پیشگفتار
پیشگفتار کتاب اول (که در اصل کتاب دوم بوده است) در همان وهله نخست ماهیت اصلی مجموعه اثر را آشکار میسازد. رابله خطاب به «شما بادهگساران شریف و نامدار و شما علمفروشان چشمدرید سهبار آبلهگرفته» (که تنها به آنان، نه به هیچ کس دیگر، نوشتههایش را اهدا میکند) میگوید اگر ظاهر سقراط را دیده بودید و میخواستید از روی آن به اهمیت مقامش پی ببرید، مطمئناً یک پوست پیاز هم برایش ارزش قائل نمیشدید. به شاگردان برگزیدهاش و «گروه دیوانگان سرخوش و تنپرور»، که با خواندن مطالب دلنشین برخی تراوشهای مغز او آمادهاند بگویند در این آثار چیزی جز مطایبه، سخریه، سخنان شهوتانگیز و دروغهای وهمآمیز یافت نمیشود، پاسخ میدهد که در مطالعه این رساله با اصولی بسیار ژرف و مجرد و نیز با آنچه مربوط به مذهب ماست و با بسیاری از مباحث اجتماعی و مسائل زندگی اقتصادی آشنا خواهند شد. شاید یکی از آن کلهپوسیدههای خودنما از کتاب او بدگویی کرده باشد، که به حبهای نمیارزد. پس، «اکنون پسرانم، جستوخیز کنید، قلبتان را به نشاط آورید، با شادی تمام کتاب مرا بخوانید ... و جرعهای از شراب ناب بالا بیندازید!»
سر توماس اورکارت [اورکهارت؛ کتاب «اورکرت»] آثار رابله را به انگلیسی ترجمه کرده است. هرچند در ترجمه گاه لحن اصلی را تشدید میکند، در این سطور کاملاً به آن وفادار مانده، بهویژه در عبارات کوتاه و پرمعنی که اکنون در بیان ادبی به کار نمیروند. در همین مقدمه روحیه و مرام رابله به دست میآید: انتقاد شدید در زیر پوششی از هجو که گردن نویسنده را از حلقه طناب دار میرهاند، گاه آلوده به الفاظ مستهجن و ضدعفونینشده. به هر حال ما با پذیرش هر خطر و لغزشی به پیشروی در این سرزمین عجایب میپردازیم و شکر میگوییم که لفظ چاپشده بوی عفونت نمیدهد، به این امید که در آن مزبله چند دُر و گوهری به دست آوریم.
زایش غول
کتاب گارگانتوا با شجرهنامهای بیهمتا به شکل کتاب مقدس آغاز میشود. پدر غول گرانگوزیه، شاه یوتوپیا، و مادرش گارگامل بود. گارگامل جنین را یازده ماه در رحم نگه داشت؛ و چون درد زایمان آغاز شد، دوستانشان گرد آمدند تا به نوبت جرعهای شراب بنوشند، زیرا معتقد بودند طبیعت از خلأ نفرت دارد. پدر مغرور با حالی خالی از درد همسرش را تشویق میکند: «با جرئت گوسفند باش و این پسر را به عالم زندگی گسیل دار تا ما شتابان دست به کار شویم ... و یکی دیگر بسازیم.» برای لحظهای زن آرزو میکند شوهرش به سرنوشت آبلار دچار شود. شوهر پیشنهاد میکند همان لحظه آرزویش را برآورد، اما گارگامل نظر عوض میکند. گارگانتوا که از رحم مادر بیرون میآمد چون مجرای خروجی را با چیزی نابجا مسدود یافت «وارد ورید اجوف» مادر شد، از میان حجاب حاجز بالا رفت، به گردنش رسید و «از گوش چپ او قدم به دنیا گذاشت.» گارگانتوا به محض تولد چنان بلند نعره کشید که تا دو ایالت دورتر شنیده شد: «مشروب! مشروب! مشروب!» ۱۷٬۹۱۳ کیله شیر برای تغذیهاش آماده شده بود اما گارگانتوا از همان زمان علاقه خود را به شراب نشان داد.
تربیت: مدرسی و انسانگرایانه
چون هنگام تربیت غول جوان رسید تا آماده شود به جای پدر بر تخت بنشیند، معلمی به نام استاد ژوبلن را برای تدریسش تعیین کردند که با پر کردن حافظهاش از وقایع مرده و گیج ساختنش با براهین فلسفه مدرسی او را ابله ساخت. پدر در آخرین درجه یأس چاره را در آن دید که پسر را به یکی از انسانگرایان، به نام پونوکرات، بسپارد. استاد و شاگرد به پاریس رفتند تا از آخرین شیوههای آموزش بهرهمند شوند. گارگانتوا سوار مادیان عظیمپیکری بود که با دم شلاقمانندش هنگام حرکت درختان جنگلهای وسیعی را بر زمین ریخت و به همین سبب بخشی از خاک فرانسه به دشت بدل شد. چون به پاریس رسیدند، گارگانتوا بر یکی از برجهای نوتردام از اسب پیاده شد، دلبستگی شدیدی به ناقوسهای برج پیدا کرد و آنها را کش رفت تا به گردن اسبش بیاویزد. پونوکرات بازآموزی غول بدبارآمده را با خوراندن مسهل فراوان آغاز کرد تا رودهها و مغزش، که اتحاد نزدیک داشتند، پاک شود.
پس از این تزکیه گارگانتوا گرم کار شد و با کمال همت به پرورش جسم، روح و اخلاق خود پرداخت. کتاب مقدس، آثار کلاسیک و انواع هنرها را پژوهید؛ نواختن عود و لذت از موسیقی را آموخت؛ دویدن، پریدن، کشتی، کوهنوردی، شنا، سواری، نیزهبازی بر اسب و دیگر فنون جنگی را تمرین کرد؛ به شکار رفت تا جرئتش افزون شود؛ و برای تقویت ششهایش چنان نعره کشید که همه پاریس صدایش را شنیدند. گارگانتوا از کارگاههای فلزکاران، سنگتراشان، زرگران، کیمیاگران، نساجان، ساعتسازان، چاپچیان و رنگرزان دیدن کرد و حرفه هر یک را مطالعه نمود. هر روز در انجام یکی از کارهای عملی و سودمند شرکت میجست و گاه برای شنیدن سخنرانیهای علمی، محاکمهها یا «مواعظ ارشادکنندگان انجیلی» حاضر میشد.
جنگ با پیکروشول
در گیرودار این همه آموزش و پرورش، ناگهان گارگانتوا به قلمرو پدرش احضار میشود، زیرا شاه دیگری به نام پیکروشول به گرانگوزیه اعلان جنگ داده بود. در اینجا رابله، با اقتباس داستانی از زندگی پورهوس [پیروس] پلوتارک، نقل میکند که سرداران پیکروشول لاف میزنند زیر لوای پیشوای خود فرانسه، اسپانیا، پرتغال، الجزایر، ایتالیا، سیسیل، کرت، قبرس، رودس، یونان، بیتالمقدس ... را تسخیر خواهند کرد. پیکروشول از شنیدن این سخنان شاد میشود و باد میکند، اما حکیمی پیر از او میپرسد: «عاقبت این همه مشقت و آوارگی چه خواهد بود؟» پیکروشول پاسخ میدهد: «ما پس از بازگشت مستقر خواهیم شد، آسوده خواهیم زیست و خوش خواهیم بود.» حکیم خاطرنشان میسازد: «اگر تصادفاً از این سفر دراز و پرمخاطره برنگشتید چه؟ آیا بهتر نیست همین اکنون فرصت را برای استراحت مغتنم شماریم؟» پیکروشول بانگ میزند: «دیگر بس است، پیش بروید که من از هیچ چیز باک ندارم ... هر که مرا دوست دارد به دنبالم بیاید» (کتاب ۱، فصل ۳۳). اسب گارگانتوا تقریباً به تنهایی جنگ را پیش میبرد، زیرا با هر حرکت ساده هزاران نفر از سپاهیان پیکروشول را در آب غرق میکند.
فرایار ژان
اما قهرمان واقعی آن جنگ فرایار ژان بود. او راهبی بود که جنگآزمایی را از دعاخوانی بیشتر دوست میداشت و به کنجکاوی حکیمانه خود اجازه میداد خویشتن را به درون خطرناکترین مسیرهای فکری بیندازد. همه خدمتگزاران شاه او را دوست دارند و چندان غذا و شراب به او میدهند که امعایش اظهار رضایت کند؛ دعوتش میکنند خرقه رهبانی را درآورد تا بیشتر بخورد، اما او میترسد با درآوردن خرقه تندی آتش را نیز از دست بدهد. همه عیبهایی که مصلحان پروتستان به راهبان مسیحی نسبت میدادند به قلم رابله در شخصیت این عضو سرخوش آن گروه روحانیان مورد طنز و طعنه قرار میگیرد: تنبلی، شکمپرستی، بادهگساری، دعاخوانی زیر لب و دشمنی با همه دانستنیها جز رشته محدود مطالعات و افکار خودشان. فرایار ژان میگوید: «در دیر ما، از ترس ابتلا به اوریون، هیچکس مطالعه نمیکند» (ک ۱، ف ۳۹).
صومعه تلم
چون گارگانتوا میخواهد به پاداش دلاوریهای فرایار ژان در جنگ او را رئیس یکی از دیرهای موجود سازد، ژان در عوض درخواست میکند وسایل لازم را در اختیارش بگذارند تا خود دیر تازهای دایر کند که «مقرراتش برخلاف همه دیرهای دیگر باشد.» نخست، آن دیر دیوار محاصرهکننده نداشته باشد و ساکنانش بتوانند آزادانه به دلخواه آنجا را ترک کنند. دوم، بر روی زنان بسته نماند، بلکه زنان «روشنمو و خوبرو و شیرینرفتار»، جوان و اصیلزاده، حق ورود داشته باشند. سوم، فقط مردان جوان نیکومنظر، خوشرفتار و عالینسب پذیرفته شوند و کودنان، خشکهمقدسها، گدایان، فقها، قضات، محررین، رباخواران، زراندوزان و «ریاکاران نوحهسرا» داوطلب ورود نشوند. چهارم، هیچیک از ساکنان دیر سوگند پاکدامنی و فقر و فرمانبرداری یاد نکند، بلکه اعضا حق داشته باشند ازدواج کنند، از دارایی خود بهرهمند شوند و در همه کار آزاد باشند. نام دیر باید «تلم»، یعنی «هرچه دلت میخواهد»، باشد و تنها قانونش «هرچه میخواهی بکن». زیرا «مردانی که آزادند، از نسل خوب پدید آمدهاند، خوب پرورش یافتهاند و در مجالست مجامعی از مردم شریف به سر بردهاند، طبعاً دارای غریزه و داعیهای هستند که ایشان را به انجام اعمال پسندیده وامیدارد و از گرویدن به پستیها بازمیدارد؛ و همین غریزه است که شرف نامیده میشود» (ک ۱، ف ۴۷).
گارگانتوا هزینه لازم برای ایجاد این هرجومرج اشرافی را تهیه کرد و ساختمان دیر، طبق مشخصاتی که رابله چنان به دقایق و جزئیات وصف کرده که معماران از روی آن نقشه برداشتهاند، بالا رفت. در این ساختمان کتابخانه، تماشاخانه، استخر شنا، زمین تنیس، میدان فوتبال، نمازخانه، باغ گل، محوطه شکار، باغهای میوه، اصطبلها و ۹۳۳۲ اتاق تعبیه شده بود. در واقع این هتلی آمریکایی بود که در اراضی خالی و وسیع پدید آمده بود. رابله فراموش کرد آشپزخانهای به آن بیفزاید و توضیح هم نداده که کارهای نظافت و نگهداری آن بهشت زمینی را چه کسانی باید انجام دهند.