اتحاد کنیاک و غارت رم
چون شرایط پیمان مادرید آشکار شد بسیاری با شارل به مخالفت برخاستند. پروتستانهای آلمان از اینکه این پیمان دشمن آنان را نیرومندتر میکرد هراسان شدند و ایتالیا با دعاوی شارل بر لومباردی مخالفت کرد. کلمنس هفتم از گناه فرانسوا درگذشت و همراه فرانسه با میلان، جنووا، فلورانس و ونیز پیمان دفاعی بست (۲۲ مه ۱۵۲۶) که به پیمان کنیاک معروف شد. شارل فرانسوا را «نامرد» خواند، هشدار داد که اگر به زندان اسپانیایی خود بازنگردد فرزندانش را به زندان خواهد افکند، و به فرماندهان نظامیاش اختیار مطلق داد که کلمنس را رام کنند.
ارتش امپراتوری، مرکب از سربازان آلمانی و اسپانیایی، به ایتالیا یورش برد، از دیوارهای رم گذشت (شارل، دوک دو بوربون، در این نبرد کشته شد) و رم را چنان غارت کرد که این شهر مانند آن را حتی در زمان حملهٔ گوتها و واندالها ندیده بود. مهاجمان، به نقل کتاب، ۴۰۰۰ تن از رومیان را کشتند و پاپ کلمنس هفتم را در کاستل سنتآنجلو زندانی کردند. امپراتور، که خود در اسپانیا بود، به مردم خشمگین و وحشتزدهٔ اروپا اطمینان داد که سربازانش از فرمان او تخطی کردهاند؛ با اینهمه گماشتگان او پاپ را از ۶ مه تا ۷ دسامبر ۱۵۲۷ در زندان نگه داشتند و از این پاپ ورشکسته ۸۶۳٬۰۰۰ کراون غرامت گرفتند. کلمنس از فرانسوا و هنری استمداد کرد. فرانسوا مارشال لوترک را با لشکری به ایتالیا فرستاد، ولی سربازان فرانسه با غارت پاویا، به انتقام پایداری مردم آن دو سال پیش، ایتالیا را دربارهٔ دوستی متفقان فرانسوی خود دچار تردید کردند.
لوترک از کنار رم گذشت، ناپل را محاصره کرد و ساکنان آن را به قحطی و گرسنگی دچار ساخت. اما چون فرانسوا آندرئا دوریا، فرمانده نیروی دریایی جنووا، را از خود رنجانده بود، دوریا به امپراتور پیوست و با احضار ناوگانش حلقهٔ محاصرهٔ ناپل را درهم شکست. از آن پس به جای مردم ناپل سربازان فرانسوی گرسنگی کشیدند؛ خود لوترک درگذشت و لشکرش از هم پاشید (۱۵۲۸).
کمدی شاهان و صلح بانوان
کمدی شاهان نتوانست درد و رنج مردم را فرونشاند. چون فرستادگان فرانسوا و هنری برای اعلان جنگ به بورگوس رسیدند، شارل به آنان گفت: «شاه فرانسه در مقامی نیست که به من اعلام جنگ دهد؛ او زندانی من است ... او با زیر پا نهادن تعهداتش، که مرا به امضای پیمان مادرید واداشت، ناجوانمردی کرده است. اگر این سخن را نپذیرد، با دوئل ارادهام را بر او تحمیل خواهم کرد.» فرانسوا دعوت شارل به دوئل را بیدرنگ پذیرفت و او را «دروغپرداز» خواند. شارل محل دوئل را تعیین کرد و از فرانسوا خواست دربارهٔ تاریخ آن تصمیم بگیرد. ولی نجبای فرانسه بازگشت فرستادگان شارل را به تعویق انداختند و با این اقدام مدبرانه دوئل را برای پهلوانان یونان باستان به یادگار نهادند. عظمت ملتها اکنون به جایی رسیده بود که دوئل زمامداران، با استفاده از نیروی مزدور که هنوز در ایتالیای رنسانس نقش اساسی داشت، نمیتوانست اختلافات اقتصادی و سیاسیشان را فیصله دهد.
سرانجام زنان رموز سیاستمداری را به شاهان آموختند و آنان را صلح دادند. لویز به مارگارت اتریشی، نایبالسلطنهٔ هلند، متوسل شد و نوشت که فرانسوا به خاطر فرزندانش آماده است از همهٔ دعاوی خود بر فلاندر، آرتوا و ایتالیا چشم بپوشد و در ازای آزادی آنان ۲٬۰۰۰٬۰۰۰ کراون بپردازد، ولی هرگز از بورگونی چشم نخواهد پوشید. مارگارت به برادرزادهاش سفارش کرد دعوی خود را بر بورگونی مسکوت گذارد و از دعاوی دوک متوفای بوربون درگذرد. این دو زن در ۳ اوت ۱۵۲۹، همراه مشاوران خود، پیمان «صلح بانوان» را در کامبره امضا کردند. فدیه از تجارت و صنعت و مردم فرانسه و شاهزادگان درباری گرفته شد، و شاهزادگان فرانسوی که چهار سال در اسپانیا زندانی بودهاند پس از بازگشت از بیدادگری مقامات اسپانیا داستانهایی نقل کردند که فرانسوا و مردم را خشمگین کرد. پس از آنکه لویز در ۱۵۳۱ و مارگارت، نایبالسلطنهٔ هلند، در ۱۵۳۰ درگذشتند، شاهان خود را برای از سرگرفتن جنگ آماده کردند.
اتحادها: پاپ، ترکان و دزد دریایی
فرانسوا برای دریافت کمک به هر سو روی آورد و از هنری هشتم، که هنگام عقد پیمان کامبره او را تنها گذاشته بود، کمک مالی خواست. هنری، که هنگام «طلاق» همسرش با اعتراض شارل مواجه شده و کینه او را به دل داشت، آمادگی بیدریغ خود را برای پشتیبانی از فرانسه اعلام کرد. یک سالی نیز دربارهٔ پیمان همکاری نظامی با پروتستانهای آلمان، ترکان عثمانی و پاپ گفتگو کرد. اما پاپ کلمنس هفتم، که در سیاست خارجی دودل بود، سرانجام با شارل مصالحه کرد و تاج امپراتوری را بر سرش نهاد؛ شارل پنجم آخرین امپراتور امپراتوری مقدس روم است که به دست پاپ تاجگذاری شد. کلمنس، همچنانکه با شارل ساخت، از بهبود بخشیدن به مناسباتش با فرانسوا، که قلمرو خود را به ایتالیا گسترده بود، بازنایستاد و برادرزادهٔ خود کاترین دو مدیچی را به هانری، پسر فرانسوا، داد. شاه فرانسه و پاپ در مارسی ملاقات کردند (۲۸ اکتبر ۱۵۳۳) و آیین زناشویی را پاپ به دست خویش به جا آورد. یک سال بعد کلمنس هفتم، بیآنکه روش سیاسی خود را مشخص کرده باشد، چشم از جهان فروبست.
امپراتور، که در سیوپنجسالگی جوانی را پشت سر نهاده بود، مسئولیتهایی را که برای خود فراهم کرده بود با متانت و شکیبایی به دوش گرفت. از اینکه شنید وزیر سلطان سلیمان قانونی به فردیناند، مهیندوک اتریش، گفته است ترکان در ۱۵۲۹ وین را به درخواست فرانسوا و لویز و کلمنس هفتم، برای تخفیف فشار امپراتور، محاصره کرده بودند، سخت برآشفت. فرانسوا با خیرالدین بارباروسا، که بازرگانان مسیحی را در مدیترانه به ستوه آورده بود، به بندرهای مسیحی دستبرد میزد و اسیران مسیحی را به بردگی میبرد، پیمان اتحاد بسته بود. شارل ارتش و نیروی دریایی دیگری گرد آورد، تونس را اشغال کرد (۱۵۳۵)، ده هزار برده مسیحی را آزاد ساخت و به سربازانی که مزدی نگرفته بودند اجازه داد شهر را غارت کنند و ساکنان مسلمان آن را بکشند. پس از استقرار پادگانهایی در بونه و لاگولت، به عنوان مدافع فاتح مسیحیت در برابر اسلام و شاه فرانسه، به رم بازگشت (۵ آوریل ۱۵۳۶).
نیس، اگمورت و میانپردهٔ شوالیهوار
فرانسوا در این زمان دعاوی خود را بر میلان از سر گرفت و برای گشودن راهی به ایتالیا دوکنشین ساووا را اشغال کرد. شارل، که بار دیگر خشمگین شده بود، در خطابهای شورانگیز در برابر پاپ تازه، پاولوس سوم، و مجمع کاردینالها از تلاش مسالمتآمیز خود، نقض پیمانهای مادرید و کامبره به دست شاه فرانسه و اتحاد او با دشمنان کلیسا در آلمان و مخالفان مسیحیت در ترکیه و آفریقا سخن گفت و فرانسوا را دوباره به دوئل خواند: «بیایید خون اتباع خود را به هدر ندهیم و به جای آن اختلافات خود را با دوئل، و با هر سلاحی که خود او برمیگزیند، فیصله دهیم ... تا پس از آن نیروهای مسیحی آلمان، اسپانیا و فرانسه دوشبهدوش هم ترکان را به زانو درآورند و هرگونه بدعتی را از دامان مسیحیت بزدایند.» شارل با این خطابهٔ پیچیده پاپ را به سوی خود کشید، ولی کسی از پیشنهاد دوئل با فرانسوا استقبال نکرد. این وظیفهٔ دیگران بود که اختلافات شاه فرانسه و امپراتور را فیصله دهند. شارل با ۵۰٬۰۰۰ سرباز به پرووانس تاخت (۲۵ ژوئیهٔ ۱۵۳۶) و میخواست با پیشروی در امتداد رود رن [رون] بر فرانسویان حمله کند، ولی آن دو مونمورانسی، فرمانده ارتش فرانسه، به سربازان ناتوان و درماندهاش دستور داد هنگام عقبنشینی هر آنچه ممکن است به کار دشمن آید آتش زنند. دیری نگذشت که فقر مالی و کمبود آذوقه شارل را ناگزیر ساخت میدان را ترک کند. پاپ پاولوس سوم، که میخواست شارل برای مقابله با ترکان و سرکوب پیروان لوتر از جانب فرانسه آسوده شود، دو رقیب را در نیس نزد خود خواند و به عقد پیمان ترک مخاصمهٔ دهساله واداشت (۱۷ ژوئن ۱۵۳۸).
یک ماه بعد الئونورا، که زن فرانسوا و خواهر شارل بود، شاه فرانسه و امپراتور را در اگمورت با هم روبهرو کرد. چون شاه و امپراتور به هم رسیدند، انسانیت بر مقام و منصب و عناد و دشمنی چیره شد؛ شارل زانو زد و خردسالترین فرزندان فرانسوا را در آغوش کشید، و فرانسوا انگشتر الماسنشان گرانبهایی را که عبارت «به یاد سوگند دوستی» بر آن حک شده بود به امپراتور بخشید. شارل نیز به نوبهٔ خود گردنبند طلاییاش را به گردن فرانسوا آویخت. سپس شاه و امپراتور برای شرکت در مراسم قداس به کلیسا رفتند و مردمی که برای تماشا گرد آمده بودند با شور و هیجان فریاد کشیدند: «زنده باد امپراتور! زنده باد شاه!»
چون مردم گان بر ضد شارل شوریدند (۱۵۳۹) و همراه ساکنان بروژ و ایپر فرمانبرداری خود را از شاه فرانسه اعلام داشتند، فرانسوا با وسوسهای دشوار مواجه شد. وقتی شارل دید شورشیان راه دریا را بر او بستهاند، با اجازهٔ فرانسوا از خاک فرانسه برای سرکوبی آنان به فلاندر لشکر کشید. هنگام عبور امپراتور، مشاوران و اطرافیان شاه به او تذکر دادند که برای واگذاری میلان به دوک دورلئان به امپراتور فشار آورد. ولی فرانسوا پاسخ داد: «چون در حق کسی گذشت کردی، سخاوت خویش را تا پایان نباید از او بازگیری.» درباریان با عبور شارل از خاک فرانسه مخالف بودند. تریبوله، دلقک دربار، نام شارل را در ردیف دیوانگان نوشته بود، زیرا میگفت: «اگر شارل از فرانسه بگذرد از مرغ دیوانهتر است.» شاه پرسید: «اگر من به او اجازه دهم از فرانسه بگذرد چه خواهی گفت؟» پاسخ داد: «آن وقت نام او را پاک خواهم کرد و نام شما را به جای آن خواهم نوشت.» فرانسوا به شارل اجازه داد با سپاهیانش از خاک فرانسه بگذرد و به همهٔ شهرهای مسیر فرمان داد از او با احترامی در خور شأن امپراتور استقبال کنند.
کرپی و داوری دربارهٔ یک فرمانروایی
دوستی ناپایدار شارل و فرانسوا با دستگیری فرستادگان فرانسوا، که حامل پیام مودت به سلطان سلیمان قانونی بودند، به دست سربازان شارل در پاویا به سر آمد (ژوئیهٔ ۱۵۴۱). بارباروسا در این هنگام بر شهرهای ساحلی ایتالیا دستبرد میزد. شارل برای سرکوب او از جزیرهٔ مایورکا به آفریقا رهسپار شد، ولی طوفان سهمگین دریا او را ناگزیر کرد به اسپانیا بازگردد. ستارهٔ اقبال شارل اکنون رو به افول بود. همسر جوانش، که او را بسیار دوست میداشت، درگذشت (۱۵۳۹) و شارل بیمار شد. در ۱۵۴۲ فرانسوا برای تسخیر میلان به او اعلام جنگ داد. شاه فرانسه اکنون سوئد، دانمارک، گلدرلاند، کلیوز، اسکاتلند، ترکان عثمانی و پاپ را در کنار خود داشت؛ تنها هنری هشتم از شارل پشتیبانی میکرد و کورتسهای اسپانیا از تصویب بودجهٔ اضافی جنگ سر باز زدند. ناوگان عثمانی و فرانسه بندر ایتالیایی نیس را، که بخشی از امپراتوری بود، محاصره کردند (۱۵۴۳) و بینتیجه ماندند. با اینهمه فرانسوا به بارباروسا و سربازان مسلمانش اجازه داد زمستان را در تولون بگذرانند، و اینان در آنجا آشکارا به فروش بردههای مسیحی پرداختند. امپراتور با متانت بحران را پشت سر نهاد و وضع آشفتهٔ خود را سامان داد. با فرزانگی پاپ را بیطرف ساخت؛ فیلیپ هسی را با نادیده گرفتن دوزنیاش با خود همراه کرد؛ دوکنشین کلیوز را با حمله متصرف شد؛ و به یاری متفقان انگلیسی خود فرانسوا را در چنان تنگنایی نهاد که او ناچار در برابر شارل سر تمکین فرود آورد و پیمان کرپی منعقد شد (۱۸ سپتامبر ۱۵۴۴). شاه فرانسه از دعاوی خود بر فلاندر، آرتوا و ناپل چشم پوشید، و شارل نیز متقابلاً آرزوی تسخیر بورگونی را از سر بیرون کرد؛ یکی از شاهدختهای هاپسبورگ با فرزند فرانسوا زناشویی میکرد و میلان را به عنوان جهیز به فرانسه میبخشید. (در ۱۵۲۵ حصول بسیاری از این توافقها به مسالمت ممکن بود.) شارل، پس از غلبه بر فرانسوا، همهٔ نیروهای خود را برای سرکوب پروتستانهای مولبرگ گرد آورد. تیسین، نقاش ونیزی، در این هنگام چهرهٔ او را، که آثار درد و رنج روزگار در آن نمایان است، تصویر کرده است.
عظمت فرانسه با اضمحلال نیروی فرانسوا از میان رفت، ولی فرانسوا چیزی جز شرف و حیثیت خود از دست نداده بود. او با زیر پا نهادن سنت شوالیهگری استقلال کشورش را حفظ کرد. هنگامی که فرانسوا در برابر شارل به زانو درآمده بود، ترکان تعرض خود را به امپراتوری از سر گرفتند، و حملات آنان به فرانسوا مجال داد در برابر شارل، که در صورت نبودن معارض ممکن بود سلطهٔ تفتیش افکار اسپانیا را به فلاندر، هلند، سویس، آلمان و ایتالیا بگستراند، ایستادگی کند. فرانسوا هنگامی به فرمانروایی رسید که فرانسه از نعمت و آرامش برخوردار بود، و کشوری ورشکسته را بر جای نهاد که در آستانهٔ جنگ دیگری قرار داشت. یک ماه پیش از مرگش، در همان هنگام که به شارل سوگند دوستی و وفاداری یاد میکرد، برای تقویت پروتستانهای آلمان ۲۰۰٬۰۰۰ کراون به آنان داد. فرانسوا و، با اندکی اعتدال، شارل با ماکیاولی همداستان بودند که فرمانروایان، که مسئولیت حفظ کشور و جان ساکنان آن را به دوش دارند، میتوانند موازین اخلاقیای را که از اتباع خود انتظار دارند زیر پا نهند. مردم فرانسه شاید از گناهان فرانسوا در جنگ درگذشته باشند، اما زندگی مجلل او و دربارش مردم را به ستوه آورده بود. فرانسوا حتی در ۱۵۳۵ دیگر محبوبیتی نزد مردم نداشت.
سالهای واپسین
فرانسوا اکنون خود را با مظاهر زیبایی دلداری میداد. آخرین سالهای عمرش را در فونتنبلو، که هنرمندان ایتالیایی آراسته بودند، گذراند و گروه کوچکی از زنان جوان را گرد خود آورد و از وجاهت و طنازیشان بهره برد (عبارت را نرم کردم). در ۱۵۳۸ بر زبان کوچک او دمل برآمد و او را به لکنت زبان گرفتار کرد. چون گمان میکرد این دمل از عوارض بیماری ناشی از بیبندوباری است، به سفارش بارباروسا، به نقل کتاب، حب جیوه خورد، ولی نتیجهای نگرفت. این دمل مزمن و متعفن روان او را درهم شکست، چشمان تیزش را تیره و افسرده کرد و او را به خداترسی که همواره از آن گریزان بود سوق داد. بیم و واهمه چنان بر او چیره شد که بر پخت غذایش نظارت میکرد، زیرا میترسید برخی درباریان به امید رسیدن به مقامات بالاتر در دوران جانشینش او را مسموم کنند. حتی از نفوذ و محبوبیت روزافزون پسرش، که از هماکنون اطرافیان خود را به مناصبی میگماشت و با بیصبری در انتظار گرفتن قدرت بود، با دلتنگی یاد میکرد. پیش از مرگ، یگانه وارث خود را بر بالین خواند و به او وصیت کرد از سلطه و نفوذ زنان بپرهیزد، زیرا هانری سخت دل به دیان دو پواتیه باخته بود. شاه پس از آنکه شتابان و به اجمال به گناهان خود اعتراف کرد، نفس دردناکی کشید و چشم به راه مرگ ماند. فرانسوا، دوک دوگیز، که بر آستانهٔ در ایستاده بود، زیر لب به کسانی که در اتاق مجاور گرد آمده بودند گفت: «زنباره کهنسال از جهان میرود.» فرانسوا، در حالی که نام عیسی را نجوا میکرد، درگذشت. او به هنگام مرگ، به نقل کتاب، پنجاهوسه سال داشت و سیودو سال بر فرانسه فرمان رانده بود. فرانسه از فرمانروایی طولانی او به ستوه آمده بود. اما مردم پس از مرگش از گناهانش درگذشتند، زیرا او موقرانه گناه میکرد، به زیبایی عشق میورزید و مظهر زندهٔ فرانسه بود.
مرگ مارگریت
در همان سال هنری هشتم، و دو سال بعد مارگریت، چشم از جهان فروبستند. مارگریت، که مدتها از برادرش دور بود، نمیدانست مرگ در کمین اوست. چون در صومعهٔ آنگولم از بیماری برادر آگاه شد، از هوش رفت و فریاد برآورد: «هر آن کس که خبر بهبود برادر پادشاهم را به من برساند، گرچه خسته و فرسوده و چرکین و گلآلود باشد، او را در آغوش خواهم گرفت و غرق بوسه خواهم کرد؛ و اگر محتاج رختخواب باشد ... رختخواب خود را به او خواهم داد و خود، به شکرانهٔ خبر خوشی که برایم آورده است، بر زمین خواهم خوابید.» مارگریت بیدرنگ قاصدانی به پاریس فرستاد؛ قاصدان پس از بازگشت دروغ گفتند که شاه تندرست است، ولی اشکهای یک راهبه حقیقت را برملا کرد. مارگریت پس از آگاهی از مرگ برادر چهل روز در صومعه ماند و همراه راهبهها سرودهای دینی خواند.
مارگریت پس از بازگشت به پو و نراک ریاضت پیشه ساخت. او که سالیان بسیار را با دلاوری و با ایمان نیمهپروتستان خود گذرانده بود، سرانجام در مراسم افسونگر آیین کاتولیک دلداری یافت. از آیین کالونی، که در جنوب فرانسه گسترش مییافت، روی برتافت و به ایمان روزگار کودکی بازگشت. در سپتامبر ۱۵۴۹، پس از آنکه ستارهای دنبالهدار را در آسمان دید، تب شدیدی به او دست داد و همین تب او را، که پس از تحمل رنجهای فراوان رنجور و ناتوان شده بود، از پا درآورد. سالها پیش از مرگ شعری ساخته بود که گویی از همان هنگام آرزوی رهایی از مصایب این جهان و وصال به آفریدگار را در دل میپروراند. در آن شعر از خدا میپرسد آن روزی که با اشتیاق در انتظارش است کی میرسد که با مهر و رأفت او نزد او بیاید؛ از او میخواهد درد فراقش را بیاشک نگذارد و گرامیترین نعمتش، نعمت شیرین خواب ابدی، را به او ببخشد.