ایرلند، ۱۳۰۰–۱۵۵۸
شاهان انگلستان به این بهانه که یکی از قدرتهای اروپایی هر آن ممکن است ایرلند را پایگاهی برای تعرض به انگلستان قرار دهد، سلطهٔ خویش را بر این جزیره توجیه میکردند. ناتوانی انگلستان پروتستان برای جدا ساختن ایرلند از کلیسای کاتولیک رومی شاهان انگلستان را بر آن داشت که برای حفظ سلطهٔ خویش بر این جزیره بیشتر دستوپا کنند. مردم قهرمان، لجامگسیخته، نیرومند، خیرهسر و شاعرمسلک ایرلند، که از نظر سیاسی خام بودند، برای رهایی خویش از بند فرمانروایی مردمی که با آنان همخون و همزبان نبودند از پای ننشستند.
نتایج شوم اشغال ایرلند توسط انگلستان روبهفزونی بود. در زمان ادوارد سوم بسیاری از زمینداران انگلیسیـایرلندی به انگلستان بازگشتند تا با درآمد املاکشان در ایرلند به خوشی و آسایش در انگلستان زیست کنند. گرچه پارلمنت انگلستان بارها این شیوهٔ مالکیت را ناشایست اعلام داشت، «دورنشینی خداوندان» در طول سه قرن مردم ایرلند را به شورش برانگیخت. انگلیسیهایی که در ایرلند مانده بودند با دختران ایرلندی زناشویی کردند، با ایرلندیها همخون شدند و به راه و روش آنان خو گرفتند. پارلمنت ایرلند، که انگلیسیها در آن نفوذ داشتند، برای جلوگیری از این اختلاط، قانون معروف به «قانون کیلکنی» را تصویب کرد (۱۳۶۶). این قانون، همراه پارهای مقررات خردمندانه و سخاوتمندانه، مردم انگلستان را از حق زناشویی با مردم ایرلند، سپردن نوزادانشان به دایههای ایرلندی، سخن گفتن به زبان ایرلندی، پوشیدن جامهٔ ایرلندی، تقلید آداب ایرلندیها و از هرگونه رابطهٔ نزدیک با مردم ایرلند محروم ساخت و متخلفان را به زندان یا مصادرهٔ اموال محکوم کرد. از این پس هیچ ایرلندیای حق نداشت در مجامع دینی انگلیسیها حضور یابد و هیچ خنیاگر یا قصهگوی ایرلندی مجاز نبود به خانههای انگلیسیان درآید. این قانون نتوانست انگلیسیها را از آمیزش با مردم ایرلند بازدارد و اختلاط خون این دو ملت در مارچ، بوردر و پیل، که تنها سرزمینهایی بودند که انگلیسیها جرئت داشتند در آنها اقامت کنند، ادامه یافت.
جنگ گلها به ایرلندیها فرصت داد تا زنجیر اسارت انگلیسیها را از دست و پای خویش بگسلند، ولی سران قبایل ایرلند به جای آنکه دست یاری به هم دهند به برادرکشی پرداختند و انگلیسیها نیز با صرف پول برادرکشی را دامن زدند. هنری هفتم پیل را بار دیگر فرمانبردار انگلستان ساخت؛ و فرماندار او، سر ادوارد پوینینگز، قانون موهن «پوینینگز» را که پارلمنت ایرلند را از حق تصویب هرگونه قانونی بدون تصویب قبلی شاه و شورای خصوصی انگلستان محروم میساخت، بر پارلمنت ایرلند تحمیل کرد (۱۴۹۴). پادشاهان انگلستان همهٔ حقوق مردم ایرلند را پایمال کردند و با تباهی و ناتوانی و ستمگریای که در سراسر جهان مسیحی مانند نداشت بر ایرلند فرمان راندند. مطلوبترین شیوهٔ حکومت انگلستان این بود که یکی از شصت سرکردهٔ قبیلهٔ ایرلند را به دستیاری نایبالسلطنه برگزیند و به او اختیار دهد که دیگر سران قبایل ایرلند را بخرد و منقاد سازد.
جرالد، ارل کیلدر هشتم، که بدین سمت گماشته شده بود، سعی کرد بینظمی و خصومت میان قبایل ایرلند را، که عامل فقر و ناتوانی ایرلند و اخاذی انگلستان بود، تخفیف دهد. پس از مرگ او (۱۵۱۳) فرزندش جرالد فیتسجرالد به جانشینی پدر برگزیده شد. ارل کیلدر نهم نیز سرنوشتی شبیه سرنوشت بسیاری از بزرگان ایرلند داشت. او را به اتهام اینکه با ارل دزموند برای پیاده شدن سربازان فرانسوی در ایرلند توطئه چیده است به انگلستان بازخواندند و به زندان افکندند. هنری هشتم او را، پس از آنکه تعهد کرد با انگلیسیها همکاری کند، آزاد ساخت و با سمت پیشین به ایرلند بازفرستاد. اما اندکی بعد او را به اتهام اهمال در اداره امور ایرلند به انگلستان فراخواند، جرالد بار دیگر به زندان افتاد و یک سال بعد در زندان درگذشت (۱۵۳۴). فرزند وفادارش، تامس فیتسجرالد، که به «تامس ابریشمین» معروف بود، به انگلستان اعلان جنگ داد، چهارده ماه با رشادت و دلاوری با انگلیسیها جنگید و سرانجام مغلوب و به دار آویخته شد (۱۵۳۷).
هنری هشتم، که اکنون خویشتن را کاملاً از کلیسای کاتولیک رومی جدا کرده بود، با گستاخی معمول خویش پارلمنت ایرلند را بر آن داشت که او را رهبر و مرجع کلیسای ایرلند و انگلستان بشناسد و پارلمنت ایرلند نیز تمکین کرد. از همهٔ مقامات دولتی ایرلند تقاضا شد که هنری را رهبر و سرکردهٔ کلیسا بشناسند؛ و عشریهای که تا آن وقت به کلیسا داده میشد از آن پس به شاه پرداخت شد. مصلحان دینی در پیل به کلیساها ریختند و آثار و شمایل مذهبی را درهم شکستند. همهٔ صومعههای ایرلند، جز آنهایی که در جاهای دوردست بودند، برچیده شدند، اموال آنها به دولت انتقال یافت و برای راهبان اخراجشده، به شرط آنکه از ایجاد آشوب و بلوا بپرهیزند، مستمری تعیین شد. قسمتی از غنایمی که از صومعهها گرفته شده بودند به سران قبایل ایرلند داده شد و سران قبایل، که بدینسان فریفته شده بودند، از شاه القاب اشرافی دریافت داشتند، رهبری دینی هنری را گردن نهادند و از پاپ روی برگرداندند (۱۵۳۹). نظام قبیلهای در ایرلند منحل و ایرلند بخشی از کشور پادشاهی انگلستان شناخته شد (۱۵۴۱).
هنری پنج سال پس از این پیروزی بدرود زندگی گفت؛ و آیین کاتولیک همچنان به حیات خود در ایرلند ادامه داد. سران گروههای قومی ایرلند ارتداد و از دین برگشتگی خویش را چنانکه گویی مقتضای سیاست گذشته بوده است از یاد بردند و در آیین کاتولیک (چون خود هنری) پایدار ماندند، ولی دیگر از پاپ فرمان نبردند. کشیشان ایرلند نیز که از پشتیبانی سران گروههای قومی ایرلند برخوردار بودند به آیین کاتولیک وفادار ماندند. ایمان دینی مردم ایرلند نه تنها تغییر نکرد، بلکه به انگیزهٔ غرور ملی در برابر شاه سرکش و منافق و ملکهٔ پروتستان آیندهٔ انگلستان استوارتر و پیگیرتر شد. تلاش ایرلندیها برای تحصیل آزادی و استقلال شدت یافت، زیرا رهایی از سلطهٔ انگلیسیها اکنون برای آنان یگانه چارهٔ آزادی تن و روان گشته بود.
پادشاهی مستبد
هنری در سال ۱۵۴۰ با استبدادی که انگلستان مانند آن را هرگز به یاد نداشت بر این کشور فرمان میراند. نجبای قدیمی نورمان، که نیاکانشان نظریات خویش را حتی بر ویلیام فاتح تحمیل میکردند، در برابر هنری سر تسلیم فرود آوردند و ماگناکارتا (منشور کبیر) را، که امتیازات خاصی به آنان داده بود، از یاد بردند. نجبای تازهبهدورانرسیده، که از راه داد و ستد و با بذل و بخشش شاه توانگر شده بودند، به اشراف و روحانیان مجال شورش نمیدادند. مجلس عوام، که روزی حامل حقوق و آزادی مردم انگلستان بود و اعضای آن را اکنون هنری برمیگزید، اختیارات وسیع بیسابقهای به شاه تفویض کرد. شاه با استفاده از این اختیارات میتوانست هر ملکی را ضبط کند، هر کسی را بخواهد جانشین خود سازد، اصیل آیینی را از بدعت تمیز دهد، مردم را پس از دادرسی فرمایشی به مرگ محکوم سازد و فرمانهایی صادر کند که صدور آنها قبلاً مستلزم تصویب پارلمنت بود. «در زمان فرمانروایی هنری روح آزادیخواهی ملت انگلستان پژمرده گشت.» مردم انگلستان استبداد هنری را تا حدودی از روی ترس و تا حدی از آن روی که فرمانروایی او را مانع بروز جنگ داخلی نظیر جنگ گلها میدانستند گردن نهادند. مردم انگلستان اکنون نظم و آرامش کشور را بر آزادی ترجیح میدادند.
کتاب مقدس انگلیسی
همین ملاحظات انگلیسیها را ناگزیر ساخت که رهبری دینی و کلیسای هنری را گردن نهند. هنری، با ملاحظهٔ اینکه پروتستانها و کاتولیکها برای ریختن خون یکدیگر صفآرایی کردهاند و اتباع کاتولیک او به همدستی سفیران و نمایندگان کاتولیک، حتی به بهای اشغال کشور، برای برانداختن او دسیسه میکنند، تصمیم گرفت راساً بر معتقدات و آیینهای دینی نظارت کند. او تلویحاً به مرجعیت دینی کلیسا اذعان داشت و به خویشتن حق میداد خواندن کتاب مقدس را برای کسانی که خود صالح میداند تجویز کند. چون اسقفان خواندن ترجمهٔ انگلیسی کتاب مقدس تیندل را تحریم کردند، هنری به آنان فرمان داد که کتاب مقدس را به صورت بهتری به انگلیسی برگردانند؛ و چون معلوم شد که آنان در اجرای فرمان او مسامحه میکنند، کرامول به فرمان وی مایلز کاوردیل را به ترجمهٔ کتاب مقدس برگماشت. متن کامل کتاب مقدس که توسط کاوردیل به انگلیسی برگردانیده شد به سال ۱۵۳۵ (به نوشتهٔ کتاب در زوریخ) به چاپ رسید. متن انگلیسی کتاب مقدس که در آن تجدیدنظر شده بود در سال ۱۵۳۹ انتشار یافت و کرامول دستور داد که هر کلیسایی در انگلستان نسخهای از این «کتاب مقدس بزرگ» را به دست آورد. هنری «از روی آزاداندیشی و نیکخواهی شاهانه» خویش به اتباعش اجازه داد که کتاب مقدس را در خانههایشان بخوانند؛ و دیری نپایید که کتاب مقدس به همهٔ خانههای انگلیسیها راه یافت، ولی انتشار متن انگلیسی کتاب مقدس، ضمن اینکه الهامبخش مردم شد، هرجومرج و ناسازگاری را در میان انگلیسیها دامن زد.
هر دهکدهای به ذوق و سلیقهٔ خاص خویش مضامین این کتاب را تفسیر کرد. مسیحیان متعصب بر سر مطالب کتاب مقدس در کلیساها غوغایی بر پا کردند و در میکدهها دست به گریبان شدند. برخی از مردان زنان خویش را ترک گفتند و بعضی با دو زن پیمان مقدس زناشویی بستند و هر دو دسته اقدام خویش را به استناد روایات معین کتاب مقدس توجیه کردند. شاه از اینکه به مردم اجازه داده بود کتاب مقدس را بخوانند پشیمان شد و در سال ۱۵۴۳ قانونی از پارلمنت گذرانید که به موجب آن تنها نجبا و مالکان مجاز بودند کتاب مقدس را بخوانند و فقط روحانیان حق داشتند آن را به مردم بیاموزند و دربارهٔ مطالبش بحث و اظهار نظر کنند.
بدعت، خیانت و قانون شش ماده
درک نیت واقعی شاه نه تنها برای مردم، بلکه برای خود او نیز دشوار بود. کاتولیکها را به جرم انکار رهبری دینی و کلیسایی شاه و پروتستانها را به گناه تخطئهٔ الاهیات کاتولیک آتش میزدند یا سر میبریدند. فارست را، که نایب دیر فرقهٔ فرانسیسیان گرینیچ بود، به جرم خودداری از انکار رهبری و مرجعیت دینی پاپ اعدام کردند (۱۳ مهٔ ۱۵۴۷ به نوشتهٔ کتاب، که آشکارا اشتباه است و باید ۱۵۳۸ باشد). جان لمبرت پروتستان به جرم انکار حضور واقعی مسیح در آیین قربانی مقدس زندانی شد؛ او را، پس از آنکه توسط خود هنری محاکمه و به مرگ محکوم شد، در اسمیتفیلد آتش زدند (۱۶ نوامبر ۱۵۳۸). نفوذ روزافزون استیون گاردینر، اسقف وینچستر، هنری را بیش از پیش محافظهکار و به معتقدات آیین کاتولیک متمایل ساخت. به سال ۱۵۳۹ شاه، پارلمنت و شورای روحانیان، طی «قانون شش مادّهای»، اعتقاد کلیسای کاتولیک رومی را دربارهٔ حضور واقعی مسیح در آیین عشای ربانی، تجرد روحانیان، قیود رهبانی، اجرای مراسم قداس برای مردگان، اقرار و اعتراف به گناه نزد کشیش و لزوم یکنواختی در مراسم تناول آیین عشای ربانی تأیید کردند. از آن پس هر کسی را که در نوشتهها یا گفتار خویش حضور واقعی مسیح را در آیین عشای ربانی انکار میکرد، بیآنکه حق داشته باشد از خود دفاع کند، آتش میزدند. کسانی که اصول دیگر قانون را انکار میکردند نخست اموالشان ضبط میشد و در صورت پایداری در عقیدهٔ خویش به مرگ محکوم میشدند. پیمانهای زناشویی کشیشان بیاعتبار اعلام شدند و کشیشانی که پیمان زناشویی خویش را فسخ نکردند در شمار تبهکاران جای گرفتند. مردم انگلستان، که هنوز پایبند آیین کاتولیک بودند، مقررات تازه را با خشنودی استقبال کردند. ولی کرامول در عمل این مقررات را تعدیل کرد. در سال ۱۵۴۰ شاه بار دیگر تغییر جهت داد و آزردن مردم را، آنگونه که قانون پیشبینی کرده بود، متوقف کرد. با وجود این، اسقفانی چون لاتیمر و شکستن، که با «قانون شش مادّهای» مخالف بودند، از مقامات خویش برکنار و زندانی شدند. در روز ۳۰ ژوئیهٔ ۱۵۴۰ سه پروتستان به جرم تخطئهٔ عقاید کاتولیکها و سه کاتولیک از آن روی که شاه را رهبر کلیسای انگلستان نمیشناختند در اسمیتفیلد اعدام شدند.
شاه در کار حکومت
هنری در اداره امور کشور نیز، چون حلوفصل مسائل دینی، مردی سرسخت و فعال بود. گرچه در کاخ پرشکوهی میزیست و مردی پرخور بود، با پشتکار خستگیناپذیر امور کشور را اداره میکرد. دستیارانی که برگزیده بود چون خود او توانا و بیرحم بودند. او سازمان ارتش انگلستان را تجدید کرد، ارتش را با سلاحهای نوین مجهز ساخت و تازهترین فنون جنگی را آموخت. نیروی دریایی سلطنتی، که به همت وی به وجود آمد، نه تنها کرانههای انگلستان و دریای مانش را از وجود راهزنان پاک ساخت، بلکه پیروزی الیزابت را در نبردهای دریایی تضمین کرد. با این حال او با وضع مالیاتهای سنگین مردم را به ستوه آورد، ارزش پول کشور را بارها کاهش داد، به بهانههای ناچیزی دارایی مردم را ضبط کرد، از مردم «یاری» خواست، از زیر بار وامهای خود شانه خالی کرد، از خاندان فوگر وام گرفت و به امید اینکه درآمد خویش را افزایش دهد اقتصاد کشور را گسترش داد.
زمین، گرانی و فقر
کشاورزی انگلستان دچار رکود و انحطاط بود و سرفداری هنوز رواج فراوان داشت. چراگاهها در انحصار معدودی از مردم بودند و خداوندان تازهبهدورانرسیده که پایبند سنتهای فئودالی نبودند، به بهانهٔ ترقی هزینهٔ زندگی، بهرهٔ مالکانه را دو تا چهار برابر افزایش دادند و از تجدید اجارهنامههای منقضیشده سر باز زدند. «هزاران تن از رعایای بیخانمان به لندن روی آوردند و بدون اخذ نتیجه در برابر دادگاهها غوغایی به پا کردند.» تامس مور کاتولیک وضع پریشان و اندوهبار دهقانان تهیدست را تصویر کرد؛ و هیو لاتیمر پروتستان زمینداران را که بهرهٔ مالکانه را افزایش داده بودند به باد نکوهش گرفت و، چون لوتر، ادوار دیرین تاریخ کلیسا را چنان ترسیم کرد که گفتی در آن هنگام «مردم همگی با رحم و شفقت بودند.» پارلمنت برای جلوگیری از ولگردی و دریوزگی کیفرهای شاق و بیرحمانهای وضع کرد. قانونی که در سالهای ۱۵۳۰ و ۱۵۳۱ از پارلمنت گذشت مقرر میداشت هر مرد یا زن تندرستی که گدایی کند در ملأ عام در سراسر شهر تازیانه بخورد تا خون از تنش بچکد، و در صورت تکرار، کیفرهای بدنی سختتری بر او رود؛ در سال ۱۵۳۶ برای کسانی که پس از دوبار محکومیت باز دریوزگی کنند کیفر مرگ تعیین شد. اندکاندک دهقانان بیخانمان در شهرها دست به کار شدند و اعاناتی که به تنگدستان اختصاص داده شده بود شمار دریوزگان را کاست.
سرانجام، با توسعهٔ مجتمعهای بزرگ کشاورزی، محصولات کشاورزی افزایش یافتند، ولی ناتوانی و تسامح دولت در این مرحلهٔ انتقالی جنایت سیاسی نابخشودنیای بود.
همان دولت، با تعرفهبندی، از صنایع کشور حمایت کرد و هجرت روستانشینان به شهرها کارگرانی با دستمزد ارزان برای صاحبان صنایع فراهم آورد. صنعت بافندگی بر اساس سرمایهداری استوار شد و طبقهٔ توانگر تازهای پدید آمد که چون بازرگانان از شاه پشتیبانی میکرد. پارچه به جای پشم کالای صادراتی اصلی انگلستان شد. صادرات کشور بیشتر کالاهای ضروری بود که به دست طبقات فرودست ساخته میشدند و واردات بیشتر اشیای تجملی بودند که تنها توانگران بدانها دسترسی داشتند. بازرگانان و صاحبان صنایع از قانون ۱۵۳۶، که نرخ بهرهٔ وام را به میزان ده درصد قانونی میشناخت، منتفع شدند و سرمایهداران از ترقی سریع قیمتها بهره بردند، در صورتی که ترقی بهای کالاهای مورد نیاز مردم چون ضربهٔ مهلکی بر سر کارگران، دهقانان و خداوندان فئودال قدیمی فرود آمد. در فاصلهٔ سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۵۷۶ کرایهٔ مسکن ۱۰۰۰ درصد، بهای خوراک ۲۵۰ تا ۳۰۰ درصد و مزد ۱۵۰ درصد فزونی یافت. تامس استارکی در حدود سال ۱۵۳۷ نوشت: «فقر و تنگدستی اکنون چنان گسترش یافته است که مانند آن در هیچ جامعهٔ مرفهی نمیتواند پایدار بماند.» اعضای اصناف در سایهٔ بیمهٔ آتشسوزی و کمک متقابل از آسایش نسبی برخوردار بودند؛ ولی هنری در سال ۱۵۴۵ اموال اصناف را نیز ضبط کرد.