مارگریت دو ناوار: مروارید والوا، حامی رنسانس و اصلاح

دورانت دربارهٔ مارگریت دو ناوار، خواهر فرانسوای اول: دلبستگی او به برادر، دو ازدواج و دخترش ژان دالبره، نیکوکاری و حمایتش از نویسندگان و مصلحان، هپتامرون و دنیای عشق درباری، و ایمان مبهم و بردبارش که اندک زمانی رنسانس و اصلاح دینی را دمساز کرد.

مارگریت دو ناوارهپتامرونرنسانس فرانسه

~14 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

خواهر

پیداست که فرانسوا پس از مادر، و بیش از دلدارانش، به خواهر خود مارگریت مهر می‌ورزید. قلب مارگریت سرشار از عشق و محبت بود: عشق به مادر، عشق به برادر، عشق به شوهران، و عشق افلاطونی و عرفانی. به روایت یک داستان دلکش، «او با لبان خندان چشم به جهان گشود و با دست‌های کوچکش هر تازه‌وارد را به سوی خویش می‌خواند.» مادر، برادر و خودش را «جمع سه‌گانهٔ ما» می‌خواند و بدین دلخوش بود که خود «کوچک‌ترین گوشه» آن «مثلث بی‌نقص» باشد. هنگام ولادت دوشس آنگولم، اورلئان و والوا بود. او که دو سال بزرگ‌تر از فرانسوا بود در پرورش برادرش سهم بسزایی داشت و در بازی‌های دوران کودکی «نقش مادر دلدار» و همسر کوچک او را ایفا می‌کرد. از برادرش چنان مراقبت می‌کرد که گویی او خدایی است که به صورت انسان درآمده است. با آنکه خود زنی پاکدامن بود، چون دریافت که برادرش جز بشری با خواهش‌های نفسانی نیست، او را در مقام خدایان افسانه‌ای یونان باستان نهاد. گرچه بیش از برادرش علم و هنر آموخته بود، ذوق هنری او را نداشت. زبان‌های اسپانیایی، ایتالیایی، لاتینی، یونانی و اندکی نیز عبری آموخت و دانشوران، شاعران، عالمان الاهی و فیلسوفان بسیاری را به دور خویش گرد آورد. اگرچه از زیبایی صورت بی‌بهره بود و چون همهٔ افراد خاندان والوا بینی بلندی داشت، سیرت دلپسند و فضل و کمالش او را زن دلربایی ساخته بودند. مارگریت زنی با عاطفه، دلپسند، بخشنده، مهربان و شوخ‌طبع بود. او از برجسته‌ترین شاعران روزگار خویش به شمار می‌رفت و دربارش را، در نراک و پو، محفل نامدارترین ادبای اروپا ساخته بود. همه او را دوست داشتند و در آرزوی آن بودند که به او تقرب جویند. «مروارید والوا» نامی بود که مردم آن روزگار رمانتیک ولی کلبی‌مشرب بر او نهاده بودند، زیرا واژهٔ مارگاریتا در زبان لاتینی به معنی «مروارید» است. از این گذشته افسانه‌ای بر سر زبان‌ها افتاده بود که لویز با بلعیدن مرواریدی باردار شده و او را زاده است.

نامه‌های مارگریت به برادرش در شمار شیواترین و شفقت‌آمیزترین آثار ادبی زمان‌اند. بی‌گمان فرانسوا باید دارای آن‌چنان فضایلی بوده باشد که خواهرش را این‌سان سرسپردهٔ خویش سازد. با آنکه عواطف او نسبت به دیگران ناپایدار و متزلزل بود، به این عشق بی‌آلایش و سوزان، در طول پنجاه سال، خللی راه نیافت.

ازدواج‌ها و دختر

گاستون دو فوا، برادرزادهٔ لویی دوازدهم، نخستین شرارهٔ عشق را در دل مارگریت برافروخت، سپس به ایتالیا لشکر کشید و در راونا درگذشت (۱۵۱۲). گیوم دو بونیوه نیز در دام عشق مارگریت گرفتار شد، ولی دریافت که دل او هنوز در گرو عشق گاستون است و برای آنکه به مارگریت نزدیک شود با یکی از ندیمه‌های او پیمان زناشویی بست. مارگریت در هفده‌سالگی (۱۵۰۹) با شارل، دوک دالانسون، که او نیز از دودمان سلطنتی بود، زناشویی کرد. این وصلت به سفارش فرانسوا، که می‌خواست به خصومت دو خاندان سلطنتی پایان بخشد، صورت گرفت، ولی مارگریت نتوانست مهر این جوان را به دل گیرد. برای تشفی خاطر او بونیوه به او پیشنهاد معاشقهٔ پنهانی داد، ولی مارگریت قاطعانه آن را نپذیرفت (کتاب می‌گوید برای آنکه بونیوه از او چشم بپوشد چهرهٔ خود را معیوب ساخت؛ خلاصه کردم). دوک دالانسون و بونیوه هر دو برای پیکار به نفع فرانسوا به ایتالیا رفتند. بونیوه با قهرمانی در پاویا جان سپرد و دوک دالانسون در گرماگرم نبرد از میدان کارزار گریخت. پس از بازگشت به لیون همهٔ مردم دوک دالانسون را سرزنش کردند و لویز او را مردی بزدل خواند. دوک دالانسون به بیماری ذات‌الجنب گرفتار شد و با آنکه مارگریت از گناه همسرش درگذشت و با دلسوزی بسیار از او پرستاری کرد، وی در ۱۵۲۵ جهان را بدرود گفت.

مارگریت دو سال پس از مرگ همسرش، در سی‌وپنج‌سالگی، با هانری دالبره، جوان بیست‌وچهار‌ساله‌ای که شاه اسمی ناوار بود، زناشویی کرد. هانری، که بر اثر ادعاهای فردیناند دوم و شارل پنجم بر ناوار دستش از فرمانروایی این منطقه کوتاه شده بود، از طرف فرانسوا به فرمانداری گویین گماشته شد و برای خویش دربار کوچکی، گاهی در نراک و زمانی در پو، جنوب باختری فرانسه، ترتیب داد. او به مارگریت چون مادر خویش می‌نگریست و چندان پایبند عهد و میثاق زناشویی نبود. از همین‌روی مارگریت خویشتن را با پذیرایی از نویسندگان، فیلسوفان، پناهندگان پروتستان و حمایت از آنان سرگرم می‌داشت. مارگریت در ۱۵۲۸ برای هانری دختری به نام ژان دالبره به دنیا آورد که مقدر بود مادر هانری چهارم شود. دو سال بعد پسری زایید که در کودکی درگذشت. از آن پس مارگریت جامهٔ سیاه را هرگز از تن جدا نکرد. فرانسوا نامه‌ای چنان مشحون از شفقت و همدردی به خواهرش نوشت که از نظر شیوایی و بلاغت تنها با نامه‌های خود مارگریت برابری می‌کرد. اندکی بعد فرانسوا به مارگریت و هانری فرمان داد ژان را، برای آنکه در دربار پرورش یابد، به او بسپارند. فرانسوا بیم داشت که مارگریت دخترش را نامزد فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا، کند یا او را پروتستان بار آورد. با آنکه جدایی از دختر یکی از دردناک‌ترین ماجراهای اندوهزای مارگریت پیش از مرگ شاه بود، به عشق سوزان و بی‌آلایش او نسبت به فرانسوا خللی نرساند. این ماجرای دردناک را نمی‌توانیم ناگفته بگذاریم که چون فرانسوا خواست ژان را به همسری دوک کلیوز درآورد و دخترک از زناشویی با او سر باز زد، مارگریت به مربی ژان دستور داد که با تنبیه سخت او را به این زناشویی وادارد (جزئیات را حذف کردم). ولی ژان سرسخت، که اکنون دختری دوازده‌ساله بود، پس از آنکه چند بار تنبیه شد بیانیه‌ای به امضای خویش منتشر کرد که هرگاه او را به زناشویی با دوک کلیوز وادارند این زناشویی را معتبر نخواهد شناخت.

با این همه این زناشویی به دستاویز مصالح کشور صورت گرفت. ژان تا آخرین لحظه از مقاومت دست نکشید، تا جایی که او را برای ادای سوگند زناشویی کشان‌کشان به کلیسا بردند. ژان پس از اجرای مراسم زناشویی بی‌درنگ پا به فرار نهاد و در پو به والدینش پیوست و با اسراف و بذل و بخشش روزگار آنان را سیاه کرد.

نیکوکاری و حمایت

مارگریت خود مظهر نیکوکاری و انسان‌دوستی بود. بدون همراهی مشایعان، چون «دختری ساده»، خیابان‌های شهر پو را می‌پیمود، با مردم درمی‌آمیخت و از نزدیک با درد و رنج آنان آشنا می‌شد. می‌گفت: «سزاوار نیست کسی از نزد شاهزاده نومید و دلسرد بازگردد»، زیرا «پادشاهان خدمتگزار تنگدستان‌اند ... و تهیدستان فرزندان خدا.» خود را «نخست‌وزیر تنگدستان» می‌خواند، به خانه‌های تنگدستان سر می‌زد و پزشکان دربار را به عیادت بیماران می‌فرستاد. هانری نیز در نیکوکاری با او همگام بود. گرچه شوهری سهل‌انگار بود، با اشتغال به خدمات خیریه در مقام فرمانروایی خویش انگشت‌نمای مردم فرانسه شد. او و مارگریت هزینهٔ تحصیل دانشجویان تنگدست بسیاری را فراهم کردند که آمیو، مترجم پلوتارک، از آن جمله است. مارگریت به کسانی چون مارو، رابله، دپریه، لوفور دتاپل و کالون پناه داد، تا آنجا که یکی از دست‌پروردگانش او را به مرغی تشبیه کرد که جوجه‌هایش را به زیر بال و پر خویش گرد می‌آورد.

شعر و هپتامرون

مارگریت در نراک و پو، گذشته از کارهای خیریه، خود را با ادب، عشق افلاطونی و الاهیات رازورانه، که به هر دو آیین کاتولیک و پروتستان و حتی به آزادی اندیشه مجال خودنمایی می‌داد، سرگرم داشته بود. عادت داشت هنگام گلدوزی شاعران را وادارد برایش اشعاری بخوانند و خود او اشعاری می‌ساخت که در آنها عشق انسانی با عشق آسمانی به صورتی مرموز و دلکش درهم آمیخته بودند. در هنگام حیاتش کتاب‌های شعر و درام منتشر ساخت که هیچ‌یک از آنها در شیوایی و بلاغت با نامه‌هایش که از سال ۱۸۴۱ به بعد به چاپ رسیدند برابری نمی‌کند. هزلیات هپتامرون (هفت بخش) او به علت بی‌عفتی در جهان پرآوازه است، گرچه طرفداران مطالب مستهجن برای آن چندان ارزشی قائل نیستند. داستان‌های این کتاب، با آنکه تا اندازه‌ای در پرده و استتار گفته شده‌اند، به سلیقهٔ مردم آن روزگار که از ماجراهای فریبکارانهٔ عشقی و پیمان‌شکنی بهره می‌بردند نوشته شده‌اند. داستان‌های هپتامرون را مارگریت در فاصلهٔ سال‌های ۱۵۴۴ تا ۱۵۴۸ شخصاً از زبان زنان و مردان دربار خویش یا دربار فرانسه نقل کرده است؛ با وجود این کتاب تا ده سال پس از مرگ مارگریت به چاپ نرسید. قصد مارگریت نگارش دکامرون دیگری بود، ولی چون داستان‌های آن از هفت (روز) تجاوز نکردند ناشر کتاب را هپتامرون نامید. بیشتر داستان‌های کتاب، با آنکه از قهرمانان آنها به نام‌های ساختگی یاد شده است، اصیل و واقعی می‌نمایند. برانتوم می‌گوید مادر او یکی از راویان این داستان‌ها بوده و کسانی را که به نام‌های مستعار در کتاب آمده‌اند می‌شناخته و تصریح می‌کند چهارمین داستان روز پنجم شرح تلاش بونیوه برای دست‌یافتن به خود مارگریت است.

نیازی به گفتن نیست که سلیقهٔ متظاهر روزگار ما این‌گونه داستان‌های فریبکارانه را شرم‌آور تلقی می‌کند، ولی مردان و زنان درباری فرانسه اوقات خویش را، هنگام انتظار فرونشستن سیلاب در بازگشت از حمام‌های کوترِه، با نقل این داستان‌ها سپری می‌کردند. پاره‌ای از نظریاتی که جسته‌وگریخته در خلال داستان‌ها آمده شگفتانگیز و آموزنده است، چنان‌که در جایی گفته می‌شود: «پس شما می‌پندارید هر کاری، به شرط آنکه پنهان بماند، برای دلباختگان مجاز و مستحسن است؟» «بلی، در واقع ابلهان و ساده‌لوحان‌اند که خویشتن را لو می‌دهند.» فلسفهٔ کلی کتاب در یکی از عبارات پرمعنی داستان پنجم تظاهر می‌کند: عفت زن گنجینه‌ای است که نگاهداری آن مایهٔ سربلندی و نگاهداری بیش از حد آن مایهٔ سرافکندگی می‌شود؛ و بدبخت زنی که این مطلب را نداند. لطایفی این داستان‌ها را دلنشین‌تر ساخته است؛ چنان‌که می‌خوانیم داروفروش پارسایی اهل پو با زن خویش جز در هفتهٔ مقدس، آن هم بر سبیل توبه و انابت، آمیزش نمی‌کرد (عبارت را نرم کردم). نیمی از هزلیات کتاب، چون کتاب بوکاتچو، دربارهٔ انحرافات اخلاقی راهبان است. مثلاً در داستان پنجم از زبان کسی می‌شنویم: «این پدران نیکدل در همان هنگامی که به ما پند پارسایی می‌دهند می‌کوشند زنان ما را بفریبند.» شوهر خشمناکی می‌گوید آنها جرئت ندارند به پول دست زنند ولی زنان را که بسی خطرناک‌تر است دستمالی می‌کنند (عبارت را نرم کردم). ناگفته نماند که راویان این داستان‌ها بامداد هر روز مراسم قداس به جا می‌آورند و یک صفحه در میان کتاب را به بخور تقوا و پارسایی خوشبو می‌سازند.

عشق درباری و افلاطونی

دلبستگی مارگریت به این‌گونه داستان‌ها نمودار سلیقه و روحیهٔ مردم آن روزگار است. گرچه خود او در ظاهر زن پاکدل و پاکدامنی بود، بی‌بندوباری دیگران را نادیده می‌گرفت، به شاه که اختیاراتش را به دست دیگران سپرده بود اعتراض نمی‌کرد و با دلداران بی‌شمار برادرش گرم می‌گرفت. ظاهراً مردان و بسیاری از زنان آن روزگار از روابط عاشقانه تصورات ناپاکی در ذهن خویش نمی‌پروراندند. در میان زنان فرانسه مرسوم بود که بند جوراب‌شان را به مرد دلخواه خویش هدیه کنند. مارگریت با آنکه عشق جنسی را مجاز می‌شمرد، خود به عشق افلاطونی و آسمانی دل داده بود. عشق افلاطونی از دربارهای قرون وسطی به یادگار مانده و، چنان‌که کاستیلیونه در پایان کتاب معروفش درباری نوشته است، با قیود ایتالیایی درهم آمیخته بود. مارگریت عقیده داشت زنان باید عشق و سرسپردگی مردان را، حتی در مواردی که نیازی به تشفی تمایلات جنسی نیست، گرامی دارند و به دوستی آنان با ملاطفت و صمیمیت بی‌آلایش پاسخ دهند، زیرا این‌گونه معاشرت‌های مبرا از علایق جنسی ذوق زیباپسند مردان را می‌پروراند، رفتار آنان را تهذیب می‌کند و آنان را پایبند قیود اخلاقی می‌سازد؛ از این راه زنان باید مردان را تربیت کنند. ولی فلسفهٔ مارگریت با عشقی بالاتر از عشق جنسی و عشق افلاطونی درهم آمیخته بود: عشق به نیکی و زیبایی، عشق به کمال و فضیلت و در نتیجه عشق به خدا. عشق به خدا از نظر او مستلزم آن بود که انسان نخست به همنوع خویش عشق ورزد.

ایمانی مبهم و بردبار

اعتقادات دینی مارگریت، چون عواطف او، مبهم و مغشوش بودند. همچنان‌که خودخواهی برادر عشق و عاطفهٔ او را نسبت به او نکاست، مصایب و بیدادگری‌های زندگی او را پایبند ایمان دینی پاک و آتشین ولی خالی از تعصب و انجماد فکری ساخت. او نیز گاهی دچار شک و بی‌ایمانی می‌شد؛ چنان‌که در آینهٔ روان گناهکار با صراحت اعتراف می‌کند که گاهی نسبت به درستی کتاب مقدس و هستی آفریدگار شک می‌کرده، خدا را موجودی سنگدل و ستمگر می‌پنداشته و از خود می‌پرسیده است که آیا براستی کتاب مقدس از خامهٔ او تراوش کرده است. در ۱۵۳۳ مارگریت برای پاسخگویی به بدعتی که به او نسبت داده می‌شد به دانشگاه سوربون احضار شد ولی این احضاریه را نادیده گرفت. راهبی به مجمع کلیسای خود گفت مارگریت سزاوار آن است که در کیسه‌ای نهاده شود و به دست امواج رود سن سپرده شود. ولی شاه به یاری خواهرش شتافت و به سوربون و راهبان گوشزد کرد دست از سر او بردارند. شاه اندیشه‌هایی را که به خواهرش نسبت می‌دادند افترا می‌پنداشت و می‌گفت: «او چندان به من مهر می‌ورزد که به عقیده‌ای جز عقیدهٔ من تن نخواهد داد.» خاطر آسوده و اطمینان قاطع شاه به او اجازه نمی‌داد به اندیشه‌های هوگنوها تمایل نشان دهد. ولی برای مارگریت، که از گنهکاری خویش رنج می‌برد و گناهان ناچیز خود را چون کوه می‌پنداشت، دشوار نبود با آنان همدردی کند. او نظام‌های دینی موجود را بیهوده و کم‌ارج می‌شمرد و عقیده داشت ضرورت اصلاح دین به تعویق افتاده و به دست فراموشی سپرده شده است. پاره‌ای از آثار پیروان لوتر را خواند و انتقادات آنها را از فساد اخلاق و آزمندی سران کلیسا تأیید کرد. فرانسوا از اینکه روزی او را با فارل در حال نیایش یافت دچار شگفتی شد. او همچنان‌که در نراک و پو به درگاه مریم عذرا نماز می‌خواند، پناهندگان پروتستان، از جمله خود کالون، را زیر بال و پر خویش می‌گرفت. ولی کالون از معاشرت مارگریت با مردان آزاداندیشی چون اتین دوله و بوناوانتور دپریه ناخشنود بود و او را برای بردباری‌اش سرزنش می‌کرد، و مارگریت سرزنش او را نادیده می‌گرفت. بردباری و آزادی‌خواهی او به حدی بود که هرگاه در زمان فرمانروایی نوه‌اش (کتاب «دخترزاده» می‌نویسد)، هانری چهارم، می‌زیست، ممکن بود فرمان نانت را با خرسندی به دست خویش تنظیم کند. در شخص مارگریت، اندک زمانی، جنبش اصلاح دینی با رنسانس دمساز گشت.

یاد او

نفوذ و محبوبیت مارگریت در فرانسه به جایی رسید که هر آزاده‌ای به او روی می‌آورد و او را مظهر کامل آزادی‌خواهی می‌شمرد. رابله اثر معروفش گارگانتوا را به او اهدا کرد. پیر دو رونسار و ژوآشم دو بله رازوری افلاطونی و فلوطینی او را دنبال کردند. مزامیر داوود، که به دست مارو ترجمه شده بود، تا اندازه‌ای روح هوگنوها را در کالبد او دمید. در قرن هجدهم پیر بیل در فرهنگ تاریخی و انتقادی خویش قصیده‌ای در وصف او سرود. در قرن نوزدهم میشله، نویسنده و تاریخ‌نویس پروتستان فرانسوی، در اثر برجسته و مطول و دلکش خود به نام تاریخ فرانسه از مارگریت چنین یاد می‌کند: «بیایید یاد این ملکهٔ پرمهر و عطوفت ناوار را، که ملت ما از زندان و توده هیزم به آغوش او پناه می‌برد و نزد او از امنیت جانی، عزت و احترام برخوردار می‌شد، همواره زنده نگاه داریم. ای مادر رنسانس ما، تو را همواره گرامی خواهیم داشت! خانهٔ تو پناهگاه قدیسان و قلب تو ملجأ آزادی ما بود.»

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه