سیما و منش
این شاه دیوسیرت چگونه مردی بود؟ در تصاویری که هانس هولباین کهین از هنری و جین سیمور کشیده، شاه تن فربه خویش را با جامهٔ پرزرقوبرق آراسته و بر شمشیر مرصعی تکیه زده است. سیمای گوشتالوی پهنش نمودار نفسپرستی اوست؛ قدرت عزم و اراده از بینیاش پیداست و لبان به هم فشرده و چشمان عبوسش او را چون فرمانروایی زودغضب و سنگدل مجسم ساختهاند. هنری در این هنگام چهلوششساله و در اوج اقتدار بود؛ ولی نیروی بدنی او رو به زوال میرفت. او سه بار دیگر زناشویی کرد، ولی صاحب فرزندی نشد. از فرزندانی که شش زن او به جهان آوردند تنها سه تن در کودکی تلف نشدند. یکی از این سه تن ادوارد ششم رنجور بود که در پانزدهسالگی درگذشت. ماری زناشویی نکرد؛ و الیزابت، شاید از آن روی که نقصی در خود میدید، اندیشهٔ زناشویی را به خود راه نداد. پرنخوتترین خاندان سلطنتیای که انگلستان به خود دید به لعنت نازایی و نقص بدنی گرفتار آمده بود.
هنری مردی تیزهوش و دلاور بود و عزم و ارادهٔ آهنین داشت و در زمینهٔ تشخیص مردم از نیرویی صایب برخوردار بود. رفتاری خشن داشت و با گذشت روزگار جوانی کنجکاویش را از دست داد. ولی با دوستانش مهربان بود و سخاوتمند؛ بهسهولت مردم را فریفته و سرسپردهٔ خویش میساخت. او که در خاندان شاهی چشم به جهان گشوده بود، از آغاز زندگی در میان مردم چاپلوس و مداح محصور شد. معدودی از مردم که جرئت داشتند در برابر تمایلات وی ایستادگی کنند سالم به گور نبردند. تامس مور از زندان نوشت اندوهزاست که شورایی گوشبهفرمان و مطیع در برابر هوسهای فرمانروایان و نیز روحانیان ضعیفالنفس همهٔ فرمانروایان مسیحی را به چاپلوسی بفریبند. پس از مرگ مور، فقدان مردانی که در برابر خودسریهای هنری ایستادگی کنند او را اخلاقاً و جسماً تباه کرد. او از نظر جنسی بیبندوبارتر از فرانسوای اول نبود و چنین پیداست که پس از مرگ آن بولین بیش از شارل پنجم از زنان دیگر جز همسر خویش روی برتافته است. بیبندوباری جنسی بدترین ضعف وی نبود. او سخت در پی کسب پول و قدرت بود و احساسات بشری بهندرت او را از ضبط اموال مردم بازمیداشت. از کشتن زنانی که روزی از او دل ربوده بودند، یا از میان بردن مردانی چون مور و کرامول، که سالها با راستی و وفاداری او را خدمت کرده بودند، پروایی نداشت. با این وصف جنایات او در برابر فجایع شارل نهم، که فرمان کشتار سنبارتلمی را صادر کرد، یا شارل پنجم، که غارت رم را به دست سربازانش نادیده گرفت، یا فرمانروایان آلمانی که برای تعیین عقیدهٔ دینی اتباع خویش سی سال جنگیدند و خون ریختند ناچیز بود.
زندگی ناکامی و هراس
موجب دیگر تباهی هنری ناکامیهای پیدرپی او در عشق و زناشویی بود. او که از داشتن فرزند ذکور نومید شده بود، پیمان زناشویی را با نخستین همسرش گسیخت؛ همسر دومش، که هنری تاج و تخت خویش را به خاطر او به خطر افکنده بود (به عقیدهٔ وی)، به او خیانت کرد؛ یگانه همسرش را که برای او وارثی به جهان آورد پس از اندک زمانی از دست داد؛ زناشویی او با زنی که با او همزبان و همخوی نبود به ناکامی انجامید؛ و سرانجام (چنانکه خود میپنداشت) با مکر و حیله در دام عشق زنی که امیدوار بود برای او زندگی آسودهٔ خانوادگی فراهم سازد گرفتار آمد. هنری، با آنکه فعالمایشاء در سراسر انگلستان بود، هیچگاه از آسایش خانوادگی سادهترین اتباع خویش برخوردار نشد. از این گذشته، او از زخمی که بر ساق پایش پدید آمده بود رنج میبرد و در سراسر دوران فرمانروایی خویش ناگزیر بود با بحرانها و شورشهای داخلی دست و پنجه نرم کند و خویشتن را برای مقابله با تعرض خارجی، خیانت داخلی و توطئهای که هر آن ممکن بود بر ضد جان او چیده شود آماده سازد. چنین مردی چگونه میتوانست با شخصیت طبیعی و متعادل بار آید و از بدگمانی و تزویر و ستمگری برکنار بماند؟ و ما که خود در سرپنجهٔ تشویش و نگرانی گرفتاریم، چگونه میتوانیم مردی را که بار سهمگین اصلاح دینی انگلستان را به دوش گرفته بود و برای گسیختن علایق ریشهدار ملتش به رم به کارهای خطرناکی دست میزد، و در همان هنگام سردرگم بود که آیا ملت خویش را رهانیده یا مسیحیت را متلاشی کرده است، بشناسیم و دریابیم؟ هنری در فضایی زندگی میکرد که قدرت و خطر عناصر اصلی آن بودند. او نمیدانست که دشمنانش تا کجا پیش خواهند رفت و تا چه اندازه کامیاب خواهند شد.
در سال ۱۵۳۸ حکم بازداشت سر جفری پول، برادر کاردینال رجینالد پول، را صادر کرد. جفری از بیم آزار و شکنجه اعتراف کرد که او و برادر دیگرش لرد مانتیگیو، سر ادوارد نویل، مارکوئس اکستر و مارکیونس اکستر نامههای خائنانهای با کاردینال پول مبادله میکردهاند. جفری بخشوده شد، ولی مارکوئس اکستر، لرد مانتیگیو و چند تن دیگر را اعدام کردند (۱۵۳۸ــ۱۵۳۹)؛ مارکیونس اکستر را به زندان افکندند؛ و کنتس سالزبری، مادر پولها، را زیر نظر گرفتند. پس از آنکه کاردینال پول در تولدو با شارل پنجم ملاقات کرد (۱۵۳۹) و از طرف پاپ پاولوس سوم از او خواست که در تحریم داد و ستد با انگلستان به فرانسوای اول تأسی جوید، هنری کنتس سالزبری را، که در آن موقع به نوشتهٔ کتاب هفتاد ساله بود، زندانی کرد. شاید او بدین وسیله میخواست کاردینال را از ترغیب شارل به تعرض به انگلستان بازدارد. در بازی مرگ و زندگی همهچیز مجاز است.
آن اهل کلیو و سقوط کرامول
هنری پس از آنکه دو سال را بیهمسر به سر آورد، به امید یافتن متفقی که انگلستان را در برابر شارل یاری کند، کرامول را بر آن داشت که از میان خانوادههای سلطنتی اروپا همسری برای او برگزیند. کرامول آن اهل کلیو را، که خواهرزن برگزیننده ساکسونی و خواهر دوک کلیو (از مخالفان سرسخت امپراتور) بود، به هنری پیشنهاد کرد. کرامول امیدوار بود که بدینسان اتحادیهای از کشورهای پروتستان اروپا تشکیل دهد و هنری را بر آن دارد که از «قانون شش مادّهای» ضد لوتری چشم پوشد. هولباین، به فرمان هنری و احتمالاً با رهنمودهای محرمانهٔ کرامول، برای تصویر نمودن چهرهٔ آن به آلمان رفت. هنری پس از دیدن تکچهرهای که هولباین از آن کشیده بود، او را پسندید. آن در تابلوی نقاشی هولباین، که اکنون در موزهٔ لوور است، افسرده و غمگین مینماید، ولی از جین سیمور، که چند صباحی دل شاه را ربود، ملیحتر است. پس از آنکه آن به انگلستان رسید (اول ژانویهٔ ۱۵۴۰)، شاه در نخستین برخورد مهر او را از دل راند. با این حال، به امید آنکه از او دارای وارثی برای تاج و تخت انگلستان شود، چشم برهم نهاد و با او زناشویی کرد، زیرا بیماری ادوارد اکنون رو به وخامت میگرایید. با وجود این، شاه کینهٔ کرامول را به دل گرفت.
چهار ماه بعد، هنری امینترین نخستوزیر خویش را به اتهام تباهی و بیبندوباری در اداره امور کشور زندانی کرد. کمتر کسی در انگلستان به بازداشت او اعتراض کرد، زیرا کرامول به سبب اصل و نسب، شیوهٔ کشورداری، پولدوستی و دارایی هنگفتی که گرد آورده بود منفورترین مرد انگلستان بود. در زندان از او خواستند سندی را که زناشویی تازهٔ هنری را غیرقانونی میشناخت امضا کند. هنری اعلام داشت که هرگز قلباً با این زناشویی موافق نبوده و آن را عمل انجامیافته تلقی نکرده است. آن نیز، که ادعا میکرد هنوز دختر است، در ازای دریافت مستمری با فسخ زناشویی با هنری موافقت کرد. او که از دیدار برادرش بیزار بود، تصمیم گرفت باقی عمر را بهتنهایی در انگلستان به سر آورد؛ و پس از مرگ (۱۵۵۷) در دیر وستمینستر به خاک سپرده شد. کرامول را در روز ۲۸ ژوئیهٔ ۱۵۴۰ گردن زدند.
کاترین هاوارد
همان روز هنری با کاترین هاوارد بیستساله، که در خانوادهای کاتولیک و سختگیر بار آمده بود، زناشویی کرد. جناح کاتولیک اکنون در انگلستان بر مخالفان چیره میگشت. هنری از عشوهگری با پروتستانهای اروپا چشم پوشید و با شارل پنجم آشتی کرد. چون از جانب امپراتور آسودهخاطر گشت، برای منضم ساختن اسکاتلند به انگلستان و گسترش قلمرو فرمانروایی خویش به سراسر جزیرهٔ بریتانیا متوجه شمال شد. در این هنگام شورش دیگری بر ضد او در شمال انگلستان روی داد. هنری پیش از آنکه برای سرکوبی شورش لندن را ترک گوید، فرمان داد زندانیان سیاسی برج لندن را، که کنتس سالزبری نیز در میان آنان بود، نابود کنند (۱۵۴۱). شورش درهم شکست و هنری، که از این پیشامد پریشان شده بود، برای آنکه آرامش خود را بازیابد نزد همسر تازهاش به همپتنکورت بازگشت.
دومین کاترین، که هنری پس از جدایی از آن اهل کلیو او را به زنی گرفت، از همهٔ زنان قبلی او مهربانتر بود. هنری، که اکنون به آسایش خانوادگی دل بسته بود، مهر او را به دل گرفت و برای آسایش خانوادگی که سرانجام به دست وی فراهم شده بود خدا را سپاس گفت. ولی یک روز پس از این سپاسگزاری (۲ نوامبر ۱۵۴۱) کرنمر، اسقف اعظم، اسنادی به هنری ارائه داد حاکی از اینکه کاترین پیش از زناشویی با شاه با سه تن نامزدان متوالی خویش رابطهٔ نامشروع داشته است. دو تن از نامزدان سابق وی و خود کاترین به گناه خویش اعتراف کردند (این مطلب را تنها به اجمال آوردم). به موجب گزارش سفیر کبیر فرانسه، «چنان اندوه و تألمی به هنری دست داد که گویی دیوانه شده است»؛ او اکنون از آن بیمناک بود که مبادا خداوند همهٔ زناشوییهای وی را نفرین کرده باشد. هنری بر آن بود که از گناه کاترین درگذرد، ولی همان هنگام به او گزارش دادند که کاترین پس از زناشویی با هنری با پسرعموی خویش رابطه داشته است. کاترین اقرار کرد که در نیمهٔ یکی از شبها عموزادهٔ خود را در حضور لیدی راچفورد نزد خود پذیرفته است، ولی ارتکاب هرگونه خیانتی را پس از زناشویی با هنری تکذیب کرد. لیدی راچفورد نیز ادعای وی را تصدیق کرد. ولی دادگاه سلطنتی کاترین را خیانتکار شناخت. در روز ۱۳ فوریهٔ ۱۵۴۲ او را در همان جایی که شش سال قبل آن بولین را سر بریده بودند گردن زدند. عاشقانش را نیز به حبس ابد محکوم کردند.
واپسین سالهای شاه
تن و روان شاه اکنون درهم شکسته بود. زخم پایش پزشکان زمان را ناتوان ساخته بود و بیماری او به سراپایش ریشه میدوانید. با فرونشستن نیرو و نشاط جوانی تن او فربه گشت و گونههای گوشتالویش فکین او را پوشاندند و دیدگانش را در برگرفتند. هنری اکنون چنان ناتوان شده بود که بدون یاری دیگران نمیتوانست گام بردارد. با آگاهی به اینکه چراغ عمرش رو به خاموشی است، طی فرمان تازهای (۱۵۴۳) ادوارد، ماری و الیزابت را به تناوب به جانشینی خویش برگزید. در این فرمان از ماری استوارت، ملکهٔ اسکاتلند که وارث قانونی تاج و تخت انگلستان بود، نامی به میان نیامده بود. اندکی پس از صدور این فرمان، هنری به اصرار پیدرپی شورای خصوصی خویش، و به امید اینکه شاید سرانجام صاحب وارث ذکور تندرستی شود، برای ششمین بار زناشویی کرد (۱۲ ژوئیهٔ ۱۵۴۳). همسر تازهٔ هنری، کاترین پار، پیش از آن دوبار زناشویی کرده بود، ولی هنری دیگر به بکارت همسرش نمیاندیشید. کاترین زنی فاضل و بااندیشه بود، با حوصله و شکیبایی همسر بیمارش را پرستاری کرد، میانهٔ او را با دختر مغضوب و فراموششدهاش الیزابت بهبود بخشید و برای تعدیل نظرات دینی شاه و فرونشاندن طبع انتقامجوی وی کوشش بسیار کرد.
با وجود این هنری تا پایان عمر از انتقامجویی بازنایستاد: در هشت سال آخر دوران فرمانروایی او بیستوشش تن به جرم بدعتگذاری در آتش جان سپردند. در سال ۱۵۴۳ کارآگاهان هنری به اسقف استیون گاردینر گزارش دادند که هنری فیلمر گفته است: «اگر خداوند در نان تقدیسشدهٔ عشای ربانی حضور دارد، پس من تاکنون بیست بار خدا را خوردهام»؛ رابرت تستوود هنگامی که سینی نان عشای ربانی را برای تقدیس بلند میکردهاند تمسخرکنان به کشیش گوشزد کرده است مواظب باشید که خدا بر زمین نیفتد؛ و آنتونی پیرسن کشیشانی را که جز دربارهٔ «سخن خدا»، یعنی کتاب مقدس، موعظه کنند دزد خوانده است. همهٔ این مردان را به فرمان اسقفهای کلیسای انگلیکان در مرغزاری مشرف به کاخ شاه در وینزر آتش زدند. شاه با استحضار از اینکه گزارش دروغ و بیپایه بوده است چنان برآشفت که گزارشدهنده را در برج لندن بازداشت کرد. در سال ۱۵۴۶ اسقف استیون گاردینر چهار تن دیگر را به جرم انکار حضور واقعی مسیح در شراب و نان عشای ربانی طعمهٔ حریق ساخت. یکی از آنان، که زنی به نام آن اسکیو بود، هنگام بازپرسی که پنج ساعت به طول انجامید در عقیدهٔ خویش پافشاری کرد و گفت: «آنچه شما خدا مینامید نانی بیش نیست. هرگاه شک دارید، نان تقدیسشده را سه ماه در جایی نگاه دارید تا ملاحظه کنید که از آن جز نان گندیده اثری بر جای نمیماند.» او را سخت آزار دادند تا هویت کسان دیگری را نیز که با او همعقیدهاند فاش سازد. ولی او رنجها را با شکیبایی تحمل کرد و، به گفتهٔ خویش، با «ایمان به اینکه به فردوس میرود» به کام مرگ شتافت. شاه در این شکنجهها دست نداشت، ولی چون قربانیان این فجایع از او یاری میجستند پاسخی نمیشنیدند.
به سال ۱۵۴۳ هنری با اسکاتلند و «برادر محبوبش» فرانسوای اول وارد جنگ شد و با دشمن دیرین خود، شارل پنجم، همدست گشت. برای فراهم آوردن هزینهٔ جنگ بار دیگر از مردم انگلستان «وام» خواست، از پرداخت وامهایی که در سال ۱۵۴۲ گرفته بود سر باز زد و موقوفات دانشگاهها را ضبط کرد. هنری همراه ارتش خویش به میدان کارزار شتافت و بر محاصره و تسخیر شهر بولونی نظارت کرد. سربازان او به اسکاتلند تاختند و دیرهای ملروز و درایبورگ و پنج صومعهٔ دیگر را با خاک یکسان کردند، ولی در انکروممور تارومار شدند (۱۵۴۵). سرانجام قرارداد مناسبی با فرانسه بسته شد (۱۵۴۶) و شاه توانست با خاطر آسوده بر بستر مرگ بیارامد.
اکنون چنان ضعفی به هنری دست داده بود که نجبای انگلستان برای تعیین نایبالسلطنهٔ کشور در زمان حکومت ادوارد جوان آشکارا به رقابت پرداختند. ارل ساری شاعر به برگزیده شدن پدرش، دوک «یورک» (در متن کتاب؛ منظور نورفک است)، به نیابت سلطنت چنان اطمینان داشت که نیمتنهای مناسب این مقام فراهم کرد. هنری هر دوی آنان را بازداشت کرد. پدر و پسر به گناه خویش اعتراف کردند، شاعر را در روز ۹ ژانویهٔ ۱۵۴۷ گردن زدند و اعدام دوک به پس از روز ۲۷ همان ماه موکول شد. ولی در روز ۲۸ ژانویه شاه درگذشت. گرچه او هنگام مرگ بیش از پنجاهوپنج سال نداشت، چنان بود که گویی ده برابر عمرش در جهان زیسته است. او پول هنگفتی بر جای نهاد تا برای آرامش روح او به برپایی مراسم قداس اختصاص داده شود.
داوری متعادل
هنری در طول فرمانروایی سیوهفتسالهٔ خویش سیمای انگلستان را بیش از آنکه محتملاً خود میخواست یا میپنداشت دگرگون ساخت. او بیآنکه معتقدات دیرین مردم را، که آنان را تابع قیود اخلاقی معینی ساخته بود، تغییر دهد، سلطهٔ پاپ را از انگلستان برانداخت و نفوذ خویش را جایگزین آن کرد؛ ولی مبارزهٔ پیروزمندانه با پاپ، برچیدن صومعهها، پراکندن راهبان، امحای آثار منتسب به قدیسان، تحقیر مکرر روحانیان، ضبط اموال کلیسا و کوتاه کردن دست روحانیان از سیاست و دستگاه دولتی، که به دست او انجام گرفتند، قدرت و نفوذ و حیثیت کلیسا را چنان کاهش دادند که یک رشته تحولات دینی را در زمان فرمانروایی ادوارد و ملکه الیزابت اجتنابناپذیر ساختند. گرچه اصلاح دینی در انگلستان به اندازهٔ اصلاح دینی در آلمان ریشهٔ عقیدتی نداشت، هر دو نتیجهٔ یکسانی به بار آوردند و کلیسا را فرمانبردار دولت کردند. مردمی که از سلطهٔ پاپ لغزشناپذیر رهایی یافته بودند در چنگال شاه مستبد گرفتار آمدند.
مردم انگلستان از این تحول سودی نبردند. همچون سابق عشریه میپرداختند، منتها مازاد خالص آن به جای آنکه عاید کلیسا شود دستگیر دولت میشد. دهقانان انگلستان هنوز در املاک اجارهای کار میکردند، ولی این املاک به جای آنکه از آنِ روسای صومعهها باشند ــ که کارلایل در اثر خویش، گذشته و حال، از آنان به نیکی یاد کرده و به روزگاری که مزارع کشور در اختیار آنان بوده غبطه خورده است ــ به خداوندان تازهبهدولترسیدهای تعلق داشتند که از پیشینیان خویش بیرحمتر و سنگدلتر بودند. اصلاحات دینی انگلستان، به گفتهٔ ویلیام کابت، «تا جایی که جنبهٔ اجتماعی آن مورد نظر است، حاصلی جز چیرگی توانگران بر فرودستان نداشت.» به گواهی اسناد موجود، کارگران شهرنشین و دهقانان انگلستان در زمان جلوس هنری بر اریکهٔ فرمانروایی مرفهتر و آسودهتر از هنگام مرگ او میزیستند.
فرمانروایی هنری از نظر اخلاقی نیز نتایج ناگواری برای مردم انگلستان به بار آورد. شاه با بیبندوباری جنسی، با هماغوش شدن با زن دیگرش به فاصلهٔ چند روز پس از اعدام همسر پیشین، و با شقاوت و سنگدلی و آز و طمع خویش نمونهٔ نامطلوبی برای مردم انگلستان بود. طبقهٔ ممتاز کشور با دسایس خویش دستگاههای دولتی و قضایی کشور را آشفته کرده بود؛ طبقهٔ متوسط در ضبط اموال کلیسا با شاه همچشمی میکرد؛ و صاحبان صنایع که دسترنج کارگران را به یغما میبردند خود به دست شاه آزمند استثمار میشدند. کاهش صدقات و خیرات را نباید به حساب بهبود زندگی مردم گذاشت، زیرا مردم ستمکشی که هراس شاه خودخواه و مستبد بر دل آنها سایه افکنده بود ناچار بودند به خواری و ذلت بسازند و دم نزنند. در این میان تنها رشادت و دلاوری شهدای پروتستان و کاتولیک سیمای جامعهٔ انگلستان را اندکی دگرگون کرد، ولی شریفترین آنان نیز، که فیشر و مور بودند، به نوبهٔ خویش از زجر و آزار مردم فروگذار نکردند.
هرگاه از دیدگاه وسیعتری به اوضاع انگلستان آن روزگار بنگریم، درخواهیم یافت که حتی دوران سیاه فرمانروایی هنری هشتم منشأ تحولات شگرفی به سود مردم انگلستان بود. اصلاح دینی میبایست صورت میگرفت. و هرگاه که پلیدی روزگاری را که موجب اصلاح دینی شد به یاد میآوریم، ضرورت تاریخی چنین اصلاحی را نباید از نظر دور داریم. دل کندن از گذشته سخت و ناگوار بود و تنها یک ضربهٔ وحشیانه میتوانست اذهان مردم را برای این امر آماده سازد. چون روح اهریمنی از میان مردم رخت بربست، ملیگرایی، که در آغاز پیدایش خویش زمینه را برای استقرار حکومت استبدادی آماده کرده بود، به نیروی خلاق مبدل گشت و در کالبد مردم انگلستان جان تازه دمید. زوال قدرت پاپ در انگلستان چند سالی مردم را به دولت متکی ساخت، ولی با گذشت زمان مردم، با اتکای به خویشتن، دولت را تابع اراده خود ساختند، برای احقاق حقوق خویش به پا خاستند و متناسب با رشد شعور خویش از آزادی وسیعتری برخوردار شدند. نیروی دهشتناکی که در زمان هنری مخوف بر انگلستان سایه افکنده بود نمیتوانست همواره پایدار بماند؛ قدرت دولت در زمان فرمانروایی پسر بیمار و دختر تندخوی هنری کاهش یافت. دیری نپایید که ملت انگلستان، به یاری هوش و نیروی آزادشدهٔ خویش، در دوران فرمانروایی ملکهٔ دودل ولی فاتح، رهبر فکری اروپا شد. هرگاه انگلستان به دست بدترین و نیرومندترین فرمانروای خویش از سلطهٔ پاپ رهایی نیافته بود، شاید کسانی چون الیزابت و شکسپیر پا به عرصهٔ هستی نمینهادند.