پروتستان‌های فرانسه: اصلاح، اعلامیه‌ها و آزار در عهد فرانسوای اول

دورانت دربارهٔ کلیسای فرانسه پیش از اصلاح دین، پیمان ۱۵۱۶ که کلیسا را ملی کرد، لوفور دتاپل و حلقهٔ مو، نخستین شهیدان، ماجرای اعلامیه‌ها، سیاست متغیر فرانسوا، و کشتار والدوسیان که پایان فرمانروایی او را لکه‌دار کرد.

اصلاح دین فرانسههوگنوهافرانسوای اول

~14 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

کلیسایی نیازمند اصلاح

اصلاح دین در فرانسه نیز ضروری و اجتنابناپذیر می‌نمود. همان چهره‌های زشت و زیبایی که در کلیساهای دیگر دیدیم در کلیسای فرانسه نیز به چشم می‌خورد: کشیشان صادق و مؤمن، راهبان و راهبه‌های دیندار، اسقفانی که به امور دینی پرداخته و از کارهای سیاسی دست کشیده بودند، ولی در کنار آنان کشیشان نادان و تن‌پرور، راهبان هرزه، فرایارهای انگل و متکدی، راهبه‌های سست و بی‌حال، و اسقفانی که مال و تبار را بر اجر اخروی مقدم می‌داشتند. با پیشرفت علم و دانش ایمان افول کرد، و روحانیان، که بیش از مردم دیگر از دانش بهره داشتند، رفتاری پیشه ساختند که با معتقدات رسمی آنان دربارهٔ آخرت ناسازگار بود. برخی از اسقفان بنفیس‌ها و اسقف‌نشین‌های غنی را با درآمد سرشارشان به خویشتن اختصاص دادند. نمونهٔ بارز آن ژان اهل لورن است که درآمد حوزه‌های اسقفی مس، تول و وردن، اسقف‌اعظم‌نشین‌های رنس، لیون، ناربون، آلبی، ماکون، آژن و نانت، و رشته‌ای از دیرها را از آن خود ساخت، و شگفتا که با این همه درآمد از دست‌تنگی می‌نالید! راهبان اسقفان دنیاپرست را نکوهش می‌کردند و کشیشان راهبان را. در نوشته‌های برانتوم به عبارتی برمی‌خوریم که ظاهراً در آن روزگار ورد زبان مردم فرانسه بود: «آزمند و هرزه چون کشیشان و راهبان.» نخستین داستان هپتامرون در وصف اسقفی است و ده‌دوازده داستان دیگر نیز دربارهٔ فریبکاری راهبان است. در یکی از آنها کسی می‌گوید: «من از راهبان چنان بیمناکم که جرئت نمی‌کنم نزد آنان حتی به گناهان خویش اعتراف کنم، زیرا آنان از همه مردم بدترند.» خود لویز دو ساووا در دفتر خاطراتش برای سال ۱۵۲۲ نوشته است که او و پسرش با فرایارهای ریاکار «سفید، سیاه، خاکستری و الوان مختلف دیگر» برخورده‌اند و از خدا خواسته است آنان را از گزند این گروه مصون بدارد، «زیرا اگر به درستی سخن مسیح اعتقاد داشته باشیم باید بگوییم که در میان تمام مردم طبقه‌ای خطرناک‌تر از آنان نیست.»

با این وصف آزمندی لویز، بی‌بندوباری فرزندش و موازین اخلاقی سست دربار نمی‌توانست اخلاق و کردار روحانیانی را که چنین سرسپردهٔ شاه بودند تهذیب کند. به موجب پیمانی که فرانسوا در ۱۵۱۶ با لئو دهم بست، حق انتصاب اسقفان و رؤسای دیرهای فرانسه از آن او شد. فرانسوا این مقامات را پاداش خدمات سیاسی تلقی کرد و لاجرم دنیاپرستی روحانیان را تقویت نمود. این پیمان عملاً کلیسای گالیکان را از سلطهٔ پاپ رهانید و تابع دولت ساخت. فرانسوا بدین‌سان یک سال پیش از آنکه لوتر تزهای خویش را بر در کلیسای ویتنبرگ بیاویزد مسیحیت را ملی کرد و آنچه را شاهزادگان آلمانی و هنری هشتم بعدها با جنگ یا انقلاب به دست آوردند در فرانسه محقق ساخت. پروتستان‌های فرانسه بیش از این چه می‌توانستند به شاه خویش تقدیم دارند؟

لوفور دتاپل و حلقهٔ مو

یکی از آنان ژاک لوفور بود که در شهر اتاپل در پیکاردی زاده شده بود و در ۱۵۱۲ در دانشگاه پاریس تدریس می‌کرد. او در آن سال ترجمهٔ لاتینی رسالات بولس حواری را منتشر کرد و در تفسیر خود عقاید بدیعی عرضه داشت که دو عقیده از آن میان، ده سال بعد، اساس الاهیات لوتر شد. یکی آنکه انسان نه با کارهای نیک، بلکه با ایمان به فیض آفریدگار، که با جانبازی نجات‌بخش مسیح به جهانیان ارزانی شده است، رستگار می‌شود؛ و دیگر آنکه کشیش نان و شراب عشای ربانی را به تن و خون مسیح مبدل نمی‌سازد، بلکه خود مسیح با حضور خویش آیین قربانی مقدس را تبرک می‌بخشد. لوفور، چون لوتر، خواستار بازگشت مسیحیان به تعالیم انجیل بود و، چون اراسموس، طالب احیای متن اصیل عهد جدید، تا مسیحیت از افسانه‌های قرون وسطایی و پیرایه‌هایی که کشیشان بدان بسته بودند رها شود. او در ۱۵۲۳ ترجمهٔ فرانسوی عهد جدید و یک سال بعد ترجمهٔ مزامیر داوود را منتشر کرد. در یکی از تفسیرهایش اسقفان را به باد دشنام می‌گیرد: «چه ننگ‌آور است که اسقفی از مردم درخواست همپیالگی کند و به کاری جز قمار نیندیشد ... وقت خویش را با شکار سپری سازد ... و به خانه‌های بدنام رفت‌وآمد کند!» سوربون او را به بدعت متهم کرد و لوفور به استراسبورگ گریخت (۱۵۲۵). به میانجیگری مارگریت، فرانسوا او را نزد خود خواند، به مدیریت کتابخانهٔ سلطنتی در بلوا گماشت و مربی فرزندان خویش ساخت. در ۱۵۳۱، که تندروی پروتستان‌ها شاه را برآشفت، لوفور در جنوب فرانسه نزد مارگریت پناه برد و تا هنگام مرگ، در هشتادوهفت‌سالگی (۱۵۳۷)، همان‌جا زیست.

گیوم بریسونه، که به اسقفی مو رسید (۱۵۱۶)، به پیروی از استادش لوفور به اصلاح اسقف‌نشین خود همت گماشت. پس از چهار سال تلاش سخت دریافت هنگام آن رسیده است که نظریات دینی تازه را اشاعه دهد، و در بنفیس‌های حوزهٔ خود به مصلحان نامداری چون لوفور، فارل، حلقهٔ لویی دو برکن، ژرار روسل و دیگران مقاماتی سپرد و آنان را مأمور کرد دربارهٔ لزوم بازگشت به تعالیم انجیل موعظه کنند. مارگریت او را ستود و راهنمای دینی خویش قرار داد. ولی پس از آنکه سوربون، مدرسهٔ الاهیاتی که در آن زمان بر دانشگاه پاریس تسلط داشت، اندیشه‌های لوتر را تحریم کرد (۱۵۲۱)، بریسونه همکارانش را به سازش با کلیسا ترغیب کرد. او نیز، چون اراسموس و مارگریت، یکپارچگی کلیسا را بر اصلاح آن مقدم می‌شمرد.

گسترش اندیشه‌های لوتر

سوربون نمی‌توانست از ورود اندیشه‌های لوتر از آن‌سوی رن به فرانسه جلوگیری کند. دانشجویان و بازرگانان نوشته‌های او را چون شورانگیزترین اخبار زمان به فرانسه می‌آوردند و فروبن نسخه‌هایی از آنها را از بال برای فروش فرستاد. کارگران ناراضی عهد جدید را منادی انقلاب می‌پنداشتند و از سخنان واعظانی که از آن نتایجی به نفع برابری انسان‌ها می‌گرفتند به گرمی استقبال می‌کردند. در ۱۵۲۳ ژان لوکلر، نداف اهل مو، آمرزشنامهٔ پاپ را که اسقف بریسونه بر در کلیسایش نصب کرده بود پاره کرد و به جای آن اعلانی چسباند که در آن پاپ را ضد مسیح خوانده بود. او را بازداشت کردند و به فرمان پارلمان پاریس داغ زدند (۱۵۲۵). او به مس رفت و تصاویر و پیکره‌های مذهبی را که مسیحیان در برابرشان بخور می‌سوزاندند در هم شکست، و در ۱۵۲۶ او را با بیرحمی بسیار به مرگ رساندند (جزئیات را حذف کردم). چند تن دیگر از هواخواهان اصلاح دین را نیز در سال‌های ۱۵۲۶ و ۱۵۲۷، به اتهام «کفرگویی» و انکار وساطت مریم عذرا و قدیسان میان انسان و خدا، در پاریس آتش زدند.

مردم فرانسه همگی این کشتارها را تأیید می‌کردند. آنان ایمان خویش را چون وحی خدایی معتبر می‌شمردند و امحای مخالفان کلیسا را، که به نظرشان تنگدستان را از آسایش خاطر محروم می‌کردند، وظیفهٔ دینی خود می‌پنداشتند. از فرانسه مردی برنخاست که چون لوتر طبقهٔ متوسط را بر ضد ستمگری‌های پاپ بشوراند. پیمان فرانسوا با پاپ زمینهٔ مساعدی برای قیام مردم بر ضد او فراهم ساخته بود، ولی هنوز کالون در ژنو به قدرت نرسیده بود تا از آنجا فرانسویان را برای اصلاح دین و کلیسا رهبری کند. شورشیان در میان اشراف پشتیبانانی یافتند، اما اشراف فرانسه حاضر نبودند با پشتیبانی بی‌دریغ از اندیشه‌های نو معتقدات مردم را متزلزل و آرامش دربار را مختل کنند.

سیاست یک شاه

فرانسوا از تبلیغ نظریات لوتر، تا جایی که آرامش سیاسی و اجتماعی فرانسه را آشفته نسازد، جلوگیری نمی‌کرد. او خود در مرجعیت پاپ بر کلیسا، ارزش آمرزشنامه و وجود برزخ شک داشت. شاید هم می‌اندیشید که با اعطای آزادی دینی به پروتستان‌ها می‌تواند از آنان بر ضد پاپی که بیش از پیش از شارل پنجم حمایت می‌کرد بهره گیرد. اراسموس را گرامی می‌داشت، او را به عضویت کالج سلطنتی نوبنیاد گماشت و اندیشه‌هایش را دربارهٔ گسترش آموزش و اصلاح کلیسا می‌پسندید، اما تنها تا جایی که اصلاح، فرانسویان را به دسته‌های متخاصم پراکنده نسازد و در ارکان کلیسا، که رهبری اخلاقی مردم و حفظ نظم اجتماع را به دوش داشت، تزلزلی پدید نیاورد. در ۱۵۲۱ مارگریت به بریسونه نوشت: «شاه و مادام (لویز دو ساووا) بیش از هر زمانی به اصلاح کلیسا متمایلند.» چون سوربون لویی دو برکن را به جرم ترجمهٔ برخی آثار لوتر بازداشت کرد (۱۵۲۳)، مارگریت به وساطت شاه او را آزاد ساخت. ولی دیری نپایید که شورش دهقانان آلمان، که به گمان فرانسوا معلول تبلیغات لوتری بود، شاه را هراسان ساخت و او پیش از ترک فرانسه به قصد پاویا به سران کلیسا فرمان داد جنبش لوتری را سرکوب کنند. هنگامی که شاه در مادرید زندانی بود برکن دوباره بازداشت شد، و این بار نیز به وساطت مارگریت آزاد گشت. فرانسوا پس از بازگشت، ظاهراً به پاس زحمات خواهرش در راه آزادی خود، به پروتستان‌ها آزادی عطا کرد. لوفور و روسل را که گریخته بودند نزد خود خواند و مارگریت پنداشت که جنبش اصلاح دین به پیروزی نزدیک شده است.

ولی دو عامل شاه را از آیین پروتستان رویگردان کرد. یکی نیاز مبرم او به پول بود تا دو فرزندش را، که نزد شارل در اسپانیا به جای خود گرو گذاشته بود، بازخرید کند. روحانیان فرانسه به این شرط که شاه با سرسختی در برابر مخالفان کلیسا بایستد تعهد کردند ۱٬۳۰۰٬۰۰۰ لیور برای او گرد آورند و فرانسوا پذیرفت (۱۶ دسامبر ۱۵۲۷). عامل دیگر آنکه در ۳۱ مه ۱۵۲۸ شنید شب هنگام سر پیکرهٔ مریم عذرا و فرزندش را در بیرون کلیسایی نزدیک بخش سن ژرمن شکسته‌اند. مردم برای مجازات مرتکبان بی‌تاب بودند. فرانسوا برای دستگیرکنندگان آنان هزار کرون جایزه تعیین کرد و خود در پیشاپیش روحانیان، مقامات دولتی، نجبا و مردم عادی، که همگی افسرده و اندوهگین بودند، برای نهادن سر نقره‌ای بر پیکره به محل حادثه رفت. سوربون با بهره‌گیری از خشم و اندوه مردم برکن را بار دیگر بازداشت کرد و، هنگامی که شاه به بلوا رفته بود، این پیرو سرسخت لوتر را میان هلهلهٔ تماشاگران زنده آتش زد (۱۷ آوریل ۱۵۲۹).

ماجرای اعلامیه‌ها

رفتار فرانسوا با پروتستان‌ها تابع سیاست روز بود. در ۱۵۳۲، که از همکاری کلمنس هفتم با شارل پنجم به خشم آمده بود، به شاهزادگان لوتری آلمان نزدیک شد و به مارگریت اجازه داد روسل را واعظ جمعیت انبوهی کند که در لوور گرد می‌آمدند. چون سوربون اعتراض کرد، فرانسوا آن را با همهٔ رهبرانش از پاریس بیرون راند. در اکتبر ۱۵۳۳، که مناسباتش با کلمنس بهبود یافت، وعده داد تدابیر قاطعی بر ضد پروتستان‌ها اتخاذ کند. در اول نوامبر نیکولا کوپ در دانشگاه پاریس خطابه‌ای در ستایش آیین لوتری ایراد کرد که سوربون را برآشفت و شاه را به صدور فرمان تازه‌ای برای آزار پروتستان‌ها واداشت. ولی چندی بعد که دشمنی او با امپراتور شدت یافت، گیوم دو بله، از هواخواهان اصلاح، را به ویتنبرگ فرستاد (۱۵۳۴) و از ملانشتون خواست با تنظیم فرمولی که آیین کهن را با اندیشه‌های نو سازش دهد اتحاد آلمان پروتستان با فرانسه کاتولیک را ممکن سازد. ملانشتون پذیرفت و نزدیکی آلمان و فرانسه به سرعت فراهم می‌شد که دسته‌ای از پروتستان‌های افراطی فرانسه در خیابان‌های پاریس و اورلئان، شهرهای دیگر و حتی بر در اتاق خواب شاه در آمبواز اعلامیه‌هایی نصب کردند (۱۸ اکتبر ۱۵۳۴). در آنها مراسم قداس کاتولیک شرک و بت‌پرستی خوانده شده و از پاپ و روحانیان کاتولیک به نام «حشرات موذی ... مرتد، گرگ، دروغگو ... کافر و قاتل روح انسان» یاد شده بود.

پخش این اعلامیه‌ها فرانسوا را چنان برآشفت که فرمان داد همهٔ مظنونان بازداشت شوند و به زودی همهٔ زندان‌های پاریس انباشته شد. بسیاری از چاپخانه‌داران نیز بازداشت شدند و کار چاپ مدتی در فرانسه ممنوع گردید. مارگریت، مارو و بسیاری دیگر از پروتستان‌های میانه‌رو این اعلامیه‌ها را نکوهش کردند. در ۲۱ ژانویهٔ ۱۵۳۵ شاه، فرزندانش، سفیران خارجی، نجبا و روحانیان در سکوتی آمیخته به ابهت، با شمع‌های فروزان در دست، برای شرکت در مراسم قداس شفاعت‌آمیز به نوتردام رفتند. فرانسوا اعلام داشت که حتی اگر معلوم شود فرزندان خود او این اعلامیه‌ها را پخش کرده‌اند سرشان را از تن جدا خواهد کرد. شامگاه همان روز شش پروتستان در پاریس سوزانده شدند، به شیوه‌ای که رنجشان را هرچه بیشتر طولانی کند (جزئیات را حذف کردم). از ۱۰ نوامبر ۱۵۳۴ تا ۵ مه ۱۵۳۵، به نقل کتاب، بیست‌وچهار پروتستان در پاریس زنده آتش زده شدند. پاپ پاولوس سوم شاه را برای چنین شدت عمل غیرضروری سرزنش کرد و فرمان داد بیش از این مردم نیازارد.

پیش از پایان همان سال فرانسوا مغازله با پروتستان‌های آلمان را از سر گرفت. این بار خود به ملانشتون نامه نوشت (۲۳ ژوئیهٔ ۱۵۳۵) و از او خواست به پاریس برود «و برای ایجاد هماهنگی در کلیسا، که برترین آرزوی من است، با برخی از برجسته‌ترین علمای دین» مذاکره کند. ملانشتون نرفت، شاید گمان می‌کرد فرانسوا او را برای تهدید امپراتور خوانده است، یا شاید به تأثیر تلقینات لوتر و برگزیندهٔ ساکس که می‌گفتند «فرانسویان انجیلی نیستند و پیرو مکتب اراسموس‌اند». این داوری دربارهٔ کسانی چون مارگریت، بریسونه، لوفور و روسل راست بود، اما دربارهٔ پخش‌کنندگان اعلامیه و هوگنوهای پیرو کالون، که در جنوب فرانسه رو به فزونی بودند، صدق نمی‌کرد. فرانسوا پس از مصالحه با شارل (۱۵۳۸) از تلاش برای ارضای پروتستان‌های فرانسه بازایستاد.

کشتار والدوسیان

ننگین‌ترین فاجعهٔ دوران فرانسوا را نباید یکسره به حساب خود او گذاشت. شاه به والدوسیان، که هنوز پیرو اندیشه‌های نیمه‌پروتستان رهبر قرن دوازدهم خویش، پتروس والدوس، بودند، اجازه داده بود زیر حمایت او در پرووانس، کنار رود دورانس، به شیوه‌ای چون کویکرهای امروز زندگی کنند. اینان در ۱۵۳۰ با مصلحان آلمان و سویس مکاتبه آغاز کردند و دو سال بعد اعتقادنامه‌ای بر اساس نظریات بوتسر و اوکولامپادیوس تدوین کردند. نمایندهٔ پاپ فعالیت دستگاه تفتیش افکار را به قلمرو آنان بسط داد. والدوسیان به شاه متوسل شدند و فرانسوا دستگاه تفتیش را از مزاحمت آنان برحذر داشت (۱۵۳۳).

ولی کاردینال فرانسوا دو تورنون، که والدوسیان را به خیانت و توطئه بر ضد دولت متهم می‌کرد، شاه را به امضای فرمانی واداشت (کتاب آن را اول ژانویهٔ ۱۵۴۵ می‌نویسد) که هر والدوسی را که بدعت‌گذاری‌اش ثابت می‌شد به مرگ محکوم می‌کرد. سران پارلمان اکس‌آن‌پرووانس این فرمان را مجوز کشتار همگانی شمردند. سربازان فرانسه، که نخست از اجرای آن سر می‌زدند، پس از آنکه به اجبار چند تن را کشتند چنان دستخوش جنون آدم‌کشی شدند که همگی را قتل‌عام کردند. تنها در یک هفته (۱۲ تا ۱۸ آوریل) چند دهکدهٔ والدوسیان با خاک یکسان شد و در یکی از آنها هشتصد مرد و زن و کودک در خون غلتیدند. در دو ماه، به نقل کتاب، سه هزار تن کشته، بیست‌ودو دهکده ویران و هفتصد تن به اعمال شاقه گمارده شدند. بیست‌وپنج زن وحشت‌زده که به غاری پناه برده بودند در آتشی که بر دهانهٔ غار افروخته شد جان سپردند. سویس و آلمان پروتستان به این کشتار بیرحمانه اعتراض کردند، ولی اسپانیا به فرانسوا تهنیت گفت. یک سال بعد مأموران تفتیش افکار چند تن از پیروان لوتر را که به رهبری پیر لوکلر (برادر همان ژان که داغ خورد) در مو گرد آمده بودند دستگیر کردند. چهارده تن از آنان را پس از شکنجهٔ بسیار، و پس از آنکه زبان هشت تن را از جا برکندند، زنده آتش زدند (۷ اکتبر ۱۵۴۶).

داوری

آزار و کشتار پروتستان‌ها ننگ‌آورترین فصل تاریخ فرمانروایی فرانسواست. جانبازی و دلاوری مردان و زنانی که در راه ایمان خویش جان سپردند موجب شد مردم فرانسه به آرمان آنان به دیدهٔ احترام بنگرند و هزاران تن که شاهد شهادتشان بودند از دین موروثی خود روی برتابند. این کشتارها پروتستان‌های فرانسه را تضعیف کرد، اما نتوانست آیین پروتستان را ریشه‌کن کند. با این‌همه در ۱۵۳۰ پروتستان‌های فرانسه هنوز گروه‌های کوچک پراکنده‌ای در لیون، بوردو، اورلئان، رنس، آمین، پواتیه، بورژ، نیم، لاروشل، شالون، دیژون و تولوز بودند و هوگنوها تقریباً از روی زمین برافتاده بودند. فرانسوا باید به هنگام مرگ دریافته باشد که برای فرزندش نه تنها عناد همسایگانی چون انگلستان، سویس و آلمان، بلکه کینه و دشمنی خود مردم فرانسه را نیز به ارث نهاده است.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه