پادشاه نویدبخش
کسی گمان نمیکرد جوانی که در ۱۵۰۹ به فرمانروایی انگلستان رسید در تماشاییترین صحنهٔ تاریخ کشورش چون بازیگر قهرمان و تبهکار خودنمایی کند. هنری در هجدهسالگی چون دختران چهرهٔ دلفریبی داشت، ولی دیری نگذشت که اندام ورزیده و رشادتش بر ظاهر زنانه چیره شد. سفیران خارجی، چون مداحان داخلی، موی بور، ریش زرین و «ساق پای فوقالعاده ظریف» او را میستودند. جوستینیانی در گزارش خود به سنای ونیز نوشت: «او عاشق بیقرار بازی تنیس است. پوست لطیفش، که هنگام بازی از خلال پیراهن ریزبافش پیداست، در زیبایی در جهان مانند ندارد.» در تیراندازی و کشتی با برجستهترین قهرمانان کشور برابری میکرد. از شکار خسته نمیشد، هفتهای دو روز در تورنوا شرکت میجست ـ و تنها دوک سافک در این مسابقات رقیب او شمرده میشد ـ و موسیقیدان زبردستی بود که، به نوشتهٔ سفیر پاپ، «همهٔ آلات موسیقی را با مهارت و استادی مینواخت». دو «مس» ساخته که هنوز هنگام مراسم قداس در کلیساها نواخته میشوند. به رقص و نمایش و جامههای زیبا علاقهٔ وافر داشت و تن خود را به لباس ارغوانی میآراست؛ قانون تنها به او اجازه میداد جامهٔ ارغوانی یا زربافت بپوشد. با اشتها غذا میخورد و ضیافتهای شام رسمی او گاهی هفت ساعت طول میکشید، ولی در بیست سال سلطنتش غرور و نخوتش اشتهایش را تحتالشعاع قرار میداد. همه به او مهر میورزیدند و آداب ساده و بیآلایش، نزدیکی به مردم، بردباری و بذل و بخشش او را میستودند. هموطنانش جلوس او را سرآغاز روزگار درخشانی در تاریخ کشور میشمردند.
روشنفکران نیز از داشتن چنین فرمانروایی خشنود بودند، زیرا هنری، همچنانکه جوانی ورزشکار بود، عشق به علم و موسیقی را با پادشاهی درهم آمیخته بود. او که مقدر بود رهبری کلیسا را به دست گیرد، به کتاب مقدس چنان احاطه داشت که در هر موضوعی از آن نقل قول میکرد. از ذوق هنری بهرهٔ فراوان داشت، با تشخیص درست آثار هنری گرد میآورد و هوشمندانه هانس هولباین، نقاش آلمانی، را به دربار خواند و آثارش را جاویدان ساخت. به همت او معماری، کشتیسازی و ساخت برج و بارو در انگلستان گسترش یافت و ارتش انگلستان به توپخانه مجهز شد. سر تامس مور دربارهٔ او گفته است: «انگلستان تاکنون فرمانروای دانایی چون او به خود ندیده است. از شاهی که در دامان فلسفه و موزهای نهگانه پرورش یافته است انتظاری جز این نمیتوان داشت.» ماونتجوی با وجد و سرور به اراسموس، که آن زمان در رم بود، نوشت:
«از شاهزادهای که با ذوق و هوشمندی خارقالعاده و صفات آسمانیاش آشنایید چه امیدی است که نتوان به دل گرفت؟ ولی اگر بدانید چه کارهای برجستهای اکنون از او سر میزند، چه خردمندانه رفتار میکند، تا چه اندازه به عدل و نیکی دل بسته و چهسان به اصحاب علم و هنر مهر میورزد، یقین دارم که برای دیدن این ستارهٔ خجستهٔ نوظهور بیدرنگ به اینجا خواهید شتافت. آه، اراسموس من، اگر بدانید مردم از داشتن چنین شاهزادهای چقدر خرسندند و زندگانی او تا چه اندازه مطلوب همگان است، اشک شوق از دیدگانتان سرازیر خواهد شد. آسمان شادی میکند و زمین به طرب آمده است.»
اراسموس پس از دریافت این نامه به انگلستان آمد و مدتی در مدح شاه داد سخن داد. نوشت: «علم تاکنون در اختیار روحانیان بوده است؛ ولی اکنون که اینان به شکمپرستی و تجمل و پولدوستی دل بستهاند، عشق به علم و هنر از میانشان رخت بربسته و به شاهزادگان، دربار و نجبا انتقال یافته است ... شاه نه تنها مردانی چون مور را به حضور میپذیرد، بلکه آنان را تشویق میکند ـ حتی وامیدارد ـ بر آنچه به دست او انجام میگیرد نظاره کنند و در مسئولیتها و خوشیهایش شرکت جویند. او مصاحبت با مردانی چون مور را بر آمیزش با جوانان یا دختران یا توانگران تهیمغز ترجیح میدهد.» مور از مشاوران شاه، لیناکر پزشک مخصوص او و کولت واعظش در کلیسای سنت پول بود.
جان کولت و مدرسهٔ سنت پول
در همان سالی که هنری به پادشاهی رسید، کولت ثروت هنگفتی از پدر به ارث برد و بیشتر آن را به تأسیس مدرسهٔ سنت پول اختصاص داد. قریب صد و پنجاه جوان برگزیده در این مدرسه به تحصیل ادبیات کلاسیک، الاهیات مسیحی و علم اخلاق اشتغال داشتند. کولت با استفاده از معلمان غیرروحانی سنت آموزش را زیر پا نهاد. این نخستین مدرسه در اروپا بود که به دست روحانیان اداره نمیشد. محافظهکاران آکسفورد، که گمان میکردند تدریس ادبیات کلاسیک معتقدات دینی مردم را متزلزل خواهد کرد، با برنامهٔ مدرسه مخالفت کردند، ولی شاه آنان را خاموش ساخت و کولت را به ادامهٔ کارش تشویق کرد. گرچه کولت مردی دیندار و محافظهکار بود، دشمنانش او را به بیدینی متهم میکردند. وارم، اسقف اعظم کنتربری، با پشتیبانی شاه زبان دشمنان را بست. هنگامی که هنری با فرانسه وارد جنگ شد، کولت آشکارا با سیاست شاه مخالفت کرد و، چون اراسموس، اعلام داشت که صلح ناعادلانه بهتر از جنگ عادلانه است. حتی در حضور شاه از منبر جنگ را تقبیح کرد و خونریزی را مخالف تعلیمات مسیح خواند. شاه محرمانه به او گوشزد کرد که انضباط و روحیهٔ ارتش را سست نکند. اما چون از شاه خواستند کولت را از مقامش در سنت پول عزل کند، پاسخ داد: «هر کسی حق دارد برای خود پزشکی برگزیند ... این مرد پزشک من است.» کولت از عقیدهٔ خود عدول نکرد و در ۱۵۱۷، به لحن تامس آکمپیس، نامهٔ زیر را به اراسموس نوشت:
«آه، اراسموس، کتابهای علمی را پایانی نیست؛ ولی برای ما در این عمر کوتاه و زودگذر چیزی برازندهتر از این نیست که به پاکی و تقدس زیست کنیم و، به انگیزهٔ مهر مسیح و به پیروی از او، برای تهذیب و تزکیهٔ نفس خویش بکوشیم. آرزوی قلبی من این است که با ترک راههای غیرمستقیم، از نزدیکترین راه به حق و راستی برسیم. خدا نگهدارت.»
در ۱۵۱۸ گور سادهای برای خود ساخت و سنگی بر آن نهاد که نام لاتینیاش، یوهانس کولتوس، بر آن حک شده بود. یک سال بعد در همین گور به خواب ابدی رفت، و برای بسیاری از مردم چنان بود که قدیسی از جهان رفته است.
تامس وولزی
هنری، که بعدها شخصیت شاهزادهٔ ماکیاولی را به خود گرفت، هنوز در سیاست خام و تازهکار بود و خود را نیازمند راهنمایی مردان ورزیده و جهاندیده میدید؛ از اینرو گروهی از آنان را گرد خود آورد. مور، با آنکه مردی هوشمند و فرزانه بود، سیویک سال بیشتر نداشت و به تقوا و تقدس بیش از سیاست مهر میورزید. تامس وولزی فقط سه سال از مور بزرگتر بود، کشیش بود و به سیاست بیش از دین علاقه داشت و دین را از سیاست جدا نمیکرد. وولزی در ایپسویچ و، به قول گویچاردینی، «در خانوادهٔ پستی» زاده شد. در پانزدهسالگی تحصیلات مقدماتی را در آکسفورد به پایان رساند و در بیستوسهسالگی خزانهدار کالج مگدالن شد و با فراهم آوردن بودجهٔ تکمیل برج با عظمت آن کالج لیاقت و شایستگی خود را به ثبوت رساند. او به رموز پیشرفت آگاه بود.
وولزی، با فراست کامل در امر مدیریت و مذاکره، مراتب روحانی را گذراند و در امور مذهبی و دیپلماسی به هنری هفتم خدمت کرد. هنری هشتم پس از جلوس اداره دستگاههای خیریه را به او سپرد. چندی بعد وولزی به عضویت «شورای خصوصی» درآمد و، با هواداری از همکاری نظامی انگلستان و اسپانیا بر ضد فرانسه، وارم، اسقف اعظم کنتربری، را بر خود خشمگین ساخت. لویی دوازدهم به ایتالیا لشکر کشیده بود و بیم آن میرفت که پاپ را بار دیگر فرمانبردار فرانسه سازد؛ میبایست به هر بهایی جلو گسترش قدرت فرانسه را گرفت. هنری، با آنکه در این هنگام خواهان جنگ نبود، نظریات وولزی و پدرزنش فردیناند اسپانیا را پذیرفت. به جوستینیانی گفت: «آنچه دارم برایم بس است. تنها آرزوی من این است که بر اتباع خود فرمان رانم؛ ولی به دیگری نیز اجازه نمیدهم که مرا فرمانبردار خود سازد.» سیاست خارجی هنری در این عبارت نهفته است. هنری هشتم دعوی شاهان انگلستان را بر تاج و تخت فرانسه به ارث برده بود ولی میدانست این دعوی بیپایه است.
پس از پایان جنگ مهمیزها (۱۵۱۳)، وولزی انگلستان و فرانسه را مصالحه داد و لویی دوازدهم را واداشت با ماری، خواهر هنری هشتم، زناشویی کند. پاپ لئو دهم، به پاس خدمات وولزی در رفع خطر فرانسه، او را به اسقف اعظمی یورک (۱۵۱۴) و سپس به مقام کاردینالی (۱۵۱۵) ارتقا داد. هنری نیز پس از پیروزی بر فرانسه وولزی را صدراعظم انگلستان کرد (۱۵۱۵). شاه انگلستان که آزادی پاپ را مرهون همت خویش میدانست، مخالفت پاپ بعدی را با زناشویی مجدد خود ناسپاسی تحملناپذیری تلقی کرد.
دیپلماسی وولزی
پنج سال اول صدارت وولزی از درخشانترین ادوار تاریخ سیاسی انگلستان است. او بر آن بود که با ایجاد موازنهٔ قدرت میان امپراتوری مقدس روم و فرانسه صلح و آرامشی به سود انگلستان مستقر سازد؛ و شاید هم گمان میکرد که در صورت به ثمر رسیدن چنین سیاستی خود او فرمانروای مطلقالعنان اروپا خواهد شد و آرامش قاره بازرگانی انگلستان را با هلند، که برای کشورش ارزش حیاتی داشت، تضمین خواهد کرد.
برای این منظور نخست دربارهٔ پیمان اتحاد با فرانسه به گفتگو پرداخت (۱۵۱۸) و ماری، دختر دوساله هنری هشتم (که پس از پدر ملکهٔ انگلستان شد)، را نامزد پسر هفتماههٔ فرانسوای اول کرد. هنگامی که نمایندگان فرانسه برای امضای پیمان به لندن آمدند، گرایش وولزی به زرق و برق آشکار شد. او در کاخ وستمینستر به افتخار آنان ضیافت شامی چنان پرشکوه ترتیب داد که به گفتهٔ جوستینیانی «مانند آن هرگز به دست کلئوپاترا یا کالیگولا برپا نشده بود؛ سراسر تالار پذیرایی با ظروف و گلدانهای بزرگ زرین و سیمین آرایش یافته بود». از آزمندی و بلندپروازی این کاردینال دنیاپرست میتوان چشم پوشید. او آرزوهای بلندی در سر میپروراند و به آنها دست یافت. وولزی اصرار داشت شرکت در پیمان برای همه آزاد باشد و از امپراتور ماکسیمیلیان اول، شارل اول (شاه اسپانیا) و پاپ لئو دهم دعوت کرد به اتحاد بپیوندند. اینان نیز پذیرفتند. اراسموس، مور و کولت، به گمان اینکه جهان مسیحی سرانجام از وحدت و آرامش برخوردار شده است، از خرسندی در پوست نمیگنجیدند. حتی دشمنان وولزی این کامیابی را به او تهنیت گفتند. او با استفاده از این موفقیت و رشوه دادن به نمایندگان انگلستان در رم، پاپ را واداشت وی را به نمایندگی خود در انگلستان بگمارد. بدینسان وولزی به ریاست کلیسای انگلستان رسید و، با کرنش مدبرانه به هنری، عملاً فرمانروای انگلستان شد.
ولی یک سال بعد زورآزمایی فرانسوای اول و شارل اول برای رسیدن به امپراتوری مقدس آرامش اروپا را مختل کرد. هنری نیز میاندیشید در این زورآزمایی شرکت کند، ولی مرد توانگری چون فوگر نداشت که از او پشتیبانی کند. شارل، که بر رقیبش چیره شده بود، به نام شارل پنجم سفر کوتاهی به انگلستان کرد (مه ۱۵۲۰) و از عمهاش کاترین آراگونی، دختر فردیناند، که اکنون همسر هنری و ملکهٔ انگلستان بود، دیدن کرد؛ ضمناً از ماری، دختر هنری، که پیشتر او را نامزد پسر ارشد فرانسوای اول کرده بودند، خواستگاری کرد، به این شرط که انگلستان در آینده در برابر فرانسه از اسپانیا پشتیبانی کند. وولزی از قبول این پیشنهاد سر باز زد، ولی اعانهٔ مستمر امپراتور را به مبلغ ۷٬۰۰۰ دوکات پذیرفت و از او تعهد گرفت که او را برای رسیدن به مقام پاپی یاری کند.
میدان قماش زرین
کاردینال هوشمند در ملاقات سران انگلستان و فرانسه در «میدان قماش زرین» (در فرانسه) به درخشانترین و چشمگیرترین پیروزی خود دست یافت (ژوئن ۱۵۲۰). در این میدان، که میان گین و آردر نزدیک کاله بود، هنر و روح شوالیهگری قرون وسطی در زیر اشعهٔ زرین خورشید خودنمایی کرد. چهار هزار تن از نجبای انگلستان، که از طرف وولزی برگزیده شده بودند، با جامههای سیمین و یراقهایی به سبک اواخر قرون وسطی، همراه هنری که با ریش سرخ بر اسب سفیدی سوار بود، برای ملاقات فرانسوای اول به میدان آمدند. وولزی نیز با ردای ساتن سرخفامی که با جامهٔ فاخر شاهان برابری میکرد همراه شاه بود. برای پذیرایی از شاهان و زنان و همراهانشان سریعاً کاخی ساخته و برای مذاکرات و ضیافتها خیمهای پوشیده از پارچهٔ زربافت با پردههای نقشدار برپا کرده بودند. از فوارهها شراب میریخت و فضایی برای تورنوای شاهانه آماده شده بود. فرمانروایان فرانسه و انگلستان در مذاکرات خود اتحاد سیاسی و وصلت دو خاندان را تأیید کردند. دو پادشاه، خشنود از نتیجهٔ مذاکرات، در مسابقهٔ نیزهبازی شرکت جستند و حتی با هم کشتی گرفتند، و فرانسوا با بر زمین زدن شاه انگلستان صلح اروپا را به خطر انداخت. بامداد روز بعد فرانسوا، برای دلجویی از هنری، بدون سلاح و با ملازمان غیرمسلح به اقامتگاه او رفت. فرمانروایان انگلستان و فرانسه هدایای گرانبهایی به یکدیگر دادند و سوگند دوستی و وفاداری یاد کردند.
در واقع هیچیک به دیگری اعتماد نداشت، زیرا به گواهی تاریخ مردانی که به فرمانروایی میرسند بیش از دیگران دروغ میگویند. هنری هشتم پس از هفده روز وقتگذرانی با فرانسوا برای گفتگو با شارل سه روز به کاله رفت (ژوئیه ۱۵۲۰). در اینجا شاه انگلستان و امپراتور، با راهنمایی و مراقبت وولزی، سوگند دوستی ابدی یاد کردند و تصمیم گرفتند وصلت خاندان سلطنتی انگلستان با خاندان فرانسه مسکوت بماند. این توافقهای جداگانه کمتر از توافق چندجانبهای که وولزی پیش از مرگ ماکسیمیلیان ترتیب داده بود صلح اروپا را تضمین میکرد؛ با این وصف انگلستان را همچنان میانجی قدرتهای اروپایی میساخت، و چنین مقامی بیش از استحقاق کشوری با ثروت و قدرت انگلستان بود. هنری، خشنود از نتیجه، به پاس خدمات صدراعظمش به راهبان دیر سنت آلبنز دستور داد وولزی را به رهبری خود برگزینند و درآمد خالص دیر را به او دهند، زیرا «کاردینال من در این سفر مخارج بسیاری متحمل شده است». راهبان اطاعت کردند و بدینسان درآمد وولزی با هزینهاش تقریباً متعادل شد.
ثروت و حکومت کاردینال
وولزی بیش از بسیاری از ما فضایل و نقایص انسانی داشت. جوستینیانی او را «بسیار خوشرو، بیاندازه شیرینسخن و توانا و خستگیناپذیر» وصف کرده است. از نظر اخلاقی پاک و منزه نبود و دو فرزند نامشروع از خود به جای نهاد؛ این صفات در آن روزگار از گناهان ناچیز و اغماضپذیر شمرده میشد. اگر روایت اسقفی را بپذیریم، از بیماری سختی هم رنج میبرد. اعانات هنگفتی هم از فرانسوا و هم از شارل دریافت میکرد و آنان در دادن مستمری به او با هم رقابت میکردند. وولزی که میپنداشت با سیاستش به اروپا خدمت میکند، از اروپا نیز متقابلاً انتظار خدمتگزاری داشت. بیگمان عاشق پول و قدرت بود. برای آنکه انگلستان را نزد سفیران خارجی از آنچه بود ثروتمندتر جلوه دهد، بیشتر درآمد خود را صرف ظواهر باشکوه میکرد. هنری حقوقی به وولزی نمیپرداخت و صدراعظم ناچار بود هزینهٔ زندگی و پذیراییهایش را از درآمد کلیسایی و اعانات خارجی فراهم سازد. با این حال باورنکردنی است که با مبالغ هنگفتی که در مقام ریاست دیر سنت آلبنز، اسقفی بث و ولز، اسقف اعظمی یورک، مدیریت اسقفنشین وینچستر، و همراه اسقفان ایتالیایی غایب ووستر و سالزبری دریافت میکرد، باز نیازمند پول بوده باشد. حق تعیین مناصب سیاسی و کلیسایی نیز از آن او بود و ظاهراً در ازای آن پاداشی میگرفت. تاریخنویسی کاتولیک تخمین زده است که وولزی در اوج قدرت یکسوم همهٔ درآمد کلیساهای انگلستان را به خود اختصاص داده بود. او توانگرترین و زورمندترین مرد انگلستان بود. جوستینیانی او را «هفت بار نیرومندتر از پاپ» وصف کرده، و اراسموس او را «شاه ثانی» میخواند. او تا مقام پاپی گامی بیش فاصله نداشت. برای دست یافتن به آن دو بار به تکاپو پرداخت ولی شارل زیرک، با نادیده گرفتن وعدههایش، او را از گردونه خارج کرد.
کاردینال وولزی تشریفات باشکوه را ضامن بقای قدرت میپنداشت و عقیده داشت که با زور میتوان به قدرت رسید ولی تنها در صورتی میتوان قدرت را حفظ کرد که مردم به زور خو گرفته باشند. همچنین معتقد بود مردم رفعت مقام شخص را با تشریفات او میسنجند. از اینرو در مراسم رسمی و همگانی خود را با جامههای فاخری که به نظرش برازندهٔ نمایندهٔ پاپ و شاه بودند، و با کلاه قرمز کاردینالی، دستکش سرخ، ردای ارغوانی و کفشهای سیمین آراسته به دانههای مروارید و سنگهای بهادار میآراست، و گفتی پاپ اینوکنتیوس سوم، بنجامین دیزرائیلی و بو برومل هر سه در او تجسم یافتهاند. او نخستین روحانی انگلیسی بود که جامهٔ ابریشمی پوشید. هنگام مراسم قداس (که بهندرت به دست او انجام میگرفت) اسقفان و رؤسای دیرها او را خدمت میکردند، و گاهی که دستهای خود را برای آیین عشای ربانی میشست دوکها و کنتها بر دستانش آب میریختند. ملازمانش به انتظار فرمان او گرد میز زانو میزدند. پانصد تن، که بیشترشان بزرگزاده و والاتبار بودند، در اداره و خانهاش به خدمت او اشتغال داشتند. هامپتون کورت، که آن را به عنوان اقامتگاه خود ساخت، چنان باشکوه بود که وولزی آن را برای فرونشاندن رشک شاه به او اهدا کرد (۱۵۲۵).
با اینهمه وولزی گاهی از یاد میبرد که هنری شاه انگلستان است. جوستینیانی به سنای ونیز نوشت: «هنگامی که تازه به انگلستان رسیده بودم، کاردینال به من گفت: "اعلیحضرت چنین و چنان خواهند کرد"؛ اندکی بعد گفت: "ما چنین و چنان خواهیم کرد"؛ و اکنون میگوید: "من چنین و چنان خواهم کرد."» همین سفیر کبیر ونیزی مینویسد: «اگر لازم باشد از شاه و کاردینال یکی را برگزینیم، بهتر است از شاه چشم بپوشیم، زیرا کاردینال ممکن است از تقدمی که به شاه داده میشود آزردهخاطر شود.» بزرگان و سیاستمداران تا دستکم سه بار تقاضای ملاقات نمیکردند به حضور کاردینال بار نمییافتند. با گذشت زمان کاردینال استبداد خود را تشدید کرد. در سراسر مدت صدارتش تنها یک بار پارلمان را احضار کرد. تشریفات قانون اساسی را نادیده میگرفت، مخالفت را با تغییر و انتقاد را با توبیخ پاسخ میداد. پولیدور ورجیل، تاریخنویس، نوشت که این شیوهٔ فرمانروایی به سقوط کاردینال خواهد انجامید. وولزی او را به زندان افکند و پس از وساطت مکرر پاپ لئو دهم آزادش کرد. مخالفت با حکومت وولزی شدت مییافت.
شاید کسانی که به دست وولزی توبیخ یا کنار نهاده شدند پارهای از ضعفهای او را چون گناه نابخشودنی در تاریخ ضبط کرده باشند؛ ولی کسی دربارهٔ توانایی و پشتکار او تردید نداشت. جوستینیانی به سنای مغرور ونیز نوشت: «او همهٔ کارهایی را که صاحبمنصبان، ادارات و شوراهای ونیز را به خود سرگرم داشتهاند ـ اعم از کارهای کشوری و جزایی ـ بهتنهایی اداره میکند و بر همهٔ امور کشور شخصاً رسیدگی میکند.» بیطرفی و بیغرضی او در اجرای عدالت او را محبوب تنگدستان و منفور زورمندان کرده بود. او پس از آلفرد برای نخستین بار در تاریخ انگلستان درهای دربارش را به روی ستمکشان گشود و ستمگران را در هر مقامی که بودند به دست عدالت سپرد. حامی دانشمندان و هنرمندان بود و با تبدیل چند صومعه به دانشکده دست به اصلاحی مذهبی در انگلستان زد. غرور تنگنظرانهٔ وولزی در جریان فعالیتهای شتابآلودش دشمنان زیادی برایش پدید آورد، و اکنون که او مشغول اصلاح شیوهٔ آموزش در انگلستان بود، این دشمنان به کمک معشوقهٔ شاه برای سرنگونی او توطئه میچیدند.