پیروزی دین، عقبنشینی علم
در عالم علم و فلسفه روزگار سربلندی گذشته بود. دین در مبارزه با آنها پیروز شده بود، در حالی که در همان زمان در اروپای جوان دین عقب مینشست. اکنون حرمت و افتخار نصیب عالمان الاهی، عارفان، فقیران و قدیسان بود، در حالی که دانشوران بیشتر میکوشیدند یافتهها و گفتههای پیشینیان خود را بفهمند و شرح دهند تا اینکه با چشم باز شخصاً طبیعت را بررسی کنند.
در سمرقند ستارهشناسان مسلمان رصدخانه الغبیگ با تنظیم زیجهایی (۱۴۳۷) که تا سده هجدهم مورد قبول اروپاییان بود، آخرین هنرنمایی خود را کردند. به کمک این زیجها و یک نقشه عربی، به گفته کتاب، یک دریانورد عرب توانست واسکو دوگاما را از راه جنوب آفریقا به هند برساند، همان سفر تاریخی که به سلطه اقتصادی اسلام در جهان آن روز پایان داد.
ابنبطوطه، جهانگرد بزرگ
در جغرافیا شخصیتی بزرگ پدید آمد. ابوعبدالله محمد بن بطوطه در ۱۳۰۴ در طنجه زاده شد. در زندگی خود سراسر دارالاسلام، یعنی قلمرو محمد (ص)، را زیر پا گذاشت و پس از بیستوچهار سال سیر و سیاحت به مراکش بازگشت و در فاس درگذشت. مسیر او گسترش عظیم ایمان اسلامی در آن زمان را نشان میدهد. ابنبطوطه نوشته که در سفرهای خود در سرزمینهای اسلامی ۱۲۵ هزار کیلومتر پیموده است، به نقل کتاب بیش از هر سیاح دیگر پیش از عصر بخار. او به غرناطه، شمال آفریقا، تمبوکتو، مصر، خاور نزدیک و میانه، روسیه، هند، سیلان و چین سفر کرد و با همه فرمانروایان مسلمان دیدار کرد.
در هر شهر نخست به دیدار دانشمندان و عالمان الاهی میشتافت و سپس به حضور فرمانروایان میرسید. او میگوید از هفت پادشاه مقتدر جهان، همه جز یکی، که چینی است، مسلماناند. او نه فقط اشخاص و جاهای قابل ذکر، بلکه جانوران، گیاهان، مواد معدنی، غذاها، نوشیدنیها، قیمت کالاها، اقلیم و جغرافیای طبیعی، آداب و اخلاق و شعایر و عقاید دینی هر خطه را نیز وصف میکند. از عیسی و مریم با احترام سخن میگوید، ولی برای خشنودی خاطر خود میافزاید که هر زایری که وارد کلیسای قیامت میشود ورودیهای ناچیز به مسلمانان میپردازد.
وقتی به فاس بازگشت و دیدههایش را نقل کرد، بیشتر شنوندگان او را به داستانبافی و گزافهگویی متهم کردند. وزیر وقت دبیری را مأمور کرد خاطرات او را همانطور که بیان میکرد بنویسد. این اثر مدتها مفقود و تقریباً فراموش بود، تا اینکه در دوران اخیر، هنگام اشغال الجزایر، فرانسویها به آن دست یافتند.
تاریخ طبیعی و پزشکی
میان ۱۲۵۰ و ۱۳۵۰ پرکارترین نویسندگان تاریخ طبیعی مسلمانان بودند. محمد دمیری قاهرهای کتابی ۱۵۰۰ صفحهای درباره جانورشناسی، حیاة الحیوان، نوشت. پزشکی هنوز فن ویژه نژاد سامی بود و در قلمرو اسلام بیمارستان فراوان بود.
علاءالدین بن نفیس، پزشکی از دمشق، گردش ریوی خون را حدود ۱۲۶۰، یعنی حدود ۲۷۰ سال پیش از سروتوس، کشف و تفسیر کرد. ابنخطیب، پزشکی از غرناطه، شیوع مرگ سیاه را به واگیری نسبت داد و پیشنهاد کرد بیماران قرنطینه شوند، در برابر نظر عالمان الاهی که آن را نشانه خشم و انتقام خداوند از گناهکاران میدانستند. رساله او درباره طاعون (حدود ۱۳۶۰) بیانی بسیار قابلتوجه و بوی کفر دارد: وقتی دلیلی برگرفته از احادیث آشکارا با شهادت حواس ما در تناقض باشد، آن دلیل باید تعویض یا تعدیل شود.
تاریخنگاران و جغرافیدانان
دانشوران و تاریخنگاران آن عهد مانند شاعران فراوان بودند. آنان همیشه به عربی، «اسپرانتوی اسلام»، مینوشتند و در بسیاری موارد تحقیق و نگارش را با خدمت سیاسی و دیوانی همراه میکردند. ابوالفدا، اهل دمشق، در جنگهای صلیبی شرکت کرد، در قاهره وزیر الملک الناصر شد و بهعنوان فرمانروای حماه به سوریه بازگشت. آنجا کتابخانهای بزرگ گرد آورد و آثاری نوشت که در نوع خود سرآمد بود. کتاب تقویم البلدان او در جغرافیا از هر کتابی که اروپاییان تا آن زمان در این زمینه نوشته بودند بهتر و کاملتر بود.
او حساب کرده بود که سهچهارم کره زمین را آب فراگرفته است. همچنین بحث کرد که اگر مسافری از باختر دور جهان بگردد یک روز بر زمان سفرش افزوده میشود و اگر از خاور بگردد یک روز از دست میدهد. کتاب معروف او مختصر تاریخ البشر نزد اروپاییان معتبرترین تاریخ اسلامی شناخته میشد.
ابنخلدون: زندگی در سیاست
نام بزرگ تاریخنویسی در سده چهاردهم بیشک عبدالرحمان بن خلدون است. حتی در نظر غربیان او مردی مهم و پرمایه بود که در عین جهانگردی، خدمت دیوانی و کسب تجربه زندگی، با هنر، ادبیات، علم و فلسفه زمان خود نیز کاملاً آشنا بود. با چنین وسعت نظری جنبههای گوناگون تاریخ عمومی خود را در کتاب معروف کتاب العبر بحث کرد. زاده شدن او در تونس (۱۳۳۲) و پرورش در آنجا نشان میدهد فرهنگ شمال آفریقا فقط انعکاس و سایه اسلام آسیایی نبود، بلکه ماهیت و حیاتی ویژه خود داشت.
ابنخلدون در شرح حال خویش نوشته که از کودکی حریص کسب دانش بود و با شور و همت به مدرسه دل میبست. مرگ سیاه پدر و مادر و چند تن از معلمانش را از او گرفت، ولی تحصیل را ادامه داد تا سرانجام دریافت که اندکی میداند، همان اشتباه خاص جوانی. در بیستسالگی منشی مخصوص سلطان تونس شد، در بیستوچهارسالگی همان شغل را نزد سلطان فاس یافت و در بیستوپنجسالگی زندانی شد. سپس به غرناطه رفت و از آنجا بهعنوان سفیر به دربار ستمگر سویل فرستاده شد. در بازگشت به آفریقا به مقام صدارت امیر ابوعبدالله در بجایه رسید، ولی چون ولینعمتش به دست دشمنان برکنار و کشته شد، از ترس جان گریخت.
در ۱۳۷۰ بهعنوان سفیر تلمسان به غرناطه فرستاده شد. در راه یکی از امیران مور او را گرفت و چهار سال در خدمت او ماند، سپس کناره گرفت و در قصری نزدیک وهران گوشهنشینی گزید (۱۳۷۷). آنجا شروع به نگارش مقدمه کرد، ولی چون به کتابها و مراجع بسیاری نیاز داشت که در وهران یافت نمیشد، بهزودی به تونس بازگشت. در تونس دشمنان بانفوذ پیدا کرد و ناچار به قاهره رفت (۱۳۸۴). اکنون آوازه دانش و فضلش جهانی شده بود. وقتی در الازهر وعظ میکرد، طلاب از هر سو دورش گرد میآمدند و سلطان برقوق، چنانکه رسمش با دانشمندان بود، حقوقی برایش مقرر کرد. سپس به مقام قاضیالقضاتی رسید، قوانین را با شگفتی سخت اجرا کرد، میخانهها را بست، برکنار شد و دوباره گوشه گرفت.
در دوره سلطنت ناصرالدین فرج، ابنخلدون به قضاوت بازگشت و همراه او به جنگ تیمور رفت. لشکر مصر شکست خورد و او به دمشق پناه برد. تیمور دمشق را محاصره کرد و مورخ بزرگ، که اکنون پیرمردی بود، به ریاست هیئتی به خدمت تاتار شکستناپذیر رفت تا شرایط تسلیم سهل بخواهد. طبیعی است که او مانند هر مؤلف دیگری نسخهای از تاریخ خود را همراه داشت. فصل مربوط به تیمور را برایش خواند و تقاضای اصلاح کرد. شاید صفحاتی مناسب حال را برگزیده بود. نقشهاش کارگر شد و تیمور او را آزاد کرد. بهزودی دوباره قاضیالقضات قاهره شد و تا پایان عمر، در هفتادوچهارسالگی (۱۴۰۶)، در همان شغل ماند.
در این زندگی پرالتهاب، ابنخلدون توانست خلاصهای از فلسفه ابنرشد بنویسد و رسالههایی در منطق و ریاضیات نگارد و سه مجلد مقدمه، تاریخ بربرها و تاریخ اقوام شرق را بنویسد. از این آثار فقط سه کتاب اخیر، که مجموعه کتاب العبر را میسازند، باقی مانده است.
مقدمه: فلسفه تاریخ
مقدمه ابنخلدون از آثار برجسته ادبیات اسلامی است و مطالبش درباره فلسفه تاریخ، هرچند تراوش مغزی قرون وسطایی است، بهطرزی شگفت «امروزی» است. ابنخلدون تاریخ را «شاخهای مهم از فلسفه» میدانست و تاریخنویسی را کاری دشوار و دامنهدار. به نظر او هدف واقعی تاریخ این است که وضع اجتماعی انسان، یعنی تمدنش، را بنمایاند. تاریخ باید پدیدههای طبیعی هر جامعه بدوی، پرورش افراد و تهذیب آداب، برتریهای گوناگون که اقوام به دست میآورند و سبب پدید آمدن امپراتوریها و سلسلهها میشود، پیدایش پیشهها، مشاغل فکری، علوم و هنرها و همه دگرگونیهایی را که جریان طبیعی امور در ماهیت جامعه پدید میآورد روشن کند.
ابنخلدون خود را نخستین کسی میدانست که تاریخ را بدین روش نوشته و از خطاهای ناگزیر خود پوزش میخواست. اعتراف میکرد که در پیمودن عرصهای چنین پهناور از همه کس ناتوانتر است و آرزو داشت مردان لایق و فاضل با حسن نیت کارش را بررسی کنند و خطاها را با اغماض اصلاح کنند. آنچه به عامه تقدیم میکرد در چشم دانشمندان ارزشی نداشت، با این همه از امید لطف همکاران نمیتوانست دل بکَند. او امیدوار بود اثرش در روزگار تیره آینده سودمند باشد، وقتی جهان دچار انقراض کلی میشود و گویی ماهیت خود را تغییر میدهد تا زمینه آفرینش و سازمانی تازه فراهم شود. میگفت امروز به تاریخی نیاز داریم که وضع جهان و همه کشورها و اقوام را وصف کند و دگرگونی آداب و عقاید هر جامعه را تعیین کند.
او صفحاتی پرافتخار از کتابش را وقف نشان دادن خطاهای تاریخنگاران پیشین کرد. به نظر او آنان صرفاً وقایع را به ترتیب زمانی ضبط میکردند و بهندرت به روابط علت و معلول میپرداختند. اغلب افسانه را بهجای حقیقت میپذیرفتند، آمارهای اغراقآمیز جعل میکردند و بسیاری از حوادث را با آوردن قوای فوق طبیعی توجیه میکردند. ولی ابنخلدون اعلام میکرد که فقط بر پایه عوامل طبیعی رخدادهای تاریخی را تعلیل و تفسیر خواهد کرد، گفتههای تاریخنگاران را با معیار تجربه کنونی بشر خواهد سنجید و هر گزارشی را که در حال حاضر ناممکن مینماید رد خواهد کرد. تجربه حال باید سنت گذشته را داوری کند.
روش او در مقدمه این بود که نخست وارد فلسفه تاریخ شود، سپس مشاغل فکری، پیشههای عمومی و صنایع دستی را بیان کند و سپس تاریخ تحول علم و هنر را بگوید. در مجلدات بعدی تاریخ سیاسی ملتها را بحث میکند و عمداً وحدت زمان را فدای وحدت مکان میکند. به گفته خودش موضوع واقعی تاریخ شرح تمدن جوامع بشری است: چگونگی پیدایش و بقای آنها، پدید آمدن و تحول خط، علوم و هنرها در هر یک و سرانجام انحطاط و انهدامشان. امپراتوریها مانند افراد آدمی زندگی و مسیری ویژه دارند؛ رشد میکنند، بالغ میشوند و سپس زوال مییابند. باید علل این توالی مراحل را دانست و اساسیترین شرط آن اوضاع جغرافیایی هر مرز و بوم است. نوع آبوهوا اثری کلی و اساسی دارد.
جغرافیا، غذا و اقتصاد
ابنخلدون بر این بود که سرمای شمال خلقی جدی میآورد و گرمای نواحی استوایی سبکسری و دلبستگی به خوشی. کتاب همچنین دیدگاه او درباره ویژگیهای ظاهری ناشی از اقلیم را میآورد که حاوی کلیشه است و در اینجا حذف شده است. غذا نیز بر خلق آدمی تأثیر دارد. تغذیه سنگین از گوشت، ادویه و غلات جسم و مغز را سست میکند و مقاومت در برابر بیماریهای عفونی و قحطی را میکاهد، در حالی که تغذیه سبک، مانند صحرانشینان، بدن سالم و چالاک و اندیشه روشن میدهد و مقاومت را در برابر بیماری میافزاید.
میان اقوام روی زمین از نظر قوا و استعدادهای فطری تفاوتی نیست و پیشرفت یا عقبماندگی هر قوم به شرایط جغرافیایی محیطش بستگی دارد. به همین دلیل با تغییر آن شرایط یا مهاجرت قومی به اقلیمی تازه، اوضاع و خصوصیات اجتماعی نیز عوض میشود.
شرایط اقتصادی نیز، کمتر از جغرافیا، در رشد قوم مؤثر است. ابنخلدون جوامع بشری را بر حسب روش گردآوری آذوقه به دو دسته خانهبهدوش و خانهنشین تقسیم میکند و بیشتر جنگها را نتیجه حرص در به دست آوردن آذوقه بیشتر میداند. قبایل خانهبهدوش دیر یا زود جوامع خانهنشین را مغلوب میکنند، چون شرایط سخت و متغیر زندگیشان به آنان خوهای جنگی، یعنی دلاوری، همکاری و شکیبایی، میدهد. خانهبهدوشان ممکن است تمدنها را نابود کنند ولی هرگز تمدنی نمیآفرینند و عموماً در خون و تمدن قوم مغلوب جذب میشوند، چنانکه اعراب خانهبهدوش نیز از این قاعده مستثنا نبودند. چون هیچ قومی در درازمدت از منابع غذایی خود راضی نمیماند، جنگ امری طبیعی میشود. جنگ است که قدرتهای سیاسی را پدید میآورد یا تجدید میکند. از این رو سلطنت شکل عادی حکومت است و تقریباً در سراسر تاریخ رایج بوده است.
سیاست مالی هر حکومت میتواند جامعه را استوار یا منقرض کند. مالیات بیش از حد و شرکت دولت در تولید و توزیع کالاها انگیزه فردی، شوق کار و حس رقابت را خفه میکند و مرغ تخمطلای دولت را میکشد. از سوی دیگر تمرکز بیش از حد ثروت ممکن است به انقلاب و متلاشی شدن جامعه بینجامد.
دین و مراحل پنجگانه امپراتوری
در جریان تاریخ نیروهای اخلاقی نیز دستاندرکارند. امپراتوریها بر همکاری و همفکری مردمانشان استوار میمانند و بهترین راه برای تأمین آن این است که یک دین بر ذهنها مسلط شود. ابنخلدون در واقع با پاپها، دستگاه تفتیش عقاید و مصلحان پروتستان در ارزش و لزوم وحدت دین در هر جامعه همرأی است. برای پیروزی و پیشرفت باید به پشتیبانی ملتی با ایمان مشترک و هدف واحد تکیه کرد. این یگانگی دلها و ارادهها جز با یاری قدرت الاهی و تکیه دینی به دست نمیآید. وقتی مردم دل به مطامع دنیوی میبندند، به یکدیگر حسود و دشمن میشوند. اما اگر برای عشق به خدا دست از دنیا و بیهودگیهایش بشویند، حسادتها میرود، آتش نفاق فرو مینشیند، مردم دلوجان دستگیر هم میشوند و اتحادشان آنان را تواناتر میکند، تا امپراتوری بزرگ و نیرومندی پدید آید.
دین نهفقط در جنگ کمکی بزرگ است، بلکه بقای آن مایه خیر جامعه و آسایش روح فرد است و این نیکیها جز با فرمانروایی ایمان واحد و بیچونوچرا به دست نمیآید. فیلسوفان هزاران نظریه عقلی ساختهاند، ولی هیچیک نتوانستهاند جانشینی برای دین بیابند که چنان راهنما و الهامبخش بشر باشد. چون بشر نمیتواند خود به حقیقت عالم پی ببرد، بهتر است ایمانی را بپذیرد که قانونگذاری الهامیافته به او تلقین میکند، چون او خیر ما را بهتر میداند و صریح میگوید چه باید باور کرد و چه باید کرد. پس از این مقدمه منطبق بر اصول دینی، تاریخنویس و فیلسوف ما به تفسیر طبیعتگرایانه تاریخ میپردازد.
هر امپراتوری مراحلی متوالی را میگذراند. نخست، قبیلهای خانهبهدوش که به پیروزیهایی رسیده در سرزمین گشودهشده مستقر میشود تا از مزایای آن بهرهمند گردد. «کمتمدنترین اقوام پروسعتترین نواحی را تسخیر میکنند.» دوم، پیچیده شدن روابط و مقررات اجتماعی قدرتی متمرکزتر را لازم میکند تا نظم را برقرار دارد و سرکرده قبیله پادشاه میشود. سوم، در این نظم پابرجا ثروت افزایش مییابد، شهرها بیشتر میشوند، فرهنگ و ادب ترقی میکند، هنرها مشوقانی مییابند و علم و فلسفه سر برمیدارند. اما پیشرفت شهرنشینی و آسایش ناشی از ثروت خود آغاز فساد است. چهارم، جامعه توانگر به مرحلهای میرسد که خوشی، تجمل و تنآسانی را بر جسارت، ماجراجویی یا جنگ ترجیح میدهد. نفوذ دین بر ایمان و تخیل سست میشود و معیارهای اخلاقی تنزل میکند. فضیلتها و آرمانهای جنگاوری از میان میرود و برای دفاع از چنین جامعهای سربازان مزدور اجیر میشوند که غیرت میهنی و ایمان دینی ندارند. گنج بیدفاع گرسنگان مرزنشین را به حمله و چپاول میخواند. پنجم، هجوم خارجی یا توطئه داخلی یا هر دو کشور را واژگون میکند. چنین بود سیر امپراتوری روم، حکومتهای مرابطون و موحدون در اسپانیا و دیگر پادشاهیهای اسلامی در مصر، سوریه، عراق و ایران، و «همیشه چنین خواهد بود». این فقط شمهای از هزاران مطلبی است که مقدمه ابنخلدون را معتبرترین محصول فلسفی سده خود کرد.
محدودیتهای یک اندیشه بزرگ
ابنخلدون تقریباً در هر زمینه فکری نظرهای تازه آورد، جز در الاهیات که در آن نوآوری را دور از خرد میدانست. در حالی که کتابی مهم در فلسفه مینوشت، فلسفه را خطرناک میخواند و به خوانندگان اندرز میداد از آن دست بکشند. احتمالاً مرادش مابعدالطبیعه و الاهیات بود، نه فلسفه در معنای وسیع، یعنی کوشش برای فهم امور بشری در چشماندازی گسترده. گاه ابنخلدون مانند سادهترین پیرزن میدان میوهفروشان حرف میزند و معجزه، جادو، «چشم بد»، خواص غریب حروف الفبا و غیبگویی از خواب، روده جانوران و پرواز پرندگان را میپذیرد. با این حال علم را میستاید، برتری یونانیان بر مسلمانان را در آن میپذیرد و از انحطاط پژوهش علمی در جهان اسلام افسوس میخورد. کیمیاگری را رد میکند ولی به احکام نجوم تا حدی باور دارد.
در اینجا باید با چند نکته منفی از اعتبار او بکاهیم. هرچند بزرگی اندیشهاش به اندازه بزرگی اسلام است، در برخی محدودیتهای آن نیز سهیم است. او در سه مجلد تاریخ خود فقط هفت صفحه برای بحث مسیحیت مییابد. بهندرت از یونان، روم و اروپای قرون وسطی نام میبرد. وقتی تاریخ شمال آفریقا، مصر مسلمان و خاور نزدیک و میانه را مینویسد، میپندارد «تاریخ همه اقوام» را گفته است. گاه دچار غفلت میشود: میپندارد ارسطو در رواق و سقراط از درون تغار چوبی درس میدادهاند. در واقع روش تاریخنویسی او از اصولی که در مقدمه عرضه کرد سخت عدول میکند. مجلدات تاریخ بربرها و اقوام شرق جز نسبنامههای ملالآور سلسلهها، دسیسههای درباری و جنگهای بیاهمیت چیزی نیست. ظاهراً قصدش از آن دو مجلد فقط ضبط وقایع سیاسی بود و مقدمه را، هرچند اجمالی، بهعنوان تاریخ فرهنگ نوشت.
برای آنکه دوباره با احترام به او بنگریم و اهمیت مقامش را به یاد آوریم، کافی است بپرسیم کدام اثر فلسفی مسیحیان سده چهاردهم میتواند در ردیف مقدمه ابنخلدون بایستد. شاید برخی نویسندگان پیشین فقط بخشی از آن میدان وسیع را بحث کرده بودند، و در میان ملت خودش مسعودی (درگذشته ۹۵۶) در کتابی که اکنون مفقود است اثر دین، اقتصاد، هدفهای اخلاقی و محیط را بر رفتار و قوانین مردم هر جامعه بررسی کرد و علل انحطاط سیاسی کشورها را توجیه نمود. ابنخلدون خود را آفریننده علم جامعهشناسی میدانست و از جهاتی حق داشت. در نوشتههای پیش از سده هجدهم هیچجا بحثی درباره فلسفه تاریخ یا روش جامعهشناسی نمیبینیم که از نظر وسعت نظر، قدرت فکر و تجزیه موشکافانه با اثر او قابل مقایسه باشد.
پیشوای فلاسفه تاریخ عصر ما درباره مقدمه داوری میکند که بیشک در نوع خود بزرگترین اثری است که تاکنون از هر مغزی، در هر زمان و مکانی، پدید آمده است. اصول جامعهشناسی هربرت اسپنسر را میتوان با آن سنجید، اما اسپنسر چند همکار داشت. در هر حال میتوانیم نظر محققی عالیمقام در تاریخ علم را بپذیریم که گفته است مقدمه مهمترین اثر تاریخی قرون وسطی بوده است.