شاعری در عصر شاعران
در ایران آن روزگار چنین مینمود که از هر دو مرد یکی شعر میگفت و پادشاهان شاعران را تقریباً به اندازه معشوقهها، خوشنویسان و سرداران خود گرامی میداشتند. در زمان حافظ گروهی از شاعران ایرانی از کرانه مدیترانه تا گنگ و از یمن تا سمرقند آوازه یافتند. همه آنان در برابر شمسالدین محمد حافظ سر فرود میآوردند و او را از سعدی شیرینسخن نیز برتر میشمردند.
حافظ این سنجش را میپسندید و به آن میبالید. در بیتی به مخاطبش گفته است که شعری خوشتر از شعر او ندیده، به پاس قرآنی که در سینه دارد. «حافظ» به معنای «حفظکننده» است و لقب کسانی بود که مانند شاعر ما همه قرآن را از بر میدانستند. او در شیراز، در خانوادهای گمنام و در تاریخی نامعلوم، زاده شد و از نخستین جوانی شعر گفت.
ممدوحان، جنگ و میخانههای بسته
نخستین ممدوح او ابواسحاق اینجو بود که به حکومت ایالت فارس گماشته شده بود. کتاب میگوید غازانخان او را گمارده بود. ابواسحاق چنان دلبسته شعر بود که از کشورداری غافل میماند. گویند وقتی خبر رسید دشمنان قصد حمله به پایتخت او، شیراز، دارند، پاسخ داد که هیچ عاقلی بهاری چنین خوش را فدای جنگ نمیکند.
سرداری ستمگر به نام مبارزالدین محمد با یک حمله شیراز را گرفت و ابواسحاق را کشت (۱۳۵۲ در کتاب). او میگساری را ممنوع و میخانههای شهر را بست. حافظ در غزلی از این واقعه سوگوار شد و در آن، در اصل، پیشنهاد میکند که جام باده را در آستین خرقه پنهان کنند، چون روزگار خونریز است، و خرقه را با اشک بشویند، چون موسم پرهیز و پارسایی است.
جانشین مبارزالدین یا اجرای این منع را ناممکن یافت یا زیرکانه دریافت که حکومت بر بادهنوشان آسانتر از حکومت بر زاهدان است. او میخانهها را باز کرد و حافظ به شکرانه نام او را جاودانه ساخت.
از می تا عشق
حافظ از سنت شعر فارسی پیروی کرد و جایی که رسم بود در ستایش شراب شعر گفت و گاهی بوسه جام را بر بوسه دوشیزگان ترجیح داد. ولی تاک بعد از هزار بیت خشک میشود و حافظ هم بهزودی عشق، آسمانی یا زمینی، را درونمایه اصلی شعرش کرد. اکنون خجستهترین آزادی در نظر او بندگی عشق بود. در غزلی مشهور سمرقند و بخارا را در برابر یک خال بر رخسار معشوقی ترک شیرازی میبخشد. در غزلی دیگر میگوید همان نیرویی که به چهره یار رنگ گل و نسرین داد میتواند به او، عاشق مسکین، صبر و آرامش بدهد.
به نظر میرسد شعله عواطف حافظ با ازدواج فروکش کرد. او همسر گرفت و پیش از آنکه بتواند میان زن و شراب تصمیم بگیرد، پدر چند فرزند شد. در شعری که ظاهراً سوگ همسرش است، بانویی را وصف میکند که خانهاش جای پریان و خودش بیعیب بود، و میگوید دلش به امید ماندن در شهر به عشق او بود و نمیدانست که یارش عازم سفر است. او ستارگان بدمهر را نکوهش میکند.
به هر حال حافظ سرکش رام شد. گوشه عزلت گزید و بهندرت سفر کرد و، چنانکه خود میگفت، شعرهایش را بهجای خود به اقطار جهان میفرستاد. بسیاری از شاهان او را به دربار خود خواندند. زمانی به فکر پذیرفتن دعوت سلطان احمد جلایری به اقامت در کاخ او در بغداد افتاد، ولی عشق به شیراز او را نگه داشت. او شک داشت که حتی بهشت هم جویبارهایی به صفای جویبارهای شیراز و گلهایی به طراوت گلهای آنجا داشته باشد.
گاهی به امید صله در مدح شاه یا امیری شعر میسرود تا تنگدستیاش را چاره کند. در ایران آن زمان ناشری نبود که سرمایهاش را به خطر اندازد تا آثار بزرگان به دست مردم برسد و هنر ناچار بود دست به سینه در اتاق کفشکن پادشاهان و اشراف بایستد. یک بار حافظ عزم سفری دراز کرد. پادشاه هند نه فقط او را دعوت کرده بود، بلکه خرج سفرش را هم فرستاده بود. وقتی به بندر هرمز در ساحل خلیج فارس رسید و خواست سوار کشتی شود، طوفانی برخاست، افکار او را آشفت و عشق به خانهنشینی را در دلش بیدار کرد. حافظ به شیراز بازگشت و بهجای خود شعری به دربار هند فرستاد.
دیوان و نومیدی مترجمان
دیوان حافظ مجموعهای از ۶۹۳ شعر است که بیشترشان غزلاند، همراه با چند رباعی، مثنوی و قطعه. به نظر کتاب ترجمه آنها از آثار دانته هم دشوارتر است، بهویژه چون قافیههای تکراری و طنیندار آنها را در انگلیسی یا نمیتوان بازآفرید یا ابتذال و تصنع میشود. این اشعار با معانی ژرف و اشارات رازآمیزشان در زمان خود مورد تمسخر رقیبان بودند، ولی امروز در آواز ایرانی جا گرفتهاند. شاید بهتر باشد حافظ را به نثر برگرداند. در یکی از این برگردانها، نزدیک پایان شب، شاعر به کشش بوی گل سرخ به باغ فرود میآید تا چون بلبل برای تب خود درمانی بجوید. در تاریکی، درخشش گلی سرخ، به روشنی چراغی در پس دیدگان، او را با زیباییاش خیره میکند. گل سرخ فقط به این دلیل زیباست که یاد چهره یار او را میآورد و اگر گونههای لالهگون معشوق نبود، بوی خوش چمن و نسیم باغ به چه کار میآمد. کتاب سپس قطعهای از اشتیاق پرشور نقل میکند که چون جنبهای خصوصیتر دارد در اینجا حذف شده است.
ایمان، کفر و زیبایی
حافظ روحی لطیف و سرگشته داشت. بر اثر ممارست ذوقی در شعر و هنر، یا به سبب آرزویی درونی، چنان به زیبایی حساس بود که هر گونه آن را، چه از سنگ و رنگ و چه از گوشت و خون یا به صورت گلی جلوهگر، با چشم و زبان و سر انگشتان میستود. هرگاه زیبایی نابود میشد، در اندوهی خاموش و جانگداز فرو میرفت. همین دلبستگی بود که به او امکان داد برای زودگذر بودن زیباییها و شقاوت و چیرگی مرگ اندکی تسلی بیابد.
از این رو حافظ کفرگویی را با پرستش درمیآمیزد. در همان حال که خدای بیهمتا را میستاید و سرچشمه همه زیباییهای جهان میداند، ممکن است ناگهان خشمگین شود و سخن کفرآمیز بگوید. بسیاری از محققانی که خواستهاند حافظ را شاعری مؤمن نشان دهند، شرابش را جذبه روحی، خراباتش را صومعه و شراره عشقش را آتش الاهی خواندهاند. درست است که حافظ صوفی بود، شیخ شد، خرقه درویشان پوشید و اشعار عارفانه گفت. ولی به گفته کتاب، معبودهای واقعی او شراب، زن و ترانه بودند.
روزگاری نهضتی علیه او پدید آمد و مخالفانش او را به کفر متهم کردند. او با این عذر که اشعار کفرآمیزش بیان اندیشه یک مسیحی است نه عقیده خودش، جان به در برد. با این حال باز ساکت نماند و در عمل گفت که زاهد نباید از بازی غیرت الاهی ایمن باشد، چون فاصله صومعه تا دیر مغان آنقدرها که میپندارند نیست.
مرگ، خاکسپاری و آرامگاه
وقتی حافظ درگذشت (۱۳۸۹)، ایمانش به اصول دین چنان محل تردید و شعرهای لذتپرستانهاش چنان فراوان بود که گروهی از متعصبان با خاکسپاری دینی او مخالفت کردند. دوستانش با تفسیرهای تمثیلی از اشعار او غائله را خواباندند. نسل بعد آرامگاهش را در باغی در شیراز، که از گل سرخ شعلهور بود، زیارتگاه خود ساخت و پیشگویی خود شاعر را به حقیقت پیوست که مزارش زیارتگاه رندان جهان خواهد شد.
بر مرمر سفید آرامگاه غزلی نقش شده که از ایمانی ژرف خبر میدهد. در آن شاعر میگوید مژده وصل یار او را بر میانگیزد که چون مرغ قدسی از دام جهان برخیزد. از خدا میخواهد پیش از آنکه چون غباری از میان برود باران هدایت بفرستد و میخواهد که کسی با می و مطرب بر سر مزارش بنشیند تا او از بوی آن رقصکنان از گور برخیزد. غزل با آرزوی دستافشاندن بر جان و جهان در روز مرگ پایان مییابد.