پانتاگروئل و پانورژ رابله: آموزش، شیطنت و جستجوی بطری مقدس

نامه گارگانتوا درباره آموزش انسان‌گرایانه، ظهور حقه‌باز پانورژ به‌عنوان قهرمان واقعی کتاب‌های بعدی رابله، مسئله ازدواج در کتاب سوم، هجو شکایت ژوپیتر در کتاب چهارم و سفر به معبد بطری مقدس.

پانتاگروئل رابلهپانورژنامه آموزشی رنسانس

~8 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۰ آبان ۱۴۰۵

تولد پانتاگروئل

پس از آنکه گارگانتوا به جای پدر بر تخت نشست، نوبت او شد که دست به تولید مثل و پرورش فرزند بزند. در سنی شوخی‌آمیز، که کتاب آن را با شمارش درهم‌ریخته‌ای می‌آورد، صاحب پسری به نام پانتاگروئل شد، از همسرش بادبک که هنگام زاییدن نوزاد درگذشت. گارگانتوا در آن وضع بر همسرش «چون گاوی گریست» و بر فرزند نیرومندش «چون گوساله‌ای خندید.» پانتاگروئل، با اندازه‌های غول‌آسا، بسرعت رشد کرد. یک بار هنگام صرف غذا از روی سهو آدمی را درسته بلعید، چندان‌که بعدها مجبور شدند با عملیاتی چون معدن‌کاوی او را از اعماق دستگاه گوارش غول جوان بیرون آورند.

نامه گارگانتوا

پس از آنکه پانتاگروئل برای تحصیلات عالی به پاریس رفت، گارگانتوا نامه‌ای به او نوشت که بوی ویژه دوران رنسانس را به مشام می‌رساند. می‌گوید هرچند پدر درگذشته‌اش گرانگوزیه بیشترین کوشش را به کار برد تا او را از هر دانش سیاسی و کمال فکری برخوردار سازد و رنج او در کسب علوم به آرزوی پدر رسید و از آن هم گذشت، همان‌طور که پانتاگروئل خود می‌فهمد، در آن زمان وضع به اندازه امروز برای کسب دانش مناسب نبود، زیرا ابرهای جهل همه‌جا را تیره کرده بود و طعم شوم وجود گوت‌ها کام‌ها را تلخ ساخته بود، چون آن قوم هر جا پا می‌گذاشت ادبیات عالی را نابود می‌کرد، ادبیاتی که به لطف الاهی در دوران فرمانروایی او دوباره درخشندگی و شکوهمندی سابق را بازیافته است. با این‌همه، می‌افزاید، اکنون چنان رونق و افزایشی در دانش عمومی پدید آمده که دیگر به‌زحمت او را به کلاس اول مدرسه متوسطه پسران می‌پذیرند.

حالا مغزهای آدمیان به زیور همه‌نوع نظم و انضباط آراسته شده، علم قدیم که در طول دوران‌های دراز خاموش مانده بود دوباره فروزان گشته و زبان‌های اقوام با فرهنگ پاکی دوران نخستین خود را بازیافته است: یونانی (که انسان بدون دانستنش شرم دارد خود را دانشمند بنامد)، عبری، عربی، کلدانی و لاتینی. صنعت چاپ نیز اکنون چنان صحیح و ظریف به کار رفته که بهتر از آن به تصور درنمی‌آید.

قصدش این است که پانتاگروئل زبان‌ها را کاملاً فراگیرد و هیچ واقعه تاریخی نباشد که در حافظه‌اش حاضر نداشته باشد. از علوم آزاد هندسه و حساب و موسیقی را در کودکی مقدماتش را آموخته؛ در آن‌ها پیش برود. در ستاره‌شناسی همه قوانین را مطالعه کند اما گرد علم احکام نجوم نگردد، که چیزی جز فریب آشکار و یاوه‌گویی نیست. درباره حقوق مدنی می‌خواهد همه متون قانونی را از حفظ بداند و بتواند آن‌ها را با فلسفه تطبیق دهد. می‌خواهد امور طبیعی را درست پژوهد؛ از مطالعه دقیق آثار پزشکان یونانی، عرب و لاتینی کوتاهی نکند، تلمودشناسان و قباله‌شناسان را به دیده تحقیر ننگرد و از راه تشریح مکرر درباره جهان کوچک، یعنی وجود آدمی، معرفت کامل به دست آورد. در ساعاتی از روز فکر خود را متوجه کتاب مقدس کند: ابتدا عهد جدید را به یونانی و سپس عهد قدیم را به عبری بخواند.

اما چون به گفته سلیمان حکیم خرد به مغز بداندیش راه نمی‌یابد و علم بدون وجدان روح را به تباهی می‌کشاند، بر او فرض است که خداوند را خدمت کند، مهر و بیم او را در دل داشته باشد، به همه همسایگان نیکی کند و آنان را چون خود دوست بدارد، احترام مربیان را به جا آورد، از مصاحبت کسانی که میل ندارد شبیهشان شود روی بگرداند و مواهب و عنایات خداوندی را به عبث دریافت نکند و جبران ناکرده نگذارد. و چون دانست بر همه دانشی که در آن سوی دنیا می‌توان کسب کرد دست یافته، به آغوش پدر بازگردد تا او را ببیند و پیش از مردنش دعای خیرش کند. «پدر تو، گارگانتوا.»

پانورژ، قهرمان واقعی

پانتاگروئل با جدیت تمام تحصیل کرد و چند زبان آموخت و اگر به تصادف پانورژ را ملاقات نکرده بود ممکن بود یکی از آن «کرم کتاب»ها از آب درآید. در اینجا نیز مانند حکایت فرایار ژان و حتی بیش از آن، شخصیت درجه دوم داستان بمراتب روشن‌تر و برجسته‌تر از قهرمان اصلی توصیف می‌شود، همان‌طور که سانچو پانزا گاهی بیش از دن‌کیشوت می‌درخشد.

رابله که در گارگانتوا و پانتاگروئل میدان کافی برای بذله‌گویی بی‌پروا و لغت‌پراکنی پربلوای خود نمی‌یابد به فردی چون پانورژ، ربعی هرزه، ربعی حقوقدان، ربعی شاعر و ربعی فیلسوف، نیاز دارد تا وسیله انتقال هزلیات و هجویاتش باشد. او پانورژ (به معنای «همه‌کاره») را «چون گربه‌ای از گرسنگی دم‌مرگ» وصف می‌کند: با طرز راه رفتنی بسیار محتاط، «مثل آنکه روی تخم‌مرغ راه می‌رود»؛ آدمی پردل اما اندکی شهوت‌پرست و «مبتلا به نوعی بیماری ... که بی‌پولی نامیده می‌شود»؛ جیب‌بری واقعی، «بی‌سروپایی هرزه، دغل‌کار و دائم‌الخمر ... آدمی به تمام معنی فاسد»؛ اما «از اینها گذشته بهترین و باتقواترین فرد جهان» (ک ۲، ف ۱۴ و ۱۶). رابله وقیح‌ترین هزلیات خود را از دهان چنین مخلوقی بیرون می‌ریزد.

پانورژ به‌ویژه از رسم زنان پاریس بدش می‌آمد که بالاتنه جامه‌شان را از جلو می‌بستند و از پشت سرتاسر دکمه می‌انداختند؛ و به این گناه زنان را به محاکمه کشید و چیزی نمانده بود خودش محکوم شود، اما تهدید کرد اگر چنین شود او نیز همان رسم را درباره زیرجامه مردان به کار خواهد برد، که بر اثر آن دادگاه رأی داد زنان جلو جامه خود را اندکی، ولی به مقدار قابل نفوذ، باز بگذارند (ک ۲، ف ۱۷). یک بار مورد تحقیر زنی واقع شد و کینه او را به دل گرفت و در کلیسا، که آن زن به زانو درآمده و مشغول دعا بود، حقه‌ای زشت زد و هنگامی که بانو از کلیسا بیرون آمد همه ۶۰۰٬۰۱۴ سگ نر پاریس با اشتیاق، دسته‌جمعی و خستگی‌ناپذیر به دنبالش افتادند (ک ۲، ف ۲۱ و ۲۲). خود پانتاگروئل هم با همه وقار شاهزادگی‌اش برای رفع ملال مطالعات فلسفی به این پست نابکار پناه می‌برد و در هر سفر او را همراه خود می‌برد.

ازدواج و شورای خدایان

چون داستان تفرج‌کنان به کتاب سوم می‌رسد، پانورژ با خود و دیگران بحث می‌کند که آیا صلاح است زن بگیرد یا نه. دلایل موافق و مخالف را در صد صفحه فهرست می‌کند که برخی نشاط‌بخش و بیشترشان ملال‌آور است؛ و در همین صفحات خواننده با آدمی آشنا می‌شود که عمداً همسری لال برمی‌گزیند و قاضی نامداری که با شیر یا خط انداختن به عادلانه‌ترین داوری‌هایش می‌رسد. در پیشگفتار کتاب چهارم رابله به تقلید از لوکیانوس «شورای عالی خدایان» را در آسمان وصف می‌کند، در حالی که ژوپیتر از هرج‌ومرج آسمانی بر روی زمین، وقوع همزمان جنگ‌های سی‌گانه، نفرت اقوام از یکدیگر، نفاق ادیان و صغری و کبری‌چینی فیلسوفان شکوه می‌کند: «تکلیف ما با این راموس و گالان که پاریس را دچار نفاق فکری ساخته‌اند چیست؟» پریاپوس به ژوپیتر نصیحت می‌کند آن دو «پیر» را به «سنگ» تبدیل کند و در اینجا رابله صنعت جناس را از کتاب مقدس اقتباس کرده است.

سفر به بطری مقدس

در بازگشت به زمین رابله کتاب‌های چهارم و پنجم را به شرح سفرهای طولانی و سیاحت‌های عجیب‌وغریب پانتاگروئل اختصاص می‌دهد. او به همراهی پانورژ و فرایار ژان و با ناوگان سلطنتی یوتوپیا به جستجوی «معبد بطری مقدس» می‌روند تا بپرسند پانورژ باید ازدواج کند یا نه. پس از گذراندن حوادثی بیست‌گانه که در ضمن آن‌ها روزه بزرگ مسیحیان، پروتستان‌های بدخواه پاپ، خشکه‌مقدسان هوادار پاپ، گروه رهبانان، دلالان عتیقه‌های تقلبی، حقوقدانان («گربه‌های خزپوش»)، فلاسفه مدرسی و تاریخ‌نویسان را به باد طعنه و تمسخر می‌گیرد، هیئت سیاحان به معبد می‌رسند. بالای سردر معبد کتیبه‌ای به یونانی نوشته است با این مضمون: «حقیقت در شراب است.» در چشمه نزدیک معبد بطری‌ای غوطه‌ور است و صدایی غلغل‌کنان، شبیه به لفظ «نوش»، از آن بیرون می‌آید؛ باکبوک، کاهنه معبد، آن صدا را چنین تفسیر می‌کند که شراب بهترین فلسفه است و «نه خندیدن بلکه نوشیدن ... شراب خنک و گوارا ... وجه تمیز بشر از دیگر جانوران است.»

پانورژ از اینکه می‌بیند مطلبی را که خودش همیشه می‌دانست مورد تأیید وحی آسمانی قرار گرفته خوشحال می‌شود و تصمیم می‌گیرد بخورد، بنوشد و ازدواج کند و عواقبش را نیز مردانه تحمل کند. به آواز بلند و با کلماتی بی‌شرمانه «سرود زفاف» را می‌خواند و سپس باکبوک هیئت سیاحان را با دعایی خیر مرخص می‌کند: «دعا می‌کنم آن فلک ذهنی که مرکزش همه‌جاست و محیطش هیچ‌جا، و ما او را خدا می‌نامیم، شما را در پرتو حمایت پروردگاری‌اش نگه دارد» (ک ۵، ف ۴۷). بدین ترتیب با ترکیبی از هرزگی و فلسفه که ویژه قلم رابله است این سرگذشت بزرگ پایان می‌یابد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه