آنورس: غنیترین بندر اروپا
در فلاندر دوران بلوغ شارل، بازرگانی بیش از آن گسترش یافته بود که افول صنایع پراکنده بتواند به چیزی گرفته شود. شهرهای بروژ و گان رونقی نداشتند، بروکسل از آن روی که پایتخت فلاندر بود اهمیت داشت، لوون الاهیات عرضه میداشت و آبجو تولید میکرد و آنورس بازرگانی خویش را گسترش میداد. رونق بازرگانی آنورس را در حدود سال ۱۵۵۰ غنیترین و پرمشغلهترین بندر اروپا ساخته بود. این شهر، که در کنار رود پهناور قابل کشتیرانی سکلت قرار داشت، با اخذ گمرک ناچیز از کالاهای وارداتی، با استفاده از پیوند سیاسی خویش با اسپانیا و با وقف بورس خود جهت استفاده «همهٔ بازرگانان، از هر سرزمین و با هر زبان» (چنانکه بر لوح آن منقوش بود) بندر بازرگانی و مرکز امور مالی بینالمللی شد. بازرگانی در این بندر از محدودیتهای صنفی و حمایت صنایع داخلی به دست مقامات شهری، که صنایع قرون وسطی را از رشد و پیشرفت بازمیداشتند، آزاد بود. بانکداران ایتالیایی در این شهر باجههایی گشودند، «بازرگانان ماجراجو»ی انگلیسی اینجا را انبار کالاهای خویش قرار دادند، خاندان فوگر فعالیت بازرگانی خویش را در آن متمرکز کرد و اتحادیهٔ هانسایی «سرای ایسترلینگ» با عظمت را در این شهر بنیاد نهاد (۱۵۶۴، تاریخ کتاب). روزی پانصد کشتی بازرگانی به آنورس رفتوآمد میکردند و پنج هزار سوداگر کالاهای تجاری را مبادله میکردند. پول آنورس رایجترین پول بینالمللی شد.
لیسبون، که مهمترین بندر ادویهٔ اروپا بود، از اهمیت افتاد و جای خود را به آنورس سپرد. گماشتگان آنورس کشتیهای تجاریای را که به لیسبون رهسپار بودند یکراست به آنورس میآوردند و بار آنها را در اروپای شمالی توزیع میکردند. سفیر کبیر ونیز نوشت: «از دیدار آنورس سخت دلتنگ شدم، زیرا مشاهده کردم که این بندر ونیز را پشت سر نهاده است.» وی با این سخن از روی یک پدیدهٔ تاریخی، یعنی انتقال مرکز بازرگانی اروپا از دریای مدیترانه به کرانههای شمالی اقیانوس اطلس، پرده برگرفته است. رونق بازرگانی صنایع فلاندر را، حتی در شهر گان، گسترش داد و برای شارل پنجم درآمدی معادل ۱٬۵۰۰٬۰۰۰ لیور، که برابر نیمی از عواید سالانهٔ او بود، فراهم ساخت. (معادل دلاری کتاب را حذف کردم.)
حکومت شارل بر فلاندر و هلند
شارل پنجم فلاندر و هلند را که او را توانگر و نیرومند ساخته بودند با استقرار حکومت خوبی که برای دوستان و دشمنان او باورنکردنی بود پاداش داد. مردم تنها از نظر محدودیت دینی در مضیقه بودند. شارل در قوانین و مقررات آنها مداخله نمیکرد و کارهای شهری و ایالتی به دست مقامهای محلی، شوراهای ایالتی و مالی و دادگاه استیناف، که بخشی از دستگاه اداری مرکزی بود، حلوفصل میشدند. شارل غیرمستقیم و توسط نواب سلطنت، که مردم از آنان دلخوش بودند، بر این سرزمین فرمان میراند. وی نخست عمه و پرستار و لله خویش، مارگارت اتریشی، و پس از او خواهرش ماری را، که ملکهٔ پیشین مجارستان بود، به نیابت سلطنت فلاندر و هلند برگماشت. ولی گسترش امپراطوری شارل به تدریج او را متحکم و زورگو کرد. او پادگانهای اسپانیایی را در شهرهای مغرور این سرزمین مستقر کرد و هر ناسازگاری با سیاست جهانی خویش را به زور درهم شکست. چون گان از پرداخت قسمتی از هزینهٔ نظامی شارل، که شهرهای دیگر به او میپرداختند، سر باز زد، شارل نافرمانی و مقاومت ساکنان این شهر را به زور درهم شکست و، علاوه بر هزینهٔ نظامی، مبلغی نیز به نام خسارت از آنان گرفت؛ آزادی دیرین و تاریخی شهر را لگدمال کرد و مأموران خویش را به جای مقامهای منتخب محلی برگماشت (۱۵۴۰). ولی این شدت عمل اتفاقی و استثنایی محبوبیت شارل را نزد ساکنان سرزمینهای پست نکاست. آنان ثبات سیاسی و نظم اجتماعی را، که اقتصادشان را رونق بخشیده بود، مرهون سیاست خردمندانهٔ شارل میدانستند و مهر او را چنان به دل گرفته بودند که هنگام کنارهگیری او از امپراطوری تقریباً همهٔ مردم هلند سوگواری کردند.
گسترش بدعت: لوتریها، آناباپتیستها، کالونیها
شارل، به پیروی از نظریهٔ مردم آن روزگار که وحدت دینی را برای آرامش و نیرومندی هر ملتی واجب میشمردند، و از بیم آنکه گسترش آیین پروتستان در سرزمینهای پست ارتش او را که سرگرم پیکار با فرانسه و آلمان لوتری بود به خطر اندازد، کلیسا را به آزردن پروتستانها واداشت. جنبش اصلاح دینی قبل از قیام لوتر در هلند چندان پیشرفتی نکرده بود؛ ولی پس از سال ۱۵۱۷ اندیشههای لوتر و آناباپتیستها از آلمان و افکار تسوینگلی و کالون از ژنو و آلزاس و فرانسه به سرزمینهای پست راه یافتند. نوشتههای لوتر به زبان هلندی ترجمه شدند و مبلغان پرحرارتی افکار او را در شهرهای آنورس، گان، دوردرخت، اوترشت، زوئوله و لاهه پراکندند. راهبان فرقهٔ دومینیکیان با اندیشههای لوتر بنای مخالفت نهادند، چنانکه یکی از آنان گفت حاضر است دندانهایش را در گلوی لوتر فرو برد و با دهان خونآلودش در مراسم عشای ربانی حضور یابد.
امپراطور، که هنوز جوان بود، به اشارهٔ پاپ اعلاناتی پخش کرد که خواندن نوشتههای لوتر را تحریم میکرد. در همان سال او به همهٔ دادگاههای ایالتی دستور داد که مفاد فرمان ورمس را دربارهٔ هواداران لوتر اجرا کنند. در نتیجهٔ صدور همین دستور بود که در روز اول ژوئیهٔ ۱۵۲۳ دو تن فرایار آوگوستینوسی به نام هانری وو و یوهان اک را در فلاندر آتش زدند و آنها نخستین شهدای پروتستان سرزمینهای پست بودند. هانری اهل زوتفن و نایب دیر آوگوستینوسی آنورس، که دوست و شاگرد لوتر بود، به زندان افتاد، فرار کرد، چندی بعد در هولشتاین دستگیر و در آتش سوزانده شد (۱۵۲۴). این کشتارها جنبش اصلاح دینی را بیش از پیش گسترش دادند.
به رغم تفتیش مطبوعات، ترجمهٔ کتاب عهد جدید لوتر در هلند، و بیش از آن در فلاندر، منتشر شد. اشتیاق مردم به بازگردانیدن مسیحیت به صورت اولیه امید به بازگشت قریبالوقوع مسیح و ایجاد اورشلیم نو، که در آن حکومت و ازدواج و مالکیت خصوصی وجود نخواهد داشت، را در دلها زنده کرد. این آرزو با پارهای از جنبههای مرام اشتراکی چون برابری انسانها، یاری متقابل و حتی «عشق آزاد» درآمیخت. آناباپتیستها در آنورس، ماستریشت و آمستردام متشکل شدند. در سال ۱۵۳۱ ملخیور هوفمان به آمستردام آمد و در سال ۱۵۳۴ یوهان لیدنی متقابلاً به دیدن او رفت و اعتقادنامهٔ آناباپتیستها توسط او از هارلم به مونستر انتقال یافت. تخمین میزنند که دو سوم جمعیت برخی از شهرهای هلند و فلاندر آناباپتیست بودند. در دونتر حتی شهردار به آناباپتیستها گروید. بروز قحطی جنبش آناباپتیستها را به شورش اجتماعی مبدل کرد. یکی از دوستان اراسموس در سال ۱۵۳۴ به او نوشت: «جنبوجوش آناباپتیستها در این ایالت ما را به شور آورده است، زیرا جنبش آنان چون شعلههای آتش زبانه میکشد. بهندرت شهری میتوان یافت که شعلهٔ آتش از آن برنخیزد.» نایبالسلطنه ماری به امپراطور هشدار داد که شورشیان قصد دارند اموال همهٔ نجبا، روحانیان و اشراف بازرگان را چپاول کنند و غنایم خویش را متناسب با نیاز مردم در میان آنان تقسیم نمایند. در سال ۱۵۳۵ یوهان لیدنی نمایندگان خویش را برای رهبری شورش آناباپتیستها، که در یک زمان از چند شهر عمدهٔ هلند برخاست، به آنجا گسیل داشت. شورشیان با بیباکی و از جانگذشتگی جنگیدند. گروهی از آنان صومعهای را در فریسلاند غربی اشغال کردند و پایگاه خود ساختند. فرماندار، با لشکری مجهز به توپخانهٔ سنگین، پایگاه آنان را محاصره کرد و هشتصد تن از شورشیان با نومیدی تا دم مرگ جنگیدند (۱۵۳۵). دستهٔ دیگری از آناباپتیستها در روز ۱۱ ماه مه تالار شهر آمستردام را اشغال کردند. ساکنان شهر آنان را بیرون راندند و با سنگدلی از رهبرانشان انتقام گرفتند (جزئیات را حذف کردم).
فرمان ۱۵۵۰ و تفتیش افکار
شارل، که میپنداشت انقلاب اشتراکی نزدیک است تاروپود جامعه را از هم بپاشد، دستگاه تفتیش افکار را در هلند مستقر کرد و به مجریان آن اجازه داد که، حتی به بهای انهدام آزادیهای محلی، شورش آناباپتیستها و هر جنبش دیگری را که با آیین کاتولیک مخالف است به شدت هرچه تمامتر سرکوب کنند. در فاصلهٔ سالهای ۱۵۲۱ تا ۱۵۵۵ او بیانقطاع اعلاناتی بر ضد انشعابیون اجتماعی و دینی منتشر کرد.
بیپرواترین این اعلانات، که در روز ۲۵ سپتامبر ۱۵۵۰ انتشار یافت، اضمحلال امپراطور را نمایان کرد و برای انقلاب هلند در زمان فرمانروایی فرزند امپراطور زمینهٔ مساعدی فراهم آورد. خلاصهٔ آن این است: کسی مجاز نیست کتاب یا نوشتهٔ مارتین لوتر، یوهانس اوکولامپادیوس، اولریش تسوینگلی، مارتین بوتسر، ژان کالون و هر بدعتگذار دیگری را که از کلیسای مقدس کاتولیک رانده شده است در کلیساها، خیابانها یا جاهای دیگر طبع، استنساخ، نگاهداری، پنهان، خرید و فروش و یا پخش کند؛ هیچکس اجازه ندارد شمایل مریم عذرا یا قدیسان دیگر کلیسا را نابود یا بدان آسیب رساند، یا مجامع و انجمنهای سری غیرقانونی برپا کند یا در مجامعی حضور یابد که بدعتگذاران در آنها تعلیم و تعمید میدهند و به زیان کلیسای مقدس و مصالح همگانی دسیسه میچینند؛ همهٔ غیرروحانیان از بحث و گفتگو دربارهٔ «کتاب مقدس» یا خواندن و تعلیم و تفسیر علنی یا مخفی آن منع میشوند، مگر آنکه الاهیات را به نحو صحیح آموخته باشند یا دانشگاه شناختهشدهای صلاحیت آنان را تأیید کرده باشد. هر کسی که عقاید و نظریات بدعتگذاران نامبرده را بپذیرد محکوم به مرگ است: اگر در عقاید خویش پافشاری نکند، مرد با شمشیر و زن با زندهبهگور شدن، و اگر پافشاری کند در آتش؛ و در هر دو صورت همهٔ اموال او به نفع شاه ضبط میشود (شکل مجازاتها را فقط در خطوط کلی آوردم).
کسی مجاز نیست به کسانی که به اتهام بدعتگذاری تحت تعقیباند یا به آن اشتهار دارند جا و پناه دهد یا برای آنان خوراک، آتش و پوشاک فراهم کند؛ هر کسی از این دستور سر باز زند به کیفرهای نامبرده محکوم خواهد شد. آنان که از وجود بدعتگذاران آگاهاند موظفاند آنان را به مقامات مربوط بشناسانند و تسلیم کنند، و هر که چنین کسی را معرفی کند، در صورت ثبوت جرم، نیمی از دارایی محکوم به او داده خواهد شد. برای آنکه داوران، به بهانهٔ شدت کیفر، تبهکاران را به کیفرهایی سبکتر از آنچه سزاوارند محکوم نکنند، مقرر شد که کیفرهای یادشده بدون کم و کاست اجرا شوند. داوران حق ندارند این کیفرها را تعدیل کنند و کسی، در هر مقامی که باشد، مجاز نیست برای بدعتگذاران، تبعیدشدگان و فراریان از شاه یا مقام دیگری طلب بخشش یا تقاضای تخفیف مجازات کند. این کیفرها لازمالاجرا و دست بردن در آنها خارج از صلاحیت مقامات مدنی و نظامی است. علاوه بر این، آنان که به سرزمینهای پست سفر میکردند میبایست تعهد بسپارند که به آیین اصیل کاتولیک وفادار خواهند ماند.
صدور این فرمان نومیدکننده امپراطور هلند و فلاندر را میدان کارزار مسیحیت کهن با نوع تازهٔ مسیحیت ساخت. به تخمین سفیر کبیر ونیز در دربار شارل پنجم، در سال ۱۵۴۶ نزدیک به ۳۰٬۰۰۰ تن، که تقریباً «همگی آناباپتیست بودند»، در نتیجهٔ اجرای فرمان امپراطور نابود شدند؛ ناظران محتاطتر شمارهٔ کشتهشدگان را در این سال ۱۰۰۰ تن محاسبه کردهاند. دستگاه تفتیش افکار در مورد آناباپتیستهای هلندی در کار خویش کامیاب شد. آن عده از آناباپتیستها که زنده مانده بودند از مقاومت دست شستند؛ و گروهی از آنان به انگلستان گریختند و مقارن فرمانروایی ادوارد ششم و ملکه الیزابت در جنبش پروتستان نقش فعالانهای ایفا کردند. زجر و شکنجه، و همچنین رونق اقتصادی کشور، جنبش هواداران مرام اشتراکی را خاموش کرد.
ولی پس از آنکه طغیان آناباپتیستها فرو نشست، سیل هوگنوهای سرسختی که پیرو آیین کالونی بودند از فرانسه به هلند و فلاندر سرازیر شد. اینان، با حرارت و سرسختی و اعتقاد به حکومت دینی، در دل وارثان سنتهای رازورانهٔ فرقهٔ «برادران همزیست» راه یافتند. آیین کالونی، با بزرگداشت کار و فعالیت، احترام به دارایی و ثروت و تضمین اصول نظام جمهوری، که پیش از حکومت خودسرانه طبقهٔ بازرگان را ارضا میکرد، در میان طبقات مختلف مردم هلند و فلاندر گسترش یافت. در سال ۱۵۵۵ در شهرهای ایپر، تورنه، والانسین، بروژ، گان و آنورس به انجمنهای پیرو آیین کالونی برمیخوریم. سرانجام پیروان کالون بودند، نه آناباپتیستها یا هواداران لوتر، که در زمان فرمانروایی فرزند شارل سرزمینهای پست را از سلطهٔ اسپانیا رهانیدند و هلند را یکی از مهمترین گاهوارههای اندیشهٔ نو در روزگار ما ساختند.
امپراطور شکستهتن
به سال ۱۵۵۵ شارل پنجم از همهٔ آرزوهای خویش، مگر آنکه با تقدس بر بالین مرگ سر نهد، چشم پوشید. او امید خویش را به سرکوبی پروتستانهای آلمان و هلند و فلاندر، یا سازش دادن آیین پروتستان با کلیسای کاتولیک رومی در شورای ترانت، و همچنین آرزوی به هم پیوستن کاتولیکها و پروتستانها، فرانسویها و آلمانیها، و رهبری آنان در جنگ با سلیمان قانونی و ترکان، که با تعرضات خویش سراسر جهان مسیحی را تهدید میکردند، از سر بیرون کرد. زیادهروی او در خورد و نوش، پیکارهای جانکاه او و بار سهمگین فرمانروایی، که با انقلابات متوالی درآمیخته بود، تندرستی او را مختل و سیاستش را ناکام گذاشتند و ارادهاش را درهم شکستند. وی، که در سی و سهسالگی گرفتار زخم معده، در سی و پنجسالگی پیر و شکسته و در چهل و پنجسالگی به بیماریهای نقرس، تنگی نفس، اختلال دستگاه گوارش و لکنت زبان مبتلا شده بود، نیمی از ساعات بیداری را با درد و رنج سپری میکرد و تنگی نفس بیشتر شبها او را از خواب و استراحت بازمیداشت. ورم مفاصل انگشتان او را چنان ناتوان ساخته بود که بسختی میتوانست قلمی را که با آن «پیمان صلح کرپی» را امضا کرد به دست گیرد.
هنگامی که کولینیی نامهٔ هانری دوم را به او داد، شارل بسختی توانست آن را بگشاید و به او گفت: «آقای دریاسالار، دربارهٔ من چگونه میاندیشی؟ من که به این سختی نامه را میگشایم، آیا همان شهسواری هستم که با چابکی و تردستی نیزهپرانی میکردم؟» شاید شقاوت و بیرحمیای که گاهی از او سر میزد و توحشی که هنگام سرکوبی پروتستانهای هلند بروز داد معلول درد و رنجی باشند که او را میآزرد. او با نادیده گرفتن وساطت فرزندش، که بعدها به نام فیلیپ دوم به فرمانروایی رسید و چون پدر با سنگدلی و شقاوت حکومت کرد، فرمان داد آلمانیهای مزدور اسیری را که به سود فرانسه جنگیده بودند سخت کیفر دهند (جزئیات کتاب را نیاوردم). او در مرگ همسر دلبندش ایزابل سخت گریست (۱۵۳۹)، ولی به موقع خود دل به همنشینی دیگری سپرد (جملهٔ کتاب را نرم کردم).
کنارهگیری در بروکسل
در پاییز سال ۱۵۵۵ شارل سران هلند و فلاندر را برای شرکت در مجمع عالی روز ۲۵ ماه اکتبر احضار کرد و فیلیپ را نیز از انگلستان به این مجمع فراخواند. نمایندگان نجبا و مقامات بلندپایهٔ هفده ولایت، در پناه سربازان مسلح، در تالار پهناور دوکهای برابان، که بر دیوارهای آن فرشینه کوبیده بودند، در شهر بروکسل گرد آمدند. شارل پنجم، همچنانکه بر شانهٔ ویلیام خاموش، فرمانروای اورانژ و دشمن آیندهٔ فرزندش، تکیه زده بود، به تالار اجتماع درآمد. ماری (نایبالسلطنه)، امانوئل فیلیبر (دوک ساووا)، مشاوران امپراطور، شهسواران فرقهٔ پشم زرین و افراد سرشناس فیلیپ او را مشایعت میکردند. پس از آنکه همهٔ حاضران به جای خود نشستند، فیلیبر از جای برخاست و، طی خطابهٔ مطولی که شارل را خوش آمد، اعلام داشت که امپراطور به دلایل طبی و فکری و سیاسی تصمیم گرفته است به نفع فرزندش از فرمانروایی سرزمینهای پست کناره گیرد. سپس شارل، که هنوز بر شانهٔ فرمانروای بلندقامت و خوبروی اورانژ تکیه زده بود، بر پا ایستاد، سخنان فیلیبر را تأیید کرد و چگونگی گسترش حیطهٔ فرمانروایی خویش و اینکه همهٔ نیرو و توانایی خود را مصروف مسئولیتهای ناشی از زمامداری کرده است به اجمال به حاضران یادآور شد و خاطرنشان ساخت که در دوران فرمانروایی خویش نه بار به آلمان، شش بار به اسپانیا، هفت بار به ایتالیا، چهار بار به فرانسه، و دو بار به انگلستان و آفریقا سر زده و یازده بار با کشتی دریاها را درنوردیده است. وی سپس، در خلاصه، افزود: این چهارمین بار است که نزد شما به اسپانیا باز میگردم؛ در میان تجارب زندگیام واقعهای چون امروز که شما را ترک میگویم، بیآنکه آرامشی را که مطلوب من بوده است پشت سر نهم، دردناک و اندوهبار نبوده است؛ ولی با خستگی مفرطی که به من دست داده است دیگر مقدورم نیست مسئولیت حکومت را، بیآنکه زیانی به کشور رسد، به دوش کشم؛ دقت و ممارستی که مسئولیت کشورداری مستلزم آن است و خستگی مفرط ناشی از آن تندرستی مرا بر باد داده و برایم توانایی و قدرتی که لازمهٔ زمامداری است نگذاشتهاند؛ در چنین وضعی، اگر از فرمانروایی چشم نپوشم، در برابر یزدان و انسان مسئول خواهم بود؛ فرزندم فیلیپ اکنون به سنی رسیده است که میتواند بر شما حکومت کند و امید راسخ دارم که او برای اتباع دلبندم فرمانروای شایستهای خواهد بود.
چون شارل، پس از ادای این سخنان، با رنج و محنت بر جایش لمید، چنان تأثری به حاضران دست داد که همهٔ آنان گناهان، آزارها، شکستها و ناکامیهای مردی را که چهل سال، در سختترین شرایط زمان، برای وصول به مقاصدی که وی آنها را درست تشخیص میداد تلاش کرده بود، از یاد بردند و بسیاری از آنان از فرط تأثر گریستند. فیلیپ رسماً به فرمانروایی هلند و فلاندر منصوب شد و سوگند یاد کرد که قوانین و حقوق سنتی و تاریخی این سرزمین را گرامی دارد. در آغاز سال ۱۵۵۶ شارل تاج و تخت اسپانیا را با همهٔ حقوق و مستملکات آن در دو سوی جهان به فرزندش سپرد. شارل عنوان امپراطور را برای خویش نگاه داشت و بر آن بود که این عنوان را نیز به فرزندش ببخشد. ولی چون فردیناند به این تصمیم اعتراض کرد، وی به سال ۱۵۵۸ این عنوان را به برادرش بخشید. در روز ۱۷ سپتامبر ۱۵۵۶ شارل بندر فلاشینگ را ترک گفت و رهسپار اسپانیا شد.