عصر ادبیات در پرتغال
نیمه اول سده شانزدهم دوره پرجنبش ادبیات در پرتغال بود. انگیزه هیجانآور اکتشافات جغرافیایی، افزایش ثروت بر اثر توسعه تجارت، نفوذ روزافزون ایتالیا، تجمع گروهی از انسانگرایان در کویمبرا و لیسبون و تشویق و سرپرستی درباری فرهنگدوست، همه دست به دست هم دادند و دورانی شکوفنده و جوشان در ادبیات پرتغال پدید آوردند که با انتشار لوزیاد (۱۵۷۲) اثر بزرگترین شاعر پرتغال، کاموئنش، به اوج رسید. در این دوره مبارزهای پرجار و جنجال میان «مکتب قدیم»، به نمایندگی ژیل ویسنته که مایهها و قالبهای بومی را عزیز میشمرد، و «مردان سده شانزدهم» (متن کتاب «پانزدهم» دارد که ظاهراً لغزش است) درگرفته بود که به رهبری سادمیراندا مشتاقانه از سرمشقها و شیوههای کلاسیک و بزرگان ادب ایتالیا پیروی میکردند.
ژیل ویسنته، ملقب به «شکسپیر پرتغال»، در مدت سیوچهار سال (۱۵۰۲ تا ۱۵۳۶) با نمایشنامههای سادهاش بر صحنه ادبیات پرتغال حکومت میکرد، چنانکه دربار با تبسم رضایت از او انتظار داشت هر یک از وقایع زندگی شاهان را به نمایشنامهای درآورد. هنگامی که پادشاه با پاپ منازعه داشت، به ژیل اجازه داده شد چنان آزادانه حکومت پاپی را هجو و نقد کند که آلئاندرو، با تماشای یکی از این نمایشهای انتقادی در بروکسل، در یادداشتهایش نوشت: «فکر میکردم در وسط ایالت ساکس هستم و به گفتههای لوتر گوش میدهم.» این نمایشنامهنویس بارور گاه به اسپانیایی، گاه به پرتغالی و گاه به هر دو مینوشت و از ایتالیایی، فرانسه و لاتین کلیسایی روستایی نیز چاشنیهایی به آن میافزود. در این آثار گاه، مانند نمایشنامههای شکسپیر، جریان داستان چندی متوقف میماند تا بازیگران شعر غنایی دلنشینی برای تماشاچیان بخوانند. او مانند شکسپیر هم بازیگر بود، هم نمایشنامهنویس و هم صحنهپرداز، و برای آنکه سنگ تمام گذاشته باشد، از بهترین زرگران عصر خود شمرده میشد.
فرانسیسکو سادمیراندا در ۱۵۲۴ از اقامت ششسالهاش در ایتالیا بازگشت و اشتیاق تبآلود رنسانس به آثار کلاسیک را همراه آورد. او نیز چون رونسار و شعرای پلئیاد در فرانسه و مانند اسپنسر و سیدنی در انگلستان معتقد بود که باید ادبیات ملی را با پیروی از مضامین، اوزان و دیگر خصوصیات سبک کلاسیک عمق و عظمت بخشید؛ مانند دوبله پترارک را در شمار کلاسیکها میآورد و شکل غزل را به هموطنانش توصیه میکرد. مانند ژودل نخستین تراژدی پرتغالی را به شیوه کلاسیک نوشت (۱۵۵۰) و پیش از ۱۵۲۷ نخستین کمدی منثور پرتغالی را در قالب کلاسیک منتشر ساخت.
دوست او برناردیم ریبیرو به سبک ویرژیل اشعار روستایی سرود و مانند تاسو زندگی پررنج و محرومی را از سر گذراند. عشقورزی او به یکی از بانوان درباری غوغایی برپا کرد و تبعید شد، اما بعدها بخشوده و مورد عنایت پادشاه قرار گرفت؛ و در دیوانگی درگذشت (۱۵۵۲).
تاریخنگاران هند
مکتبی از تاریخنگاران قلمپرداز پرتغالی پیروزیهای کاشفان جهان را ثبت کردند. کاسپار کورئا به هندوستان سفر کرد، مقام یکی از منشیان آلبوکرک را یافت، به خیانتکاری محکوم شد و در ۱۵۶۵ در مالاکا کشته شد. در طول زندگی پرتلاش خود تاریخ تسخیر هندوستان به دست پرتغالیها را، که خود «تلخیصی کوتاه» مینامید، در هشت مجلد نوشت. فرنائو لوپس نیمی از عمر متوسط انسان را در مشرق زمین سیر و سیاحت کرد و بیست سال زحمت کشید تا تاریخ کشف و فتح هندوستان به دست پرتغالیها را به پایان رساند. ژوآئو باروش چهل سال با مشاغل اداری گوناگون در «خانه هند» لیسبون خدمت کرد و از اینکه در آن مدت ثروت هنگفتی برای خود فراهم نیاورد، پیشینیانش را به ناروا بدنام ساخت. او به بایگانی همه اسناد و دفاتر آن شرکت دسترسی داشت و از این منابع تاریخ مفصلی با نام کوتاه آسیا تألیف کرد که بعدها دکادس (دههها) خوانده شد، زیرا سه جلد از چهار مجلد قطور آن هر یک شرح حوادث ده سال بود. از لحاظ نظم و دقت و روشنی بیان، این اثر با هر یک از تاریخهای معتبر آن عصر، جز آثار ماکیاولی و گویچاردینی، برابری میکند؛ گرچه آن ملت مغرور شاید این استثنا را نپذیرد و باروش را «لیویوس پرتغال» بخواند.
کاستیلی و سبک اسپانیایی
در این هنگام لهجه کاستیلی زبان ادبی اسپانیا شده بود. لهجههای گالیسیایی، والانسی، کاتالونیایی و اندلسی در گفتگوی روزانه مردم زنده مانده بود و گالیسیایی زبان پرتغالی شد. اما کاربرد کاستیلی بهعنوان زبان رسمی دولت و کلیسا در زمان فردیناند، ایزابل و کاردینال خیمنث طبعاً باعث اعتبار و برتری آن شد، و از آن زمان تاکنون صوتبندی محکم کاستیلی ادبیات اسپانیا را بر دوش مردانه خود حمل کرده است. بعضی از نویسندگان این دوره شیفتگی مذمومی به لفظپردازی یافتند؛ از جمله آنتونیو دو گوارا نمونهای از نثر تصنعی و سنگین از صنایع بدیعی پدید آورد، تا آنجا که ترجمه انگلیسی ساعت شاهزادگان (۱۵۲۹) او به دست لرد برنرز زمینه را برای شیوه پرتکلف جان لیلی در یوفیوئیز و واژهبازیهای بینمک شکسپیر در نخستین کمدیهایش آماده ساخت.
رمان، جنگ و گارثیلاسو
ادبیات اسپانیایی نغمه دین، عشق و جنگ بود. شوق خواندن رمانهای شوالیهای به جایی رسید که در ۱۵۵۵ کورتس اسپانیا توصیه کرد قانونی از انتشار آنگونه داستانها جلوگیری کند؛ و چنین قانونی در امریکای اسپانیا نافذ شد، و اگر در خود اسپانیا هم اجرا میشد، احتمال داشت دنیای امروز از شاهکاری چون دون کیشوت محروم بماند. یکی از رمانهایی که از دستبرد حوادث مصون مانده دیانا (۱۵۴۲؛ در کتاب «دیانا در دام عشق») اثر خورخه دمونتمایور است که به تقلید از آرکادیا (۱۵۰۴) اثر ساناتسارو، شاعر اسپانیایی ایتالیایی، نوشته شد و به نوبه خود مورد تقلید آرکادیا سر فیلیپ سیدنی قرار گرفت. این رمان، که به سبکی آمیخته از نظم و نثر است، یکی از هزاران نمونه نفوذ ایتالیا در ادبیات اسپانیاست؛ و در اینجا نیز بار دیگر مسخر شده مسخرکننده را تسخیر کرده است. خوان بوسکان درباری کاستیلیونه را با نثری درخور متن اصلی ترجمه کرد و نصیحت ناواجرو، شاعر ونیزی، را در ترویج شکل غزل در اسپانیا به کار بست.
دوست و همکارش گارثیلاسو دلاوگا آن شکل شعری نوین را تقریباً بیوقفه در زبان کاستیلی به اوج ترقی رساند. او نیز مانند بسیاری از نویسندگان اسپانیایی آن دوره از خانوادهای اعیان بود و پدرش سفیر کبیر فردیناند و ایزابل در رم. گارثیلاسو در تولدو به دنیا آمد (۱۵۰۳) و ابتدا وارد خدمت لشکری شد؛ در ۱۵۳۲ هنگام بیرون راندن ترکان از وین خود را به دلاوری ممتاز ساخت؛ در ۱۵۳۵ در محاصره شهر تونس دو بار سخت زخمی شد؛ چند ماه بعد در لشکرکشی بیهوده شارل پنجم به پرووانس شرکت جست؛ در فرژوس داوطلب شد فرماندهی حمله به دژی مستحکم را بر عهده گیرد و نخستین کسی بود که از دیوار دژ بالا رفت، اما از ضربهای بر سرش پس از چند روز جان سپرد؛ و در آن زمان سیوسه سال داشت. یکی از سیوهفت غزل او که به دوستش بوسکان اهدا شده همان نغمه اندوهبار را که در هر جنگ شنیده میشود دوباره طنینانداز میکند. به اجمال: نفرینی دامنهدارتر از همیشه بر روزگار ما بال گسترده؛ آنچه گذشته به تغییر صورت ادامه میدهد تا از بد بدتر شود؛ هر یک از ما چندش جنگ را حس کردهایم، جنگی پس از جنگ دیگر، آمیخته به غربت و مخاطرات و هراس؛ و هر یک از ما تا مغز وجودمان خستهایم از اینکه خون خود را بر سر نیزهای روان یابیم یا به خطر رفتن را موجب زندهماندن خود بدانیم. پارهای از مردمان همه ساز و برگشان را از کف دادهاند و هرچه دلخوشی داشتهاند بر باد رفته، حتی نام خانه و خانواده و همسر و یادبودهایشان. اما فایده این همه چیست؟ اندکی شهرت یا سپاس ملت یا جایگاهی در تاریخ؟ روزی کتابی نوشته خواهد شد و آنگاه نتیجهاش را خواهیم دید.
هزاران کتاب از روی مهر و اشتیاق خاطره او را زنده ساختند، اما او نتوانست چیزی از آنها را ببیند. تاریخنویسان مرگش را در سرلوحه وقایع مهم زمان ثبت کردند؛ اشعارش در مجلدات کوچک دستی به چاپ رسید و در جیب سربازان اسپانیایی به یک دوجین از سرزمینهای گوناگون برده شد؛ آهنگسازان اسپانیایی اشعار غنایی او را به صورت مادریگال برای اجرا با ویخوئلا درآوردند؛ و نمایشنامهنویسان از این سرودهای شبانی نمایشنامه ساختند.
صحنه اسپانیا و دنیای جدید
تئاتر در اسپانیا عمر خود را در اهمال میگذراند و نمیدانست که بهزودی رقیب تئاتر درخشان الیزابتی خواهد شد. کمدیهای تکپردهای، هجوهای فارسگونه و صحنههایی از رمانهای مردمی را بازیگران دورهگرد در میدانهای عمومی یا پیشخوان مهمانسراها و گاه در مقر امیران و کاخ سلطنتی اجرا میکردند. لوپه دروئدا، که بهعنوان تهیهکننده نمایشنامه و مدیر گروههای بازیگران جانشین ژیل ویسنته شد، شهرتی به دست آورد.
تاریخنویسان فراوان نبودند. گونثالو فرناندث دوویدو به فرمان شارل پنجم تاریخنگار «دنیای جدید» شد و با نوشتن کتابی قطور و نامنظم با عنوان تاریخ عمومی و طبیعی هند (۱۵۳۵) وظیفه خود را به نحوی انجام داد. گونثالو در چهل سال اقامت در امریکای اسپانیا از راه استخراج طلا به ثروت فراوان رسید؛ به همین جهت از کتاب گزارش مختصری درباره انهدام هند، که در آن بارتولومه دلاس کاساس روش بیرحمانه استثمار بردگان بومی در معادن امریکا را وصف کرده بود، نفرت شدید ابراز میداشت. لاس کاساس در ۱۵۰۲ (به گفته کتاب، همراه کریستف کلمب) به راه افتاد، در مکزیک اسقف شهر چیاپا شد و تقریباً تمام عمر خود را در خدمت و غمخواری بومیان گذراند. در نوشتههایش، خطاب به دولت اسپانیا، شرح میدهد که بومیان ستمدیده چگونه دستهدسته زیر شرایط سخت و فشار کار شاقی که مهاجران اروپایی بر آنان تحمیل میکردند جان میسپردند. این بومیان در اقلیم گرمسیری خود به کارهای سبک و غذای ساده عادت داشتند؛ مثلاً هرگز اقدام به استخراج طلا نکرده بودند و فقط به جداکردن ذرات طلا از خاک بسنده میکردند و حاصل دسترنج خود را تنها در ساختن زیورآلات به کار میبردند. لاس کاساس حساب کرده بود که شمار بومیان امریکا در سیوهشت سال از ۱۲٬۰۰۰٬۰۰۰ (که بیشک بسیار زیاد تخمین زده بود) به ۱۴٬۰۰۰ نفر کاهش یافته است. مبلغان دومینیکی و یسوعی در اعتراض به بردگی بومیان با لاس کاساس همصدا شدند و ملکه ایزابل مکرراً آن روش را مذموم شمرد. فردیناند و کاردینال خیمنث درباره بهکارگماردن بومیان در کارهای سنگین قوانینی نیمهانسانی وضع کردند. اما هنگامی که این جوانمردان در امواج سیاست اروپایی غوطهور شدند، بیشتر دستورها و قوانینشان پشت گوش افتاد.
درباره تسخیر مکزیک مختصر مباحثهای برخاست. فرانثیسکو لوپث دگومارا شرح آن دستبرد را با سبکی که باب سلیقه کورتز بود نوشت؛ اما برنال دیاث دل کاستیلیو اعتراض کرد و تاریخ حقیقی تسخیر اسپانیای جدید (۱۵۶۸) را تألیف کرد و در آن ضمن تمجید شایسته از پیروزی کورتز او را متهم ساخت که همه افتخارات و غنایم جنگی را به خود اختصاص داده و چیزی برای سربازان رشیدی چون برنال باقی نگذاشته است. این کتابی است جذاب و لبریز از شوق دلاوری و نشاط پیروزی، و نیز آکنده از اعجاب و احترام صادقانه نسبت به ثروت و شوکت تمدن آزتکها: «هنگامی که به مناظر گردگرد مینگریستم، در دل میاندیشیدم که آنجا بهشت واقعی روی زمین است.» و سپس میافزاید: «اکنون همه ویران شده است.»
دیگو هورتادو دو مندوثا
کاملترین تاریخ اسپانیا و معروفترین رمان اسپانیایی این دوره به یک نویسنده منسوباند. دیگو هورتادو دو مندوثا یازده سال پس از فتح غرناطه به دست فردیناند در آن شهر زاده شد. پدرش در محاصره غرناطه افتخارات بسیار کسب کرده و پس از سقوط شهر به حکومت آنجا گمارده شده بود. مندوثا در سالامانکا، بولونیا و پادوا تحصیل کرد و بر فرهنگ و زبان لاتینی، یونانی و عربی و نیز فلسفه و حقوق احاطه یافت. متون کلاسیک را با پشتکاری خاص شاهزادگان رنسانس گردآوری میکرد؛ و هنگامی که سلیمان قانونی او را واداشت در ازای خدماتی که برای باب عالی کرده بود پاداشی بخواهد، دیگو فقط چند نسخه خطی یونانی خواست. در مقام رایزن شارل پنجم به مرتبه بالایی رسید و در ونیز، رم و شورای ترانت نماینده خصوصی شارل بود. یک بار که پیغام تندی از جانب شارل به پاپ پاولوس رساند و مورد توبیخ پاپ واقع شد، با همه غرور یک اشرافزاده اسپانیایی پاسخ داد، به اجمال: من سربازم و پدرم نیز پیش از من سرباز بود؛ وظیفه خود میدانم اوامر سرور تاجدارم را به انجام برسانم، و مادام که پاس احترام جانشین مسیح را چنانکه شایسته است نگاه میدارم، بیمی از آن مقام مقدس ندارم؛ من سفیر پادشاه اسپانیا هستم و بهعنوان نماینده مخصوص او از هر گزندی، حتی ناخشنودی آن مقام مقدس، در امانم.
لاثاریلیو دتورمس
گرچه عقیده عمومی تا مدتی دراز بر این بود که مندوثا با نوشتن زندگی و ماجراهای لاثاریلیو دتورمس نخستین بار در ادبیات اروپا دزدی بیسروپا را قهرمان داستان خود کرده است، تحقیقات اخیر در این باره تردید دارد و نسبتدادن این اثر را به نویسندهای چون مندوثا، که در مرتبه اصالت خانوادگی تنها از خانواده سلطنتی پایینتر بود و از ابتدای کودکی برای خدمت کشیشی بار آمده بود، نادرست میداند؛ بهویژه که در این داستان روحانیان چنان هجو شدهاند که دستگاه تفتیش افکار چاپ مجدد آن را منع کرد، مگر آنکه اهانتهایش به روحانیان حذف میشد. لاثاریلیو، کودکی بیصاحب که برای راهنمایی گدای کوری به خدمت درمیآید، در کوچه و بازار فنون جیببری و دلهدزدی را فرا میگیرد؛ سپس در خدمت اربابانی چون کشیش، فرایار، قاضی عسکر، امین صلح (عناوین به همین صورت در کتاب آمده) و آمرزشنامهفروش دست به خطاهای بزرگتری میزند. حتی هنگامی که دزدی جوان و مکار شده، از نیرنگهایی که آمرزشنامهفروشان دورهگرد برای عرضه متاع خود به کار میبستند دچار شگفتی میشود: «باید اعتراف کنم من هم مانند بسیاری از مردم مدتی دراز فریب اربابم را خوردم و او را معجزه عالم تقدس دانستم.» این داستان پرجنبوجوش سبک «پیکارسک» (از واژه «پیکارو»، شیاد) را وارد رماننویسی کرد و تقلیدهای بیشماری از آن در ادبیات اروپا پدید آمد که برجستهترین و مشهورترین آنها ژیل بلاس (۱۷۱۵ تا ۱۷۳۵) اثر آلن لوساژ است.
مندوثا به گناه شمشیرکشی پس از یک مشاجره از دربار فیلیپ دوم بیرون رانده شد و در غرناطه گوشه گرفت. چندی اشعاری بسیار آزاد و بیپروا سرود که در زمان حیاتش اجازه چاپ نیافت؛ سپس واقعه طغیان مورها (۱۵۶۸ تا ۱۵۷۰) را در تاریخ جنگ غرناطه نگاشت، اما این اثر نیز چنان بیطرفانه نوشته شده و درباره مورها چنان منصفانه داوری کرده بود که هیچ ناشری جرئت چاپش را نکرد تا در ۱۶۱۰، آن هم ناقص، منتشر شد. مندوثا سالوستیوس را سرمشق خود ساخت و کوشید با او برابری کند و یکی دو موضوع جالب را هم از تاسیت اقتباس کرد؛ اما رویهمرفته کتاب او در اسپانیا نخستین تاریخی است که از وقایعنگاری سطحی و تبلیغات چاپلوسانه پا فراتر نهاده و با ادراکی فلسفی و بیانی ادبی به بررسی حقایق تاریخی پرداخته است. مندوثا به سال ۱۵۷۵ در هفتادودوسالگی درگذشت. او یکی از کاملترین شخصیتهای دورانی بود که پر از مردان کامل بود.
سخنی پایانی درباره نیمقرن ادبیات
در این صفحات شتابزده، وجدان نویسنده که با زمان مسابقه گذاشته پیوسته قلم تیزتک را آگاه ساخته است که چون مسافری عجول جز خراشاندن سطح امور کار دیگری نمیکند. چه بسیار ناشران، معلمان، دانشوران، هنرپروران، شاعران، رماننویسان و یاغیان متهوری که در پی نیمقرن کوشش و تقلا ادبیاتی پدید آوردند که ما در این مجال تنگ چنین به اختصار گذراندیم! چه نسخههای خطی که ذکرشان نیامد، چه ملتهایی که فراموش ماندند، و چه نوابغی که در زمان خود جاویدان شناخته میشدند و اینجا عمرشان در یک سطر گذشت! چارهای نیست؛ مرکب قلم خشک میشود و تا جریان دارد باید از رشحاتش بهره برد و در نظر خواننده تصویری، گرچه مهآلود، از مردان و زنانی مجسم ساخت که لحظهای از دغدغه جنگ و الاهیات آسودهاند تا مظاهر گوناگون زیبایی و هنر را چون عشق به سرابهای حقیقت و قدرت بپرستند؛ مردان و زنانی که افکار و عواطف درونی را به شکل ساختمانها، مجسمهها و نقاشیها تجلی بخشیدهاند، منطق و موسیقی را به هم آمیختهاند و ادبیات را به پایهای رساندهاند که زبان گویای هر ملتی شده و توانسته است روح هر عصر را به اشکالی چنان موزون و ذوقپرور درآورد که گردش زمان نیز آنها را عزیز بدارد، از میان هزاران بلای گوناگون عبورشان دهد و چون میراث گرانبهای نژادی به نسلهای آینده بسپارد.