جان ناکس، ۱۵۰۵–۱۵۵۹: واعظی که اصلاح دینی اسکاتلند را پیش برد

دورانت دربارهٔ شهیدان نخستین اسکاتلند، برآمدن جان ناکس از شاگردی ویشرت تا پارو‌زنی در کشتی و ژنو، الاهیات سخت‌گیرانه‌اش، نوشته‌هایش علیه زنان فرمانروا و شاهان کاتولیک، و بازگشتش به اسکاتلند در ۱۵۵۹.

جان ناکساصلاح دینی اسکاتلندکالونیسم

~23 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

یک قرن مخالفت در اسکاتلند

تبلیغ برای اصلاح دین صد سال در اسکاتلند سابقه داشت. در سال ۱۴۳۳ پل کریور به ترویج اندیشه‌های ویکلیف و هوس متهم شد؛ کلیسا او را محکوم کرد و دولت آتشش زد. در سال ۱۴۹۴ سی تن از «لالردهای کایل» را نزد اسقف گلاسکو احضار کردند. اتهام آنان مخالفت با آثار و تصاویر مذهبی، انکار اقتدار کشیشان در آمرزش گناه در توبه‌گاه، رد قلب ماهیت، برزخ، خرید و فروش آمرزش‌نامه، مراسم قداس برای مردگان، تجرد روحانیان و مرجعیت پاپ بود. اینها همان عقایدی هستند که لوتر بیست و سه سال بعد در مسائل نود و پنج‌گانهٔ خویش گنجاند. هر سی تن متهم ظاهراً توبه کردند.

دیری نگذشت (۱۵۲۳) که نوشته‌های لوتر به اسکاتلند راه یافتند. نسخه‌های خطی عهد جدید که از روی ترجمهٔ انگلیسی ویکلیف به زبان اسکاتلندی برگردانیده شده بود دست به دست گشت و مردم خواستار دینی شدند که با کتاب مقدس سازگار باشد. پتریک همیلتن به پاریس و لوون رفت، با اندیشه‌های اراسموس و دانش یونانی آشنا شد، از آنجا به ویتنبرگ شتافت و با اندیشه‌های دینی نو بازگشت و از رستگاری به یاری ایمان سخن گفت. جیمز بیتن، عموی دیوید بیتن، که اکنون اسقف اعظم سنت‌اندروز بود، او را برای بازجویی نزد خود خواند. همیلتن به مقر اسقف اعظم رفت، از عقاید خویش دفاع کرد و به مرگ در آتش محکوم شد (۱۵۲۸). دو تن دیگر از مصلحان دینی اسکاتلند را در سال ۱۵۳۴ آتش زدند. یک سال بعد چهار مرد را به دار کشیدند و زنی را در آب غرق کردند. به گفتهٔ ناکس، که همهٔ روایات او باورکردنی نیستند، این زن هنگامی به کام امواج سپرده شد که نوزادش در آغوشش پستان می‌مکید.

این کشتارها چون پراکنده بودند واکنشی در پی نداشتند. ولی اعدام جورج ویشرت مردم را سخت تکان داد و مرگ او در واقع نخستین فاجعهٔ مهم جنبش اصلاح دینی در اسکاتلند است. ویشرت حدود سال ۱۵۴۳ «نخستین اعتراف‌نامهٔ سویسی» را ترجمه کرد. دریغا که این بیانیهٔ پروتستان زمامداران را ملزم می‌ساخت بدعت‌گذاران را کیفر دهند. از آن پس آیین پروتستان سویسی، که نخست از اندیشه‌های انسانی تسوینگلی ریشه می‌گرفت و اندکی بعد به شدت تابع عقاید کالون گشت، جایگزین مذهب لوتر در اسکاتلند شد. ویشرت در مانتروز و داندی به موعظه پرداخت، هنگام شیوع طاعون با جانبازی و دلاوری بیماران را پرستاری کرد و، در همان هنگام که شورای روحانیان اسکاتلند به سرپرستی دیوید بیتن در ادینبورگ برپا بود، آیین پروتستان را در این شهر پراکند. کاردینال او را به جرم بدعت‌گذاری به مرگ محکوم کرد و آتش زد (۱۵۴۶).

از شاگردی تا پارو‌زنی

یکی از کسانی که به همت ویشرت به آیین پروتستان گرویدند از مردان نامدار تاریخ گشت. جان ناکس در فاصلهٔ سال‌های ۱۵۰۵ تا ۱۵۱۵ در نزدیکی شهر هدینگتن چشم به جهان گشود. والدین بزرگترش او را برای کشیش شدن پرورش دادند. او در گلاسکو تحصیل کرد و در حدود سال ۱۵۳۲ کشیش شد؛ احاطه‌ای که بر قوانین کلیسایی و مدنی داشت او را نام‌آور ساخت. شرح حالی که او از خود نوشته و تاریخ اصلاح دینی در اسکاتلند نام دارد از دوران جوانی‌اش سخنی نمی‌گوید، ولی ناگهان او را شاگرد پرشور و محافظ بی‌باک ویشرت می‌شناساند (۱۵۴۶) و می‌نویسد که شمشیر سنگینی با خود حمل می‌کرد. پس از بازداشت ویشرت، ناکس متواری شد و بعد، در سال ۱۵۴۷، در سنت‌اندروز به جمعیتی پیوست که کاردینال بیتن را کشته بودند. (کتاب این را مقارن عید قیام ۱۵۴۷ می‌آورد که با تاریخ ۱۵۴۶ برای مرگ کاردینال در خود کتاب نمی‌خواند.)

قاتلان بیتن، که خویشتن را نیازمند دین می‌دیدند، از ناکس خواستند واعظ آنان شود. او خود را برای چنین خدمتی ناشایست می‌دانست و سرباز زد، ولی پس از اصرار یارانش پذیرفت و همگی تصدیق کردند که در عمر خویش سخنان آتشینی چون مواعظ او نشنیده‌اند. ناکس در مواعظ خویش کلیسای کاتولیک رومی را «کنیسهٔ شیطان» می‌خواند و آن را به وحش مهیبی که در کتاب مکاشفهٔ یوحنا آمده تشبیه می‌کرد. او هم، مانند لوتر، عقیده داشت که انسان «صرفاً به یاری ایمان رستگار می‌شود، و آنچه ما را از اسارت گناه رهانیده خون عیسی مسیح است». در ماه ژوئیه ناوگان فرانسه دژی را که قاتلان بیتن در آن گرد آمده بودند به توپ بست. مدافعان دژ پس از چهار هفته از پای درآمدند و ناکس و یارانش را به بردگی بردند و نوزده ماه در دریا به پارو‌زنی گماشتند. از رفتار دریانوردان فرانسوی با اسیران آگاهی درستی نداریم، جز آنکه می‌دانیم آنان را به شرکت در مراسم قداس وامی‌داشتند و آنان (به ادعای ناکس) با سرسختی از شرکت در آن سر باز می‌زدند. شاید خواری و زبونی روزگار اسارت بود که تنفر ناکس را برانگیخت و زبان و خامهٔ او را پرخاشگر ساخت.

انگلستان، تبعید و ژنو

پس از آنکه زندانیان آزادی خویش را بازیافتند (فوریهٔ ۱۵۴۹)، ناکس، با حقوقی که از دولت دیوک آو سامرست دریافت می‌کرد، در انگلستان به خدمت روحانی پرداخت. «هرگاه که بنیهٔ ناتوانش اجازه می‌داد» روزی یک بار وعظ می‌کرد. برای ما که سخنان دینی چندان بر دلمان نمی‌نشینند دشوار است شوق مردم قرن شانزدهم به مواعظ دینی را دریابیم. کشیشان بخش‌های کلیسایی ایراد وعظ را به اسقفان محول کرده بودند و آنان نیز این وظیفه را گاه‌گاه به فرایارها می‌سپردند. در میان پروتستان‌ها واعظان راوی اخبار و عقاید شدند، وقایع روز یا هفته را با جمعیت در میان می‌نهادند و دربارهٔ آنها گفتگو می‌کردند و بدین‌سان دین را با زندگی روزانهٔ مردم درمی‌آمیختند. واعظان پروتستان تبهکاری‌ها و خطاهای مسیحیان حوزهٔ مأموریت خویش را به باد انتقاد می‌گرفتند و کوتاهی‌های دولت را یادآور می‌شدند. روزی ناکس، در مجمعی که ادوارد ششم و دیوک آو نورثامبرلند نیز در آن حضور داشتند، فرمانروایان مسیحی‌ای را که برای خود مشاوران بی‌دین برمی‌گزینند نکوهش کرد. دوک با دادن وعدهٔ اسقفی کوشید او را خاموش سازد، ولی از تطمیع خویش نتیجه‌ای نگرفت.

ماری تودور از همهٔ فرمانروایان زمان ناکس خطرناک‌تر و ناسازگارتر بود، و ناکس پس از آنکه مدتی را در انگلستان به طفره سپری کرد ناگزیر به دیپ و ژنو گریخت (۱۵۵۴). کالون او را واعظ یک کلیسای انگلیسی‌زبان در فرانکفورت کرد، ولی از آنجا که اندیشه‌های ناکس با این کلیسا ناسازگار بود از او خواستند فرانکفورت را ترک گوید. ناکس به ژنو بازگشت (۱۵۵۵). عمق نفوذ کالون از اینجا پیداست که توانست کسی را که چون خود کالون شخصیت مثبت و توانایی داشت رام سازد. ناکس ژنو روزگار کالون را «کامل‌ترین جامعهٔ مسیحی که پس از روزگار حواریون در جهان به وجود آمده» توصیف کرده است. آیین کالونی با طبع ناکس سازگار بود، زیرا به خود اعتماد راسخ داشت، خود را از جانب آفریدگار الهام‌یافته می‌پنداشت، وظیفهٔ خود می‌دانست که رفتار و معتقدات مردم را مشخص سازد و به خویشتن حق می‌داد دولت را راهنمایی کند. ناکس همهٔ جنبه‌های مکتب کالون را اخذ کرد و در اسکاتلند اشاعه داد. وی که از فرمانروایی ماری استوارت بر اسکاتلند بیمناک بود از کالون و بولینگر پرسید آیا مجاز است انسان از احکام «فرمانروایی که شرک و بت‌پرستی را دامن می‌زند و دین حقیقی و راستین را سرکوب می‌کند» روی برتابد. گرچه آنان پاسخ روشنی به این پرسش ندادند، ناکس تصمیم خود را گرفته بود.

در پاییز ۱۵۵۵ ناکس، که احتمالاً پنجاه‌ساله بود، به انگلستان ماری تودور بازگشت، سپس به شهر بریک رفت و در آنجا با مارگارت بوز ازدواج کرد (کتاب نام او را مارگارت می‌آورد). سبب این ازدواج آن بود که ناکس الیزابت بوز، مادر مارگارت، را که پنج پسر و ده دختر و شوهری کاتولیک داشت دوست می‌داشت. او به انگیزهٔ سخنان ناکس به آیین پروتستان گرویده بود و مسائل و مشکلات خانوادگی خود را با ناکس در میان می‌نهاد، و ناکس از اینکه او را راهنمایی می‌کرد خوشحال می‌شد. دوستی معنوی آنان ظاهراً تا پایان عمر پاک و بی‌آلایش ماند. پس از آنکه ناکس با دختر او ازدواج کرد، میسیز بوز همسر خویش را ترک گفت و نزد دختر و داماد کشیش خود زندگی کرد. مارگارت پنج سال پس از ازدواج بدرود زندگی گفت. با آنکه ناکس بار دیگر ازدواج کرد، میسیز بوز همچنان در خانهٔ او ماند. در تاریخ به ندرت به زنی برمی‌خوریم که میان او و شوهر دخترش چنین دوستی پاک و پایداری بوده باشد.

ناکس به اسکاتلند، که در آن مری آو گیز هنوز با پروتستان‌ها خوش‌رفتاری می‌کرد و به جناح پروتستان نجبا پشتگرم بود، رهسپار شد. او نایب‌السلطنهٔ اسکاتلند را «شاهزادهٔ شایان احترامی که در خردمندی و رأفت یکتاست» ستود. وی در ادینبورگ و جاهای دیگر کلیساهای پروتستان بنیان نهاد و مردان توانا و بانفوذی چون ویلیام میتلند، مالک اراضی لتینگتن، و جیمز استوارت، برادر زنازادهٔ ماری استوارت که بعدها به نام ارل آو ماری به نیابت سلطنت رسید، را به آیین پروتستان درآورد. یکی از دادگاه‌های کلیسایی که از گسترش آیین پروتستان هراسان شده بود ناکس را برای بازجویی احضار کرد. ناکس احتیاط را از دست نداد و همراه همسر و مادر او از اسکاتلند گریخت (ژوئیهٔ ۱۵۵۶). دادگاه کلیسایی، که شکار از دستش گریخته بود، تمثال ناکس را آتش زد. این کار او را نزد پروتستان‌های اسکاتلند گرامی‌تر ساخت و هر جا که رفت مردم او را به نام رهبر اصلاح دینی اسکاتلند پذیرفتند.

در ژنو او کشیش یک کلیسای انگلیسی‌زبان شد و در این مقام، با نظارت دقیق بر اخلاق و کردار اعضای کلیسایش، آرمان‌های آیین کالونی را به کار بست. از همین جا نامه‌هایی به میسیز ان لاک، که در لندن به راهنمایی او به آیین پروتستان گرویده بود، نوشت و از او خواست همسرش را ترک گوید و با دخترش نزد او به ژنو آید. خلاصهٔ یکی از نامه‌های او چنین است: گرامی‌ترین خواهرم، زبانم از بیان آرزویی که به دیدار تو در اینجا دارم ناتوان است؛ هرگاه تو را به یاد می‌آورم اشک بر چشمانم حلقه می‌زند و تنها امید دیدار توست که مرا دلداری می‌دهد؛ اگر مسئولیت سرپرستی این گروه کوچکی که به نام مسیح در اینجا گرد آمده‌اند مرا باز نمی‌داشت، به جای نوشتن نامه شخصاً نزد تو می‌آمدم؛ از خدا می‌خواستم که تو را بدینجا رهبر کند. میسیز لاک، با نادیده گرفتن مخالفت همسرش، لندن را ترک گفت و همراه پسر، دختر و خدمتگزارش به ژنو آمد (۱۵۵۷). دخترش چند روز پس از ورود به ژنو درگذشت، ولی میسیز لاک نزد ناکس ماند و، با میسیز بوز که اکنون به سن کهولت پا نهاده بود، ناکس را خدمت کرد. از اینکه رابطهٔ آنان به چیزی بیش از دوستی کشیده باشد اطلاعی در دست نیست و در این باره از زبان میسیز لاک و همسر ناکس نیز گله‌ای نمی‌شنویم. میسیز لاک مردی را که زندگی خانوادگی او را از هم پاشیده بود مادرانه پرستاری و خدمت می‌کرد و این را وظیفهٔ دینی خویش می‌پنداشت.

مرد و الاهیاتش

ناکس راه و روش خاصی داشت. چون بسیاری از مردان بزرگ دارای جثه‌ای کوچک بود، ولی شانهٔ پهنش نمودار نیروی عزم و اراده بود و چهرهٔ عبوسش نشان می‌داد که به خویشتن اعتماد دارد و از زیردستانش توقع سرسپردگی و فرمانبرداری. گیسوی سیاه، پیشانی باریک، ابروان پرپشت، چشمان گیرا، بینی فرورفته، گونه‌های گوشتالو، دهان گشاد، لبان کلفت، ریش بلند و انگشتان دراز از ویژگی‌های مردی بودند که مظهر سرسپردگی به مقصود و طالب قدرت به شمار می‌آمد. از مردی با نیروی آمیخته به تعصب که هفته‌ای دو یا سه بار، و هر بار سه تا چهار ساعت، سخن می‌گفت شگفت‌آور نیست که بگوید «در بیست و چهار ساعت مجال آسایش ندارم». شهامت و دلاوری او با جبن و احتیاط درهم آمیخته بودند و خطر مرگ را به موقع تشخیص می‌داد و از آن می‌گریخت. او را متهم می‌کردند که خود در ژنو یا دیپ به سر می‌برد و پروتستان‌های انگلستان و اسکاتلند را به شورش و انقلاب خونین برمی‌انگیزد. با وجود این او صدها بار خویشتن را به خطر افکند، دیوک آو نورثامبرلند را رو در رو برای نابکاری‌هایش سرزنش کرد و بعدها هواخواهی خویش از دموکراسی را به ملکه اعلام داشت. او مردی قابل ابتیاع نبود و عقیده داشت و ادعا می‌کرد که از جانب آفریدگار سخن می‌گوید.

بسیاری از مردم نیز ادعای او را می‌پذیرفتند و او را پیامبر سخنگوی خدا می‌دانستند. از همین رو سفیر کبیر انگلستان روزی گفت: «سخن او بیش از غوغای پانصد شیپور در ما اثر کرده و در کالبد ما جان دمیده است.» نیرو و توانایی ناکس تا اندازه‌ای از اعتقاد او به الاهیات کالون ریشه می‌گرفت. مانند کالون عقیده داشت که آفریدگار مردم را به برگزیدگان و ملعونان تقسیم کرده است؛ خود او و یارانش از نجات‌یافتگان‌اند و از این روی فتح و پیروزی از آن آنهاست، و مخالفان مغضوب خدایند و دیر یا زود به دوزخ افکنده خواهند شد. ناکس این عقیده را چنین بیان کرده است: «اطمینان داریم که ایمان معارضان ما شیطانی است.» این ملعونان سزاوار مهر و شفقت مسیحایی نیستند، زیرا فرزند شیطانند، هیچ‌گونه خوبی در آنان نیست و باید از روی زمین ناپدید شوند. ناکس از اینکه «روح‌القدس کینهٔ ملعونان را در دل برگزیدگان جای داده است» ابراز خرسندی می‌کرد. در معارضه با ملعونان هر کار ناراستی، خیانت و دورویی را مجاز و پسندیده می‌شمرد و توسل به هر وسیله‌ای را برای رسیدن به مقصود موجه می‌دانست.

با وجود این، فلسفهٔ اخلاقی ناکس به صورت ظاهر مخالف فلسفهٔ ماکیاولی است. او به زمامداران اجازه نمی‌داد از موازین و مقررات اخلاقی جامعه شانه خالی کنند و عقیده داشت که فرمانروایان و زیردستانشان همگی باید تعالیم کتاب مقدس را میزان رفتار خویش سازند. ولی هنگامی که از کتاب مقدس سخن می‌گفت منظور او عهد قدیم بود و غریو پیامبران یهود را بیش از سخنان مردی که بر صلیب جان سپرد با مقصود خویش سازگار می‌یافت. او بر آن بود که یا ملتی را تابع اراده خویش سازد، یا همه را به دم آتشین نبوت خویش بسوزاند. ناکس برای خود رسالت خدایی قائل بود؛ مرگ زودرس ماری تودور و سقوط ماری استوارت را درست پیشگویی کرد، یا شاید فقط آرزوهای او تحقق یافت. او صفات خود و دیگران را درست تشخیص می‌داد، چنان‌که با صراحت به دهاتی بودن خویش اعتراف می‌کند و گریز خود را از اسکاتلند معلول ناتوانی و تبهکاری انسان می‌داند. او تهذیب روحانیت را، که می‌بایست از اسکاتلند آغاز شود، وجهه همت خویش ساخته بود؛ معتقد بود که روحانیان پاک و دیندار از خدا الهام خواهند گرفت و بر جامعه‌ای که دارای چنین روحانیانی است خدا و مسیح فرمان خواهند راند. او با آنکه به استقرار یک حکومت دینی معتقد بود، بیش از هر کسی در روزگار خویش به گسترش دموکراسی یاری کرد.

شیپورها بر ضد زنان و شاهان کاتولیک

نوشته‌های او فاقد ارزش ادبی و حاوی حمله‌های تند سیاسی‌اند و در ناسزاگویی با نامه‌های لوتر برابری می‌کنند. او نیز، چون لوتر، کلیسای کاتولیک رومی را «روسپی» می‌خواند، از کاتولیک‌ها به نام «پاپ‌پرستان ناپاک» و «سوداگران مراسم قداس» یاد می‌کرد و کشیشان آنان را «گرگان خون‌آشام» می‌نامید (فقط چکیدهٔ این دشنام‌ها را آورده‌ام). در آن روزگار بلاغت کسی خوشتر از این سخن نمی‌گفت. ناکس از ازدواج ماری تودور با فیلیپ دوم به خشم آمد و رسالهٔ شدیداللحنی با عنوان اندرز صادقانه به نگاهبانان حقیقت خدا در انگلستان نوشت (۱۵۵۴). در آن پرسید آیا ماری با آوردن بیگانه‌ای به کشور و نشاندن اسپانیایی مغرور و خودبینی در کنار خود خیانت خویش را به تاج و تخت انگلستان به ثبوت نرسانیده است: به بهای رسوایی و نابودی نجبای کشور و سلب عزت نفس، مالکیت ارضی، دارایی، مقامات حساس و مجال پیشرفت از آنان؛ با تضییع ثروت، متاع، نیروی دریایی و استحکامات کشور؛ با تحقیر خرده‌مالکان؛ با به بردگی کشیدن توده مردم؛ با برانداختن مسیحیت و دین حقیقی خدا؛ و سرانجام با تسلیم کامل دولت و ملت. او از خدا خواست کسانی چون فینحاس، ایلیا و یا یهو را برانگیزد تا با ریختن خون مشرکان و بت‌پرستان خشم او را فرونشانند، مبادا که خشم او همه مردم را بسوزاند.

با وجود این، در میان مکتوبات وی گاهی به پاره‌های پرمهر و شفقتی برمی‌خوریم که در شیوایی با بیان بولس حواری، که الهام‌بخش او بود، همانندند، نظیر نامه‌ای به برادران خود در اسکاتلند. در آن می‌گوید سخن تهدیدآمیزی بر زبان نمی‌راند، زیرا امیدوار است آنان چون فرزندان روشنایی در میان این نسل شریر و سرگشته به سر برند، چون ستارگان پرفروغ در آسمان ظلمانی نورافشانی کنند، چون ساقه‌های گندم در میان تلخه برویند و چون باکره‌های دانا به انتظار بازگشت پرشکوه عیسای خداوند مشعل‌های خویش را همواره از روغن پر کنند تا روح قادر مطلق او همواره آنان را راهنمایی کند و در همهٔ سختی‌ها دل و اندیشهٔ آنان را روشن سازد و تسلی دهد.

نمونهٔ شاخص سبک نگارش ناکس نخستین آوای کرنا بر ضد خیل وحشتناک زنان است که آن را به سال ۱۵۵۸ در دیپ بر ضد زنانی چون ماری تودور، مری آو گیز، ماری استوارت و کاترین دومدیسی، که بر اروپا فرمان می‌راندند و حکومت آنان از نظر ناکس آفت اروپا بود، نوشت. ترس و وحشت ناکس از اقدام ماری تودور علیه معتقدات او بر ما روشن است. ولی حتی اگر ماری همکیشان ناکس را نمی‌آزرد، باز ناکس او را عفریتهٔ مهیب و زمامدار متلونی می‌شمرد که با راه و روش خاص خویش سنت‌ها و شیوه‌های زمامداری معلول مردان را لگدمال کرده است. رساله با شگفتی از این آغاز می‌شود که در میان آن همه فرزانگانی که از جزیرهٔ بریتانیای کبیر برخاسته‌اند، آن همه واعظان با خدا و غیور که انگلستان پرورانده و آن همه دانشمندان صاحب‌نظر، چون آنان که اکنون به دست «ایزابل» (ماری تودور) از این کشور رانده شده‌اند، کسی را یارای آن نیست که به ساکنان این جزیره گوشزد کند فرمانروایی زنی مکار و نابکار نزد خداوند چه‌سان مکروه و ناپسند است. شکایت می‌کند که خون برادران ما، اعضای پیکر مسیح، بی‌رحمانه ریخته می‌شود، و همهٔ این جنایت‌ها را معلول فرمانروایی زنی سنگدل می‌داند.

در خلاصه، ناکس استدلال می‌کرد که اعتلای زنی به مقام فرمانروایی کشور، ملت یا شهری مخالف ناموس طبیعت است، در حکم اهانت به خدا و سرپیچی از خواست و مشیت او، و سرانجام موجب اختلال نظم اجتماع و عدل و داد. می‌پرسید چه کسی می‌تواند منکر این حقیقت شود که سپردن راهنمایی بینایان به فردی نابینا، گماشتن موجودی ضعیف و بیمار به اطعام و نگاهداری مردم تندرست و توانا، و سپردن فرمانروایی مردم برنا و خردمند به دست یک ابله و دیوانه با ناموس طبیعت ناسازگار است. می‌گفت این سنجش دربارهٔ همهٔ زنان صدق می‌کند: زن، در غایت کمال خویش، برای این آفریده شده است که مرد را خدمت کند و از او فرمان برد، نه آنکه بر او فرمان راند و او را رهبری کند. برای اثبات مدعای خویش به روایات کتاب مقدس استناد می‌جست، ولی چون به تاریخ بازگشت تا از کشورهایی که به دست زنان ویران گشته‌اند گواهی بیابد سردرگم گشت و دریافت که پیشینهٔ زنان در کشورداری بسی درخشان‌تر از آن مردان است. با این وصف از نکوهش فرمانروایی ماری تودور باز نایستاد و نوشت که «ایزابل ملعون انگلستان» و هواداران فاسدش از لاف‌زنی دربارهٔ پیروزی خویش بر وایت و همراهانش باز نمی‌ایستند، و اعلام کرد که خداوند هم‌اکنون روز مکافات او را مقدر ساخته است؛ بگذار همه بدانند که نخستین کرنا به صدا درآمده است.

ناکس متن نخستین آوای کرنا را مخفیانه و بی‌آنکه نامی از خود ببرد در ژنو به چاپ رساند و نسخه‌های آن را به انگلستان فرستاد. ماری این کتاب را، از آن روی که مردم را به شورش و انقلاب برمی‌انگیخت، تحریم کرد و داشتن آن را از جرایم کبیره اعلام داشت. ناکس حمله خویش را در رسالهٔ دیگری به نام دادخواستی به نجبا و مجمع طبقات اسکاتلند (ژوئیه ۱۵۵۸) از سر گرفت. در آن نوشت هر آن کس که مردم را به شرک و بت‌پرستی وادارد از کیفر مرگ نخواهد رست. هر جا که سران قوم و مردم عیسی مسیح و «انجیل» او را پذیرفته و دفاع از آن را وظیفهٔ خویش شناخته‌اند، همان‌گونه که تا چندی قبل در زمان پادشاهی ادوارد در انگلستان معمول بود، در چنین جایی مردم و سران قوم نه تنها مجاز، بلکه ملزم‌اند کسانی را که دین راستین را منحرف می‌کنند با مرگ کیفر دهند، مگر آنکه خدا را بر خویشتن خشمگین سازند. تأکید کرد که نجبا، داوران، حکمرانان و مردم انگلستان موظف‌اند نه تنها در برابر ماری، «ایزابل انگلستان»، ایستادگی کنند، بلکه او را با مرگ کیفر دهند.

ناکس مردم اسکاتلند را بر ضد مری آو گیز می‌شوراند و می‌گفت نایب‌السلطنه خویشتن را با درباریان و سربازان فرانسوی، که برای اسکاتلندی‌ها رمقی نمی‌گذارند، محصور ساخته است. می‌پرسید اکنون که بیگانگان برای سرکوبی ما، سرزمین ما و اخلاف ما به کشور راه یافته‌اند؛ در روزگاری که شرک و بت‌پرستی به قوت خویش پابرجاست و عیسی مسیح و دین راستین او موهوم گشته است؛ در زمانی که تن‌پروران و ستمگران خون‌آشام، اسقفان، در اوج اقتدارند و رسولان حقیقی مسیح زجر و آزار می‌بینند؛ و هنگامی که تقوا و پاکی مذموم و ناپاکی ممدوح شمرده می‌شود، به مردان خدا چه لطمه‌ای وارد می‌شود اگر برای اصلاح این مفاسد برخیزیم و، چون وسیلهٔ دیگری در دست نیست، به زور اسلحه توسل جوییم. استدلال می‌کرد که سرکوبی مفاسدی چون شرک و بت‌پرستی تنها کار شاهان و فرمانروایان نیست، بلکه خشم و غضب خدا بر کسانی که بر شوکت او اهانت کنند همهٔ مردم را ملزم می‌سازد که این لکه‌های ننگ را از دامان جامعه بزدایند. (عبارتی در متن کتاب مغشوش است و آن را از بافت بازسازی کردم.)

انقلاب و عدم تساهل

در نوشته‌های ناکس تمایلات انقلابی و ارتجاعی به نحو شگفت‌آوری درهم آمیخته است. متفکران بسیاری، از جمله هوگنوهای فرانسوی چون اوتمن و یسوعیانی چون ماریانا، مانند او کشتار ستمگران را مجاز می‌شمردند. ولی عقیدهٔ او در این باره که هر کسی که به اصالت دین خویش ایمان دارد محق است مخالفان را سرکوب کند و در صورت لزوم بکشد خاطرهٔ تلخ روزگار سیاه تفتیش افکار را زنده می‌کند. ناکس این عقیده را از باب سیزدهم سفر تثنیه، که مضامین آن را لفظی تعبیر می‌کرد، استخراج کرده بود. وی معتقد بود که باید گمراهان را کشت و مردم هر شهری را که بیشتر ساکنان آن به خدایان دیگر دل بسته‌اند از دم شمشیر گذراند، خانه‌های آنان را به آتش کشید و به بهایم آنان نیز رحم نکرد. ناکس اعتراف می‌کند که این فرمان ظالمانه گاهی او را برمی‌آشفت و هراسان می‌ساخت. می‌نویسد مردم دنیادوست شاید این‌گونه داوری را به سختگیری حمل کنند و آن را به جنون بیش از خردمندی نسبت دهند، زیرا کدام شهری است که در آن مردم بی‌گناهی چون نوزادان، کودکان، ساده‌دلان و بی‌خبرانی که دست خویش را هرگز به ناپاکی نیالوده‌اند نباشد؛ با این حال استثنایی به چشم نمی‌خورد، و خداوند در مواردی از همهٔ مخلوقاتش انتظار دارد چشم‌بسته فرمان او را گردن نهند و، در جایی که اجرای داوری او ضروری است، از تعقل و استدلال بپرهیزند.

سزاوار نیست که عقاید و اندیشه‌های ناکس را با موازین آزادی‌خواهانهٔ امروزی خویش بسنجیم، زیرا او با اطمینان و قاطعیت اندیشهٔ معاصران خویش را منعکس می‌کرد. سال‌هایی که او در ژنو گذراند، شهری که سروتوس را تازه در آن آتش زده بودند، گرایش او را به مفاهیم لفظی و قشری دین و ایقان آمیخته به غرور و تعصب تشدید کرد. اگر او رسالهٔ کاستالیون را در دفاع از آزادی دینی خوانده باشد، مطمئناً پاسخی که تئودور دو بز بدان داده او را مجاب ساخته است. آناباپتیست گمنامی در آن سال‌ها در رساله‌ای که عنوانش را می‌توان بی‌پروایی ناشی از نیازمندی ترجمه کرد الاهیات کالون را به باد حمله گرفت. پروتستان‌های اسکاتلند این رساله را برای ناکس فرستادند تا بدان پاسخ گوید؛ لحظه‌ای ندای عقل در خلال جنگ ایمان‌ها پیچید. نویسندهٔ رساله پرسیده بود که پیروان کالون، با آگاهی به ادراک مسیح از مهر و بخشایش خدا، چگونه ادعا می‌کنند که آفریدگار گروهی از مخلوقات خویش را از هنگام آفرینش نفرین کرده و آنان را برای آنکه به عقوبت اخروی برسند آفریده است. استدلال کرده بود که آفریدگار انسان را چنان آفریده است که به حکم غریزه فرزندانش را دوست بدارد، و اگر انسان با الگوی خدا آفریده شده است، خدا چگونه می‌تواند از مخلوق خویش بی‌رحم‌تر و سنگدل‌تر باشد. او پیروان کالون را خطرناک‌تر از بی‌دینان می‌شمرد و می‌نوشت که آنان خدا را کمتر از کسانی که او را بی‌رحم و سنگدل و ستمگر می‌خوانند تحقیر می‌کنند. ناکس پاسخ داد که انسان به یاری عقل نمی‌تواند به اسرار آفریدگار دست یابد: گردنکشانی که به اراده مکشوف خدا قانع نیستند و می‌خواهند در آسمان‌ها به پرواز درآیند و به اسرار آفریدگار دست یابند به کیفر غرور خویش خواهند رسید. و در جای دیگری نوشت پیروی از طبیعت و عقل انسان را از خدا دور می‌کند، و گستاخی است که انسان طبیعت فسادپذیر و عقل نابینا را بر سخن مدون خدا مقدم دارد.

ناکس، که استدلال در او کارگر نبود و به اصالت اعتقاد خویش ایمان راسخ داشت، در سال ۱۵۵۹، که انگلستان به دست ملکهٔ پروتستان اداره می‌شد، رساله‌ای با عنوان اندرزی کوتاه برای انگلیسیان فرستاد و از آنان خواست که با اجباری کردن اعتقادنامهٔ آیین کالونی و موازین اخلاقی آن در سراسر کشور، زجرها و آزارها و کشتارهای زمان فرمانروایی ماری را تلافی کنند. انگلستان این اندرز را نادیده گرفت. در همان سال ناکس برای نظارت بر انگیزه‌های عقیدتی انقلاب اسکاتلند به این سرزمین بازگشت.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه