، الاهیدان، قانوندان، عارف و دانشمند بود. زیر شخصیت مقتدرش بهترین ویژگیهای سازندگان قرون وسطی را، که با روح و زندگی خود سازگار یافته بود، گرد آورده بود. او در کوزا نزدیک تریر زاده شد (۱۴۰۱). در مدرسهٔ برادران زندگی مشترک در دونتر هم دانش اندوخت و هم پارسایی و اخلاص آموخت. در یک سالی که در هایدلبرگ بود فلسفهٔ نامگرایی اوکام در او اثر گذاشت؛ در پادوا از فلسفهٔ سراسر شک ابنرشد بهره برد؛ در کلن سنت دینی فلسفهٔ آلبرتوس ماگنوس و توماس آکویناس را جذب کرد؛ همهٔ این عناصر در وجود او درآمیختند تا او را کاملترین مسیحی عصر خود سازند.
هرگز آن حال عارفانهای را که از مایستر اکهارت به او رسیده بود از دست نداد؛ رسالهٔ کلاسیکی در عرفان به نام مشاهدهٔ الاهی نوشت و در دفاع فلسفی از این مشاهدات (Apologia doctae ignorantiae) عبارت مشهور «نادانی آموخته» را ساخت. عقلگرایی فلسفهٔ مدرسی را که میخواست الاهیات را با تعقل مدلل کند رد کرد؛ میاندیشید دانش بشر سراسر نسبی و نامطمئن است و حقیقت در ذات خدا نهفته است. در مجموع احکام نجوم را انکار میکرد، اما در برابر گمراهی عصر از پای درآمد و به برخی محاسبات نجومی پرداخت؛ مثلاً حساب کرد جهان در ۱۷۳۴ به پایان میرسد. در گیرودار زندگی پرکار کلیساییاش با آخرین اندیشههای علمی آشنا بود. در علم تجربهٔ بیشتر و اندازهگیریهای دقیقتر میخواست؛ زمان سقوط اجسام مختلف را از ارتفاعهای مختلف حدس زد؛ باور داشت «زمین نمیتواند ساکن باشد بلکه چون دیگر ستارگان حرکت میکند.» ستارگان، هرچند ثابت به نظر آیند، حرکت میکنند، هیچ مداری کاملاً دایرهای نیست و زمین مرکز عالم نیست، مگر از این لحاظ که هر نقطهای را میتوان مرکز جهانی نامتناهی دانست. این نظریات گاه اقتباسهایی خردمندانه از پیشینیان و گاه نتیجهٔ بینش درخشان خودش بود.
شورای بازل و قانون طبیعی
در ۱۴۳۳ نیکلاس به بازل رفت تا درخواست یکی از دوستانش را دربارهٔ مقام اسقف اعظمی کلن به شورای روحانیای که آنجا تشکیل شده بود عرضه کند. درخواستش رد شد، اما بعدها از فرصت سود جست و به شورا، که اکنون با پاپها در نزاع بود، اثری تقدیم کرد که لحظهای در فلسفه درخشید. نیکلاس آن را سازواری جهان کاتولیک نامید و هدف کلیاش یافتن راهها و شرایطی برای سازش میان شوراها و پاپها بود. او در تمثیلی استادانه جهان مسیحیت را به پیکری جاندار تشبیه کرد و کلیسا را وحدتی حیاتی (ارگانیک) تصور کرد که بدون همکاری متوازن همهٔ اندامها قادر به کار موفقیتآمیز نیست. نیکلاس، به جای آنکه چون پاپها نتیجه بگیرد اعضا باید با سر راهنمایی شوند، میگفت تنها یک شورای عمومی میتواند اجزای وابستهٔ کلیسا را یگانه کند. او آنچه آکویناس و مارسیلیوس گفته بودند تکرار کرد و در عباراتی خیالانگیز آنچه را روسو و جفرسن بعدها بازگفتند پیشگویی کرد: هر قانونی بر قانون طبیعت تکیه دارد و قانونی که با آن متناقض باشد نمیتواند معتبر باشد؛ چون به ناموس طبیعت همهٔ آدمیان آزادند، وجود هر حکومت منحصراً به رضایت و موافقت تابعان آن بسته است و قدرت الزامی هر قانون از این رضایت ضمنی یا علنی برمیخیزد.
مردم، که قدرت و حکومت از آنهاست، حق خود را برای وضع یا اجرای قانون، با انتخاب نماینده، به گروه کوچکی مجهز به سواد و تجربه تفویض میکنند؛ حقانیت این گروه از رضایت خود رعایا یا مردم برمیخیزد. وقتی جامعهٔ مسیحیت نیز با برگزیدن نماینده قدرت خود را به شورای عمومی کلیسا وامیگذارد، این شورا به وکالت از مردم نمایندهٔ قدرت و حکومت دینی است. پاپ نمیتواند بر پایهٔ «عطیهٔ قسطنطین» خیالی مدعی قدرت مطلق در وضع و صدور قوانین مذهبی باشد، زیرا این سند جعلی و افسانهٔ محض است. پاپ این حق را دارد که شورای عمومی را تشکیل دهد؛ اما همین شورا اگر او را ناشایست تشخیص دهد میتواند معزولش کند. این اصول دربارهٔ شهریاران نیز صادق است. به احتمال قوی سلطنت انتخابی، در شرایط یأسآور کنونی، بهترین نوع حکومت برای بشر است؛ اما شاه یا فرمانروا نیز، چون پاپ، باید هر چند وقت یک بار مجلس نمایندگان را به اجتماع فراخواند و به احکام و اوامر آن گردن نهد.
کاردینال و مصلح
زندگی بعدی نیکلاس سرمشقی برای نخستکشیشان بود. در ۱۴۴۸ به مقام کاردینالی ارتقا یافت و شخصاً مصلح آیین کاتولیک شد. در سفری پرتکاپو و پرشور به هلند و آلمان سینودهای ایالتی تشکیل داد، انضباط روحانی را احیا کرد، صومعهها و راهبهخانهها را اصلاح کرد، بر همخوابگی کشیشان تاخت، برنامهٔ تحصیلات روحانیان را بیشتر کرد و سطح اخلاق عوام و روحانیان را، دستکم برای مدتی، بالا برد. تریتمیوس، رئیس دیر دانشمند، مینویسد: «نیکلاس کوزایی، به سان فرشتهٔ نور و آرامش، در میان تاریکی و آشوب آلمان پدیدار شد؛ وحدت کلیسا را بازگرداند، بر اقتدار پیشوای عالیقدرش افزود و تخم گرانبهای زندگی نوینی را افشاند.»
نیکلاس افزون بر عنوانها و پیشههای دیگر اومانیست نیز بود. آثار کلاسیک باستان را دوست میداشت و مطالعهٔ آنها را تشویق میکرد و میخواست مجموعهٔ عظیمی از دستنویسهای یونانی را که خود از قسطنطنیه آورده بود چاپ کند. صبر و بردباری یک محقق واقعی را داشت. در مکالمهای دربارهٔ صلح ایمان، که درست در همان سالی که قسطنطنیه به دست ترکان افتاد تألیف شد، خواستار تفاهم صلحجویانه میان ادیان گوناگون شد و مذاهب مختلف را پرتوهای متعدد حقیقتی سرمدی و یگانه دانست. و در سپیدهدم افکار نو، هنگامی که پیشرفت آزاداندیشی مایهٔ سرمستی و تفرعن شده بود، سخنانی درست و بزرگوارانه نوشت. دانستن و اندیشیدن و با چشم خرد جمال واقعیت را دیدن همیشه مایهٔ انبساط خاطر است و هرچه آدمی پیرتر شود لذتی که از این راه میبرد بیشتر میشود. همچنانکه عشق جانِ جان است، کوشش برای کسب دانش و کشف حقیقت جان خرد و اندیشه است. در گیرودار جنبشهای زمان، رنجها و اضطرابهای روزانه و تضادهای زندگی باید سر برداریم و نگاه خود را بر گنبد آسمان بیفکنیم و بکوشیم روزبهروز از سرچشمهٔ همهٔ خیرها و زیباییها، از ظرفیت دلها و مغزهای خود، از ثمرات فکری بشر در طی قرنها و از شگفتیهای طبیعت پیرامون خود دریافتی استوارتر داشته باشیم؛ اما همیشه به یاد داشته باشیم که بزرگی واقعی در فروتنی است و علم و حکمت تنها وقتی سودمند است که بر جانهای ما حکمروا باشند.
اگر از اینگونه نیکلاسها بیشتر بودند، لوتری پدید نمیآمد.