ژان کالون، ۱۵۰۹–۱۵۶۴: حقوق‌دانی جوان که عالم الاهی شد و «مبادی دین مسیحی»

دورانت دربارهٔ جوانی کالون در نوایون، پاریس و اورلئان، گذارش از اومانیسم به اصلاح دینی، گریزش به بال و کتاب «مبادی دین مسیحی»: دیباچهٔ آن به فرانسوای اول، آموزهٔ او دربارهٔ کتاب مقدس، تقدیر ازلی، کلیسا و دولت، و اینکه چرا این آیین سخت به پیروانش نیرو بخشید.

ژان کالونمبادی دین مسیحیتقدیر ازلی

~19 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

نوایون و پاریس

ژان کالون در ۱۰ ژوئیهٔ ۱۵۰۹ در شهر نوایون فرانسه زاده شد. زادگاهش شهری کلیسایی بود که، تحت سلطهٔ کلیسای جامع و اسقف، در آغاز نوعی حکومت دینی داشت و گروهی از روحانیان به نام خدا بر آن حکومت می‌کردند. پدرش، ژرار شوون، منشی اسقف، وکیل انجمن کلیسای جامع و متصدی امور مالی بخش بود. مادر ژان در کودکی او درگذشت و پدرش دوباره زناشویی کرد؛ شاید زندگی در خانهٔ نامادری بود که ژان را ملول و افسرده بار آورد. شوون بر آن بود که سه تن از فرزندانش را به خدمات روحانی وادارد و اطمینان داشت به آرزویش خواهد رسید. دو تن از آنان را به خدمت کلیسا گماشت، ولی فرزند سوم از دین برگشت و بی‌آنکه مراسم دینی به جای آورد بدرود زندگی گفت. خود شوون پس از مناقشه با انجمن کلیسای جامع بر سر امور مالی تکفیر و از کلیسا رانده شد و پس از مرگش خویشانش به‌سختی توانستند او را در گورستان دینی به خاک بسپارند.

ژان، به نام لاتینی یوهانس کالوینوس، به کولژ لامارش در دانشگاه پاریس راه یافت و نگارش به زبان لاتینی را به‌خوبی فراگرفت. از آنجا به کولژ دو مونتگو انتقال یافت و ظاهراً در اینجا بود که آوازهٔ دانشجوی نامدار پیشین این دانشکده، اراسموس، به گوشش رسید. تا ۱۵۲۸، که رقیب کاتولیکش ایگناتیوس لویولایی به آنجا رفت، در این دانشکده سرگرم تحصیل بود. یک مقام کاتولیک داستان‌هایی را که دربارهٔ بی‌بندوباری کالون در جوانی بر سر زبان‌ها بود بی‌پایه خوانده است، و قراین موجود نیز این شایعه را تکذیب می‌کنند و گواهی می‌دهند که دانشجویی بود پشتکاردار، محجوب، کم‌سخن و پاکدامن که «از اخلاق و رفتار دوستانش خرده می‌گرفت». با وجود این دوستانش به او مهر می‌ورزیدند. برای اندوختن دانش و معرفت، که ثمره‌اش بعدها به صورت فرضیهٔ افسونگر او نمایان شد، تا نیمه‌های شب از مطالعه بازنمی‌ایستاد. حتی در این سال‌ها از ناخوشی‌هایی رنج می‌برد که در سنین بلوغ خلق او را دستخوش دگرگونی کردند.

حقوق، اومانیسم و گرایش به اصلاح

ناگاه در اواخر ۱۵۲۸ از پدرش دستور رسید که برای تحصیل علم حقوق به اورلئان برود. به گمان کالون، پدر از آن‌رو این دستور را داده بود که «می‌پنداشت علم حقوق کسانی را که از پی آن رفته‌اند توانگر کرده است». از آن پس کالون با پشتکار به تحصیل حقوق پرداخت و به‌جای فلسفه و ادب، علم حقوق را برترین فضیلت فکری بشر شمرد و آن را علمی دانست که تمایلات سرکش انسان را تابع نظم و قانون می‌سازد. منطق و دقت و سخت‌گیری مبادی (اینستیتوتس) یوستینیانوس را به الاهیات و علم اخلاق بسط داد و شاهکار خود را به همین نام خواند. کالون بالمآل قانون‌گذار شد و به صورت نوما پومپیلیوس و لوکورگوس ژنو درآمد.

کالون پس از اخذ درجهٔ لیسانس در حقوق (۱۵۳۱) به پاریس بازگشت و با حرص و ولع به تحصیل ادبیات کلاسیک پرداخت. در ۱۵۳۲ رساله‌ای به زبان لاتینی دربارهٔ بخشایش سنکا منتشر کرد که سخت‌گیرترین متشرعین خدمات ادبی او را ستودند. نسخه‌ای از رسالهٔ خود را برای اراسموس فرستاد (عبارت کتاب دربارهٔ اینکه چه کسی «دومین شخصیت ممتاز» پس از سیسرون و «مایهٔ سربلندی ادب» خوانده شده مبهم است). هنگامی که برخی از مواعظ لوتر به دستش رسید، لحن بی‌باکانهٔ آنها او را به جوش و خروش درآورد، هرچند ظاهراً هنوز به اومانیسم دل سپرده بود. در محافل پاریس داستان انقلاب دینی آلمان و راهبِ ازجان‌گذشته‌ای که توقیع پاپ را آتش می‌زد و از احکام امپراتور سرپیچی می‌کرد بر سر زبان‌ها بود. در واقع پروتستان‌ها در آن زمان شهیدانی هم در فرانسه داده بودند.

برخی از دوستان کالون، چون ژرار روسل، از مقربان مارگریت دو ناوار خواهر شاه، و نیکولا کوپ که به ریاست دانشگاه سوربون برگزیده شده بود، هواخواه اصلاح کلیسا بودند، و ظاهراً کالون در تنظیم خطابهٔ افتتاحیهٔ کوپ (۱ نوامبر ۱۵۳۳) دست داشت. کوپ در خطابهٔ خود چون اراسموس لزوم تهذیب مسیحیت را پیش کشید، مانند لوتر رستگاری را در سایهٔ ایمان مؤمن و رحمت آفریدگار میسر دانست و از مردم خواست با بردباری به عقاید تازهٔ دینی گوش فرا دهند. خطابهٔ او خشم مردم را برانگیخت، دانشگاه سوربون را منزجر ساخت و پارلمان پاریس را بر آن داشت که کوپ را به اتهام بدعت‌گذاری تعقیب کند. کوپ از پاریس گریخت و برای کسانی که او را زنده یا مرده دستگیر کنند ۳۰۰ کراون پاداش تعیین کردند. ولی کوپ خود را به بال رساند که دژ پروتستان‌ها بود.

دوستان کالون او را از توطئه‌ای که برای دستگیری و بازداشت او و روسل چیده شده بود آگاه کردند؛ ظاهراً مارگریت، خواهر شاه، به نفع آنان میانجیگری کرده بود. کالون پاریس را ترک گفت (ژانویهٔ ۱۵۳۴) و در آنگولم پناهنده شد و ظاهراً در کتابخانهٔ مجهز لویی دو تیه به نگارش کتاب مبادی خود پرداخت. در مه به نوایون بازگشت و از عواید کلیسایی که ممر معاشش بود چشم پوشید. در نوایون دو بار زندانی و سپس آزاد شد. پس از آزادی پنهانی به پاریس رفت، با رهبران پروتستان این شهر گفت‌وگو کرد و سروتوس را، که مقدر بود سرانجام به دست کالون سوزانده شود (به تعبیر کتاب)، ملاقات کرد. پس از آنکه گروهی از پروتستان‌های افراطی اعلامیه‌های توهین‌آمیزی در گوشه‌وکنار پاریس به دیوارها زدند، فرانسوای اول چنان برآشفت که تصمیم گرفت از پروتستان‌ها انتقام بگیرد. کالون به‌موقع از پاریس گریخت (دسامبر ۱۵۳۴) و در بال به کوپ پیوست. او که هنوز جوانی بیست‌وشش‌ساله بود، در همین شهر نگارش شیواترین، پرحرارت‌ترین، درخشان‌ترین، منطقی‌ترین و نافذترین اثر مدون روزگار انقلاب دینی را به پایان رسانید.

«مبادی» و نامه به شاه

کالون کتاب خود را با نام مبادی دین مسیحی به زبان لاتینی منتشر کرد (۱۵۳۶). از این کتاب چنان استقبال شد که در همان سال تجدید چاپ آن ضرورت یافت. چاپ دوم را نیز به لاتینی ولی با متنی مفصل‌تر منتشر ساخت (۱۵۳۹) و در ۱۵۴۱ آن را به فرانسه برگرداند؛ این ترجمه هنوز در شمار گیراترین و برجسته‌ترین آثار منثور ادبیات فرانسه است. پارلمان پاریس کتاب را به هر دو زبان تحریم کرد و نسخه‌های آن را در ملأ عام در پایتخت فرانسه به آتش افکندند. کالون در سراسر عمر از تکمیل و تجدید چاپ کتاب بازنایستاد و آخرین نسخهٔ آن با ۱۱۱۸ صفحه (به نقل کتاب) انتشار یافت.

نخستین چاپ کتاب دیباچه‌ای دارد که در آن کالون «مسیحی‌ترین پادشاه فرانسه» را با عبارات شورانگیز و محترمانه مخاطب قرار داده است. دو عامل موجب شد کتاب را با نام فرانسوا آغاز کند: یکی فرمان ژانویهٔ ۱۵۳۵ پادشاه بر ضد پروتستان‌های فرانسه، و دیگری دعوت ملانشتون و بوتسر به فرانسه از سوی فرانسوای اول برای عقد پیمانی میان فرمانروای فرانسه و امیران لوتری آلمان بر ضد شارل پنجم، که تقریباً همزمان با صدور فرمان سرکوب پروتستان‌های فرانسه صورت گرفت. کالون امیدوار بود با استفاده از ضرورت‌های سیاسی زمان، فرانسوا را چون خواهرش مارگریت به آیین پروتستان متمایل کند. در این دیباچه کوشیده بود آیین پروتستان را از جنبش آناباپتیست‌ها، که در همان وقت سرگرم ایجاد جامعهٔ اشتراکی در مونستر بود، جدا کند و مصلحان دینی فرانسه را مردمی وطن‌خواه، شاه‌دوست و مخالف هرگونه آشوب سیاسی و اقتصادی بخواند.

مضمون دیباچه چنین است (متن بلند را خلاصه می‌کنم): او کتاب را با نیت بیان چند مبدأ مقدماتی دین برای هدایت حق‌پژوهان به دینداری واقعی آغاز کرد، ولی کینه‌توزی مردان پلیدی در قلمرو شاه، که به عقاید درست مجال خودنمایی نمی‌دهند، او را مصمم‌تر کرد که آن را به پیشگاه شاه تقدیم کند تا شاه به ماهیت عقیده‌ای که دستاویز دیوانگان شده است تا کشور را با آتش و شمشیر به آشوب کشند وقوف یابد. بدخواهان کوشیده‌اند نیت آنان را نزد شاه مکروه جلوه دهند و آنان را متهم کنند که می‌خواهند اقتدار شاهان را برباینند، محاکم را نابود کنند، نظام اجتماع را براندازند، نظم و قانون را برهم زنند و دارایی مردم را بستانند. از شاه می‌خواهد تصور نفرماید قصدش تبرئهٔ خود است تا به ایمنی به وطن بازگردد، چون دوری از وطن او را نمی‌آزارد؛ هدفش دفاع از مقصود همهٔ مردان خدا و در نتیجه مقصود خود مسیح است. می‌پرسد آیا باورکردنی است که چنین مردمی برای براندازی حکومت شاه توطئه بچینند، در حالی که هرگز سخن فتنه‌انگیزی بر زبان نرانده‌اند، در پناه حکومت شاه صلح‌دوستی‌شان زبانزد بود و حتی در دیار بیگانه برای شاه از خداوند توفیق می‌طلبند. و اگر تفتین بدخواهان چنان اثر کرده باشد که به متهمان اجازهٔ دفاع ندهند و با اجازهٔ شاه آزار مردم با تازیانه، حبس، شکنجه و آتش ادامه یابد، آنان چون گوسفندی محکوم به ذبح خواهند بود، شکیبایی پیشه می‌کنند و برای رهایی ستمکشان و مجازات ستمگران به خداوند توکل می‌جویند، و آرزو می‌کند خداوند تخت شاه را بر عدل و دادخواهی استوار سازد.

آموزه

برای ما، که در روزگاری به سر می‌بریم که اندیشهٔ بشر از مناقشات دینی به اختلافات سیاسی منعطف شده، دشوار است روحیهٔ کالون را هنگام نگارش مبادی دریابیم. کالون بیش از اسپینوزا مسحور عظمت آفریدگار بود و این اندیشه را که عقل ناچیز، زبون و ناتوان بشر می‌تواند به عقل کل کائنات دست یابد موهوم و بی‌پایه می‌پنداشت. می‌گفت با توجه به این ناتوانی بشر است که خداوند خود را در کتاب مقدس بر ما مکشوف ساخته، و بارزترین دلیل اینکه کتاب مقدس سخن خداست اثر بی‌مانند این کتاب در ذهن و اندیشهٔ مردم است. آثار دموستن، سیسرون، افلاطون، ارسطو یا کسان دیگر را بخوانید، شما را مجذوب و مشعوف خواهند کرد؛ ولی اگر پس از آنها به کتاب مقدس روی آورید، چه بخواهید و چه نخواهید، این کتاب چنان در دل شما رخنه می‌کند و چنان اثر عمیقی در اندیشه‌تان می‌نهد که در برابر اثر نافذ آن، سخن خطیبان و فیلسوفان زیبایی و لطافت خود را از دست می‌دهد؛ در آن به چیزی برمی‌خورید که برترین مکشوفات و دلکش‌ترین آثار هنری بشر در قیاس با آن ناچیزند.

بنابراین باید این سخن مکشوف خدا را نه‌تنها در دینداری بلکه در تاریخ و سیاست و همهٔ شئون زندگی ملاک و مرجع نهایی تشخیص و قضاوت خود قرار دهیم. باید اصالت داستان آدم و حوا را بپذیریم، زیرا با وقوف به سرکشی آنان از فرمان خداست که به طبع گناهکار بشر و محرومیتش از آزادی اراده پی می‌بریم. بشر چندان عدل و دادگری خدا را به فراموشی سپرده که به هر آنچه پلید و ناپاک و تباه است روی می‌آورد. از دل زهرآلود او جز فساد برنمی‌خیزد و هرگاه کار به‌ظاهر نیکی از او سر می‌زند، اندیشه‌اش آلوده به حیله و تزویر و دلش اسیر هرزگی است. چنین موجود زبون و درماندهٔ چگونه استحقاق دارد به سعادت ابدی در فردوس دست یابد؟ هیچ‌یک از ما با کار نیک به فردوس راه نخواهد یافت. کار نیک نیکوست، ولی تنها مرگ نجات‌بخش فرزند خدا می‌تواند انسان را رستگار کند؛ اما همهٔ مردم رستگار نخواهند شد، زیرا خدا بر حسب عدالتش بسیاری را از این موهبت محروم کرده و بر حسب رحمتش گروهی دیگر را برای رستگاری برگزیده و به آنان ایمان به شفاعت عیسی را مرحمت فرموده است، چنان‌که بولس حواری گفت: او ما را پیش از بنیاد عالم برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بی‌عیب باشیم و از قبل تعیین نمود که به وساطت عیسی مسیح، بر حسب خشنودی اراده‌اش، پسر خوانده شویم.

کالون چون لوتر از این گفتار بولس نتیجه می‌گرفت که خدا به میل خود و بدون توجه به فضایل و گناهان ما گروهی از مردم را مدت‌ها پیش از آفرینش جهان برای رستگاری برگزیده و جمعی را به لعنت ابدی محکوم کرده است. در پاسخ این پرسش که چرا آفریدگار بدون توجه به استحقاق مردم سرنوشت آنان را مقدر ساخته، باز به سخنان بولس استناد می‌کند که خدا به موسی می‌گوید بر هر که رحم کنم رحم خواهم فرمود. سپس نتیجه می‌گیرد: به گواهی و نص صریح کتاب مقدس، خداوند به میل ازلی و تغییرناپذیر خود گروهی را برای رستگاری برگزیده و جمعی را به لعنت ابدی محکوم کرده است؛ مشیت خدا دربارهٔ برگزیدگان از رحمت رایگان او، بدون توجه به استحقاق آنان، و دربارهٔ محکومان از داوری عادلانه‌ای که درک آن برای ما مقدور نیست ریشه می‌گیرد.

حتی هبوط آدم و حوا، با همهٔ نتایج شومی که از نظر بولس برای نسل بشر در بر داشت، به عقیدهٔ کالون «منتج از مشیت در خور ستایش خداست». کالون اذعان دارد که نظریهٔ تقدیر ازلی با موازین عقلی ناسازگار است، ولی می‌گوید دور از خردمندی است که انسان در مسائلی کنجکاوی کند که آفریدگار آنها را از انسان پنهان داشته است. با این وصف مدعی است می‌داند چرا آفریدگار با استبداد رأی سرنوشت میلیاردها انسان را مقدر کرده است: «برای آنکه با ابزار قدرت خویش ما را به تجلیل خود وادارد.» اعتراف می‌کند که این نظریه هراس‌انگیز است، ولی می‌گوید کسی نمی‌تواند انکار کند که خداوند از سرنوشت انسان پیش از آفرینش او آگاه بوده، چون خود آن را مقدر کرده است. کسانی ممکن است چون لوتر تقدیر ازلی را چنین توجیه کنند که خداوند از سرنوشت بشر آگاه بوده و ممکن نیست در پیش‌بینی خود خطا کرده باشد؛ ولی کالون آن را به‌گونه‌ای دیگر توجیه می‌کند و می‌گوید خداوند از آن‌رو از آینده آگاه است که خود چنین خواسته و مقدر کرده است. محکومیت انسان در الاهیات کالون قطعی و تغییرناپذیر است، زیرا او به برزخ، که انسان پس از میلیون‌ها سال رنج در آن از گناه برائت یابد، اعتقاد ندارد؛ از این‌رو مؤمنان نیازی ندارند برای آمرزش روح مردگان دعا کنند.

با توجه به نظریهٔ تقدیر ازلی کالون، ممکن است تصور کنیم از نظر او موجبی برای دعا و راز و نیاز با خدا نمی‌ماند، زیرا هرچه روی می‌دهد خدا از ازل مقدر کرده و دعای بشر مقدرات را تغییر نمی‌دهد. ولی انسانیت کالون بر عقاید دینی‌اش غلبه داشت، چنان‌که می‌گفت بیایید با فروتنی و ایمان خدا را نیایش کنیم و دعای ما مستجاب خواهد شد. در مکتب کالون دعا و اجابت آن نیز مقدر شده است.

کلیسا، دولت و نیایش

او مردم را به پرستش آفریدگار در مجامع دینی ترغیب می‌کرد ولی از شرکت در مراسم قداس برحذر می‌داشت، زیرا مجری آن با توهین به مقدسات دینی مدعی است اجسام خاکی را به جسم و خون مسیح مبدل می‌کند. می‌گفت مسیح تنها روحاً در آیین قربانی مقدس حضور دارد و پرستش قرص نان به‌عنوان جسم مسیح بت‌پرستی است. پرستش شمایل مذهبی، که مخالف نص صریح دومین فرمان از ده فرمان است، بت‌پرستی را دامن می‌زند. همهٔ تصاویر و مجسمه‌های مذهبی، حتی پیکرهٔ مسیح مصلوب، باید از کلیساها برچیده شوند.

کالون عقیده داشت که کلیسای حقیقی مجمع نامرئی برگزیدگان خداست، اعم از مردگان، زندگان و آنان که هنوز چشم به جهان نگشوده‌اند. کلیسای مرئی مرکب است از کسانی که با اعتراف به ایمان خود، با زندگی پاک شایان تقلیدشان و با شرکت در آیین‌های مقدس تعمید و عشای ربانی (کالون آیین‌های مقدس دیگر را قبول نداشت) اعتقادشان را به خدا و مسیح ابراز می‌دارند. در خارج از این کلیسا رستگاری نیست.

کلیسا و دولت هر دو مخلوق آفریدگارند و خداوند آنها را مأمور کرده است که همچون روان و تن جامعهٔ مسیحی هماهنگ با یکدیگر کار کنند: کلیسا باید برای ایمان، نیایش و اخلاق جامعه موازینی وضع کند و دولت، همچون بازوی کلیسا، مجری آن موازین باشد. مأموران کشوری نباید اجازه دهند «بت‌پرستی» (که در کلام پروتستان‌ها به معنی آیین کاتولیک بود) و «هر آنچه برای دین زیان‌بخش و ننگ‌آور است» در جامعه راه یابد و به گوش مردم برسد، و تنها سخن خالص خداست که باید به مردم تعلیم داده شود. حکومت کامل حکومت دینی است و کلیسای اصلاح‌شده نماینده و سخنگوی خداست. کالون دعوی پاپ‌ها دایر بر تفوق کلیسا بر دولت را با قائل‌شدن حق رهبری خود بر کلیسای خویش دوباره زنده ساخت.

ریشه‌ها، پژواک‌ها و دلیل کامیابی

کثرت سنت‌ها و معتقداتی که از آیین کاتولیک به الاهیات کالون راه یافته‌اند شایان دقت است. افکار کالون تا حدی مدیون حکمت رواقیون، به‌ویژه سنکا، و تا اندازه‌ای مرهون تحصیلاتش در رشتهٔ حقوق بود؛ ولی او الاهیات خود را بیش از همه بر نظریات قدیس آوگوستینوس بنیان نهاد که از نوشته‌های بولس حواری ریشه می‌گرفتند، و می‌دانیم بولس هرگز مسیح را ندیده و نشناخته بود. کالون گویی از مهر و رأفت خدای پدر، آن‌گونه که مسیح دریافته و توصیف کرده بود، آگاهی نداشت و بسیاری از مضامین کتاب مقدس را که بر آزادی کامل انسان در تعیین سرنوشتش گواهی می‌دهند نادیده می‌گرفت (ارجاعات فصل و آیهٔ کتاب مخدوش بود و حذف کردم). نبوغ کالون نه در درک افکار نو بلکه در گسترش اندیشه‌های پیشینیان برای اخذ نتایج منطقی مخرب از آنها بود. او نتایجی را که اخذ کرده بود با بلاغتی نظیر بلاغت آوگوستینوس بیان می‌کرد و برای تضمین اجرای آنها نظامات و مقررات کلیسایی وضع می‌کرد. اعتقاد به رستگاری به یاری ایمان و برگزیدگی از جانب خدا را از لوتر، تعبیر روحانی آیین قربانی مقدس را از تسوینگلی، و این عقاید به‌ظاهر متناقض را که همهٔ رویدادهای جهان معلول خواست آفریدگارند و تقوا و پاکدامنی نمودار برگزیدگی انسان برای رستگاری‌اند از بوتسر به ارث برده بود. بسیاری از این عقاید پروتستانی، به صورت معتدل‌تر، در سنت‌های کلیسای کاتولیک نیز یافت می‌شوند. کالون این عقاید را تشدید کرد و پاره‌ای از جنبه‌های تسلی‌بخش ایمان قرون وسطی را، که این عقاید را تحمل‌پذیر می‌ساختند، از میان برد. او قرون‌وسطایی‌تر از هر متفکر قرون وسطی، از زمان آوگوستینوس تا دانته، بود. دلبستگی اومانیست‌ها به اعتلای شأن بشر در این جهان را نادیده گرفت و اندیشهٔ انسان را بیش از پیش به جهان آن سوی گور بازگرداند. در آیین کالونی رنسانس بار دیگر نفی شد.

با اندک تعمقی روشن می‌شود که چگونه چنین فرضیهٔ نامعقولی صدها میلیون تن را در سویس، فرانسه، اسکاتلند، انگلستان و امریکای شمالی مجذوب و سرسپردهٔ خود کرده است. چرا باید کالونی‌ها، هوگنوها و پیرایشگران برای حفظ موجودیت خویش آن‌همه جانبازی کرده باشند، و فرضیه‌ای که انسان را موجود زبون و ناتوان می‌سازد چگونه توانسته است آن‌همه شخصیت توانا به تاریخ عرضه دارد؟ علت این بود که اعتقاد پیروان کالون به اینکه خداوند آنان را از میان جمع کثیری برای رستگاری برگزیده بود، بیش از احساس ناتوانی به تغییر سرنوشتشان، به آنان نیرو و توانایی می‌بخشید. خود کالون، روزی که پنداشت به جرگهٔ برگزیدگان تعلق دارد، دریافت که این «نظریهٔ هراس‌انگیز» تقدیر ازلی «نیروی نشاط‌آوری به او بخشیده است». آیا کسانی که خود را برگزیده می‌دانستند از اینکه فقط عدهٔ قلیلی نجات خواهند یافت و باقی به لعنت گرفتار خواهند شد دچار شعف می‌شدند؟ ایمان پیروان کالون به برگزیدگی خود به آنان جرئت داد تا شجاعانه با نومیدی زندگی درافتند، چنان‌که ایمان مشابهی به یهودیان امکان داده بود، در شرایطی که میل به زندگی از انسان سلب می‌شود، برای بقای خود تلاش کنند. همچنان‌که آیین پروتستان بسیاری از معتقدات خود را مدیون عهد قدیم است، اعتقاد کالون به برگزیدگی نجات‌یافتگان نیز ممکن است از ایمان یهودیان به برگزیدگی خودشان ریشه گرفته باشد. اطمینان به برگزیدگی بود که هوگنوها را بر آن داشت در راه ایمان خود تلفات سنگین متحمل شوند و به «آوارگان» انگلیسی جرئت داد از زادگاه خود دل بکنند و در کرانه‌های دیار بیگانه (امریکا) موطنی تازه ایجاد کنند. اگر گناهکاری اصلاح می‌شد، اعتماد به نفس خود را بازمی‌یافت و به این اعتقاد می‌رسید که خداوند او را برگزیده، تا آخر عمر تزلزل‌ناپذیر باقی می‌ماند. کالون با ارتقای برگزیدگان به مقام اشرافیت موروثی، بدون توجه به توانایی مالی آنان، غرور و اعتماد به نفس پیروان خود را تقویت کرد: فرزندان برگزیدگان، به خواست خدا، خود به خود برگزیده شده‌اند. می‌بینیم که انسان با ایمان و اعتماد ساده، ولو در عالم وهم و خیال، می‌تواند فردوس را از آن خود پندارد؛ برای این انسان‌های فناناپذیر، اعتراف به زبونی و ناتوانی انسان راهی به سوی کامیابی بود.

پیروان کالون نیازمند چنین تسلای خاطری بودند، زیرا او به پیروی از نظریهٔ قرون وسطایی به آنان آموخته بود که زندگی در این جهان جز رنج و محنت نیست. با کسانی که می‌گفتند خوشبخت آنهایی‌اند که زاده نشده‌اند و پس از آنان کسانی که زود از جهان درمی‌گذرند، و نیز با آنانی که در ولادت بستگان زاری و در مرگ آنان شادی می‌کردند هم‌عقیده بود. کالون تنها از این تأسف می‌خورد که این بدبینان خردمند، که اکثراً مشرک و از مسیح بی‌خبر بودند، به دوزخ راه خواهند یافت. تنها ایمان به سعادت ابدی است که زندگی در این جهان را برای انسان تحمل‌پذیر می‌سازد: «اگر آسمان موطن ماست، جهان جز تبعیدگاه نیست؛ و اگر با وداع جهان به زندگی راه می‌یابیم، جهان گوری بیش نیست.» برخلاف دانته، کالون شیواترین صفحات آثار خود را به‌جای توهمات دوزخ به توصیف دلربایی فردوس اختصاص داده است. برگزیدگان رنج و محنت زندگی را با خوشرویی بر خود هموار می‌سازند، «زیرا روزی را به یاد می‌آورند که آفریدگار بندگان امین و وفادار خویش را به ملکوت پرآسایش خود راه خواهد داد، هر اشکی را از چشمان آنان خواهد زدود، آنان را به جامهٔ سرور خواهد آراست، تاج جلال بر سرشان خواهد نهاد، با سروری که بر زبان نمی‌آید آنان را نزد خود خواهد پذیرفت و در شادی خود سهیم خواهد کرد». برای تنگدستان یا شوربختانی که جهان را انباشته‌اند چنین ایمانی ممکن است ضروری باشد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه