عصر شقاوت
عصر شقاوت بود و قوانینش به تبعیت از اقتصادی بیرحم وضع شده بود؛ عصر فقری ننگآور، هنری تیره و اندوهبار و الاهیاتی که خدایش مسیح را مطرود ساخته بود. در نظر مردانی که بیشترشان محکوم به فقر این جهان و لعن آن جهان بودند، خیانت امری عادی بود. آدمکشی میان همه طبقات رواج داشت. اشخاص مهم دشنه به کمر میبستند و تنها طبقه ضعیف و وامانده برای دادخواهی از بیدادگریهای زمانه به قانون پناه میجست. جنایت، به علت بدگمانی در زندگی مردم، همانقدر فراوان بود که در نمایشنامههای شکسپیر، و هر اتللویی که به همسرش بدگمان میشد و از کشتنش دست میکشید ترسو خوانده میشد.
مسافران حمله راهزنان را امری عادی میدانستند و دستهجمعی راه میافتادند. در شهرهایی که هنوز شب را با تاریکی به روز میرساندند، دزد همانقدر فراوان بود که روسپی، و خانه مردم باید چون دژی حفاظدار میبود. در اوج عظمت فرانسوای اول دستهای از دزدان به نام «پسران شریر» مردم پاریس را در میانه روز لخت میکردند.
جیببرهای برانتوم
برانتوم، بنا بر روایات معمولاً بیاساسش، نقل میکند که روزی شارل نهم خواست بفهمد «جیببرها چگونه تردستیهای خود را انجام میدهند» و به مأموران شهربانی دستور داد ده تن از آن هنرمندان را به مجلس رقص شاهانه دعوت کنند. در پایان ضیافت آن ده تن را احضار کرد تا غنایم خود را از پول و جواهر و پوشاک بر او عرضه کنند و چون دید بهای این دستبردهای پنهانی به هزاران میرسد، «پادشاه نزدیک بود از خنده بمیرد.» برانتوم میافزاید شارل به ایشان اجازه داد ثمره تمرینهای درازشان را نگه دارند، اما فرمان داد از آن پس به خدمت لشکری درآیند، باشد که جنگ آنان را از میان بردارد.
اگر جا زدن کالای تقلبی، دغلکاری و کلاهبرداری تجاری، رشوهگیری درباریان، غصب املاک کلیسایی و تجاوز از مرزها به زور سرنیزه را از جرایم بشماریم، باید بگوییم از هر دو اروپایی آن عصر یکی دزد بوده است و شاید تنها بخشی از روحانیان و پارهای پیشهوران درستکار را در گوشه و کنار از این اتهام معاف کنیم. اگر بر این زمینه اجتماعی موارد فراوان آتشسوزیهای عمومی، تجاوزهای جنسی و خیانتها را بیفزاییم، درک میکنیم نیروهای انتظامی و قانونی آن زمان با چه مسائلی روبهرو بودند.
کیفر بهمثابه نمایش
این سازمانهای انتظامی بیشتر برای کیفر دادن به جرایم پدید آمده بودند تا جلوگیری از وقوع آنها. در برخی شهرهای بزرگ مانند پاریس سربازان مأمور حفظ آرامش بودند و هرچند هر شهر و قصبه پاسبان و پاسدار داشت، در مجموع نیروی انتظامی آن زمان سازمان درست و افراد کافی نداشت. سیاستمداران و قانونگذاران، که از مبارزه با خوی بشری به ستوه آمده بودند، آسانتر مییافتند که با قوانین بیرحمانه تبهکاران را کیفر دهند و مردم را با تماشای شکنجه و اعدام ایشان به عبرت وادارند. کیفر حدود بیست نوع جرم اعدام بود: قتل، خیانت، بدعتگذاری، توهین به مقدسات، جادوگری، دزدی، جعل اسناد، قلبزنی، قاچاق، آتشسوزی عمدی، سوگند دروغ، برخی جرایم اخلاقی، دست بردن در اوزان و مقادیر، تقلب در مواد خوراکی، خسارت رساندن به مال غیر در شب، فرار از زندان و حتی ناکامی در خودکشی.
اعدام ممکن بود با عمل نسبتاً کمآزار گردن زدن پایان یابد، اما این معمولاً امتیازی برای زنان و مردان نجیبزاده بود؛ کیفر آدمهای بیسروپا چوبه دار بود. بدعتگذاری و شوهرکشی را با آتش پاسخ میدادند و قاتلان نامی را به دم اسب میبستند، بر زمین میکشاندند و سپس قطعهقطعه میکردند. هنری هشتم در ۱۵۳۱ قانونی گذراند که به موجب آن میتوانست برای تنبیه زندانیان آنان را در آب بجوشاند، همان کاری که ما مردم خوشطینتتر امروز با صدف خوراکی میکنیم. یکی از شهردارهای سالزبورگ فرمانی صادر کرد: «جاعل اسناد باید بر توده آتش بسوزد یا در آب جوش بمیرد؛ سوگند دروغخورنده را باید زبانش را بیرون کشید؛ و نوکری که به دختر یا همسر یا خواهر اربابش دستدرازی کند باید سرش را ببرند یا به دارش بیاویزند.»
ژولین رابو، که کودک خود را پس از زایمانی سخت و دردناک کشته بود، در آنژه بر توده آتش سوخت. و اگر بتوان روایتی کهن را پذیرفت، در همان شهر چند نفر را به گناه خوردن گوشت در روز جمعه و سر باز زدن از توبه زنده سوزاندند، و آنان که توبه کردند فقط به دار آویخته شدند. معمولاً جسد اعدامیان را برای عبرت زندگان بر دار میگذاشتند تا کرکسان گوشتش را بدرند. برای جرمهای کوچکتر ممکن بود به تازیانه زدن مرد یا زن مجرم بسنده کنند؛ گاه یکی از اعضا چون پا، گوش، بینی یا حتی سر را میبریدند، یک یا هر دو چشم را کور میکردند یا با آهن گداخته داغ میزدند. خلافکاریهای کوچکتر را با زندان در درجههای گوناگون، از زندان تأدیبی تا سیاهچال، و با شکنجههایی چون «پیلوری»، بستن به ارابه و تازیانه و غوطهور کردن در آب با طناب کیفر میدادند. در سراسر اروپا زندانی کردن کسانی که از پرداخت وام برنمیآمدند معمول بود. روی هم رفته قوانین جزایی سده شانزدهم از قوانین قرون وسطی سختتر و بازتاب آشفتگی اخلاقی آن زمان بود.
مردم از این کیفرهای وحشیانه منزجر نمیشدند و بسیاری از تماشای اعدام و شکنجه لذت میبردند و گاه به جلادان کمک هم میکردند. هنگامی که مونتهکوکولی زیر شکنجه اعتراف کرد که به فرانسوا، پسر عزیز فرانسوای اول، سم داده یا قصد سم دادن داشته، دست و پایش را به چهار اسب بستند و بدنش را از چهار سو دریدند (لیون، ۱۵۳۶). به روایت آمده است: «مردم بقایای جسد را ریزریز کردند، بینیاش را بریدند، چشمانش را از کاسه درآوردند، فکهایش را خرد کردند و سرش را در گلولای کشیدند تا پیش از مرگ هزار بار کشته شود.»
قوانین آبی
بر این قوانین جزایی مجموعه دیگری، به نام «قوانین آبی»، افزوده شده بود که برای جلوگیری از تفریحهایی اجرا میشد که ظاهراً تخطی از دینداری یا عرف عمومی شمرده میشد. خوردن ماهی در روز جمعه، که قانون کلیسایی و عمومی کشورهای کاتولیک بود، در انگلستان پروتستان در عهد ادوارد ششم به قانون دولتی بدل شد تا از صنعت ماهیگیری پشتیبانی شود و با جلب علاقه مردم به دریا نیروی دریایی نیز تقویت گردد. قمار همواره هم نامشروع بوده و هم رایج. فرانسوای اول، که راههای خوشگذرانی را نیک میشناخت، فرمان داد همه کسانی را که در میخانهها و قمارخانهها ورق و طاس میبازند دستگیر کنند (۱۵۲۶)، اما بعدها اجازه داد سازمان عمومی بختآزمایی تأسیس شود (۱۵۳۹). بدمستی بهندرت تحت تعقیب قانونی بود، اما بیکاری جرمی تقریباً مستوجب اعدام شمرده میشد.
قوانینی نیز طبقه تازهبهدورانرسیده را در نمایش ثروت، پوشیدن لباس فاخر، داشتن تجمل و اثاثه گرانبها و حتی غذا خوردن و مهمانی دادن محدود میکرد تا پارهای امتیازات طبقاتی برای اشراف بماند. لوتر میگوید: «هنگامی که پسربچهای بودم انواع بازیها و تفریحها ممنوع بود، چندان که به ورقفروشان، نیزنان دورهگرد و بازیگران اجازه شرکت در آیینهای مقدس داده نمیشد و آنان که ورق میبازیدند یا به تماشای نمایش و لودگی میرفتند بعدها برای پاک کردن گناه به توبه متوسل میشدند.» بیشتر این ممنوعیتها تا پس از دوره اصلاح دینی دوام آورد و در اواخر سده شانزدهم به اوج شدت رسید.
قانون در برابر عمل
مایه تسلی این بود که این قوانین به همان سختی که وضع شده بود اجرا نمیشد. گریز از زیرشان آسان بود و قاضی یا هیئت منصفه با اندکی مهربانی، رشوه یا تهدید چنان نرم میشدند که بسیاری از مجرمان بزرگ را با گوشمالی مختصر یا جریمه مالی رها میکردند. قوانین کلیسایی تا زمان هنری هشتم همچنان به قوت خود ماندند؛ و هرچند از یک سو در اجرای قوانین جاری اهمال میشد، از سوی دیگر برای وادار کردن متهمان دینی به اعتراف یا گواهی مورد نظر انواع شکنجههای سخت به کار میرفت. در این باره هرچند قوانین هنری ششم [به نقل کتاب] سختترین مجموعه قوانین تاریخ انگلستان شمرده میشد، باز از زمان خود پیشرفتهتر بود، زیرا شکنجه را کاملاً ممنوع میکرد مگر در شرایطی که صلح و امنیت ملی به خطر افتد.
تأخیر در دادرسی متهمان خود نوعی شکنجه بود؛ از شکایتهای کورتس اسپانیا به شارل پنجم این بود که حتی کسانی که مرتکب جرمهای کوچک شده بودند اغلب تا ده سال در زندان میماندند تا نوبت دادرسیشان برسد و خود دادرسی ممکن بود بیست سال دیگر طول بکشد.
ظهور حقوقدانان
با زوال نفوذ کشیشان حقوقدانان روی کار آمدند و شمارشان فزونی یافت. دادگاههای قضایی و مراتب بالاتر دیوانی را از وجود خود پر کردند و بهعنوان نمایندگان طبقات متوسط در انجمنهای ملی و پارلمانهای ایالتی شرکت جستند، و حتی اشراف و روحانیان نیز در مسائل قوانین مدنی از آنان یاری میخواستند. بدینسان طبقه «نجبای ردا» یا «نجبای قلم»، که رابله آنان را «گربههای خزپوش» مینامید، در فرانسه پدید آمد. در کشورهای پروتستان قانون کلیسایی از میان رفت و در دانشگاهها علم حقوق، چون «ابزار مقاومت»، جانشین الاهیات شد. در کشورهای لاتین حقوق رومی دوباره رواج یافت و در سده شانزدهم آلمان را نیز زیر سلطه گرفت، اما در فرانسه قوانین محلی نیز در کنار آن زنده ماند. در انگلستان «قوانین عمومی» بر حقوق رومی برتری یافت، هرچند «قانوننامه یوستینیانوس» تا اندازهای در پدید آمدن و استقرار حکومت استبدادی هنری ششم [به نقل کتاب] مؤثر بود.
در دربار هنری هشتم کشیش شاه، تامس ستارکی، مضمون اصلی دیالوگ خود (حدود ۱۵۳۷) را بر این بحث استوار کرد که قوانین باید اراده پادشاه را مهار کنند و پادشاهان باید با آرای عمومی فقط برای یک دوره برگزیده شوند و حتی ممکن است عزل گردند. گفت: کشوری که در آن همهچیز به اراده فردی است که نه با رأی عمومی بلکه بنا بر قانون طبیعی وراثت به فرمانروایی رسیده نمیتواند دیرزمانی از حکومتی صالح و نظم کامل برخوردار باشد، زیرا بهندرت دیده شده آنان که بنا بر وراثت به پادشاهی میرسند شایستگی چنان مقام بلندی را داشته باشند. چه چیز از این ناسازگارتر با طبیعت که ملتی بزرگ زیر تسلط اراده یک شاهزاده باشد؟ چه چیز متناقضتر با موازین عقل که همه افراد یک ملت به فرمان کسی باشند که معمولاً خود فاقد عقل است؟ از توان بشر خارج است که از کسی که در حال عادی فاقد درایت است فرمانروایی با فهم و درایت بسازد. اما آدمیان توانایی آن را دارند که با رأی عمومی شخصی را که هم عاقل است و هم عادل برگزینند و فرمانش را بپذیرند و آن دیگری را که جبار است از فرمانروایی عزل کنند.
تامس ستارکی یک سال پس از نگارش دیالوگ، اما ۳۳۴ سال پیش از چاپ آن، برخلاف انتظار به مرگی طبیعی درگذشت.