نجیبزادهای جوان در دربار
دون اینیگو د اونیث ای لویولا به سال ۱۴۹۱ در قلعهٔ لویولا، در ناحیهٔ باسک از ایالت گیپوثکوا، زاده شد. پدرش، دون بلتران د اونیث ای لویولا، هشت پسر و پنج دختر داشت و از اعضای برگزیدهٔ نجیبزادگان اسپانیا بود. اینیگو را برای خدمت سربازی پرورش میدادند؛ درس زیادی نخواند و علاقهای هم به دین نداشت. خواندنیهایش به آمادی دو گل و رمانهای شوالیهای مانند آن محدود بود. در هفتسالگی او را برای آمادهشدن به سربازی نزد دون خوان ولاسکز د کوئیار فرستادند و در ملازمت او به دربار راه یافت. در نوجوانی عاشق ژرمن دو فوا، ملکهٔ تازهٔ فردیناند کاتولیک، شد و او را «ملکهٔ دلها» برگزید، رنگهایش را بر پیکر خود آراست و پیوسته آرزو داشت در تورنواها پیروز شود و دستمالی توری از ملکهٔ محبوبش جایزه بگیرد. در عین حال، عشقبازیهای گذرا و عربدهجوییهای شبانه، یعنی نیمی از زندگی سربازی، را هم رها نمیکرد.
در شرح حال ساده و صادقانهای که میان سالهای ۱۵۵۳ تا ۱۵۵۶ نقل کرد تا به نگارش درآید، کوششی برای پنهانداشتن این هوسرانیهای طبیعی جوانی به کار نرفته است.
زخم پامپلونا
دوران بیبندوبار جوانیاش با اعزام به جبههٔ پامپلونا، پایتخت ناوار، پایان گرفت. به نقل کتاب چهار سال در آنجا ماند و هر شب پیروزی و ترقی را به خواب میدید و هر صبح در همان واقعیت یکنواخت روزمره بیدار میشد. سپس فرصتی پیش آمد که نامی برای خود بسازد. فرانسویها به پامپلونا حمله کردند و با آنکه اینیگو با دلاوری مدافعان را به پایداری برانگیخت، مهاجمان دژ نظامی شهر را گرفتند. در این معرکه گلولهٔ توپ پای راستش را درهم شکست (۲۰ مه ۱۵۲۱). فاتحان با او مهربانی کردند، استخوانهایش را جا انداختند و بر تختی روان به قلعهٔ اجدادیاش فرستادند. استخوانها بد جا افتاده بود و لازم شد دوباره شکسته و جا انداخته شود. عمل دوم بدتر از اولی درآمد، زیرا تکهای استخوان از ساق پایش بیرون زده بود. عمل سوم استخوانهای پا را صاف و پشتسرهم قرار داد، اما پا اکنون کوتاهتر شده بود و هفتهها تحمل دستگاه کشش استخوان، که او را کاملاً ناتوان و نحیف ساخت، نتیجهای نداد.
دگرگونی
در ماههای خستهکنندهٔ بهبودی، اینیگو هوس کرد باز قصههایی از ماجراهای هیجانانگیز شهسواران دلاور و شاهزادهخانمهای گرفتار بخواند؛ اما کتابخانهٔ قلعه تنها دو کتاب داشت: زندگی مسیح و گلچینی از زندگی قدیسان، هر دو از لودولف ساکسونی. در آغاز سرباز از خواندنشان خسته شد. کمکم چهرهٔ مسیح و مریم در نظرش جان گرفت و افسانههای قدیسان به همان اندازه برایش هیجانانگیز شد که حماسههای عشق و دلاوری درباری؛ مگر سربازان مسیح در شجاعت و مردانگی کم از شهسواران کاستیل داشتند؟ آهسته آهسته در ذهنش جا افتاد که شریفترین همهٔ جنگهای تاریخ جنگ مسیحیت با اسلام بوده است. قصد کرد به بیتالمقدس برود و مکانهای مقدس را از استیلای کافران برهاند. شبی مریم و کودکش را به خواب دید؛ و از آن پس، چنانکه بعدها نزد کشیش گونسالوس اعتراف کرد، دیگر هرگز هوس غریزهٔ جنسی به سراغش نیامد. اینیگو از بستر برخاست، زانو زد و سوگند خورد تا واپسین دم سرباز فداکار مسیح و مریم باشد.
مونتسرات
خوانده بود که جام مقدس مسیح زمانی در قصری کهن در مونتسرات، در ایالت بارسلون، پنهان بوده است. بنا بر مشهورترین روایتها، آمادی در همانجا یک شب تمام در برابر تمثال مریم به دعا ایستاد تا خود را برای شهسوارشدن آماده کند. همینکه اینیگو توانایی سفر یافت، سوار قاطری شد و راهی آن زیارتگاه دورافتاده شد. تا چندی پیش خود را سربازی مجهز و آمادهٔ پیکار تنی میدانست. اما قدیسانی که در کتابهایش خوانده بود سلاح و زره نداشتند، بلکه به سادهترین خرقهها و راسخترین ایمانها آراسته بودند. پس از رسیدن به مونتسرات روح خود را با سه روز توبه و زاری پاک کرد، جامهٔ فاخرش را با ژندهای عوض کرد و خرقهٔ خشن زایران را بر تن کرد. تمام شب ۲۴ مارس را تنها در نمازخانهٔ صومعهٔ بندیکتیها، ایستاده یا زانو زده، در برابر محراب «مادر خدا» بیدار ماند و با خدای خود عهد بست که سراسر عمر را در خودداری جنسی و تهیدستی بگذراند. روز بعد در آیین قربانی مقدس شرکت کرد، قاطر خود را به راهبان داد و با پای لنگان رو به بیتالمقدس نهاد.
منرسه
نزدیکترین بندر بارسلون بود. در میانهٔ راه، کنار کلبهای در شهر منرسه توقف کرد. پیرزنی غاری را بهعنوان پناهگاه موقت به او نشان داد. اینیگو آنجا را چند روز اقامتگاه خود ساخت و، با اشتیاقی که به پیشیگرفتن از قدیسان در سختیکشیدن و رنج تن داشت، به ریاضتهای جانفرسایی پرداخت که نزدیک بود به مرگش بینجامد. چون از توجه مغرورانهای که زمانی به ظاهر خود داشت سخت پشیمان بود، پاکیزهنگاهداشتن و کوتاهکردن و شانهزدن موی سر، گرفتن ناخن، شستن صورت و دست و پا و استحمام را یکسره ترک کرد. به همان قوت لایموتی که از راه گدایی به دست میآورد قناعت میکرد، هرگز گوشت نمیخورد، گاهی چند روز پیاپی روزه میگرفت و ساعتهای بسیار را به دعاخوانی میگذراند. زنی دیندار که از حالش آگاه شد، از بیم آنکه این سختگیریها هلاکش کند، او را به خانهٔ خود برد و پرستاریاش کرد تا سلامتش بازگشت. اما چون او را به حجرهای در صومعهٔ دومینیکیهای منرسه بردند، دوباره به ریاضتهای سخت خود بازگشت.
خاطرهٔ گناهکاریهای گذشته او را سخت آشفته میکرد. با بدن خود، که آن را عامل گناهان میدانست، به جنگ برمیخاست و با عزمی راسخ آن را میآزرد تا هرگونه وسوسهٔ گناه را از آن بیرون راند. گاه این مبارزه به نظرش بیفایده میآمد و به ناامیدی تیرهای فرو میرفت. آنگاه تجلیاتی بر او ظاهر میشد و دلگرمی و امیدش میداد: یک بار هنگام آیین عشای ربانی یقین یافت که بهجای قرص نان مقدس خود مسیح را زنده و حاضر دیده است؛ بار دیگر مسیح و مادرش در برابرش نمایان شدند؛ و باز تثلیث ربانی را به چشم دید و بییاری الفاظ و عقل، بلکه در پناه برق مکاشفه، راز یگانگی سه وجود در یک خدا را دریافت. و چنانکه خود نقل کرده است: «در موقعیتی دیگر خداوند به من اجازه داد که به اصل آفرینش پی ببرم.» این تجلیات به کشمکشهای روحیاش آرامش میبخشید و زنگ دیوانگیهای جوانی را از لوح ضمیرش میزدود. در آن هنگام از شدت ریاضتهای جسمانی کاست و امیدوار شد که اینک با غلبه بر جسم خود میتواند، بدون احساس غرور، آن را پاک و مهذب سازد.
از این تجربهها، که یک سال طول کشید، اینیگو روش «تمرینهای روحی» خود را پدید آورد، که بهوسیلهٔ آن میشد کالبدی بیروح را در اختیار ارادهٔ مسیحی قرار داد. اینک خود را شایستهٔ آن میدانست که رو به بیتالمقدس نهد.
بیتالمقدس و بازگشت
در فوریهٔ ۱۵۲۳ در بارسلون سوار کشتی شد. در خلال سفر دو هفته در رم ماند، و پیش از آنکه روحیهٔ بیدینانهٔ آن شهر در ایمانش رخنه کند از آنجا گریخت. در چهاردهم ژوئیه ونیز را به قصد یافا ترک کرد. پس از تحمل مصایب بسیار، و در عین حال دیدن رؤیاهای روحی که پشتگرمش میکرد، به فلسطین رسید. اما اقامت در بیتالمقدس رنجی سخت شد. ترکان، که نظارت بر آن مکان مقدس را در دست داشتند، مانع ورود مسیحیان نمیشدند اما اجازهٔ تبلیغ مسیحیت به کسی نمیدادند؛ و چون اینیگو گفت که با وجود آن مقررات میخواهد مسلمانان را به دین مسیح درآورد، سرپرست محلی فرانسیسیها، که از طرف پاپ مأمور حفظ آرامش آن ناحیه بود، از او خواست هرچه زودتر به اروپا بازگردد. در مارس ۱۵۲۴ اینیگو بار دیگر به خاک بارسلون قدم گذاشت.
تحصیل و بدگمانی
شاید او در آن حال احساس میکرد که اگرچه بر جسم خود تسلط یافته، هنوز اسیر چنگ تخیلاتش مانده است. پس با عزمی راسخ به پرورش و ساماندادن توان ذهنی خود پرداخت. با آنکه اکنون سیوسهساله بود، برای یادگرفتن لاتین به شاگردان مدرسه پیوست؛ اما در آدمی میل به آموزشدادن معمولاً از اراده به یادگرفتن شدیدتر است. بهزودی ایگناتیوس لویولایی، چنانکه اهل دانش او را مینامیدند، شروع به موعظه برای گروهی کوچک از زنان باایمان کرد؛ و همین سبب شد که هواخواهان آن زنان او را معاشری نااهل شمردند و کتک مفصلی زدند. به آلکالا رفت (۱۵۲۶) و به تحصیل فلسفه و الاهیات پرداخت. آنجا هم به ارشاد گروه محدودی از زنان کمبضاعت، که چند توبهکار نیز میانشان بود، مشغول شد و کوشید با آموزش تمرینهای روحی خود تمایلات گناهکارانه را از جسم و جانشان بیرون براند؛ اما در عوض چند نفر از پیروانش دچار حملات عصبی و غش شدند و دستگاه تفتیش عقاید او را احضار کرد.
دو ماه در زندان بود، اما سرانجام توانست بازرسان را به اصیلآیینبودن خود مطمئن کند و رها شود؛ ولی به او امر شد که دیگر به تدریس نپردازد. ایگناتیوس به سالامانکا رفت (۱۵۲۷) و بار دیگر همان مراحل را به ترتیب گذراند: ارشاد، احضار به دادگاه، زندان، رهایی و ممنوعیت از آموزش. اکنون که از اسپانیا سرخورده شده بود، رو به پاریس نهاد و باز با پای پیاده و خرقهٔ زایران راه میرفت؛ اما این بار الاغی سنگین از بار کتاب پیش میراند.
دانشجو در پاریس
در پاریس به نوانخانهای پذیرفته شد و از راه گدایی در خیابانها روزی و هزینهٔ تحصیلش را به دست میآورد. وارد کولژ دو مونتگو شد و با چهرهٔ رنگپریده و نزار، بدن گرسنگیکشیده، ریش ژولیده و لبادهٔ ژندهاش آماج نگاههای زهرآلود بود؛ اما چنان با علاقه و پشتکار غرق تحصیل شد که برخی شاگردان کمکم چون قدیسی به او احترام گذاشتند. آنان به راهنمایی او به انجام تمرینهای روحی، مانند دعاخوانی، ریاضتکشی برای توبه و فرورفتن در حالت تفکر درونی، گرایش یافتند.
در ۱۵۲۹ به کالج سنت بارب منتقل شد و آنجا نیز پیروانی گرد خود جمع کرد. دو هماتاقی او، هر یک از راهی متفاوت، به تقدس او ایمان آوردند.