واسیلی سوم و کودکی بر تخت
واسیلی سوم ایوانوویچ نقشهٔ وحدت روسیه را دنبال کرد. وی سمولنسک را به قلمرو خود افزود و امیرنشینهای ریازان و نووگورود سورسکی را به انقیاد درآورد. چنانکه یکی از وقایعنگاران روسی یاد کرده است: «وقتی جمهوری سربلند پسکوف فرمانروایی واسیلی را گردن نهاد (۱۵۱۰)، تنها کودکانی که پستان مادر را میمکیدند میتوانستند از ریختن اشک تحسر خودداری کنند.» اکنون دیگر روسیه یکی از دولتهای نیرومند اروپا به شمار میآمد و واسیلی، با لحنی برابر و همشأن، به ماکسیمیلیان اول، شارل پنجم، سلیمان قانونی و پاپ لئو دهم نامه مینوشت. وقتی گروهی از بایارها خواستند حدود اختیارات او را محدود سازند، واسیلی با خطاب تحقیرآمیز «دهاتیها» و بریدن سر یکی از اشراف ایشان را سر جای خود نشاند. چون واسیلی از همسرش فرزندی نداشت، او را طلاق داد و با زنی تربیتیافته و متشخص به نام هلنا گلینسکی ازدواج کرد. پس از مرگ واسیلی سوم، همسرش نیابت سلطنت پسر سهسالهٔ خود ایوان چهارم واسیلیویچ را بر عهده گرفت. با مرگ نایبالسلطنه بایارها سر به شورش برداشتند و هر یک از دستههای مخالف ایشان، بهنوبت، اندک زمانی زمام امور را در دست گرفتند و با شدت عمل و بیدادگری شهرها را دچار آشوب ساختند و خون موژیکهای (دهقانان روسی) بیپناه را در جنگهای داخلی بر زمین ریختند.
نوجوانی خشن و اصلاحات نخستین
در میان این کشمکشها فرمانروای جوان کشور روسیه تقریباً از خاطرهها فراموش مانده بود و حتی گاهی محروم و منزوی به سر میبرد. وی که در گرد خود چیزی جز خشونت و شقاوت نمیدید آن را روش عادی زندگی شناخت؛ وحشیانهترین انواع ورزشها را برای خود انتخاب کرد؛ و چون به سنین نوجوانی رسید پسری کجخلق و بدبین از آب درآمد. در سیزدهسالگی روزی ناگهان آندری شویسکی، سردستهٔ گروهی از بایارها، را پیش سگانش انداخت (۱۵۴۴) و فرمانروایی کشور را به دست گرفت. سه سال بعد به دست مطرانهای مسکو تاج شاهی بر سر گذاشت و تزار روسیه شد. سپس به فرمان وی گروهی از دوشیزگان نجیبزاده سراسر کشور را دستچین کردند و پیش او فرستادند و او از آن میان آناستاسیا رومانوف را به همسری انتخاب کرد و نام خانوادگی این زن بود که به سلسلهٔ تزارهای اخلاف وی داده شد.
ایوان در سال ۱۵۵۰ نخستین مجلس ملی را از نمایندگان سراسر کشور تشکیل داد و در مقابل آن به خطاهای دورهٔ جوانی خود اعتراف کرد و وعده داد که از آن پس با عدالت و انصاف بر مردم حکومت کند. شاید به پیروی از جنبش اصلاح دینی که در آلمان و اسکاندیناوی به وجود آمده بود، در مجلس مزبور پیشنهاد شد که دارایی کلیسا به نفع دولت ضبط شود. این پیشنهاد رد شد، ولی در همان زمینه لایحهٔ دیگری به تصویب رسید که به موجب آن میبایست کلیهٔ زمینهای معاف از اجاره که ایوان جوان وقف کلیسا کرده بود به دولت مسترد گردند، هبههایی که در دوران کودکی ایوان به کلیسا تقدیم شده بود باطل تلقی شوند و نیز صومعهها بدون موافقت تزار حق نداشته باشند پارهای از اقسام دارایی را به تصرف درآورند. گروه روحانیون ناراضی وقتی دیدند که ایوان کشیش سیلوستر را به عنوان سرپرست روحانی خود انتخاب کرده و همچنین او و آلکسی آداشف را دو وزیر مورد اعتماد خود قرار داده است، تا حدی آرام شدند. ایوان چهارم به کمک این دو یار و یاور بتدبیر در سن بیست و یکسالگی فرمانروای توانای کشوری شد که از سمولنسک تا کوههای اورال و از اقیانوس شمالگان تا نزدیکیهای دریای خزر گسترش داشت.
قزاقها، استریلتسی و سقوط قازان
نخستین توجه و کوشش ایوان این بود که لشکر خود را نیرومند سازد و، با تأسیس دو سازمان نظامی جدید، نیروی مقاومی در مقابل اشراف سرکش به وجود آورد. این دو سازمان، که مستقیماً در تحت نظارت و فرمان خودش قرار داشتند، عبارت بودند از: سوارهنظام قزاق و پیادهنظام استریلتسی که با تفنگهای فتیلهای و چخماقی قرن پانزدهم مجهز بودند (عبارت کتاب). قزاقها در اصل دهقانانی بودند که موقعیت محلیشان در جنوب روسیه، یعنی ناحیهٔ حد فاصل میان مسلمانان و اهالی مسکو، ایشان را مجبور میساخت که در هر لحظه آمادهٔ جنگ باشند و از طرف دیگر نیز فرصتهای مناسبی به دستشان میداد که کاروانهای حامل تجارت میان شمال و جنوب را مورد حمله و چپاول خود قرار دهند. دو دستهٔ مهم قزاقها، یعنی قزاقهای دون در قسمت جنوب خاوری روسیه و قزاقهای زاپاروژیه در سمت جنوب باختری، جمهوریهای نیمهمستقلی تشکیل داده بودند و با روش دمکراسی خاصی زندگی میکردند. مردان بزرگتر خانوادهها شخصی را به عنوان مأمور اجرای مجلس شورایی متشکل از نمایندگان عموم مردم انتخاب میکردند و او را فرمانده یا پیشوای خود میخواندند. زمین متعلق به همهٔ مردم بود، ولی قسمتهایی از آن برای مدتی موقت به خانوادهها اجاره داده میشد تا در آن کشت و زرع کنند. طبقات مختلف مردم در مقابل قانون برابر بودند. سواران دلیر و چالاک قزاق مهمترین پشتیبان ایوان چهارم در هنگام جنگ و صلح به شمار میآمدند.
سیاست خارجی ایوان ساده بود. آرزویش این بود که خاک روسیه را از دریای بالتیک به دریای خزر برساند. تاتارها هنوز قازان، حاجیطرخان و شبهجزیرهٔ کریمه را در دست داشتند و هنوز از مسکو طلب باج میکردند، گرچه دیگر بیفایده بود. ایوان یقین داشت که وحدت و امنیت روسیه بدون تصرف این خاناتها (خاننشینها) و دست یافتن به سراسر مسیر رودخانهٔ ولگا تا دهانهٔ آن در دریای خزر امکانناپذیر است. در سال ۱۵۵۲ تزار جوان با ۱۵۰٬۰۰۰ سپاهی مدت پنجاه روز دروازههای شهر قازان را در محاصره گرفت. ۳۰٬۰۰۰ مسلمان مدافع شهر با سرسختی دینی ایستادگی کردند و حتی چندین بار از شهر خارج شدند و دلاورانه بر محاصرهکنندگان تاختند. وقتی عدهای از آنها به دست دشمن میافتادند و در مقابل باروی شهر به چوبهٔ دار کشیده میشدند، دفاعکنندگان از داخل شهر ایشان را هدف تیرهای خود قرار میدادند و میگفتند: «برای آنها بهتر است مرگ را از دست پاک همکیشان خود دریافت کنند تا از دست ناپاک مسیحیان.» پس از یک ماه که محاصرهکنندگان مأیوس و دلسرد شده بودند، ایوان به دنبال صلیب معجزهآسایی که در مسکو نگاهداری میشد فرستاد. با دیدن این صلیب افراد وی دلگرم و پرجرئت شدند. در واقع هر دو طرف خداوند را به همکاری و همرزمی طلبیده بودند. یک مهندس آلمانی دیوارهای شهر را منفجر کرد، روسها به داخل شهر ریختند و، در حالی که فریاد میزدند «خدا با ماست»، کلیهٔ مردمی را که به کار بردگی و فروش نمیخوردند از دم تیغ گذراندند. معروف است که ایوان با رقت فراوان برای شکستخوردهها گریه میکرد و میگفت: «اینها مسیحی نیستند، اما بشر که هستند.» ایوان عدهای از مسیحیان را در آن شهر مخروبه و خالی از جمعیت ساکن کرد. روسیه او را در مقام نخستین اسلاوی که توانست یکی از پایگاههای تاتار را به تصرف درآورد تجلیل کرد و این پیروزی را جشن گرفت، همانطور که فرانسه عقبنشاندن مسلمانان از شهر تور را با غرور و شادی بسیار جشن گرفت (۷۳۲). ایوان در سال ۱۵۵۴ حاجیطرخان را گشود و سراسر رودخانهٔ ولگا را در قبضهٔ اختیار خود درآورد. شبهجزیرهٔ کریمه تا سال ۱۷۷۴ (تاریخ کتاب) در دست مسلمانان باقی ماند، ولی حالا دیگر قزاقهای دون فقط در مقابل فرمان مسکو سر تعظیم فرود میآوردند.
راه انگلیسی و جنگ لیوونیا
پس از پاک کردن مرزهای خاوری، ایوان نیروی خود را به سوی باختر متوجه کرد. آرزوی دیرین وی آن بود که تجارت روسیه را از باختر و شمال، در مسیر رودخانههای بزرگ، تا دریای بالتیک توسعه دهد. وی بر پیشرفت تجارت و صنعت اروپای باختری غبطه میخورد و منتظر فرصتی بود تا از هر گشایش و موقعیتی برای نزدیک کردن و مرتبط ساختن روسیه با کاروان ترقی کشورهای اروپایی استفاده کند. در سال ۱۵۵۳ سر هیو ویلوبی و ریچارد چانسلر از طرف بازرگانان لندن مأمور شدند که از حوالی شبهجزیرهٔ اسکاندیناوی راهی شمالگانی به چین پیدا کنند. ایشان با سه کشتی از بندر هاریچ (بندر به نقل کتاب) به راه افتادند. در لاپلاند، به هنگام زمستان، کارکنان دو کشتی تلف شدند؛ لیکن چانسلر به آرخانگلسک رسید. چانسلر با صدها دشواری و خطر خود را به مسکو رساند. ایوان چهارم با وی و اندکی بعد با آنتونی جنکینسن پیمانهایی امضا کرد و به موجب آنها به «شرکت مسکووی» امتیازات تجاری خاصی بخشید.
اما در نظر ایوان این پیمانها دریچهای به سوی مغربزمین باز نمیکردند و ارزش روزنهٔ کوچکی را بیش نداشتند. وی سعی کرد عدهای از متخصصان فنی آلمانی را به کشور خود دعوت کند. در شهر لوبک ۱۲۳ نفر از آنها برای اعزام به دربار ایوان جمعآوری شدند، اما شارل پنجم اجازه نداد ایشان به روسیه بروند. رودخانهٔ بزرگ دوینای جنوبی (باختری) از قلب روسیه شروع میشد و در نزدیکی ریگا به بالتیک میریخت. لیکن متأسفانه از میان کشور کینهتوز لیوونیا عبور میکرد. سرچشمههای دو رودخانهٔ دوینا و ولگا زیاد از هم فاصله نداشتند و میشد با ترعهها آن دو را به یکدیگر متصل کرد. تقدیری آشکار بود که همین راه آبی میبایست وسعت خارج از اندازهٔ خاک روسیه نسبت به بندرها و سواحلش را تا حدی جبران و تعدیل کند. بدین ترتیب بالتیک با دریای خزر و دریای سیاه مرتبط میشد؛ یعنی شرق و غرب به هم میپیوستند و چه بسا که در ضمن مبادلهٔ کالاها و افکار دنیای مغربزمین فرصت مییافت تا سهمی از دین فرهنگی دوران گذشتهٔ خود را به مشرقزمین مسترد کند.
پس در سال ۱۵۵۷ ایوان بهانهای جنگی تراشید و، به سرکردگی شاه علی که قبلاً خان تاتار شهر قازان بود، لشکری به سوی لیوونیا فرستاد. سپاه روسی لیوونیا را بیرحمانه میدان تاختوتاز خود قرار داد، خانهها و محصولات را آتش زد و مردان را به بردگی برد (شرح تجاوز به زنان را که کتاب آورده نیاوردم). در سال ۱۵۵۸ سپاه دیگری از روسها شهر ناروا را، که فقط سیزده کیلومتر تا ساحل بالتیک فاصله داشت، تصرف کرد. لیوونیای درمانده دست به دامن لهستان شد. دانمارک، سوئد، آلمان و دیگر کشورهای مرکزی اروپا از بیم امکان هجوم اسلاوها به سوی باختر، و احیاناً پیشروی آنها تا رودخانهٔ الب، چنانچه در قرن ششم اتفاق افتاده بود، بر خود لرزیدند. ستفان باتوری لهستانیها را بر ضد روسها برانگیخت و به یاری ایشان در پولوتسک روسها را شکست داد (۱۵۸۲، تاریخ کتاب). ایوان مجبور شد لیوونیا را تسلیم لهستان کند.
توطئههای بایارها و کوربسکی
مدتها پیش از این شکست سخت، به سبب لشکرکشیهای مکرر و زیانآور ایوان، روسیه دچار انقلابهای داخلی شده بود. بازرگانان، که به گمان ایوان میبایست با استفاده از راههای تجاری تازه کار خود را رونق و توسعه داده باشند، بر اثر خسارتها و آشفتگیهای حاصل از جنگها سرخورده شده و دست از فعالیت کشیده بودند. اشراف نیز با لشکرکشیهای ایوان مخالف بودند، زیرا به عقیدهٔ ایشان همین تهدید باعث میشد که کشورهای حوزهٔ بالتیک دست به دست یکدیگر بدهند و با تسلیحات کاملتر بر ضد روسیهای که از لحاظ سازمان لشکری و سیاسی هنوز کشوری فئودال محسوب میشد وارد جنگ شوند. در واقع ایوان پیش از جنگ با لیوونیا پی برده بود که بایارها درصدد برانداختن تاج و تخت وی هستند. ایوان در سال ۱۵۵۳، هنگامی که به بیماری مهلکی دچار شده بود، اطلاع یافت که گروهی از اشراف با هم سازش کردهاند که پس از مرگ وی فرزندش دمیتری را از پادشاهی برکنار کنند و شاهزاده ولادیمیر را به جای وی بر تخت بنشانند. همچنین بر وی معلوم شد که سیلوستر و آداشف، نزدیکترین مشاورانش، نیز با بایارهای خیانتکار دستهبندی دارند. ایوان، با وجود این بدگمانی، مدت هفت سال همچنان آن دو را در خدمت نگاه داشت و سپس در سال ۱۵۶۰، بدون شدت و تندی، ایشان را از کار برکنار کرد. سیلوستر در صومعهای زندگی خود را به آخر رساند و آداشف در یکی از لشکرکشیهای لیوونیا جان سپرد. چند تن از بایارها به لهستان پناهنده شدند و بر ضد روسیه قیام کردند. در سال ۱۵۶۴ دوست یکدل و سرفرمانده لشکریان ایوان، شاهزاده آندری کوربسکی، نیز به بهانهٔ اینکه تزار درصدد کشتن وی بوده است به گروه یاغیان فراری در لهستان پیوست.
کوربسکی از آنجا پیام تحقیرآمیزی، که به منزلهٔ اعلام جنگ بود، برای ایوان فرستاد (صفت مغشوش کتاب دربارهٔ ایوان را حذف کردم)؛ تزار در جواب نامهٔ مفصل و اعتراضآمیزی در شصت و دو صفحه به کوربسکی نوشت و در آن با بیانی که هم فصیح بود و آشفته و هم هیجانزده و انجیلگونه یکیک دسیسههای بایارها را برای برانداختن پادشاهی خود شرح داد و دربارهٔ بدگمانی خود نسبت به دست داشتن نزدیکانش در توطئهٔ مسموم ساختن آناستاسیا، همسر عزیزش، چنین پرسید: «چرا مرا از همسرم جدا ساختید؟ اگر او را از دستم نربوده بودید، هرگز بایارها کشته نمیشدند. بیهوده در جستجوی کسی بودهام که نسبت به من رحم و شفقت داشته باشد، زیرا هرگز چنین کسی را نیافتهام.» (یک عبارت از نقل کتاب را حذف کردم.) کوربسکی، در روزهای واپسین عمر، کتاب تاریخ ایوان را با قلمی عیبجو و کینهتوز به نگارش درآورد که مهمترین منبع اطلاع ما دربارهٔ ایوان مخوف است.
آپریچنینا
در ۱۳ دسامبر ۱۵۶۴ ایوان با خانواده و شمایلهای مذهبی و خزانهٔ خود، به همراهی گروهی از نگاهبانان سلطنتی، مسکو را ترک کرد و به جایگاه ییلاقی خود در آلکساندروفسک رفت. از آنجا دو بیانیه به مسکو فرستاد: بیانیهٔ اول در این باره بود که چون بایارها و دیوانیان و خدام کلیسا بر ضد او و کشور روسیه توطئه کردهاند، اینک وی «با کمال تأسف» از تخت شاهی کناره میگیرد و از این پس در گوشهٔ عزلت به سر خواهد برد؛ و در بیانیهٔ دوم مردم مسکو را مطمئن میساخت که آنها را دوست دارد و آنها باید به خیرخواهی همیشگی او اطمینان داشته باشند. در واقع ایوان همواره در مقابل طبقهٔ اشراف از منافع و حقوق توده مردم و بازرگانان حمایت کرده بود؛ و در چنین موقعیتی طبقات متوسط و پایین مردم روسیه حقشناسی خود را نسبت به وی با اقدامی دستهجمعی آشکار کردند. ایشان علم طغیان بر ضد اشراف و روحانیان برافراشتند و با فریادهای تهدیدآمیز از آنها خواستند که نمایندگانی، از بایارها و اسقفها، نزد تزار بفرستند و از او تقاضا کنند که به تاج و تخت خود بازگردد. این کار شد و ایوان پذیرفت که «بار دیگر زمام فرمانروایی را در دست گیرد»، اما با شرایطی که بعداً اعلام خواهد داشت.
در ماه فوریه ۱۵۶۵ ایوان به مسکو بازگشت و مجلس ملی متشکل از نمایندگان روحانی و بایارها را احضار کرد. آنگاه اعلام داشت که قصد دارد سران دستهٔ مخالف دولت را اعدام و داراییشان را ضبط کند و برای این منظور باید اختیار مطلق به وی تفویض شود تا بتواند بدون مشاوره با اشراف یا مجلس ملی هر چه صلاح بداند انجام دهد؛ و سپس اضافه کرد که هر کس از اجرای فرمانهای او سرپیچی کند به هلاکت خواهد رسید. نمایندگان مجلس، که از شورش مجدد توده مردم بیمناک بودند، در مقابل تزار سر تسلیم فرود آوردند و متفرق شدند.
ایوان فرمانی صادر کرد که بر اساس آن از آن پس روسیه به دو بخش تقسیم میشد. بخش اول، به نام زمستچینا (مجموعهٔ ایالات)، در زیر حکومت بایارها و مجلس ملیشان، دوما، باقی میماند و دارای اختیارات داخلی میشد، اما در امور لشکری و سیاسی از فرمان تزار تبعیت میکرد و نیز خراج سالیانه به خزانهٔ تزار میپرداخت. بخش دوم، موسوم به آپریچنینا (خطهٔ برگزیده)، میبایست زیر فرمان شخص تزار و مشتمل بر پایتخت و زمینها و تیولی باشد که وی به آپریچنیکی (طبقهٔ برگزیده) واگذار میکرد. افراد آپریچنیکی، که به وسیلهٔ تزار انتخاب میشدند، مأمور حفظ انتظامات و اداره کارهای دیوانی و مصون داشتن آن نیمه کشور از فریب و فتنهٔ بیگانگان بودند؛ و ضمناً نگهبانی از شخص تزار و انجام دادن خدمات خاص لشکری نیز به عهدهٔ آنان بود. این گروه مأموران، که ابتدا فقط هزار نفر بودند و در آخر شمارشان به شش هزار نفر رسید، بیشتر از میان فرزندان کوچک اشراف انتخاب میشدند؛ زیرا ایشان که ملک و مالی از خود نداشتند در قبال تیولی که ایوان به ایشان واگذار میکرد خدمت وی را از دل و جان میپذیرفتند. قسمتی از این املاک متعلق به خانوادهٔ سلطنتی و قسمت مهمتر آن زمینهایی بودند که دولت از بایارهای یاغی ضبط کرده بود. در اواخر فرمانروایی ایوان آپریچنینا تقریباً شامل نصف خاک روسیه و قسمت اعظم مسکو و مهمترین راههای تجاری بود.
این تحول نظیر تحولی بود که پطر کبیر در حدود پنجاه سال بعد (رقم کتاب) به وجود آورد، بدین معنی که در هر دو مورد طبقهٔ تازهای روی کار آمد که قدرت سیاسی را در دست گرفت و علاوه بر آن صنعت و تجارت روسیه نیز رونق و پیشرفت یافت. باید گفت در عهدی که تقریباً تمام نیروی لشکری در دست طبقهٔ اشراف بود، این موفقیت تزار، که فقط مجهز به دستهای از نگاهبانان خود و متکی بر پشتیبانی غیرقابل اعتماد بازرگانان و توده مردم بود، نشانی از کمال جرئت و لیاقت اوست. به گفتهٔ بعضی از معاصران ایوان، وی، که فقط سی و پنج سال داشت، در این دورهٔ بحرانی به اندازهٔ بیست سال پیر شد.
ایوان شهر آلکساندروفسک را مقر دایمی خود ساخت و آن را به صورت دژ مستحکمی درآورد. زحمت و فشاری که در مبارزه با بایارها بر ایوان وارد آمد، به اضافهٔ شکست وی در جنگهای طولانی با لیوونیا، موجب اختلال اعصاب وی در آخر عمر شد؛ بخصوص که ایوان از ابتدا هم دارای مغز کاملاً متعادلی نبود. ایوان نگاهبانان خود را، مانند راهبان، خرقههای بلند و سیاه با آستینهای گشاد و باشلق میپوشاند و خود را رئیس دیر آنها میخواند و هر روز همراهشان مراسم قداس به جا میآورد و در مقابل محراب کلیسا چنان با اشتیاق و التهاب به سجده میرفت که بارها پیشانیاش مجروح شد. این کردار، به اضافهٔ هیبتی که شخص ایوان داشت، ترسی آمیخته به حرمت در دل مردم روسیه انداخته بود، به طوری که حتی افراد مسلح آپریچنیکی نیز چنان در مقابل وی خوار و ناچیز مینمودند که کمکم مردم ایشان را «گروه دور» (درباریان) نامیدند.