سلاطینی که شعر میسرودند
حتی سلیم یاوز شعر قافیهدار میسرود. وقتی درگذشت، دیوان شاهانهای از اشعارش را همراه با امپراتوری پهناوری که به فرات، دانوب و نیل محدود میشد برای جانشینش سلیمان قانونی به ارث گذاشت. در میان دوهزاروبیستودو شاعر عثمانی که در شش سده اخیر آوازه یافتهاند، نام دوازده سلطان و شمار زیادی شاهزاده ثبت شده است. یکی از آنان شاهزاده جم بود که برادرش بایزید دوم با بخششهای سخاوتمندانه از پادشاهان و پاپها میخواست او را همواره زیر نظر نگه دارند.
بیشتر این سرایندگان قالبها، مضمونها و گاه حتی زبان شعر را از ایرانیان وام گرفته بودند و در رشتههای بیپایان قافیه از عظمت و جلال خدا، دانش و درایت پادشاه زمان یا قد سروگون معشوق میسرودند. ما غربیان امروز با ظرایف وجود زن آنقدر آشناییم که از چنین تشبیههای لطیف به هیجان نیاییم. اما برای «ترکان مخوف» آن روزگار، که زنانشان از نوک بینی تا نوک پا در چادر سیاه بودند، این اشارات اثری ژرف داشت و وجودشان را به جنبش میآورد. همان شعری که امروز در ترجمهای سست و دگرگونشده بر ما اثری ندارد، میتوانست احساسات آن مردم را به سوی ایمان، جنگ یا ازدواج دوباره برانگیزد.
سه شاعر ترک
از میان هزاران مرده جاویدان، کتاب نام سه شاعر ترک را که هنوز برای عامه مشرقزمین ناشناختهاند برمیگزیند. احمدی (درگذشته ۱۴۱۳) به پیروی از استاد نظامی اسکندرنامهای سرود، حماسهای عظیم با شعری گاه استوار و گاه خام. این اثر نهفقط غلبه اسکندر بر ایران، بلکه تاریخ، دین، علم و فلسفه خاورمیانه را از آغاز زمان تا سلطنت بایزید اول شرح میداد. برای احتراز از کابوس ترجمههای انگلیسی، کتاب از نقل سطری از آن خودداری میکند.
شعر احمد پاشا (درگذشته ۱۴۹۶) چنان مقبول ذوق محمد دوم افتاد که او را وزیر خود کرد. این شاعر دلبسته غلامبچهای از ملتزمان خاص سلطان شد. سلطان که همین گرایش را داشت، چون به راز شاعر پی برد، فرمان کیفر او را داد. احمد پاشا غزلی چنان سوزناک و ظریف برای ولینعمتش فرستاد که سلطان او را بخشید، ولی هر دو را به بورسه تبعید کرد. آنجا احمد پاشا شاعری جوانتر را به خانه خود پذیرفت که مقدر بود از او برتر و مشهورتر شود.
نجاتی، که نام اصلیاش عیسی بود (درگذشته ۱۵۰۸)، قصیدهای در مدح محمد دوم سرود، آن را بر طوماری نوشت و به حیلهای بر عمامه همبازی شطرنج سلطان بست. کنجکاوی سلطان او را به دام انداخت؛ طومار را خواند، در پی سرایندهاش فرستاد و در کاخ به او مقامی داد. پس از او بایزید دوم نجاتی را در پرتو حمایت خود گرفت و شاعر کامیاب ترکیه در دوران دو سلطان مقتدر برخی از بهترین غزلهای ادبیات عثمانی را پدید آورد.
هرات و حلقه نوایی
با این همه استادان مسلم شعر اسلامی ایرانیان بودند. دربار سلطان حسین بایقرا در هرات چنان از این بلبلان غزلسرا پر بود که وزیرش امیر علیشیر نوایی گله میکرد اگر پایت را دراز کنی به پشت شاعری میخورد. شاعری پاسخ داد اگر جمع هم بکنی باز به شاعری میخورد. نوایی (درگذشته ۱۵۰۱) افزون بر زمامداری خراسان و پشتیبانی از ادبیات و هنر و پدید آوردن آثاری در مینیاتور و موسیقی، خود شاعری بزرگ بود. در پرتو حمایت هوشمندانه او نقاشانی چون بهزاد و شاه مظفر، موسیقیدانانی چون گلمحمد، شیخ نایی و حسین عودی و سرانجام شاعر بلندمرتبه اسلام در سده پانزدهم، نورالدین عبدالرحمان جامی (درگذشته ۱۴۹۲)، توانستند در فراخی و آسایش آثار هنری خود را بیافرینند.
جامی: دانشور، عارف و شاعر
جامی در زندگی دراز و آرام خود بهعنوان دانشور، عارف و شاعر شناخته شد. در آثار صوفیانهاش با نثری شیوا درباره مضمون کهن عرفانی بحث میکند: اتحاد وجدآور روح با معشوق، یعنی خدا، تنها وقتی حاصل میشود که روح دریابد خود وهمی بیش نیست و موجودات این جهان سایههای اشباحی گذرایند که در غبار نیستی پراکنده میشوند. بیشتر شعر جامی عرفان منظوم است که با حساسیتی جذاب مزهدار شده است.
سلامان و ابسال
جامی در سلامان و ابسال با داستانی شیرین برتری عشق الاهی بر عشق زمینی را شرح میدهد. سلامان پسر پادشاه یونان است، بیمادر زاده شده (هرچند کتاب با طعنه میگوید باور آن از زاده شدن بیپدر دشوارتر است) و در دامن بانویی زیبا به نام ابسال پرورش یافته. وقتی سلامان به چهاردهسالگی میرسد، ابسال عاشق او میشود و میکوشد با همه ابزارهای زیبایی او را مفتون کند. جامی در بخشی بلند وصف میکند که او چگونه موی خود را آرایش میدهد، چشم را سرمه میکشد، گونه را میآراید، شمهای از گردنبند جواهر را نشان میدهد و خلخال و دستبندش را در راه رفتن به صدا درمیآورد. شعر در اینجا نقل نمیشود.
پسر بیمقاومت به این دام میافتد و مدتی آن دو از لذت عشقی آتشین بهرهمند میشوند. پادشاه پسر را از این هوسرانی باز میدارد و فرمان میدهد برای خدمت لشکری و دولتی آماده شود. بهجای آن، سلامان و ابسال بر شتری سوار میشوند و مانند «دو مغز بادام شیرین در یک پوست» میگریزند. به کنار دریا که میرسند، قایقی میسازند و پس از یک ماه دریانوردی در جزیرهای سبز و خوشبو پر از گل، پرندگان نواخوان و میوههای رسیده فرود میآیند. اما در این باغ عدن وجدان شاهزاده از اینکه از وظایف شاهانه شانه خالی کرده معذب است. ابسال را وادار میکند با او به یونان بازگردد. سپس میکوشد راه و رسم پادشاهی را بیاموزد، ولی چنان میان وظیفه و دل مردد میماند که کارش به مرز جنون میرسد و تصمیم میگیرد خود و ابسال را نابود کند.
دو دلداده تودهای آتش برمیافروزند و دست در دست به درون شعلهها میجهند. ابسال میسوزد، ولی سلامان سالم بیرون میآید. اکنون که روح ابسال پاک شده، تخت را به ارث میبرد و با جلوسش آن را میآراید. همه اینها تمثیل است، چنانکه خود جامی در پایان با شعر تفسیر میکند. شاه خداست، سلامان روح آدمی و ابسال لذت تنانه. توده آتش کوره تجربههای زندگی است که در آن خواهشهای نفسانی میسوزند و پاک میشوند. تخت مقصدی است که فقط روح پالوده به آن میرسد، روحی که تنها او میتواند زیبایی زن را با چنین حساسیتی وصف کند و با چنین جدیتی ما را از آن دوری دهد، مگر بهندرت.
یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون
جامی با ایمان به نتیجه کار خود جرئت کرد دست به اقدامی ادبی و پرمخاطره بزند: بازسرایی داستانهایی چون یوسف و زلیخا و لیلی و مجنون که مضمون دلخواه حدود دوازده شاعر پیشین بود. در مقدمه منظوم یوسف و زلیخا نظریه صوفیان درباره زیبایی را بیان میکند. زیبایی مطلق، رها از هر جلوه ظاهری، با نور خود بر خود آشکار است. او عروسی در حجله غیب است، پاک از هر عیب، بی آینهای در برابر رخسارش و بی شانهای بر گیسویش. اما چون سرشت زیبایی نمایان شدن است، پشت پرده نمیماند. لاله را در کوهساران بنگر که در بهار سنگ را میشکافد تا خود را نشان دهد. هر جا زیبایی هست، این تقاضای اوست و نخستین جنبش از حسن ازلی برخاست. از قلمرو قدس بیرون آمد و در آفاق و انفس جلوه کرد و در هر آینه رویی نمود. پرتوی از آن عالم فرشتگان و آدمیان را روشن کرد، فروغی بر گل افتاد و شوری در جان بلبل برخاست، شمع رخ برافروخت و در هر خانهای صد پروانه را سوزاند.
جامی از این اوج ناگهان به دنیای ماده فرود میآید و با شور بسیار زیبایی شاهزاده خانم زلیخا را میستاید. کتاب وصفی تنانه نقل میکند که در اینجا حذف شده است.
زلیخا یوسف را به خواب میبیند و در همان نگاه نخست عاشق میشود، ولی پدرش او را به عقد وزیر خود، فوطیفار، درمیآورد. بعد زلیخا خود یوسف را در بازار میبیند که چون بردهای برای فروش نمایش داده میشد. او را میخرد و به عشق خود میخواند. یوسف نخست امتناع میکند و از وسوسه او میگریزد و زلیخا را داغدار میگذارد. وزیر میمیرد و یوسف زلیخا را به همسری میگیرد، ولی بهزودی هر دو در درد و رنج فرو میروند تا مرگ فرا میرسد. فقط عشق الاهی حقیقت و زندگی است. کتاب میگوید این داستانی کهن است، ولی کیست که پس از شنیدن چنین موعظههایی به خواب رود؟