دو هماتاقی
از دو هماتاقیای که هر یک از راهی به تقدس ایگناتیوس ایمان آوردند، نخستین پیر فاور (پتروس فابر) بود، چوپانی از مردم آلپ ساووا. او از کودکی از هجوم ترسهای خیالی یا واقعی بسیار رنج برده و در یکی از این هجومها با خدای خود عهد کرده بود که همهٔ عمر را در خودداری جنسی بگذراند. اکنون که به بیستسالگی رسیده بود، پیوسته میکوشید روح آشفتهٔ خود را، که با حالتی تبآلود در برابر وسوسههای نفس ایستادگی میکرد، در پس رفتاری خشک و باانضباط پنهان نگه دارد. ایگناتیوس، گرچه ادعایی به هوش و ذکاوت نداشت، در پرتو عواطف باطنیاش به آسانی بر رموز زندگی درونی دیگران پی میبرد. مشکل روحی دوست جوانش را حدس زد و اطمینانش داد که میتوان انگیزههای نفسانی را تحت اختیار ارادهٔ تمرینیافته درآورد.
اما اراده را چگونه باید تمرین داد؟ ایگناتیوس لویولایی پاسخ میداد: از راه تمرینهای روحی. پس آن دو با هم به تمرین مشغول شدند.
هماتاقی دیگر او فرانسوا گزاویه بود که از پامپلونا ـ همان جایی که ایگناتیوس دوران سربازیاش را گذرانده بود ـ میآمد. او شجرهنامهای بلند از نیاکان متشخص داشت و جوانی بود خوشسیما، توانگر، مغرور و خوشگذران که همهٔ میخانههای پاریس را میشناخت. فرانسوا بر آن دو زاهد ریاضتپیشه میخندید و از موفقیتهایش در ربودن دل زنان لاف میزد. با اینهمه در تحصیل باهوش و کامیاب بود؛ همان زمان دانشنامهٔ استادی گرفته بود و برای درجهٔ دکتری کار میکرد. روزی مردی را دید که چهرهاش از بیماری تباه شده بود، و به فکر فرو رفت. زمانی دیگر که از نیاز باطنیاش به مشهورشدن و درخشیدن در جهان سخن میگفت، ایگناتیوس آرام این جمله را از انجیل برایش نقل کرد: «زیرا که شخص را چه سود دارد، هرگاه تمام دنیا را ببرد و نفس خود را ببازد.» فرانسوا از این جمله ناراحت شد، اما هرگز نتوانست آن را از گوش خود بیرون براند. او نیز بعدها در تمرینهای روحی به ایگناتیوس و فاور پیوست؛ شاید محرکش غرور باطنیاش بود که نمیخواست در تحمل محرومیت و سرما و رنج از آن دو عقب بماند. آنان روزه میگرفتند، با پیراهن نازک بر کف اتاقی سرد میخوابیدند و پابرهنه و تقریباً برهنه در برف راه میرفتند تا بدن خود را در برابر سختیها پرطاقت سازند و در عین حال به فرمان اراده درآورند.
تمرینهای روحی
تمرینهای روحی، که نخست در منرسه آغاز شده بود، اکنون شکلی کاملتر یافته بود. ایگناتیوس آنها را بر سرمشقی تنظیم کرد که دون گارسیا د سیسنروس، رئیس دیر بندیکتی مونتسرات، در کتاب خود تمرین زندگی روحی (۱۵۰۰) داده بود؛ اما همهٔ احساسات و تخیلات پرشور خود را نیز در آن قالب اصلی ریخت، چنانکه کتاب کوچکش یکی از نیروهای محرک تاریخ دوران اخیر شد. (مترجم یادآور میشود که تدوین آن چند سال طول کشید.)
ایگناتیوس اساس اندیشه و تعلیم خود را بر حقانیت کتاب مقدس و لغزشناپذیری کلیسا نهاد. به نظر او داوری فردی دربارهٔ دین جز دعوی پوچ و اخلالگری مغزهای پرافاده و توخالی نبود. «ما باید همیشه آماده باشیم که اگر مقامات کلیسایی چیزی را که در نظرمان سفید مینماید سیاه تعریف کنند، باور کنیم که آن چیز سیاه است.» برای پرهیز از عذاب وجدان باید خود را چون خدمتگزاران فرمانبردار خداوند و نایب او در زمین، یعنی کلیسا، بار بیاوریم.
تمرین نخست این است که گناهان خود را مجسم کنیم و حساب کنیم هر یک مستوجب چه کیفری است. شیطان تنها به خاطر یک گناه به آتش دوزخ محکوم شد؛ و آیا هر یک از گناهان ما از همان نوع سرکشی بر ضد اراده الاهی نیست؟ بهتر است برای شمارش گناهان روزانه بر خطوطی که نمایندهٔ روزهای هفتهاند برای هر گناه نشانی بگذاریم و بکوشیم هر روز از شمار نشانها بکاهیم. نیکوست که در اتاق یا حجرهٔ تنگ و تاریک زانو بزنیم و تصویر دوزخ را با همهٔ هراسها و ضجهها و ناامیدیاش هرچه روشنتر در نظر آوریم، و از خود بپرسیم چگونه میتوانیم از آن عذاب جاویدان رها شویم. پاسخ تنها مسیح است که از جان خود گذشت و شهادت بر صلیب را پذیرفت تا ما را نجات بخشد. (پاورقی کتاب یادآور میشود که لوتر نیز عیناً همین ترسها را از آتش دوزخ داشت و همین اعتقادات را تبلیغ میکرد: توبه از راه ریاضت و رستگاری با ایمان به فداکاری نجاتبخش مسیح.)
سپس باید در جزئیات زندگی مسیح و حوادث تاریخی مهمی که همراه آن بود تعمق کنیم و با نیروی تخیل در برابر شخصیتهای برجستهٔ آن حماسهٔ خدایی زانو بزنیم و لب بر دامان و خرقهٔ ایشان بسائیم. پس از دو هفتهٔ تمام در این تفکرات، قدمبهقدم مسیح را در مراحل شهادتش دنبال کنیم، در لحظات دردباری که زیر سنگینی صلیب از رفتار بازمیماند. باید در خود حس کنیم که دعای واپسین را در جتسیمانی با او خواندهایم، با او همدرد بودهایم، و لحظات نزع و خاکسپاری او را با او گذراندهایم. در هفتهٔ چهارم خود را در حال رستاخیز مییابیم، پیروزمندانه برخاستن مسیح از گور و صعودش به عالم بالا را میبینیم. پس از آنکه با این رؤیای متبرک قویدل شدیم، باید آماده باشیم که چون سربازانی جانبرکف شیطان را به زانو درآوریم و مردم را به سوی مسیح بیاوریم؛ و در آن جهاد مقدس همهٔ مصایب را با خشنودی تحمل کنیم و جان خود را شادمانه نثار او سازیم.
عهد مونمارتر
این دعوت به فداکاری در سراسر عمر در میان دانشجویان دانشگاه پاریس نه هوادار یافت: دانشجویان جدی و جوانی که نخستین بار به نامفهومبودن جهان پی برده بودند و آرزو داشتند در آن دریای شکها و ترسها به لنگری از ایمان و امید دست یابند. آنان داوطلب شدند که تقدیر و زندگی و رستگاری آنجهانی خود را یکسره به دست ایگناتیوس بسپارند. او به ایشان پیشنهاد کرد که در موقع مناسب با هم به فلسطین بروند و آنجا چندی، تا حد امکان، عملاً مانند مسیح زندگی کنند.
در ۱۵ اوت ۱۵۳۴ ایگناتیوس، فاور، گزاویه، لاینس، آلونسو سالمرون، نیکولاس بوبادیا، سیمائو رودریگس، کلود ژه، ژان کودور و پاشاز بروئه در نمازخانهای کوچک در محلهٔ مونمارتر گرد آمدند، عهد کردند همهٔ عمر را در خودداری جنسی و تهیدستی بگذرانند، و سوگند خوردند که پس از دو سال ادامهٔ تحصیل به سرزمین مقدس بروند. هنوز نقشهٔ معینی برای مبارزه با آیین پروتستان نداشتند، بلکه اسلام را دشمن بزرگ خود میدانستند؛ به مباحثات الاهیاتی علاقهای نشان نمیدادند و هدف اصلیشان پیشروی در راه تقدس و دینداری بود. نهضتشان بیش از آنکه از مناقشات فکری معمول آن زمان بجوشد، از عرفان اسپانیایی ریشه گرفته بود. در نظر ایشان بهترین حجت زندگی با ایمان بود.
ونیز و رم
در زمستان ۱۵۳۶–۱۵۳۷ با پای پیاده خاک فرانسه را پیمودند، از کوههای آلپ گذشتند و خود را به ونیز رساندند، به امید آنکه از آنجا راهی به یافا بیابند. اما ونیز با ترکان عثمانی در جنگ بود و سفر ناممکن. در این تأخیر، ایگناتیوس با کارافا آشنا شد و چندی به فرقهٔ تئاتینها پیوست. بر اثر مصاحبت با این کشیشان فداکار، تصمیمش به زندگی در فلسطین تغییر کرد و به فکر افتاد که در همان خاک اروپا زندگی خود و همراهانش را وقف خدمت کلیسا کند. پس از مشورت با شاگردان قرار گذاشتند که اگر پس از یک سال انتظار راه فلسطین گشوده نشد، همگی خود را در اختیار پاپ بگذارند تا هر وظیفهای را که صلاح میداند به ایشان بسپارد. فاور توانست برای همهٔ گروه اجازهٔ کشیششدن را به دست آورد.
سیمای ایگناتیوس
در این هنگام ایگناتیوس چهلوششساله بود. سرش طاس شده بود و اندکی میلنگید. اگر نشانههای ظریف و اشرافی چهره، چانه و دماغ تیز، چشمان فرورفتهٔ سیاه و نافذ و هیئت باوقارش نبود، قامت کوتاه صد و پنجاهوهفت سانتیمترش، به نقل کتاب، او را آدمی ناچیز و بیاثر مینمایاند؛ اما چنانکه بود، حالت قدیسی مجذوب و جانبرکف داشت. ایگناتیوس آزار کسی را نمیخواست، گرچه برقراری سلطهٔ دستگاه تفتیش عقاید را لازم میدانست؛ و در حقیقت باید گفت خود قربانی آن دستگاه بود، نه عامل اجرای احکامش. سختگیر بود اما مهربان؛ با طیب خاطر از بیماران و مبتلایان به طاعون پرستاری میکرد؛ و آرزویش این بود که مردم را نه با آتش و شمشیر، بلکه با نفوذ در مغز و روح جوان و انعطافپذیرشان و نشاندن ایمانی راسخ در دلشان به دین مسیح درآورد.
ایگناتیوس، با آنکه خود بانی یکی از کامیابترین فرقههای مسیحیت در پرورش افراد بود، به فراگرفتن دانش یا نیروی تفکر چندان اهمیتی نمیداد. در الاهیات تبحری نداشت و در مباحثات و ریزهکاریهای مدرسیها شرکت نمیجست؛ اصولاً ادراک مستقیم را بر تفاهم استدلالی ترجیح میداد. لازم نمیدانست دربارهٔ وجود مسیح و مریم و قدیسان برهان بیاورد، زیرا یقین داشت ایشان را به چشم دیده است و حضورشان را از هر چیز و هر کس در اطرافش به خود نزدیکتر مییافت. در باطن او آدمی بود سرمست از وجود مسیح؛ اما با همهٔ این تجربههای رازورانه مردی بود که جانب جهد و کوشش را رها نمیکرد. با روشهایی انعطافپذیر میتوانست به هدفهای تغییرناپذیرش برسد. هرگز راه ناصواب را برای رسیدن به هدف صواب برنمیگزید، اما لیاقت و فراست آن را داشت که اوضاع زمان را در نظر گیرد، امیدها و خواستههای خود را تخفیف دهد، روشهایش را با خلقوخوی اشخاص و شرایط محیط منطبق سازد، هرجا لازم بود تدبیر به کار برد، مردم را با تیزبینی و خوددارانه بسنجد و دستیاران و خدمتگزاران شایسته را از میان ایشان دستچین کند، و پیروان خود را چنانکه در باطن میاندیشید چون فرماندهٔ سپاهی رهبری کند و به کارهای درخور لیاقتشان بگمارد.
ایگناتیوس گروه کوچک پیروانش را با اصطلاحی نظامی «هنگ عیسی» میخواند؛ در حقیقت آنان سربازانی بودند که داوطلبانه برای تمام عمر در پیکار با بیایمانی و تساهل کلیسا نامنویسی کرده بودند، و به همین سبب با طیب خاطر انضباط سخت سپاهیگری را میپذیرفتند و همگی، یکدل و یکجهت، فرمانروایی مطلق پیشوای خود را گردن مینهادند.
در پاییز ۱۵۳۷ ایگناتیوس، فاور و لاینس از ونیز به قصد رم به راه افتادند تا نقشههای خود را به تصویب پاپ برسانند. همهٔ آن مسافت را پیاده پیمودند و با نان و آبی که در راه گدایی میکردند خود را زنده نگه داشتند. اما در تمام مدت سفر، با خاطری شاد سرودهای مذهبی میخواندند؛ گویی یقین داشتند از سرچشمهٔ نیت و نیروی همان گروه کوچک روزی سازمانی بزرگ و توانا پدید خواهد آمد.