شاه غایب و بار امپراطوری
اینکه ارتقای شارل اول اسپانیا (۱۵۱۶–۱۵۵۶) به امپراطور شارل پنجم (۱۵۱۹–۱۵۵۸) به سود یا زیان مردم این کشور بود مسئلهای است شایان تعمق. شارل که در فلاندر چشم به جهان گشوده و در آن سامان پرورش یافته بود و به آداب و رسوم این سرزمین خو گرفته بود، تا آخرین سالهای عمرش با روحیهٔ مردم اسپانیا آشنا نشد. مسئولیت شاه در سنجش با وظایف امپراطور، که انقلاب پروتستان و کشاکش با پاپ، سلطان سلیمان قانونی، خیرالدین بارباروسا و فرانسوای اول او را به خود سرگرم ساخته بودند، بسیار ناچیز بود. مردم اسپانیا از اینکه دیدند نفوس و دارایی کشورشان در جنگهایی برباد میروند که از مصالح آنان بسیار به دور است زبان به شکایت گشودند. امپراطور چگونه میتوانست سازمانهای شهری اسپانیا را که، قبل از تسلط فردیناند کاتولیک بر این دیار، اسپانیا را از دموکراسی نیمبندی برخوردار ساخته بودند و مردم اسپانیا همواره چشم به راه بازگشت آنها بودند محترم شمارد؟
شارل در نخستین سفرش به اسپانیا نتوانست محبوبیتی برای خویش فراهم کند. با آنکه از زمان انتصاب او به فرمانروایی اسپانیا بیست ماه میگذشت هنوز با زبان اسپانیایی آشنایی نداشت. وی با خلع گستاخانهٔ کاردینال خیمنث از نیابت سلطنت مردم اسپانیا را، که به خاطر خدمات دینی و سیاسی گرانبهای او بدو دل سپرده بودند، آزرد. شارل در میان فلاندریها، که اسپانیا را مردمی وحشی و محتاج ارشاد آنان میپنداشتند، بار آمد و در هفدهسالگی، که فرمانروای مطلقالعنان اسپانیا شده بود، این انگلها را به عالیترین مقامات کشور گماشت.
برخی از کورتسهای ایالتی، که نجبای درجهٔ دوم بر آنها نفوذ داشتند، اکراه خویش را از انتصاب بیگانهای به فرمانروایی اسپانیا پنهان نکردند. کورتس کاستیل از دادن عنوان شاهی به او سر باز زد و سپس با اکراه، و به این شرط که شارل با همکاری مادر دیوانهاش، خوانا، زمامداری کند، او را شاه اسپانیا شناخت. این مخالفتها به شارل آموختند که باید زبان اسپانیایی فراگیرد، در اسپانیا زیست کند و دیگر مقامات اسپانیا را به بیگانگان نسپارد. کورتسهای دیگر اسپانیا نیز یکی پس از دیگری با فرمانروایی شارل بنای مخالفت نهادند. مردم اسپانیا هنوز از تحقیر او بازنایستاده بودند که شارل شنید به امپراطوری برگزیده شده است و آلمانیها او را برای تاجگذاری به کشور خویش میخوانند. چون از کورتس والیادولید (که در آن زمان پایتخت اسپانیا بود) درخواست هزینهٔ سفر کرد، تقاضای او رد شد و چنان غوغایی در میان مردم افتاد که نزدیک بود به جان شاه گزندی رسد. سرانجام شارل هزینهٔ سفر خویش را از کورتس لاکورونیا دریافت کرد و به سوی فلاندر شتافت. وی با مستقر کردن صاحبمنصبان قضایی در شهرها برای حفظ مصالح خود و با گماشتن مربی پیشین خود، کاردینال آدریان اوترشتی، به نیابت سلطنت اسپانیا خطر ناشی از غیبت خویش را سه چندان ساخت.
اتحاد مقدس
کمونهای اسپانیا یکی پس از دیگری سر به طغیان برداشتند. اهالی شورشی کمونها صاحبمنصبان قضایی را از خود راندند، گروهی از نمایندگان را که هزینهٔ سفر شارل را تصویب کرده بودند از پای درآوردند، در اتحادیهای به نام «کمون مقدس» گرد آمدند و متعهد شدند که بر اعمال و کردار شاه نظارت کنند. نجبا و سران کلیسا و شهرنشینان نیز به شورشیان پیوستند و در آویلا دولت مرکزی را به نام «اتحاد مقدس» تشکیل دادند (اوت ۱۵۲۰) و اعلام داشتند که شورای سلطنت بدون توافق کورتسها حق برگزیدن نایبالسلطنه را ندارد، هیچ مقامی مجاز نیست بدون تصویب کورتسها اعلام جنگ دهد و شهرها باید به جای صاحبمنصبان قضایی به دست شهرداران منتخب خود شهروندان اداره شوند. آنتونیو د آکونیا، اسقف زامورا، آشکار نغمهٔ جمهوریخواهی ساز کرد. از روحانیان زیردستش رزمجویان انقلابی تشکیل داد و درآمد اسقفنشین خویش را به شورشیان سپرد. خوان د پادیلیا، از نجیبزادگان تولدو، به فرماندهی شورشیان برگزیده شد. شورشیان به فرماندهی او شهر توردهسیلیاس را تسخیر کردند، خوانای دیوانه را به گروگان گرفتند و از او خواستند اعلامیهای را امضا کند که به موجب آن شارل از فرمانروایی معزول و خود او ملکهٔ اسپانیا میشد. ولی او با همهٔ دیوانگیاش از امضای اعلامیه سر باز زد.
آدریان، که نیروی چندانی برای سرکوبی شورش نداشت، از شارل خواست که بیدرنگ به اسپانیا بازگردد و شورش را معلول حکومت خودسرانه و غیبت او از کشور خواند. شارل بازنگشت، ولی سرانجام خود او با مشاورانش توانستند مخالفان را بپراکنند و بدینسان زمینه را برای بازگشت شارل به سلطنت مساعد سازند. به نجبا هشدار دادند که پیروزی شورشیان هستی طبقهٔ توانگر را چون مقام سلطنت به خطر خواهد افکند.
جنگ طبقاتی
این خطر هماکنون در کمین طبقهٔ توانگر بود، زیرا کارگران، که مزد ثابت، کار اجباری و محرومیت از حق تشکل در اتحادیههای کارگری در طول سالیان متمادی آنان را به ستوه آورده بود، در چند شهر قدرت را به دست گرفته بودند. در والانس و آبادیهای مجاور آن کارگران، که در جمعیتی به نام «برادری اصناف» متشکل شده بودند، کمیتههای کارگری برپا کردند. این دیکتاتوری پرولتاریا، برخلاف معمول، حکومتی دیندار بود، چنانکه به هزاران تن از مورها که هنوز در آن دیار میزیستند اخطار کرد از غسل تعمید و مرگ یکی را برگزینند، و صدها تن از آنان که حاضر نبودند تعمید گیرند کشته شدند (به اجمال آوردم). در مایورکا، کارگرانی که کارفرمایانشان آنان را به بردگی کشیده بودند سلاح به دست گرفتند، فرماندار شاه را برانداختند و نجبایی را که نتوانسته بودند از چنگ آنان بگریزند از پای درآوردند. بسیاری از شهرهای اسپانیا فئودالها را از خود راندند و از پرداخت بهرهٔ مالکانه سر باز زدند. در مادرید، سیگوئنثا و گوادالاخارا، حکومتهای شهری تازه اشراف و نجبا را از مقامات دولتی برکنار کردند؛ در گوشه و کنار اشراف به دست مردم کشته شدند و «اتحاد مقدس» بر املاک نجبا، که از مالیات معاف بودند، مالیات بست. اهالی کمونها در همه جا دست به تاراج بردند و کاخهای نجبا را به آتش کشیدند و نجبا نیز به کشتار اهالی شورشی کمونها پرداختند. جنگ طبقاتی به سراسر اسپانیا گسترش یافت.
شکست و دلجویی
شورشیان اسپانیا با گسترش هدفهای خود، که رسیدن بدانها خارج از توانایی آنان بود، موجبات شکست و نابودی خویش را فراهم ساختند. نجبا نیرویی گرد آوردند و دوشبهدوش سربازان شاه با شورشیان جنگیدند، والانس را تسخیر کردند و پس از چند روز کشتار و خونریزی حکومت کارگری آن را واژگون کردند (۱۵۲۱). در گرماگرم بحران ارتش شورشیان به دو شاخهٔ متخاصم، به فرماندهی پادیلیا و دون پدرو خیرون، منقسم گشت؛ و در «اتحاد مقدس» نیز نفاق و جدایی افتاد. شورشیان هر ولایتی مستقلاً و بدون همکاری با شورشیان دیگر نبرد را ادامه دادند. خیرون به ارتش سلطنتی، که توردهسیلیاس و خوانا را از چنگ شورشیان خارج کرد، پیوست؛ و ارتش ناتوان پادیلیا در بیلیالار تارومار گشت و فرمانده آن کشته شد. هنگامی که شارل با ۴۰۰۰ سرباز آلمانی به اسپانیا بازگشت (ژوئیه ۱۵۲۲) نجبا کشور را برای او فتح کرده بودند. در خلال جنگ داخلی نجبا و توده مردم یکدیگر را چنان ناتوان کرده بودند که شارل شهرها و اصناف را بآسانی فرمانبردار خویش ساخت، کورتسها را به جای خود نشاند و خودسرانه بر اسپانیا فرمان راند.
شکست جنبش دموکراتیک کمونها اسپانیا را چنان مرعوب ساخت که تا قرن نوزدهم با محرومیت خویش ساختند و دم برنیاوردند. شارل با رفتار مدبرانه حکومت خودسرانه خویش را برای مردم اسپانیا تحملپذیر ساخت، بزرگان اسپانیا را به گرد خویش آورد و برای آنکه به اسپانیایی روان و شیوا سخن بگوید به آموزش زبان مردم اسپانیا همت گماشت. شارل با اشاره به اینکه ایتالیایی زبانی برازندهٔ زنان، آلمانی زبان گفتگو با دشمنان، فرانسوی زبانی برای مکالمه با دوستان و اسپانیایی زبان مناسب برای مصاحبه با آفریدگار است مردم اسپانیا را خشنود و فریفتهٔ خویش ساخت.