هاپسبورگ و والوا، ۱۵۱۵–۱۵۲۶: ماریینیانو، پاویا و پیمان مادرید

دورانت دربارهٔ پیروزی فرانسوای اول در ماریینیانو، شکستش در انتخابات امپراتوری ۱۵۱۹، خیانت دوک دو بوربون، فاجعهٔ پاویا، اسارت شاه در مادرید، سیاست لویز دو ساووا، و پیمانی که فرانسوا بی‌قصد وفا به آن امضا کرد.

نبرد پاویافرانسوای اولپیمان مادرید

~17 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

ماریینیانو و شهسوار شدن یک شاه

برای فرمانروای خودسر و بلندپروازی چون فرانسوا دشوار بود از تصرف میلان و، در صورت امکان، ناپل، که آرزوی پیشینیانش بود، چشم بپوشد. لویی دوازدهم مرزهای طبیعی فرانسه را، که در جنوب‌باختری به کوه‌های آلپ پایان می‌یافت، به رسمیت شناخته بود. فرانسوا این شناسایی را پس گرفت و حق حاکمیت ماکسیمیلیانو سفورتسا را بر میلان انکار کرد. سپس، در حالی که با سفورتسا سرگرم گفتگو بود، لشکری گرد آورد و در اوت ۱۵۱۵ از گذرگاه‌های تنگ و صعب‌العبور آلپ به ایتالیا تاخت. در ماریینیانو، ۱۶٫۵ کیلومتری میلان، میان سواران و پیاده‌نظام فرانسوا و سربازان مزدور سویسی دوک میلان کشتاری دهشتناک درگرفت (۱۳ و ۱۴ سپتامبر ۱۵۱۵) که ایتالیا مانندش را از زمان هجوم بربرها به جنوب اروپا به یاد نداشت. در دو روز، به نقل کتاب، ده هزار تن از سربازان دو سپاه از پای درآمدند. شکست فرانسه قطعی می‌نمود تا آنکه خود شاه به میدان شتافت و با ابراز رشادت سربازانش را دل داد.

در آن روزگار رسم بود فرمانروای فاتح سربازانی را که رشادت خارق‌العاده نشان داده بودند در میدان نبرد به مقام شهسواری ارتقا دهد. ولی فرانسوا پیش از آنکه چنین کند، خود در برابر پیر، سنیور دو بایار، شوالیهٔ نامی فرانسه که به دلاوری شهرت داشت، زانو بر زمین زد و از او خواست وی را به مقام شهسواری مفتخر کند. بایار گفت شاه شهسوار شهسواران است و نیازی ندارد که به دست دیگری به این مقام منصوب شود. اما شاه، که هنوز جوانی بیست‌ویک‌ساله بود، پافشاری کرد. بایار، که تحت تأثیر سنتی کهن قرار گرفته بود، شمشیرش را کنار نهاد و گفت: «ای شمشیر گرامی من، از تو چون یادگاری پرافتخار نگاهداری خواهد شد. به پاس دادن نام شوالیه به چنین شاه برازنده و توانایی همواره مفتخر خواهی بود، و من تو را جز در جنگ با ترکان، مورها و ساراسن‌ها به دست نخواهم گرفت!» شاه پیروزمندانه به میلان درآمد و دوک مخلوع را با مقرری آبرومندانه‌ای به فرانسه فرستاد. پس از آنکه پارما و پیاچنتسا را نیز به قلمرو خود منضم کرد، با لئو دهم پیمانی بست که حقوق سیاسی پاپ و پادشاه فرانسه را بر متصرفات‌شان در ایتالیا تثبیت می‌کرد. فرانسوا به عنوان معبود ملت و قهرمان اروپا به فرانسه بازگشت. او با رشادت و با شرکت در دشواری‌های سربازانش در لشکرکشی ایتالیا دل آنان را ربوده بود، و گرچه از پیروزی سرمست غرور شده بود، با قدرشناسی از کسانی که در نبرد شرکت داشتند دل همه را به دست آورد و از شدت غرور خود کاست.

انتخابات امپراتوری و رقابت با شارل

فرانسوا، سرمست از پیروزی، مرتکب خطایی شد که فاجعه‌ای دردناک برایش به بار آورد. او برای به دست گرفتن رهبری امپراتوری مقدس روم با شارل اول، پادشاه اسپانیا و ناپل و کنت فلاندر و هلند، به رقابت برخاست. فرانسوا حق داشت از جلوس شارل بر اریکهٔ امپراتوری بیمناک باشد، به‌ویژه از آن‌رو که شارل به لومباردی و در نتیجه میلان چشم طمع دوخته بود و پدربزرگش ماکسیمیلیان برای تصرف همین نواحی بارها به ایتالیا لشکر کشیده بود. وجود چنین امپراتوری فرانسه را در محاصرهٔ دشمنان شکست‌ناپذیر می‌نهاد. رقابت میان فرانسوا و شارل سرانجام با پیروزی شارل پایان پذیرفت (۱۵۱۹) و در سال‌های آخر عمر فرانسوا اروپا را دستخوش آشوب ساخت.

فرانسوا و شارل تا پایان از دعاوی خود عدول نکردند. شارل، حتی پیش از رسیدن به امپراتوری، بورگونی را، که زمانی مادربزرگش ماری، دختر شارل دلیر، دوشس آن بود، از آن خود می‌دانست و حاکمیت پادشاه فرانسه را بر آن به رسمیت نمی‌شناخت. میلان رسماً ملک موروثی امپراتوری بود. شارل از حاکمیت اسپانیا بر ناوار دفاع می‌کرد و فرانسوا می‌کوشید آن را به واسال خود، هانری دالبره، بازگرداند. از همهٔ این بهانه‌ها گذشته، کشمکش بر سر این مسئلهٔ مهم بود که چه کسی باید بر اروپا فرمان راند، شارل یا فرانسوا. ترکان در پاسخ می‌گفتند: سلطان سلیمان.

جنگ: ناوار، میلان و دوک دو بوربون

نخستین تعرض از فرانسوا بود. او، آگاه از اینکه شارل گرفتار انقلاب سیاسی اسپانیا و انقلاب دینی آلمان است، نیرویی برای پس‌گرفتن ناوار به کوه‌های پیرنه فرستاد. این نیرو شکست خورد و در همین نبرد ایگناتیوس لویولایی زخم برداشت (۱۵۲۱). فرانسوا لشکر دیگری برای دفاع از میلان به جنوب گسیل داشت، ولی سربازان فرانسوی به سبب تأخیر مزدشان شوریدند و در لابیکوکا به دست سربازان مزدور امپراتور تار و مار شدند و میلان به دست شارل پنجم سقوط کرد (۱۵۲۲). پس از این شکست‌ها فرمانده نیروهای فرانسه به ارتش امپراتور پیوست.

شارل، دوک دو بوربون، سرکردهٔ خاندان نیرومندی بود که از ۱۵۸۹ تا ۱۷۹۲ بر فرانسه فرمان راند. او پس از شاه توانگرترین مرد فرانسه بود و پانصد تن از نجبا در خدمتش بودند. او آخرین بازماندهٔ بارون‌هایی بود که می‌توانستند با قدرتی که اکنون در دست شاه متمرکز شده بود مقابله کنند. شارل با صداقت و کاردانی به فرانسوا خدمت کرد و در ماریینیانو دلیرانه جنگید، اما در سیاست و کشورداری مرد کاردانی نبود و با سیاست خشن خود مردم میلان را آزرد و از فرانسه رویگردان ساخت. هنگامی که میلان گرفتار بحران مالی بود، او ۱۰۰٬۰۰۰ لیور از دارایی خویش را در آن شهر خرج کرد به این امید که از شاه دریافت کند، ولی شاه پولی نپرداخت. فرانسوا به این خدمتگزار خود اعتماد نداشت و به او رشک می‌ورزید؛ از این‌رو او را از میلان بازخواند و، به اشتباه یا از روی غرض، به باد دشنام گرفت و بدین‌سان خاندان بوربون را دشمن سرسخت و آشتی‌ناپذیر خود ساخت.

شارل با سوزان، دختری از خاندان بوربون، زناشویی کرده بود. مادر سوزان وصیت کرده بود که اگر دخترش فرزندی از خود باقی نگذارد همهٔ املاک وسیع او به شاه منتقل شود. سوزان هنگام مرگ (۱۵۲۱) املاک خود را به شوهرش بخشید. شاه و مادرش، که خود را بازماندگان بلافصل خاندان بوربون می‌دانستند، املاک را مطالبه کردند. شارل از دادنشان سر باز زد و پارلمان پاریس به زیان او رأی داد. شاه برای فیصلهٔ مسالمت‌آمیز پیشنهاد کرد درآمد املاک تا هنگام مرگ شارل از آن او باشد؛ شارل نپذیرفت. لویز، که اکنون زنی پنجاه‌ویک‌ساله بود، به دوک سی‌ویک‌ساله پیشنهاد زناشویی داد، به شرط آنکه املاک او را به نام جهیز خویش به ثبت رساند؛ دوک آن را نیز نپذیرفت. شارل پنجم، از روی رقابت با فرانسوا، خواهرش الئونورا را به دوک عرضه کرد و تعهد نمود با سربازانش در برابر شاه فرانسه از او پشتیبانی کند. دوک پذیرفت، شبانه از مرز گریخت و فرماندهی سربازان امپراتور در ایتالیا را به دست گرفت (۱۵۲۳).

فرانسوا گیوم دو بونیوه را برای سرکوب او به ایتالیا فرستاد. نیروی او در رومانیانو منکوب شد و هنگام عقب‌نشینی، بایار، شوالیهٔ نامی فرانسه، زخم مهلکی برداشت (۳۰ آوریل ۱۵۲۴). دوک فاتح او را در حال احتضار زیر درختی یافت و دلداری‌اش داد. بایار پاسخ داد: «آقای من، شما بر کسی ترحم می‌کنید که در راه وظیفه‌اش جان می‌سپارد. ولی من بر تو، که به شاه و وطن و سوگندت خیانت کرده‌ای، دلسوزی می‌کنم.» این سخن دوک را تکان داد، اما او راهی برای بازگشت باقی نگذاشته بود. شارل دوک دو بوربون، پس از پیروزی بر نیروی بونیوه، با شارل پنجم و هنری هشتم پیمانی بست که هر سه همزمان به فرانسه لشکر بکشند، سربازان فرانسه را تار و مار کنند و کشور را میان خود تقسیم کنند. دوک به پرووانس، که به موجب موافقتنامه به او تعلق می‌گرفت، لشکر کشید، اکس را گرفت و مارسی را محاصره کرد، اما چون تدارک کافی ندیده بود به مقاومت سخت فرانسویان برخورد و لشکرش از هم پاشید. او پس از این هزیمت به ایتالیا گریخت (سپتامبر ۱۵۲۴).

پاویا

فرانسوا مصمم بود او را تعقیب کند و میلان را پس بگیرد، ولی بونیوه، که بلاهت تا پایان عمر رهایش نکرد، شاه را از این تصمیم منصرف ساخت و پیشنهاد کرد نخست پاویا را تسخیر کند و سپس از جنوب به میلان لشکر بکشد. فرانسوا پذیرفت و پاویا را محاصره کرد (۲۶ اوت ۱۵۲۴). در اینجا نیز مقاومت مدافعان بر نیروی مهاجمان می‌چربید. در طول چهار ماه محاصره، دوک دو بوربون، شارل دو لانوی (نایب‌السلطنهٔ ناپل) و مارکی پسکارا (شوهر ویتوریا کولونا) نیرویی مرکب از ۲۷٬۰۰۰ مرد جنگی گرد آوردند و از پشت بر سربازان فرانسوا تاختند. نیروی فرانسوا، که از یک سو با حملهٔ ناگهانی مهاجمان و از سوی دیگر با هجوم پادگان محاصره‌شدهٔ پاویا روبه‌رو بود، در یک روز (۲۴ فوریهٔ ۱۵۲۵) تلفات سنگینی داد. فرانسوا در اینجا نیز، چون همهٔ جنگ‌ها، در صف مقدم دلیرانه جنگید و با شمشیر خود چنان تلفاتی به دشمن وارد آورد که گمان کرد پیروزی قطعی است.

ولی قابلیت فرماندهی فرانسوا به پای رشادتش نمی‌رسید. سربازانش صفوف خود را از هم پاشیدند و میان توپخانهٔ خودی و صفوف دشمن قرار گرفتند، و توپخانه‌ای که برتری فرانسه را تأمین می‌کرد از کار افتاد. لشکر از هم پاشید و دوک دالانسون، همراه بازماندهٔ نیروی فرانسه، از میدان گریخت. فرانسوا کوشید سربازان پراکنده را به جبهه بازگرداند، اما تنها دلیرترین نجبای او همراهش شدند و سواره‌نظام فرانسه تلفات سنگینی داد. خود او، با آنکه چهره و پاهایش زخم برداشته بود، دلیرانه بر دشمن تاخت و حتی پس از آنکه اسبش از پای درآمد به جنگ ادامه داد. سواران وفادارش یکی پس از دیگری بر زمین غلتیدند و او تنها ماند. سربازان دشمن او را محاصره کردند و نزدیک بود بکشندش که افسری او را شناخت، از چنگ سربازان رهاند و نزد شارل دو لانوی برد. لانوی در برابر فرانسوا سر خم کرد و با احترام شمشیرش را گرفت.

اسیر در مادرید

شاه مخلوع در دژی نزدیک کرمونا زندانی شد و از همین‌جا، با اجازهٔ مقامات اسپانیا، نامهٔ معروف خود را به مادرش، که در غیاب او بر فرانسه فرمان می‌راند، نوشت: «مادام، برای آنکه از سرنوشت شوم من آگاه شوید یادآور می‌شوم که برای من در جهان جز زندگی و شرافت چیزی نمانده است. برای آنکه شما را اندکی دلداری داده باشم اجازه می‌خواهم این نامه را به حضورتان تقدیم دارم ... و استدعا کنم همان‌گونه که همواره حزم و دوراندیشی را از دست نداده‌اید اکنون نیز از تندروی و خشونت بپرهیزید، زیرا ایمان راسخ دارم که خداوند عنایت خویش را از من دریغ نخواهد داشت.» فرانسوا نامهٔ مشابهی نیز به مارگریت نوشت و خواهرش هر دو را پاسخ داد: «سرورم، نامه‌های پرمهر و عطوفت شما، که دیروز به دست من و مادرتان رسید، ما را از آگاهی به تندرستی شما چنان خرسند کرد که جز سپاس خدا و آرزوی وصول اخبار خوشتر به چیزی نمی‌اندیشیم. به پاس موهبت خدایی که "جمع سه‌گانهٔ ما" را برپا داشته است، استدعا داریم پاک‌ترین احساسات و ادعیهٔ دو تن دیگر از این جمع، حقیرترین و سرسپرده‌ترین بندگان خویش، خواهر و مادرتان، را از روی لطف بپذیرید.» لویز و مارگریت در نامهٔ پرعجز و لابه‌ای که فرانسوا بعدها به امپراتور در مادرید نوشت او را وعده دادند که در صورت آزادی همواره مطیع او خواهد بود. فرانسوا به رنج و سختی خو نگرفته بود.

پیروزی بر فرانسوا شارل را سرمست نکرد. او حتی از برگزاری جشن پرشکوهی که اطرافیانش می‌خواستند سر باز زد. می‌گویند شارل پس از دریافت خبر پیروزی بی‌درنگ به خوابگاهش رفت و در برابر آفریدگار زانو زد. سپس شرایطی به فرانسوا و لویز پیشنهاد کرد که عادلانه‌ترین شرایط برای تحمیل بر کشور مغلوب می‌پنداشت: ۱) فرانسه از مالکیت بورگونی و از دعاوی خود بر فلاندر، آرتوا و ایتالیا چشم بپوشد؛ ۲) همهٔ اراضی و حقوق دوک دو بوربون را به او بازگرداند؛ ۳) به پرووانس و دوفینه استقلال دهد؛ ۴) همهٔ اراضی سابق انگلستان، چون نورماندی، آنژو، گاسکونی و گویین، را به انگلستان بازگرداند؛ ۵) فرانسوا با امپراتور پیمان اتحاد ببندد و دوش‌به‌دوش او با ترکان بجنگد. لویز پاسخ داد فرانسه از یک وجب خاک خود چشم نخواهد پوشید و تا آخرین نفر از مرز و بوم خویش دفاع خواهد کرد. نایب‌السلطنهٔ فرانسه، با اتخاذ سیاستی قاطع و مدبرانه، موجب شد هموطنانش از گناهان پیشین او درگذرند. او به سرعت نیرویی گرد آورد و سربازان را در جاهایی که بیم تعرض می‌رفت مستقر کرد. سپس، برای آنکه توجه شارل را از فرانسه به جای دیگری معطوف کند، از سلطان سلیمان قانونی خواست حمله به ایران را به تعویق اندازد و به غرب لشکر کشد. دانسته نیست که درخواستش تا چه اندازه بر سلطان اثر کرد، ولی می‌دانیم سلیمان در ۱۵۲۶ به مجارستان لشکر کشید و در موهاچ چنان ضربهٔ مدهشی به نیروهای مسیحی زد که تعرض شارل به فرانسه در آن هنگام خیانتی به جهان مسیحی شمرده می‌شد. لویز هنری هشتم و کلمنس هفتم را نیز از خطری که گسترش قلمرو شارل ممکن بود برای پاپ و بریتانیا پدید آورد آگاه کرد.

چون هنری دربارهٔ همکاری با فرانسه بر ضد شارل مردد بود، لویز با اعطای ۲٬۰۰۰٬۰۰۰ کراون او را به عقد پیمان همکاری نظامی با فرانسه واداشت (۳۰ اوت ۱۵۲۵). لویز با سیاست زنانهٔ خود شارل را به هوش آورد و از بلندپروازی بازداشت.

شاه اسیر، پس از توافق لویز، لانوی و امپراتور، به اسپانیا منتقل شد. چون فرانسوا به والانس رسید (ژوئیه ۱۵۲۵) شارل نامهٔ مؤدبانه‌ای به او نوشت، ولی شوالیه‌گری‌اش در حق زندانی از این فراتر نرفت. فرانسوا را در یکی از اتاق‌های تنگ دژی کهنه نزدیک مادرید زندانی کردند. تنها آزادی او این بود که گاهی، زیر مراقبت شدید سواران مسلح، در اطراف دژ قاطر سواری کند. فرانسوا از شارل تقاضای ملاقات کرد، ولی شارل، برای وادار کردن زندانی به پرداخت تاوانی سنگین، تقاضایش را نادیده گرفت. لویز نیز تقاضای ملاقات کرد، ولی شارل، که می‌پنداشت با زندانی بهتر می‌تواند معامله کند، نپذیرفت. لویز در تلاش برای آزادی فرانسوا از این هم فراتر رفت و به شارل اطلاع داد که اگر امپراتور بخواهد حاضر است دخترش مارگریت، که اکنون بیوه بود، را به او دهد. ولی شارل زناشویی با ایزابل، دختر شاه پرتغال، را که ۹۰۰٬۰۰۰ کراون جهیز آورد بر وصلت با مارگریت ترجیح داد. فرانسوا پس از دو ماه بیم و هراس در زندان نزدیک مادرید سخت بیمار شد. مردم اسپانیا، که از رفتار امپراتور با او دل‌آزرده بودند، برای بهبود پادشاه فرانسه در کلیساها دعا خواندند. شارل نیز که می‌ترسید با مرگ فرانسوا گروگان سیاسی خود را از دست بدهد برای بهبود او دعا می‌خواند. او از فرانسوا عیادت کرد، آمادگی خود را برای آزاد کردن او در آینده‌ای نزدیک اعلام داشت و به مارگریت اجازه داد به اسپانیا برود و برادرش را دلداری دهد.

مارگریت با کشتی از اگ‌مورت به بارسلون رفت (۲۷ اوت ۱۵۲۵) و نیمی از پهنای اسپانیا تا مادرید را با کجاوه‌ای کندرو و ناراحت پیمود. در راه با سرودن شعر و فرستادن پیام‌های گرم و ملاطفت‌آمیز به برادر خود را دلداری می‌داد. در یکی از آنها نوشت: «برایم مایهٔ سربلندی است که در راه خدمت به تو خاکستر استخوان‌هایم را بر باد دهم.» چون به کنار بستر برادر رسید، فرانسوا ظاهراً رو به بهبود بود، ولی در ۲۵ سپتامبر بیماری او شدت یافت، مدهوش گشت و همه مرگش را قطعی دانستند. کشیشی آیین مقدس به جا آورد؛ مارگریت و همهٔ بستگانش زانو زدند و دست استعانت به سوی آفریدگار برافراشتند. پس از چندی فرانسوا به هوش آمد و بیماری‌اش کاهش یافت. مارگریت یک ماه نزد برادر ماند و سپس، به امید دریافت فرمان آزادی از امپراتور، به تولدو رفت. ولی شارل، که از انعقاد پیمان همکاری نظامی فرانسه و انگلستان آگاه شده و از بی‌پروایی لویز به خشم آمده بود، به درخواست مارگریت اعتنا نکرد.

پیمان مادرید

فرانسوا برای رهایی خود حربهٔ دیگری داشت، اگرچه توسل بدان ممکن بود تا پایان عمرش گرفتارش کند. او پس از بازگرداندن مارگریت به فرانسه به نفع فرزند ارشدش از پادشاهی کنار رفت (نوامبر ۱۵۲۵) و، چون «فرانسوای دوم» هشت‌ساله بود، مادرش لویز، و در صورت مرگ او خواهرش مارگریت، را به نیابت سلطنت گماشت. شارل ناگهان دریافت که شاه زندانی‌اش فاقد تاج و تخت و هرگونه مایملکی است تا در ازای آزادی خود به او بسپارد. اما شهامت معنوی فرانسوا به پای دلاوری او در میدان نمی‌رسید؛ از این‌رو چندی بعد از تصمیم خود عدول کرد و در ۱۴ ژانویهٔ ۱۵۲۶ پیمان مادرید را با شارل بست که شرایطش همانند شرایط پیشین و سنگین‌تر از آن بود. این پیمان فرانسوا را ملزم می‌ساخت برای تضمین وفاداری خود دو فرزند ارشدش را نزد شارل گرو بگذارد. فرانسوا حتی آمادگی خود را برای زناشویی با الئونورا، خواهر شارل و ملکهٔ پیشین پرتغال، اعلام کرد و سوگند خورد که اگر از پیمان سر بپیچد به بازداشتگاهش در اسپانیا بازگردد.

ولی او پیشتر، در ۲۲ اوت ۱۵۲۵، به آجودان‌هایش وعدهٔ کتبی داده بود که «از امضای هرگونه پیمان و اعطای هر امتیازی که دون شأن او و مقام سلطنت فرانسه باشد خودداری کند»، و در شب پیش از امضای پیمان مادرید نیز به مشاوران فرانسوی‌اش گفت که «زیر فشار، و از روی اضطرار و خستگی ناشی از اسارت ممتد، این پیمان را امضا می‌کند و شرایطش از نظر او فاقد اعتبار و ارزش است.» در ۱۷ مارس ۱۵۲۶ شارل دو لانوی، فرمانده ارتش شارل، فرانسوا را در زورقی بر رود بیداسوا، که شهر اسپانیایی ایرون را از هاندای فرانسه جدا می‌کند، به مارشال لوترک تحویل داد و در عوض دو فرزند شاه، دوفن فرانسوا و شاهزاده هانری، را گروگان گرفت. فرانسوا پس از وداع با چشمان اشکبار با فرزندانش به خاک فرانسه شتافت، بر اسب نشست و بانگ برداشت: «بازهم پادشاهم!» و سپس به بایون، که لویز و مارگریت در آن چشم به راهش بودند، رهسپار شد. در بوردو و کنیاک سه ماه برای تقویت خود به ورزش پرداخت و چند روزی را نیز در کنار زنان دلخواهش گذراند. مگر نه اینکه سالی از عمرش را چون راهبان در عزلت سپری کرده بود؟ لویز، که اکنون نسبت به کنتس دو شاتوبریان بیمهر گشته بود، دختر هجده‌سالهٔ خوشروی از ندیمه‌های خود، آن دو پیسلو، را نزد فرانسوا آورد که، چنان‌که لویز آرزو داشت، دل آزمند شاه را ربود (عبارت را نرم کردم). فرانسوا برای حفظ ظاهر او را به عقد ژان دو بروس درآورد، به ژان لقب دوک دتامپ داد و او را دوشس دتامپ نامید؛ و هنگامی که ژان در گوشه‌ای دور در برتانی عزلت گزید، لبخند رضایت‌بخشی بر چهرهٔ شاه نقش بست.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه