افسانه فاوست و آگریپا: از فلسفه غریبه تا بی‌اعتباری علوم

فاوست تاریخی و زایش افسانه او، زندگی آگریپا از فلسفه غریبه تا شک فراگیر در همه علوم، انتقاد او از کلیسا و فرجام ناکامش.

افسانه فاوستآگریپافلسفه غریبه

~10 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۰ آبان ۱۴۰۵

روح عصر در داستان فاوست

روحیه آن عصر در داستان فاوست به سخن درمی‌آید. نخستین بار نام گئورگ فاوست در سال ۱۵۰۷ ضمن نامه‌ای از یوهانس تریتمیوس ذکر شده است که او را شیادی دوره‌گرد خوانده بود؛ و در سال ۱۵۱۳ موتیانوس روفوس با بیانی نه چندان خوشایندتر از او یاد کرده است. فیلیپ بگاردی، پزشک، در ۱۵۳۹ نوشت که در سال‌های اخیر مرد برجسته‌ای در سفر بوده و تقریباً از هر ایالت و امیرنشین و کشور شاهی دیدن کرده، از مهارت خود نه‌فقط در پزشکی بلکه در کف‌بینی، چهره‌شناسی، آینه‌بینی و فنون مشابه لاف زده و انکار نکرده که نامش فاوستوس است، به معنی نیکبخت یا خوش‌طالع (وصف کتاب از تخصص بگاردی مخدوش است). به گفته ملانشتون، چنین می‌نماید که فاوست تاریخی در ۱۵۳۹ به دست شیطان مرده باشد. چهار سال بعد افسانه پیمان فاوست با شیطان در کتاب مواعظ بزمی به قلم یوهانس گاست، کشیش پروتستان ساکن بال، برای نخستین بار ظاهر شد.

دو اندیشه دیرینه دست به دست هم دادند تا شیاد تاریخی را به قهرمان افسانه، درام و هنر بدل کنند: یکی آنکه بشر می‌تواند از راه اتحاد با شیطان بر قوای جادویی دست یابد، و دیگر آنکه دانش دنیوی وهمی گستاخانه است که انسان را به دوزخ می‌برد. از یک جهت چنین می‌نمود که این افسانه طعنه‌ای از سوی کاتولیک‌ها به لوتر است؛ اما در ژرفای خود بیان این حقیقت بود که دین دانش غیردینی را مطرود می‌شمرد و آن را مخالف پذیرش خاضعانه نص کتاب مقدس می‌دانست که به‌تنهایی مقدار کافی معرفت و حقیقت دارد. گوته این طرد دینی را رد کرد و به نیاز بشر برای کسب دانش اجازه داد تا از راه خدمت به خیر عمومی خود را پاک و رستگار سازد.

آگریپا، دانشجوی جوان علوم غریبه

افسانه فاوست در زندگی هانری کورنلیوس آگریپا به حقیقتی تلخ پیوست. او که در سال ۱۴۸۷ در کولونی در خانواده‌ای نیکنام به دنیا آمد راه خود را به پاریس یافت و در آنجا فریفته جمعی از رازوران یا شیادان شد که ادعا می‌کردند در علوم غریبه دست دارند. تازه‌وارد، تشنه دانش و شهرت، به آموختن کیمیاگری و قباله یهودیان پرداخت و معتقد شد که قلمرو مکاشفه‌ای هست که ادراک عادی عقل بدان نمی‌رسد. او نسخه خطی رساله خود، در فلسفه غریبه، را با نامه‌ای برای تریتمیوس فرستاد. در آن نوشت که بسیار حیرت کرده و در واقع خشمگین شده که چرا تا آن زمان کسی برنخاسته تا از بحثی چنین جلیل و مقدس دفاع کند و آن را از لکه افترای بی‌دینی مبرا سازد؛ از این رو خود تصمیم گرفت وارد بحث فلسفی شود به این امید که اثری بیافریند خالی از شایستگی نباشد، به شرط آنکه بتواند ثابت کند جادوگری باستانی همواره مورد مطالعه دانشمندان بوده، از خطاهای بی‌دینی منزه است و بر اصول عقلانی خاص خود تکیه دارد.

تریتمیوس پندآمیز پاسخ داد: برای عامه از چیزهای عامیانه سخن بگو و مطالب بلندپایه و نهانی را فقط برای بلندپایه‌ترین و رازدارترین دوستانت نگاه دار؛ یونجه خشک برای گاو نر است و قند برای طوطی؛ این پند را آویزه گوش کن، مبادا چون بسیاری دیگر لگدکوب گاوان نر شوی.

سرباز، دانشمند، درباری

از روی نیاز یا به سبب نبود ناشر، آگریپا مدت بیست سال کتابش را به چاپخانه نفرستاد. امپراتور ماکسیمیلیان او را برای جنگ در ایتالیا فراخواند و او در میدان نبرد لیاقت بسیار نشان داد؛ ضمناً در دانشگاه پیزا درباره افلاطون سخنرانی کرد و در دانشگاه پاویا دانشنامه‌های حقوق و پزشکی گرفت. در ۱۵۱۸ قاضی بزرگ شهر مس شد، ولی چون از زنی جوان که به جرم جادوگری دستگیر شده بود دفاع کرد و رهایی او را از دستگاه تفتیش افکار به دست آورد، ناچار شد شغل و مسکن خود را عوض کند (۱۵۱۹). دو سال پزشک خصوصی لوئیز دو ساووا بود، اما چنان خود را درگیر مجادلات ساخت که آن بانو مقرری‌اش را قطع کرد. آگریپا با همسر دوم و فرزندان به آنورس رفت، در دربار نایب‌السلطنه، مارگارت اتریشی، به مقام تاریخ‌نویس و کتابدار درباری رسید و توانست امرار معاش کند. در همین هنگام مهم‌ترین اثر خود، در بی‌اعتباری و خودنمایی علوم، را تألیف کرد و در ۱۵۳۰ منتشر ساخت؛ سپس به‌طور غیرمنتظره اثر دوران جوانی، در فلسفه غریبه، را با دیباچه‌ای که در آن اعتقاد پیشین خود را به اراجیف مشروح در کتاب انکار کرده بود منتشر کرد. این دو کتاب، در کنار هم، دنیای دانش آن زمان را دچار بی‌تکلیفی کردند.

فلسفه غریبه

در در فلسفه غریبه تصریح کرده بود که همچنان‌که روح بشر بر جسد او نفوذ و فرمانروایی دارد، «روح جهانی» نیز در سراسر عالم مادی نفوذ دارد و بر آن حکومت می‌کند، و این منبع عظیم نیروی روحی را می‌توان با مغزی که تهذیب اخلاقی یافته و با بردباری طرق جادوگری را آموخته است به اختیار درآورد. مغزی که از این منبع نیرو بگیرد می‌تواند خواص پنهانی اشیا، اعداد، حروف و کلمات را کشف کند، بر اسرار ستارگان پی ببرد و بر قوای زمین و شیاطین آسمان دست یابد. کتاب انتشار فراوان یافت و چاپ‌های مکرر پس از مرگ مؤلف سبب رواج افسانه‌هایی درباره خود آگریپا شد: اینکه با شیطان همکاری داشته، شیطان در جلد سگی همواره به دنبال او بوده و او را قادر می‌ساخته بر فراز زمین پرواز کند و در کره ماه بخوابد.

بی‌اعتباری علوم

تغییرات زندگی ادعاهای آگریپا را درباره تجربه فراسوی حس کاهش داد و به‌زودی فهمید که هیچ جادو و کیمیایی نمی‌تواند خانواده‌اش را از گرسنگی یا خودش را از زندان طلبکاران برهاند. با خشم و سرخوردگی از هر دانشی روی گرداند و در سی‌ونه‌سالگی، به گفته کتاب (رقمی که با سال ۱۵۳۰ نمی‌خواند)، کتاب در بی‌اعتباری و خودنمایی علوم را نگاشت که تا پیش از نوشته‌های مونتنی مقام شکاک‌ترین اثر سده شانزدهم را داشت. در دیباچه می‌گوید خوب حس می‌کند چه نبرد خونینی در پیش دارد: نخست دستوردانان نکبت‌زده بر ضد او به شورش درمی‌آیند، سپس شاعران زودرنج، تاریخ‌نویسان بنجل‌فروش، خطبای لاف‌زن، منطق‌دانان لجوج، منجمان منحوس، جادوگران هیولامنش و فیلسوفان مجادله‌جو. هر دانشی بی‌اعتبار است، هر علمی بیهوده است، و «هیچ‌چیز را ندانستن بزرگ‌ترین سعادت زندگی است». دانش بود که خوشبختی آدم و حوا را به پایان رساند، و اعتراف سقراط به نادانی بود که به او رضایت خاطر و نام نیک بخشید. «همه علوم چیزی جز احکام و عقاید ساخته مغز بشر نیستند، همان‌قدر زیان‌بخش که سودمند، به همان اندازه فسادانگیز که سلامت‌بخش، و همان‌گونه بد که خوب؛ و از هیچ لحاظ کامل نیستند، بلکه مشکوک و پر از خطا و تناقض‌اند.»

آگریپا بحث بنیان‌برانداز خود را از الفبای زبان آغاز می‌کند و آن را به سبب نااستواری‌های گیج‌کننده تلفظ حروفش سرزنش می‌کند. به دستوردانان می‌خندد که استثناهایشان بیش از قواعدشان است و رأیشان همواره در برابر نظر عامه در اقلیت می‌ماند. شاعران را دیوانگانی می‌داند که هیچ‌کدام «در حال شعور کامل خود» نمی‌توانند شعر بسرایند. به نظر او بیشتر تاریخ حکایتی ساختگی است، نه آنچنان‌که ولتر به خطا آن را «حکایتی قراردادی» خوانده، بلکه حکایتی همواره در حال تعویض که هر تاریخ‌نویس و هر نسلی آن را از نو شکل می‌دهد. خطابه‌سرایی روش فریب‌دادن مغز به‌وسیله زبان‌آوری و لفاظی است. عقیده به علوم غریبه دروغ است، و آگریپا درباره کتاب خودش اعلام می‌کند که «اشتباه بود، یا اگر می‌خواهید، دروغ‌پردازی»؛ اگر پیش‌تر به احکام نجوم، جادوگری، غیب‌گویی، کیمیاگری و این‌گونه «ناعلم‌ها» پرداخته، بیشتر از آن رو بوده که ارباب رجوع با الحاح دانش سری از او می‌خواستند و در برابرش مزد می‌دادند. قباله «چیزی جز خرافات فسادانگیز» نیست. فیلسوفان را اندیشه‌های ضدونقیض و جدل‌آمیزشان از مسیر عقل بیرون می‌راند و بهتر است به حال خود رهایشان کرد تا سخن یکدیگر را ابطال کنند. فلسفه می‌کوشد اصول اخلاقی را بر عقل بنا کند، اما تضاد اخلاقیات در زمان و مکان بطلان آن را ثابت می‌کند: آنچه زمانی عیب بوده در زمانی دیگر حسن شمرده می‌شود و آنچه در جایی فضیلت است در جایی دیگر رذیلت. هنرها و حرفه‌ها نیز به اندازه علوم آلوده به خودنمایی و دروغ‌اند؛ تجارت تزویر است؛ خزانه‌داران دزدانی‌اند با دست‌های چسبنده و انگشتان قلاب‌مانند؛ جنگ آدم‌کشی دسته‌جمعی است برای سرگرمی گروهی معدود؛ و پزشکی «نوعی فن ظریف آدم‌کشی» است که غالباً خطر در وجود پزشک و دارو بیش از خود بیماری است.

حاصل همه این حرف‌ها چیست؟ اگر علم عقیده‌ای گذراست و فلسفه مجادله بیهوده مغزهای وسواسی درباره لایتناهی، بشر به چه چیز می‌تواند زندگی کند؟ فقط به کلام خداوندی آنچنان که در کتاب مقدس مکشوف شده است. این همان نغمه کتاب مقدس بود، و در میان شک‌ها و تجسس‌های آگریپا به‌طور جسته‌گریخته با افکاری برمی‌خوریم که جنبش اصلاح دینی را تأیید می‌کردند. او قدرت دنیوی پاپ‌ها و حتی فرمانروایی روحی ایشان را، هنگامی که از کلام کتاب مقدس تخطی می‌کردند، مطرود می‌شمرد. دستگاه تفتیش افکار را محکوم می‌کرد، زیرا آدمیان را نه با عقل و کتاب مقدس، بلکه با تهدید به «آتش و هیزم» به ایمان می‌آورد؛ و آرزو داشت کلیسا کمتر برای نمازخانه و بیشتر در راه دستگیری از بینوایان خرج کند. اما وقتی تصدیق می‌کند که مؤلفان عهد قدیم و عهد جدید نیز جایزالخطا بوده‌اند، از پیشوایان جنبش اصلاح دینی فراتر می‌رود: تنها مسیح مظهر جاودانی درستی و حقیقت است، تنها به او باید توکل داشت، و آخرین پناهگاه عقل و روح را در وجود او باید جست.

بهای مخالفت

آگریپا از آتش خشمی که بر ضد ندای طغیان‌انگیزش برافروخته شد لذت می‌برد، اما بهای آن را با سال‌های باقی‌مانده عمرش گران پرداخت. شارل پنجم از او خواست انتقاد خود را از کلیسا تکذیب کند و چون امتناع ورزید مقرری‌اش را قطع کرد. وقتی بر اثر انباشته‌شدن وام‌ها به زندان افتاد، تقصیر را به گردن امپراتور انداخت که در پرداخت مواجب تاریخ‌نگار درباری تأخیر کرده بود. کاردینال کامپجو و اسقف لیژ به شفاعت او را از زندان رهانیدند، اما شارل پنجم وی را از قلمرو خود اخراج کرد (۱۵۳۱). آگریپا به لیون رفت و، چنان‌که معروف است، بار دیگر در آن شهر زندانی وام‌هایش شد. پس از رهایی به گرنوبل نقل مکان کرد و همان‌جا در چهل‌وهشت‌سالگی درگذشت. محتملاً او در تکوین شکاکیت در ذهن مونتنی سهمی بسزا داشته است؛ اما تنها کتاب معروفش همان در فلسفه غریبه بود که بعدها خود نیز آن را باطل شمرد. علوم غریبه در عالم فکر و عمل تا پایان آن سده در رونق و رواج خود باقی ماند.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه