مراد دوم: سلطان شاعر که به جنگ بازگشت
مراد دوم در میدان وارنا (۱۴۴۴) لیاقت جنگاوری خود را چون هر سردار بزرگ دیگر نشان داد. سپس در ماگنسیا در آسیای صغیر گوشهگیری کرد و هفتهای دو بار شاعران و دانشمندان را دور خود گرد میآورد و مدتی با آنان شعر میخواند و گفتوگوی علمی و فلسفی میکرد. شورشی در ادرنه او را دوباره به اروپا خواند.
مراد آن را فرو نشاند و سپس یانوش هونیادی را در دومین جنگ کوزوو شکست داد. وقتی در ۱۴۵۱، پس از سی سال پادشاهی، درگذشت، تاریخنگاران مسیحی او را از بزرگترین فرمانروایان زمان خود شمردند. در وصیتنامهاش آمده بود که پیکرش در بورسه در نمازخانهای کوچک بیسقف به خاک سپرده شود تا شفقت و آمرزش الاهی، همراه با پرتو خورشید و ماه و ریزش باران و شبنم، بر قبرش ببارد.
محمد دوم: فاتح
سلطان محمد دوم، ملقب به فاتح، از نظر دانش، فرهنگ، کشورگشایی، تیزهوشی سیاسی و طول فرمانروایی با پدر همسنگ بود، اما در عدالت و جوانمردی به پای او نمیرسید. او به دلخواه عهدنامههای رسمی را نقض میکرد و پیروزیهایش را با کشتارهای بیجا لکهدار ساخت. به سبک شرقیان در نقشههای جنگیاش مکار و پوشیدهرای بود. یک بار که درباره نقشههایش پرسیدند، گفت اگر موی سرم از آن آگاه باشد، آن را میکَنم و دور میاندازم.
او به پنج زبان سخن میگفت و با ادبیات چند کشور آشنایی فراوان داشت. در ریاضیات و مهندسی ماهر بود، هنرهای زیبا را تشویق میکرد، برای سی شاعر عثمانی مقرری تعیین کرده بود و برای شاعران ایران و هند صلههای شاهانه میفرستاد. وزیر بزرگش، محمود پاشا، نیز در ادبدوستی و هنرپروری کم از او نبود. این شاه و وزیر چنان به مدارس و مؤسسات خیریه کمک کردند که محمد «پدر نیکوکار» نام گرفت.
او «سلطان فاتح» نیز بود. قسطنطنیه در برابر قدرت و توپخانهاش سقوط کرد. زیر آتش ناوگان جنگیاش دریای سیاه برکه ترکان شد. در برابر سپاه منظم و سیاست مدبرانهاش، کشورهای بالکان زانو زدند و طوق بندگی او را پذیرفتند. اما این فاتح بر نفس خود مسلط نبود. در پنجاهسالگی، پس از افراط در کامجویی، خود را کاملاً فرسوده و ناتوان کرده بود و هیچ دارویی چارهاش نمیکرد. او در ۱۴۸۱، در پنجاهویکسالگی، درگذشت، درست زمانی که لشکریانش نزدیک بود ایتالیا را به اسلام بپیوندند.
بایزید دوم: جنگجوی بیمیل
پس از رقابتی میان فرزندانش، تاج به بایزید دوم رسید. او به جنگ تمایلی نداشت، ولی وقتی ونیز جزیره قبرس را گرفت و سلطه عثمانی بر مدیترانه خاوری را به خطر انداخت، فریب را با فریب پاسخ داد. با ونیزیها پیمان عدم تعرض بست، در مهلتی کافی ناوگانی مجهز از ۲۷۰ کشتی فراهم کرد و سپس ناوگان ونیز را نزدیک سواحل یونان نابود کرد. دستهای از سپاهیان ترک نیز ایتالیای شمالی را تا ویچنتسا مورد حمله قرار داد (۱۵۰۲).
ونیز تقاضای صلح کرد. بایزید با شرایطی آسان پذیرفت و به خلوت شعر و فلسفهاش بازگشت. پسرش سلیم او را از تخت پایین کشید و خود بر جایش نشست (۱۵۱۲). به گفته برخی تاریخنگاران، بایزید دوم اندکی پس از آن بر اثر مسمومیت درگذشت.
سلیم یاوز
تاریخ از برخی جهات تناوبی از وقایع متضاد است. خصوصیات یک دوره در دوره بعد که از یکنواختی سنتهای گذشته خسته شده و شوق تازگی دارد رد میشود: کلاسیسیسم نهضت رمانتیسم را میآورد، آن جای خود را به رئالیسم میدهد و از آخری امپرسیونیسم زاده میشود. یک دوره جنگ ناگزیر زمینه ده سال صلح را فراهم میکند و صلح طولانی دوران جنگجویی را فرا میخواند.
سلطان سلیم اول سیاست صلحجویانه پدر را خوار میشمرد. او با بدنی و اردهای نیرومند به خوشگذرانی و تنپروری اعتنا نداشت و شکار و اردو را بر همهچیز ترجیح میداد. با اعدام نه تن از نزدیکانش برای فرونشاندن شورش داخلی و پس از لشکرکشیها و پیروزیهای مکرر، لقب یاوز (سختگیر، مهیب) گرفت.
با این حال چون خبر حمله شاه اسماعیل صفوی به مرز ترکیه را شنید، شاد شد و رسماً نذر کرد که اگر خدا او را بر ایرانیان پیروز کند، سه مسجد بزرگ در بیتالمقدس، بودا و رم بسازد.
فتح شرق و خلافت
سلیم پس از آنکه تعصب دینی مردمش را تا درجه جهاد برافروخت، به مقابله شاه اسماعیل شتافت، تبریز را گرفت و بخش شمالی بینالنهرین را به کشور خود افزود. در ۱۵۱۵ توپخانه و سپاه ینیچری را متوجه ممالیک کرد و سوریه، عربستان و مصر را به قلمرو خود افزود (۱۵۱۷). او آخرین خلیفه را بهعنوان اسیر افتخاری به قسطنطنیه برد و از آن پس سلاطین عثمانی، مانند هنری هشتم انگلستان، زمام دین و دولت را هر دو در دست گرفتند.
سلیم در اوج پیروزی به فکر تصرف جزیره رودس و اشغال جهان مسیحیت افتاد. وقتی همه مقدمات فراهم شد، طاعون او را از پا درآورد (۱۵۲۰). پاپ لئو دهم که از نقشه حمله سلطان بیش از قیام دینی لوتر لرزیده بود، به همه کلیساها فرمان داد سرود شکرگزاری به درگاه خدا بخوانند.