فرانسوای اول و فرانسهٔ ۱۵۱۵: «شاه دماغ‌گنده»، دربار و قلمرو او

دورانت دربارهٔ فرانسوای اول: زادن، پرورش و ازدواجش، منش او به‌عنوان حامی شوالیه‌وار رنسانس، و فرانسه‌ای که در ۱۵۱۵ به ارث برد، با دهقانان مرفه، طبقات، شوراها، پارلمان‌ها و مناصب فروختنی، و دربار ولخرج و زن‌سالارش.

فرانسوای اولرنسانس فرانسهدربار فرانسه

~17 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

ساختن یک شاه

فرانسوای اول در ۱۲ سپتامبر ۱۴۹۴ زیر درختی در کنیاک چشم به جهان گشود. پدربزرگش، شارل دورلئان، از سخنسرایان فرانسه بود. پدرش شارل، دوک والوا و اورلئان و کنت آنگولم بود که پس از زناکاری‌های بسیار در سه‌سالگی فرانسوا درگذشت. مادرش لویز دو ساووا زنی خوبرو، توانا، بلندپرواز و شیفتهٔ ثروت و قدرت بود. وی که در هفده‌سالگی بیوه شد، به پیشنهاد زناشویی هنری هفتم، پادشاه انگلستان، جواب رد داد و همهٔ توانایی خویش را صرف آن کرد که فرزندش را به پادشاهی فرانسه برساند. هنگامی که دومین زن لویی دوازدهم، آن دو برتانی، با زادن فرزند مرده فرانسوا را وارث تاج و تخت فرانسه کرد، لویز سوگواری نکرد.

لویی با تأسف فرانسوا را دوک والوا کرد و مربیانی بر او گماشت تا هنر فرمانروایی بیاموزند. لویز و دخترش مارگریت نهایت مراقبت و توجه را نسبت به فرانسوا به عمل می‌آوردند و با او چون بتی رفتار می‌کردند و برای آماده‌کردن او برای پادشاهی از هیچ کوششی دریغ نمی‌ورزیدند. لویز او را «شهریارم، سرورم و قیصرم» می‌خواند، داستان‌هایی از قهرمانی‌های شوالیه‌ها برایش نقل می‌کرد، از دلاوری‌هایش بر خود می‌بالید و از پیروزی‌های او در مسابقات شمشیرزنی از خود بی‌خود می‌گشت. فرانسوا جوانی خوبروی، بانشاط، مؤدب و دلاور بود؛ همچون رولان و آمادی به استقبال خطر می‌شتافت، چنان‌که روزی گرازی وحشی از قفس گریخت و درباریان وحشت‌زده پا به فرار نهادند، ولی فرانسوا با رشادت و دلاوری کم‌نظیری جانور درنده را از پای درآورد.

هنوز جوانی دوازده‌ساله بود (۱۵۰۶) که کلود دو فرانس، دختر هفت‌ساله لویی دوازدهم، را نامزد او کردند. این دختر را پیش‌تر به جوانی وعده داده بودند که مقدر بود روزی به نام شارل پنجم بر مسند فرمانروایی امپراتوری مقدس روم نشیند. ولی این پیمان، از آن‌رو که فرانسه را فرمانبردار اسپانیا می‌ساخت، شکسته شده بود. همین پیشامد یکی از موجبات بسیاری بود که آتش دشمنی و کینه‌توزی را بین خاندان‌های سلطنتی هابسبورگ و والوا، از زمان کودکی شارل و فرانسوا تا پایان زندگی آنان، برافروختند. فرانسوا را در چهارده‌سالگی از مادرش جدا کردند و نزد لویی به شینون بردند. در بیست‌سالگی با کلود زناشویی کرد. کلود زنی لنگ، تنومند، بارور و ملال‌آور بود که در سال‌های ۱۵۱۵، ۱۵۱۶، ۱۵۱۸، ۱۵۲۰، ۱۵۲۲ و ۱۵۲۳ فرزندانی برای فرانسوا آورد و در سال ۱۵۲۴ چشم از جهان فروبست.

شاه

فرانسوا در اول ژانویهٔ ۱۵۱۵ به پادشاهی رسید. همهٔ مردم فرانسه، و بیش از همه مادر فرانسوا که دوک‌نشین‌های آنگولم و آنژو، بخش‌های من و بوفور و بارون‌نشین آمبواز را به او بخشید، از جلوس فرانسوا بر اریکهٔ فرمانروایی خشنود بودند. فرانسوا نسبت به دیگر نجبا، هنرمندان، درباریان، ملازمان و معشوقه‌هایش نیز سخاوتمند بود. آوای دلنشین، یکرنگی و پاکدلی، سرزندگی و دلربایی، روح شوالیه‌گری و دلبستگی او به رنسانس موجب شدند همهٔ مردم فرانسه و درباریانش مهر او را به دل گیرند. مردم فرانسه به او می‌بالیدند و به فرمانروایی وی امیدوار بودند، همچنان‌که انگلیسی‌های آن روزگار به هنری هشتم و مردم امپراتوری مقدس روم به شارل پنجم با امیدواری می‌نگریستند. با به قدرت رسیدن فرمانروایان جوان، جهان نیز جوانی و سرزندگی را از سر گرفت.

فرانسوا که صفات شاه آرتور و لانسلو دولاک را در خود جمع داشت چگونه مردی بود؟ اگر از دماغ گنده‌اش بگذریم، او جسماً مرد درشت و شکوهمندی بود. برخی از معاصرانش، که برای او احترامی قائل نبودند، وی را «شاه دماغ‌گنده» می‌خواندند. بلندی قدش به ۱۸۳ سانتی‌متر می‌رسید و مردی چهارشانه، چابک و نیرومند بود؛ به‌خوبی می‌دوید، می‌پرید، کشتی می‌گرفت و با بهترین شمشیربازان شمشیربازی می‌کرد. با هر دو دست شمشیر می‌زد و نیزهٔ سنگینی را به دست می‌گرفت. چهرهٔ جوانش، با وجود ریش و سبیل باریک و تنک، شاداب و باطراوت می‌نمود. هنگام تاجگذاری بیست‌ویک‌ساله بود. چشم‌های تنگش بر چابکی و شوخ‌طبعی او گواهی می‌دادند اما فاقد عمق و تیزبینی بودند. اگر بینی درشت او را دلیل مردمی‌بودنش بدانیم، با توجه به شایعاتی که دربارهٔ او بر سر زبان‌ها بود سخنی به گزاف نگفته‌ایم. برانتوم، که صحیفهٔ بانوان او فاقد سندیت تاریخی است، می‌نویسد فرانسوا چون جوان و آزاد بود در عشق‌بازی بیداد می‌کرد و هر روز را در دامانی می‌گذراند تا آنکه سرانجام به بیماری سختی گرفتار گشت و همین بیماری زندگانی‌اش را کوتاه کرد. به روایتی مادر پادشاه گفته است که فرزندش به کیفر گناهش رسیده است. شاید تاریخ دربارهٔ عشق‌بازی‌های او گزاف گفته باشد، ولی قدر مسلم این است که وی نخست به فرانسواز دو فوا (کنتس دو شاتوبریان) و سپس از ۱۵۲۶ تا پایان عمر به آن دو پیسلیو، که فرانسوا او را دوشس دتامپ ساخت، عشق می‌ورزیده است (جزئیات زشت‌تر را حذف کردم). دربارهٔ عشق‌بازی‌های او شایعات بسیار بر سر زبان‌ها بود؛ چنان‌که گفته‌اند میلان را نه به خاطر میلان بلکه برای دو چشم دلربایی که در آن دیده بود به محاصره کشید، یا آنکه زنی دلربا در پاویا او را گرفتار دردناک‌ترین فاجعهٔ زندگی‌اش ساخت. به هر حال ناچاریم به چنین پادشاه رئوف و دلسوزی مهر بورزیم. او شفقت را با شیفتگی درهم آمیخته بود. چون تصمیم گرفت فرزندش را به ترک همسر نازایش کاترین دو مدیچی وادارد، اشک‌های کاترین او را از این تصمیم منصرف کردند. اراسموس گفته است: «با شفقت‌تر از فرانسوا نمی‌توان یافت.» اگر توصیف او را به دوری و ناآشنایی حمل کنیم، بهتر است به گفتهٔ بوده، اومانیست مقرب فرانسوا، توجه کنیم که او را نجیب و خوش‌برخورد خوانده است.

خودبینی، حمایت از هنر و کاستی‌ها

فرانسوا مردی بسیار خودبین و خودپسند بود. در پوشیدن جامه‌های شاهانه با هنری هشتم همچشمی می‌کرد و به گمان اینکه هیچ آتشی گزندی به او نخواهد زد سمندر را علامت خود ساخته بود. با وجود این از آتش روزگار در امان نماند. حرمت و تشخص و چاپلوسی را دوست داشت و انتقاد و خرده‌گیری را نمی‌توانست تحمل کند. به بازیگری که دربار را به مسخره گرفته بود تازیانه زد و لویی دوازدهم نیز با لبخندی به این کار صحه گذاشت. گرچه با برخی از اطرافیان خود ناسپاس (آن دو مونمورانسی)، بی‌لطف (شارل دو بوربون) و حتی ستمگر (سامبلانسه) بود، از بذل و بخشش فروگذار نمی‌کرد. ایتالیایی‌ها از آزادی‌خواهی و آزاداندیشی او در شگفت بودند. در تاریخ جهان هیچ فرمانروایی چون او با هنرمندان مهربان نبوده است. زیبایی را به شدت و با درایت دوست می‌داشت و برای گسترش هنر از بذل مال دریغ نمی‌داشت. او به حق بنیانگذار رنسانس فرانسه بود.

فرانسوا به اندازهٔ سیرت فریبنده‌اش از هوش و ذکاوت بهره نداشت. اندکی لاتینی آموخته بود ولی با زبان یونانی آشنایی نداشت. با این وصف اطلاعات دقیق و احاطهٔ او به کشاورزی، شکار، جغرافیا، فنون نظامی، ادب و هنر مردم را دچار شگفتی می‌کرد. هرگاه از جنگ یا عشق‌بازی فراغت می‌یافت خود را با مطالعهٔ آثار فلسفی سرگرم می‌داشت. سنگدلی و بی‌پروایی لیاقت فرماندهی و خوشدلی و خوشگذرانی شایستگی زمامداری را از او سلب کرده بودند. نفوذ اطرافیان و معشوقه‌هایش به او اجازه نمی‌داد برای خویش فرماندهان و وزیران برازنده برگزیند و یکرنگی و صداقتش مانع از آن بود که سیاستمدار شایسته‌ای شود.

خواهرش مارگریت از اینکه می‌دید برادرش توانایی فرمانروایی ندارد اندوهناک بود و می‌ترسید امپراتور مکار و سرسخت سرانجام او را به زانو درآورد. لویی دوازدهم، که فرانسوا را به نام «جوان پاکدل دلاور» می‌ستود، از تمایل جانشین خود به خوشگذرانی و کامروایی نگران بود و می‌گفت: «همهٔ تلاش‌های ما بیهوده‌اند، چه این پسر بزرگ نتیجهٔ تلاش ما را بر باد خواهد داد.»

فرانسه در ۱۵۱۵

فرانسه اکنون در پناه فرمانروایی شاه نیکخواه و مردم‌دوست، و با استفاده از خاک بارور و مردم پرکار و با استعدادش، یکی از بارونق‌ترین ادوار تاریخ اقتصادی خود را می‌گذراند. جمعیت فرانسه ۱۶٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر بود، در صورتی که جمعیت انگلستان در آن هنگام ۳٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر بود و جمعیت اسپانیا از ۷٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر تجاوز نمی‌کرد (ارقام به نقل کتاب). پاریس با ۳۰۰٬۰۰۰ نفر جمعیت پس از قسطنطنیه بزرگ‌ترین شهر اروپا بود. نظام اجتماعی فرانسه هنوز نیمه‌فئودالی بود. دهقانان تقریباً همگی صاحب زمین بودند، ولی به خاوندها و شوالیه‌ها، که وظیفه‌شان تنظیم امور کشاورزی و تهیهٔ سرباز برای تأمین امنیت محل یا کشور بود، باج و سرباز می‌دادند. تورم مالی ناشی از ضرب پیاپی مسکوک و استخراج و واردساختن فلزات بهادار به کشاورزان فرانسه امکان داده بود از نجبای صاحب اراضی پهناور ولی بی‌پول به قیمت ارزان زمین خریداری کنند. همین وضع موجب شد فرانسویان، در روزگاری که نظام اجتماعی و اقتصادی تحمل‌ناپذیر آلمان دهقانان آن کشور را به طغیان برانگیخته بود، با آسایش نسبی خود بسازند و به آیین کاتولیک وفادار بمانند. کشاورزان فرانسه به انگیزهٔ دلبستگی به زمین‌های خود بهترین غله و شراب اروپا را تولید می‌کردند. دامپروری نیز رونق داشت و شیر و کره و پنیر سفره‌های مردم را می‌آراستند. مرغ و جوجه و دیگر طیور تقریباً در هر حیاطی بودند و دهقانان بوی طویلهٔ خوک خود را یکی از دلاویزترین عطرهای زندگی خود می‌دانستند.

کارگران شهری، که هنوز در کارگاه‌های خصوصی خود سرگرم فعالیت بودند، به اندازهٔ دهقانان از رونق اقتصادی کشور بهره نمی‌بردند. تورم مالی هزینهٔ زندگی را بیش از مزد کارگران افزایش داده بود و عوارض و نرخ گزاف کالاهای انحصاری، چون نمک، بار هزینهٔ زندگی را بر دوش کارگران سنگین می‌ساختند. کارگران ناراضی چند بار دست به اعتصاب زدند ولی اعتصابات آنان درهم شکست و قانون طبقهٔ کارگر را از حق تشکیل اتحادیه‌های صنفی محروم کرد. کالاهای بازرگانی از طریق رودهای متعدد و پرآب فرانسه به آسانی به دریا سرازیر می‌شدند، ولی صدور کالا از راه‌های خاکی نامناسب به دشواری صورت می‌گرفت و بازرگانان به فئودال‌هایی که این راه‌ها از املاکشان می‌گذشت باج می‌دادند. لیون، که کالاهای سویسی و آلمانی را از راه رود رون برای صدور به مدیترانه به خود جلب می‌کرد، پس از پاریس مهم‌ترین مرکز بازرگانی فرانسه و پس از آنورس بزرگ‌ترین بازار تجاری اروپا بود. کالاهای فرانسه از بندر مارسی برای تحویل به ترکان، که فرانسوا با فرمانروای آنان سلطان سلیمان قانونی روابط دوستانهٔ نزدیکی داشت، به مدیترانه حمل می‌شدند.

حکومت و مالیات

فرانسوا مانند همهٔ فرمانروایان تصمیم گرفت با اخذ مالیات از اقتصاد شکوفان فرانسه بهره برگیرد. تنها نجبا و روحانیان از پرداخت مالیات معاف بودند. روحانیان از درآمد کلیسا سهمی به شاه می‌پرداختند و نجبا سواره‌نظام را، که هنوز ستون فقرات ارتش فرانسه بود، تجهیز و تقویت می‌کردند. فرانسوا از این نیز پا را فراتر نهاد و به تقلید پاپ‌ها القاب و مناصب سیاسی را به معرض فروش نهاد؛ بدین‌سان در فرانسه نیز، چون انگلستان، طبقهٔ ممتاز تازه‌ای متشکل از «توانگران تازه به دوران رسیده» پدید آمد. وکلای دعاوی، که آنان نیز مقامات خود را از شاه می‌خریدند، حکومت اداری نیرومندی در درون حکومت فرانسه به وجود آوردند.

از آنجا که خوشگذرانی‌های شاه به او مجال نمی‌داد به امور کشور رسیدگی کند، وظایف مقام سلطنت، حتی مسئولیت تعیین مشی سیاسی کشور، را به دست مردانی چون دریاسالار بونیوه، آن دو مونمورانسی، کاردینال دو پرا، کاردینال فرانسوا دو تورنون و ویکنت دو لوترک سپرد. سه شورا در اداره کشور با مردان نامبرده و با شاه همکاری می‌کردند: شورای خصوصی نجبا، شورای محرمانهٔ امور کشوری و شورای کبیر که به تقاضاهای مردم از شخص شاه رسیدگی می‌کرد. علاوه بر اینها، پارلمان پاریس، که مرکب از ۲۰۰ تن روحانی و غیرروحانی بود و اعضای آن برای تمام عمر توسط شاه برگزیده شده بودند، نقش دیوان عالی کشور را ایفا می‌کرد. پارلمان پاریس حق داشت فرمان‌های شاه را، هرگاه با آداب و سنن اساسی فرانسه ناسازگار می‌یافت، رد کند، به‌طوری که فرمان‌های شاه پیش از تصویب پارلمان اعتبار قانونی نداشتند. پارلمان پاریس، که وکلای دعاوی و پیرمردان بر آن تسلط داشتند، ارگان سیاسی طبقات متوسط و پس از سوربون محافظه‌کارترین سازمان فرانسه گشت. اداره امور ایالات را شاه به دست پارلمان‌های محلی و فرمانداران سپرده بود. اتاژنرو مدتی به فراموشی سپرده شد، مالیات منظم جای خود را به اعانات اختیاری داد و اختیارات نجبا در دستگاه دولت کاهش یافتند.

دربار

وظیفهٔ نجبا عبارت بود از تجهیز ارتش و خدمتگزاری شاه در دربار. دربار سلطنتی ـ که مرکب بود از سران اداری، نجبای سرشناس و زنان آنان، و خانواده و مقربان شاه ـ گل سرسبد فرانسه، مرجع تقلید آداب و بزمگاه سیار شاه گشت. بر رأس این خیل خدمتگزاران پیشکار خانوادهٔ سلطنتی قرار داشت که بر تشریفات رسمی دربار نیز نظارت می‌کرد. مقام دوم از آن پرده‌دار بود که مسئولیت اتاق خواب شاه را بر عهده داشت. پس از او چهار خادم قرار داشتند که برای برآوردن امیال شاه همواره در التزام وی بودند. اینان هر سه ماه یک بار جای خویش را به نجبای دیگر می‌سپردند تا آنان نیز از افتخار تقرب به شاه محروم نمانند. برای بزرگداشت این خادمان، بیست تا پنجاه‌وچهار حاجب دیگر به خدمت آنان گمارده شده بودند. به منظور مراقبت کامل بر شبستان شاه، گذشته از اینان، دوازده ندیم و چهار غلام‌بچه نیز همواره آمادهٔ خدمت بودند. بیست تن دیگر از اشراف مباشرت آبدارخانهٔ شاه را، که دارای چهل‌وپنج آشپز و بیست‌وپنج ساقی بود، به عهده داشتند. نزدیک سی غلام‌بچهٔ والاتبار، آراسته به جامه‌های سیمین درخشان، همواره در التزام شاه بودند. منشیان بسیاری نامه‌ها و خاطرات شاه را می‌نگاشتند. کاردینالی پیش‌نماز نمازخانهٔ دربار و اسقفی مسئول اجرای مراسم دینی در نمازخانه بود. به پنجاه اسقف صاحب اسقف‌نشین نیز افتخار تبرک دربار شاه داده شده بود. به جمعی از فضلا، چون بوده دانشور و مارو شاعر، مقام افتخاری به نام «گماشتهٔ خانوادهٔ سلطنتی» با مستمری ۲۴۰ لیور تفویض شده بود. در میان سران و خادمان بی‌شمار دربار، هفت پزشک، هفت جراح، چهار آرایشگر، هفت خنیاگر، هشت صنعتگر، هفت منشی آشپزخانه و هفت راهنمای تالار پذیرایی را نیز نباید از یاد برد. هر یک از فرزندان شاه دارای مباشران، مهرداران، معلمان، خدمتگزاران و نوکران متعدد بود، و هر یک از دو ملکهٔ دربار، کلود و مارگریت، ده یا پانزده زن خدمتگزار و هشت یا شانزده ندیمه داشت. صفت بارز فرانسوا این بود که زنان را در دربارش به مقامات شامخ می‌رساند، روابط نامشروع آنان را با مهارت نادیده می‌گرفت و از تماشای وجاهت آنان تمتع می‌برد. می‌گفت: «دربار بدون زنان چون بوستان فاقد گل است.» شاید زنان بودند که با ذوق و سلیقهٔ هنری فطری خود چنان شکوهی به دربار فرانسوا دادند که حتی در کاخ‌های امپراتوری روم نیز مانند نداشت. همهٔ فرمانروایان اروپا برای آنکه از تجملات دربار پاریس بهره‌ای برده باشند به رعایای خود مالیات بستند. در ورای این ظاهر آراسته تعداد زیادی از خدمتگزاران به چشم می‌خوردند که عبارت بودند از چهار سرآشپز، شش دستیار سرآشپز، آشپزهای متخصص در تهیهٔ انواع سوپ، رب، شیرینی و خوراک همهٔ درباریان، و جمعی پیشخدمت برای تأمین آسایش مردان و زنان دربار. گروهی رامشگر نیز، که مرکب بودند از نام‌آورترین خوانندگان، آهنگسازان و نوازندگان اروپا، با آهنگ‌ها و نغمه‌های خود درباریان را سرگرم می‌ساختند. یک تن مهتر با بیست‌وپنج میرآخور نجیب‌زاده و انبوهی کالسکه‌چی اصطبل شاه را می‌گردانیدند. میرشکاران، صد تازی شکاری و سیصد قوش که زیر نظر قوش‌باز پرورش یافته بودند، گروه دیگری از خدمتگزاران دربار را تشکیل می‌دادند. چهارصد کماندار پاسدار شاه با جامه‌های رنگارنگ خود جلوهٔ خاصی به دربار شاه داده بودند.

هیچ بنایی در پاریس به‌تنهایی گنجایش بزم‌ها، ضیافت‌ها، جشن‌های عروسی و پذیرایی‌های سیاسی دربار را نداشت. کاخ لوور در آن هنگام دژ اندوهزایی بود. از این‌روی فرانسوا گاهی از بنای معروف به له تورنل (برج‌های کوچک)، نزدیک باستیل، یا کاخ وسیعی که مقر پارلمان پاریس بود استفاده می‌کرد. شاه که شیفتهٔ شکار بود بدین نیز قناعت نمی‌کرد و قسمتی از وقت خود را در کاخ‌های واقع در امتداد رود لوار، در شهرهای بلوا، شامبور، آمبواز یا تور، سپری می‌کرد؛ در این سفرها نیمی از دربار و نیمی از دار و ندار فرانسه را به دنبال خویش می‌کشید. چلینی، با گزافه‌گویی خاص خود، ملازمان شاه را در این سفرها ۱۸٬۰۰۰ تن با ۱۲٬۰۰۰ اسب برشمرده است. سفیران خارجی برای آنکه در این سفرها به حضور شاه بار یابند ناگزیر بودند متحمل رنج فراوان و هزینهٔ سنگینی شوند، و هرگاه با همهٔ این دشواری‌ها به مقر شاه می‌رسیدند، شاه تا نیمه‌های روز برای رفع خستگی ناشی از شب‌زنده‌داری در خواب بود یا خود را برای شکار یا تماشای مسابقه آماده می‌ساخت. سفرها و تفرج‌های شاه هزینهٔ گزافی دربر داشتند. ولخرجی‌های دربار مالیهٔ کشور را به آستانهٔ ورشکستگی کشانده، کمر مردم را زیر بار سنگین مالیات خم کرده و هستی بانکداران لیون را، که وام‌های بزرگی به شاه پرداخته بودند، به خطر افکنده بودند. شاه در ۱۵۲۳، با توجه به کسر درآمد خود، تصمیم گرفت مخارج دربار را محدود کند، به شرط آنکه این محدودیت «شامل نیازمندی‌ها و تفریحات ناچیز عادی ما نشود». فرانسوا تجمل دربار فرانسه را برای حفظ آبروی کشور نزد سفیران خارجی، و برای آنکه مقام خویش را به رخ نجبای بلندپرواز فرانسه بکشد، و همچنین برای ارضای ساکنان پاریس واجب می‌شمرد. او می‌پنداشت مردم پاریس شیفتهٔ تجملند و به‌جای آنکه از تجملات دربار آزرده باشند به دیدهٔ ستایش بدان می‌نگرند.

زنان در دربار

اکنون زنان نیز در دربار فرانسه قدرتی به هم رسانیده‌اند. فرانسوا گرچه به‌ظاهر فرمانروای مطلق فرانسه بود، زبونی‌اش در برابر زنان او را فرمانبردار مادر، خواهر، معشوقه و حتی همسرش ساخت. از آنجا که کلود را همیشه باردار می‌کرد باید به او علاقه‌مند بوده باشد. او کلود را به خاطر مصالح سیاسی کشور به زنی گرفته بود؛ با وجود این به زنان دیگری نیز که ظاهر فریبنده‌تری داشتند مهر می‌ورزید. درباریان نیز به شاه تأسی می‌جستند و زناکاری در دربار فرانسه امری عادی شد. روحانیان پس از آنکه به حکم وظیفه زبان به شکایت گشودند آرام گرفتند. مردم نیز با اشتیاق بی‌بندوباری دربار را تقلید می‌کردند، مگر آن دختری که گفته می‌شود برای آنکه درباریان شهوت‌ران را از خود رویگردان کند چهرهٔ دلفریبش را معیوب ساخت (۱۵۲۴).

تواناترین زن دربار مادر شاه بود. نفوذ و قدرت لویز در دربار فرانسه از اینجا پیداست که روزی به فرستادهٔ پاپ گفت: «عرایض خویش را با من در میان بنه و ما به دلخواه خویش بدان رسیدگی خواهیم کرد؛ هرگاه شاه بدان اعتراض کند، بگذار هرچه خواست بگوید.» راهنمایی‌های او اغلب به نفع فرانسه بودند؛ هنگامی که نیابت سلطنت را عهده‌دار بود ملت فرانسه بیش از روزهایی که حکومت به دست‌های سست فرانسوا می‌گشت روی آسایش دید. ولی آزمندی او موجب انحراف و خیانت شارل، دوک بوربون، شد و ارتش فرانسه را در ایتالیا گرفتار گرسنگی کرد. فرانسوا به پاس زحمات مادرش، که او را به فرمانروایی فرانسه رسانده بود، از خطاهای وی درمی‌گذشت.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه