اسکاتلند پیش از اصلاح دینی: مردم، شاهان و کلیسا

دورانت دربارهٔ سرزمین و مردم اسکاتلند در حدود ۱۵۰۰، ثروت و انحطاط کلیسای آن، و سرگذشت شاهانش از رابرت بروس تا مری آو گیز که نیابت سلطنتش به پروتستان‌ها فرصت رشد داد.

اسکاتلندشاهان استوارتمری آو گیز

~15 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۹ آبان ۱۴۰۵

مردمی خیره‌سر در شمال

تمدن از سرزمین‌های گرم و حاصلخیز جنوبی برمی‌خیزد؛ ساکنان خونسرد و سرسخت مناطق سرد شمالی پی‌درپی بر مردم سست و سهل‌انگار جنوب چیره می‌شوند و تمدن آنان را جذب و دگرگون می‌کنند. ساکنان شمالی‌ترین مناطق جهان ــ اسکاتلند، نروژ، سوئد و فنلاند ــ با دست و پنجه نرم کردن با شرایط قطبی تمدن را می‌پذیرند و به رغم هزاران مانع طبیعی بسط و گسترش می‌دهند.

کوهستان‌های بایر و صعب‌العبور اسکاتلند فئودالیسم را در خود می‌پرورد و تمدن را از خود می‌راند، و حال آنکه دشت‌های بارور و سرسبز این سرزمین همواره در معرض تاخت و تاز مهاجمان انگلیسی بود که نمی‌دانستند چرا مردم اسکاتلند آنان را در میان خویش راه نمی‌دهند و از شاهان آنان فرمان نمی‌برند. مردم اسکاتلند اصلاً از نژاد سلتند که در قرون وسطی با ایرلندی‌ها، نورس‌ها، آنگل‌ها، ساکسون‌ها و نورمان‌ها درهم آمیختند. اسکاتلندی‌های حدود سال ۱۵۰۰ میلادی، چون شبه‌جزیرهٔ باریکشان، دارای احساسات و عقاید محدود، چون هوای مه‌آلود کشورشان موهوم‌پرست و افسانه‌باف، چون ارتفاعات زادگاهشان خودبین و مغرور، چون سرزمینی که در آن می‌زیستند خشن و خیره‌سر، چون سیلاب‌های خروشان آن تند و بی‌پروا، هم سنگدل و هم مهربان، هم ستمگر و هم دلاور، و مردمی همیشه شکست‌ناپذیر بودند. زندگی در سرزمین بایر و سنگلاخ آنان را تنگدست ساخته بود و آداب و عاداتشان از فقر و تنگدستی ریشه می‌گرفتند. زمین لجوج و سرسخت آنان را خسیس و صرفه‌جو بار آورده بود. دهقانان، که ناچار بودند با زمین لم‌یزرع دست و پنجه نرم کنند، مجال نداشتند باسواد شوند و نجبا، که دهقانان را به بردگی کشیده بودند، به بی‌سوادی خویش می‌بالیدند و در زد و خوردها و جنگ‌های خانوادگی نیازی به سواد نداشتند. مردم این سامان، که کوه‌ها و نظام قبیله‌ای آنان را از هم پراکنده بود، به یکدیگر رشک و خصومت می‌ورزیدند؛ در جنگ بی‌رحم بودند و در صلح ناپایدار. نجبا، که نیروی نظامی کشور را در سپاه‌های خصوصی خویش گرد آورده بودند، بر شاه و پارلمنت مسلط بودند. تنها خاندان داگلس ۵۰۰۰ تن را در ملازمت خویش داشتند و درآمد آنان با درآمد شاه برابری می‌کرد.

پیش از سال ۱۵۰۰ صنعت اسکاتلند در مرحلهٔ ابتدایی و خانگی بود، بازرگانی آن رونق و ثبات نداشت و شهرهایش انگشت‌شمار و کم‌جمعیت بودند. جمعیت همهٔ اسکاتلند از ۶۰۰٬۰۰۰ تن، که برابر نیمی از جمعیت گلاسکوی امروز است، تجاوز نمی‌کرد. گلاسکو بندر ماهیگیری کم‌اهمیتی بود و پرث تا سال ۱۴۵۲ پایتخت کشور به شمار می‌رفت. ادینبورگ ۱۶٬۰۰۰ تن جمعیت داشت. روحیهٔ استقلال‌طلبی مردم اسکاتلند در سازمان‌های فئودالی یا حکومت مطلقهٔ روستایی یا شهری تظاهر می‌کرد. شهرنشینان، که در انتخابات شرکت می‌کردند، نمایندگانی به پارلمنت یا «مجمع طبقات» گسیل می‌داشتند؛ ولی این نمایندگان، به جای آنکه چون انگلستان در مجلس عوام گرد آیند، با زمینداران فئودال در یک جا می‌نشستند و رأی و عقیدهٔ آنان در برابر رأی نجبا، که اکثریت را در این مجمع به دست داشتند، به حساب نمی‌آمد. شاهان اسکاتلند، چون برخلاف فرمانروایان فرانسه نمی‌توانستند با اتحاد با بازرگانان و شهرهای پرجمعیت برای خود در برابر نجبا نیرویی فراهم کنند، ناچار خویشتن را به نفوذ و قدرت کلیسا پشتگرم می‌ساختند. نجبا، که از دیرزمانی با شاهان مخالف بودند، از کلیسا نفرت داشتند و به مال کلیسا چشم طمع دوخته بودند و از این روی در مخالفت با انتقال دارایی ملت به رم با مردم هم‌آواز شده بودند. بر خلاف انگلستان که در آن جنبش اصلاح دینی به دست شاهان و بازرگانان آغاز شد، در اسکاتلند نجبا جنبش را شروع کردند و امور سیاسی را از زیر سلطهٔ کلیسا بیرون آوردند.

کلیسای اسکاتلند

کلیسای اسکاتلند، با وجود فقر کشور، با استفاده از دینداری مردمی که سعادت اخروی را در گرو کلیسا می‌دانستند ثروت هنگفتی به هم زده بود. نمایندهٔ پاپ در اواخر قرن پانزدهم به پاپ گزارش داد که درآمد کلیسایی اسکاتلند با مجموع درآمدهای دیگر برابر است. تنها شهرنشینان و روحانیان سواد داشتند. روحانیان اسکاتلند در قرن شانزدهم در دانشوری نام‌آور و انگشت‌نما بودند و دانشگاه‌های سنت‌اندروز و ابردین را کلیسا بنیان نهاده بود و نگاهداری می‌کرد. پس از سال ۱۴۸۷ اسقفان و روسای دیرها را شاهان «نامزد» می‌کردند یا در واقع برمی‌گماشتند و از این مناصب به عنوان پاداشی برای خدمات سیاسی و ممر معاش زنازادگان خود استفاده می‌کردند. جیمز پنجم درآمد کلیسایی کلسو، ملروز، هالیرود و سنت‌اندروز را به سه تن زنازادهٔ خویش اختصاص داده بود. انحطاط روحانیان اسکاتلند در قرن شانزدهم تا اندازه‌ای معلول مال و منالی بود که از محل درآمد کلیسا به جیب می‌زدند. ولی انحطاط اخلاقی‌ای که در اواخر قرون وسطی بر کلیسا چیره گشت مدت‌ها پیش از آنکه سران کلیسا را شاهان برگزینند در کلیسای اسکاتلند به چشم می‌خورد.

هیلر بلوک، کاتولیک سرسخت، نوشته است: «تباهی کلیسا، که در قرن پانزدهم به وضع زننده‌ای در سراسر اروپا رواج داشت، در اسکاتلند به جایی رسیده بود که مانند نداشت.» از همین رو بسیاری از مردم، با آنکه در معتقدات دینی خود پابرجا بودند، روحانیان پروتستان را برای رهبری کلیسا شایسته‌تر از روحانیان کاتولیک می‌دانستند. شاه جیمز اول در سال ۱۴۲۵ راهبان را برای هرزگی و عنان‌گسیختگی سرزنش کرد. به سال ۱۴۵۵ در لینلیثگو از یک قاضی کلیسایی، پیش از انتصاب به این مقام، تعهد گرفتند که اموال کلیسایش را گرو نگذارد و «صیغهٔ مداوم» نگاه ندارد. کاردینال بیتن هشت زنازاده داشت (این مطلب را تنها گذرا آوردم). اسقف اعظم جان همیلتن بارها از پارلمنت نامه‌هایی گواه بر مشروعیت فرزندان روزافزونش گرفت. سخنسرایان اسکاتلند پیش از آغاز اصلاح دینی از هجوگویی دربارهٔ روحانیان فروگذار نمی‌کردند؛ و خود روحانیان به سال ۱۵۴۹ در انجمن ایالتی کاتولیک‌ها انحطاط و تباهی کلیسای اسکاتلند را معلول «نابکاری کارمندان کلیسا در هر مقام و منصبی» خواندند. هنگام بررسی اخلاق روحانیان اسکاتلند از یاد نباید برد که تباهی آنان نمودار فساد مردم و، بیش از آن، فساد اخلاقی شاهان بود.

شاهان اسکاتلند، ۱۳۱۴–۱۵۵۴

مهم‌ترین عاملی که در تاریخ اسکاتلند به چشم می‌خورد ترس از انگلستان است. شاهان انگلستان برای آنکه نگذارند دشمنی از پشت سر به کشور آنان بتازد می‌کوشیدند اسکاتلند را ضمیمهٔ انگلستان سازند. اسکاتلند نیز برای آنکه در برابر انگلستان ایستادگی کند با فرانسه، دشمن دیرین انگلستان، متحد شد.

اسکاتلندی‌ها در نبرد بنکبرن با تیر و کمان و زوبین انگلیسی‌ها را شکست دادند (۱۳۱۴). رابرت بروس، که این جنگ را رهبری می‌کرد، تا هنگام مرگ خویش از بیماری جذام (۱۳۲۹) بر اسکاتلند فرمان راند. فرزند او دیوید دوم، همان‌گونه که از دیرباز در میان شاهان اسکاتلند مرسوم بود، بر «سنگ سرنوشت» (سنگ تاجگذاری) در دیر سکون تاجگذاری کرد. ادوارد سوم، پادشاه انگلستان، پیش از مبادرت به جنگ صدساله با فرانسه، درصدد برآمد که هرگونه خطر احتمالی را از مرزهای شمالی کشور برهاند و به این منظور اسکاتلندی‌ها را در هلیدن هیل شکست داد و ادوارد بیلیول را، که دست‌نشاندهٔ خود او بود، بر تخت فرمانروایی اسکاتلند نشاند (۱۳۳۳). دیوید دوم با پرداخت غرامتی به مبلغ ۱۰۰٬۰۰۰ مارک به انگلیسی‌ها تاج و تخت خویش را بازیافت. چون دیوید هنگام مرگ (۱۳۷۱) وارثی نداشت، خواهرزاده‌اش رابرت استوارت جانشین وی شد و بدین‌سان دودمان استوارت، که ماجراهای بسیاری از سر گذراند، به فرمانروایی اسکاتلند رسید.

دیری نپایید که آتش جنگ بین انگلستان و اسکاتلند بار دیگر زبانه کشید. فرانسوی‌ها ارتشی در اسکاتلند پیاده کردند و همراه اسکاتلندی‌ها شهرستان‌های مرزی انگلستان را تاراج کردند و شهر دارم را به تصرف درآوردند و، به نوشتهٔ کتاب، همهٔ ساکنان آن ــ زن‌ها، مردها و کودکان، راهبه‌ها، راهب‌ها و کشیش‌ها ــ را کشتند. انگلیسی‌ها به مقابله برخاستند، به اسکاتلند لشکر کشیدند، شهرهای پرث و داندی را آتش زدند و دیر ملروز را ویران کردند (۱۳۸۵). رابرت سوم جنگ با انگلیسی‌ها را ادامه داد؛ ولی پس از آنکه آنها فرزندش جیمز را دستگیر کردند از غصه درگذشت (۱۴۰۶). انگلیسی‌ها جیمز را آبرومندانه در زندان نگاه داشتند تا آنکه اسکاتلندی‌ها حاضر شدند با انگلستان «پیمان صلح پایدار» ببندند (۱۴۲۳) و تعهد کنند که دیگر با فرانسویان همدست نخواهند شد.

جیمز اول در زندان دانش و معرفت اندوخت و یکی از دختران انگلیسی را به زنی گرفت. در ستایش این «کبوتر سپید» به لهجهٔ اسکاتلندی منظومه‌ای کنایه‌ای سرود (کتاب آن را «شاهنامه» نامیده که آشکارا اشتباه است و منظور The Kingis Quair است) که نمودار توانایی شگفت‌آور یک شاه است. جیمز در کارهای بسیاری سرآمد هموطنانش بود. او همچنان‌که فرمانروایی لایق و نیکخواه بود، یکی از برجسته‌ترین کشتی‌گیران، دوندگان، سواران، تیراندازان، صنعتگران و نوازندگان اسکاتلند به شمار می‌رفت. برای مجازات بازرگانان نادرست و کشاورزان سهل‌انگار مقرراتی وضع کرد؛ بیمارستان‌هایی بنیاد نهاد؛ دستور داد که همهٔ میکده‌ها پس از ساعت نه شب بسته شوند؛ جوانان را که نیروی خویش را مصروف بازی فوتبال می‌کردند به تمرین فنون جنگی سرگرم داشت؛ و به اصلاح انضباط کلیسا و زندگی راهبان همت گماشت. پس از آنکه ارکان فرمانروایی خویش را استوار کرد (۱۴۲۴)، تصمیم گرفت در اسکاتلند به هرج‌ومرج و جنایت و زد و خورد نجبا با حکومت‌های مطلقهٔ فئودالی پایان دهد و گفت: «حتی اگر خداوند زندگی یک سگ را نصیب من کند، باز در سراسر اسکاتلند برای حفظ کاخ‌های کلیدی و برای نگاهداری گاوان حصاری خواهم ساخت.» منظور جیمز این بود که خانه‌ها و احشام مردم را از دستبرد دزدان حفظ خواهد کرد. دزدی از کوهستان‌های اسکاتلند از زنی یک جفت گاو دزدید. زن سوگند خورد تا نزد شاه نرود و از او دادخواهی نکند کفشی به پا نخواهد کرد. دزد به او گفت: «دروغ می‌گویی و من به پاهایت کفش خواهم پوشاند.» سپس بر کف پاهای برهنه‌اش به شیوهٔ ستوران نعل زد (شرح بی‌رحمی دزد را نرم کردم). با وجود این، زن خود را نزد شاه رسانید. به فرمان شاه دزد را دستگیر کردند، همراه با صحنه‌ای از جنایت که بر کرباس نقش شده بود در شهر پرث گرداندند و سرانجام به دار کشیدند. جیمز اول همچنین با بارون‌های مزاحم درافتاد، برخی از آنان را معدوم ساخت، اموال اضافی مردم را مصادره کرد و هزینهٔ دولت را فراهم آورد. او زمینداران کوچک را به پارلمنت راه داد و خرده‌مالکان و طبقهٔ متوسط را در برابر نجبا و روحانیان تقویت کرد. سرانجام جیمز در سال ۱۴۳۷ به دست گروهی از نجبا کشته شد.

فرزندان نجبایی که به دست جیمز اول کشته شده یا اموالشان گرفته شده بود، برای جلوگیری از تمرکز قدرت در اسکاتلند، با فرزند او جیمز دوم درافتادند. هنگامی که جیمز دوم هفت‌ساله بود، وزیرانش ارل داگلس را با برادر جوانش به عنوان مهمان شاه به کاخ سلطنتی خواندند و، پس از محاکمه‌ای خفت‌آور، هر دو را سر بریدند (۱۴۴۰). دوازده سال بعد خود جیمز دوم ویلیام، ارل داگلس، را به کاخش در استرلینگ دعوت کرد، از او پذیرایی شاهانه‌ای به عمل آورد و، با آنکه تأمین جانی به او داده بود، او را به اتهام مبادلهٔ نامه‌های خائنانه با انگلستان به قتل رسانید. جیمز دوم همهٔ مواضع نظامی انگلستان در اسکاتلند را، جز یکی، تسخیر کرد؛ و روزی در انفجار گلولهٔ یکی از توپ‌های خودش قطعه‌قطعه شد. جیمز سوم فدای قانون‌شکنی پدر گشت و، پس از زد و خوردهای مکرر، به دست نجبا گرفتار و کشته شد (۱۴۸۸). جیمز چهارم با مارگارت تودور، خواهر هنری هشتم، زناشویی کرد؛ و از همین رو ماری استوارت، ملکهٔ اسکاتلند، بعدها خویشتن را وارث قانونی تاج و تخت انگلستان خواند. با وجود این، پس از آنکه هنری هشتم به پشتیبانی اسپانیا، اتریش، ونیز و پاپ به فرانسه تاخت (۱۵۱۱)، جیمز چهارم وظیفهٔ خود دانست که به یاری متفق دیرین اسکاتلند بشتابد. در جبهه جنگ فلادن‌فیلد، جیمز با دلاوری جنون‌آمیزی با انگلیسی‌ها جنگید و پس از آنکه بسیاری از سربازانش از میدان کارزار گریختند خود او نیز از پای درآمد (۱۵۱۳).

جیمز پنجم، بیتن و نیابت سلطنت

جیمز پنجم در این هنگام یک‌ساله بود. در میان بزرگان کشور برای احراز نیابت سلطنت مبارزه درگرفت. دیوید بیتن، که روحانی توانا و باشهامتی بود و مورد ستایش زنان قرار داشت، بر رقیبان چیره گشت، به اسقفی اعظم سنت‌اندروز و سپس به مقام کاردینالی رسید و شاه جوان را هوادار سرسخت کلیسا بار آورد. در سال ۱۵۳۸ جیمز با ماری دولورن (مری آو گیز)، خواهر فرانسوا دو لورن، دوک گیز و رهبر جناح کاتولیک در فرانسه ــ که گرفتار تشتت عقیدهٔ دینی بود ــ زناشویی کرد. نجبای اسکاتلند، که مخالفت آنان با روحانیان شدت می‌یافت، با علاقه‌مندی ناظر جدایی انگلستان از پاپ بودند، بر بزرگان انگلستان که اموال کلیسا را ضبط می‌کردند رشک می‌ورزیدند و از هنری هشتم برای گسیختن پیوند و اتحاد خویش با فرانسه باج می‌گرفتند. چون جیمز پنجم به انگلستان اعلام جنگ داد، نجبای کشور از پشتیبانی او سر باز زدند. جیمز پس از هزیمت در نبرد باتلاق سالوی (۱۵۴۲) سرافکنده به فاکلند گریخت و در روز ۱۴ دسامبر در آنجا درگذشت. در روز ۸ دسامبر همسر وی دختری به دنیا آورد که پس از شش روز ماری استوارت، ملکهٔ اسکاتلند، شد.

بیتن وصیت‌نامه‌ای ارائه داد که به موجب آن شاه متوفا او را به نیابت سلطنت ماری خردسال برگمارده بود. نجبای اسکاتلند، که دربارهٔ اصالت وصیت‌نامه تردید داشتند، بیتن را دستگیر کردند و جیمز استوارت، ارل آران، را به نیابت سلطنت گماشتند. ولی جیمز کاردینال بیتن را از زندان آزاد کرد و صدراعظم خویش ساخت. پس از آنکه بیتن پیمان اتحاد با فرانسه را تجدید کرد، هنری هشتم تصمیم گرفت بی‌رحمانه با اسکاتلند بجنگد و به نیروهای انگلستان، که در شمال کشور مستقر بودند، فرمان داد در راه خویش همه‌چیز را به آتش بکشند و نابود کنند، «هر جا که به مقاومتی برمی‌خورند به جان مردان و زنان و کودکان ابقا نکنند»، و به‌ویژه در حوزهٔ اسقفی بیتن، سنت‌اندروز، «کسی را زنده نگذارند.» سربازان انگلیسی، همان‌طور که به آنان فرمان داده شده بود، «دیرها و خانه‌های کشاورزان، و دژ و دهکده‌ها را با خاک یکسان کردند»؛ و ادینبورگ را دو روزه تاراج کردند و به آتش کشیدند؛ همهٔ دهکده‌ها را تا شعاع ده کیلومتری پیرامون این شهر ویران کردند؛ و ۱۰٬۰۰۰ گاو، ۱۲٬۰۰۰ گوسفند و ۱۳۰۰ اسب را با خود به انگلستان بردند (۱۵۴۴). سر جیمز کرکالدی، نورمن لسلی و جمعی دیگر از بزرگان اسکاتلند وعده دادند که «در آتش زدن اماکن متعلق به جناح افراطی کلیسا، دستگیری مخالفان سرشناس اتحاد با انگلستان و کشتن خود کاردینال» با انگلیسی‌ها همکاری کنند. هنری پیشنهاد آنان را پذیرفت و هزار پوند به آنان کمک کرد. نقشهٔ آنان مدتی عقیم ماند، تا آنکه در شب ۲۹ مهٔ ۱۵۴۶ کرکالدی، لسلی و جمعی از نجبا، همراه گروهی از آدمکشان، به کاخ کاردینال ریختند و او را کشتند. به گفتهٔ ناکس، کاردینال در این شب با معشوقه‌اش سرگرم بود. ناکس می‌افزاید: «چون هوا گرم و سوزان بود، برای آنکه تا به خاک سپردن کاردینال توسط یاران اسقفش جسد متعفن نشود، بر آن نمک پاشیدند» (جزئیات ناکس را حذف کردم). قاتلان کاردینال، برای دریافت کمک انگلستان از راه دریا، به دژ سنت‌اندروز که در کنار دریا بود بازگشتند.

ارل آران دوباره نیابت سلطنت را به دست گرفت. او برای جلب یاری فرانسه به فرانسوای اول وعده داد که ماری استوارت، ملکهٔ خردسال اسکاتلند، را به پسر ارشد او بدهد؛ و برای آنکه ماری به دست انگلیسی‌ها گرفتار نشود او را مخفیانه به فرانسه فرستاد (۱۳ اوت ۱۵۴۸). جلوس ماری تودور بر تخت فرمانروایی خطر تهاجم انگلستان به اسکاتلند را برای مدتی مرتفع کرد، زیرا اکنون اسکاتلند و انگلستان هر دو پیرو آیین کاتولیک بودند.

نفوذ فرانسه ارل آران را بر آن داشت که به نفع مری آو گیز، مادر ملکهٔ غایب، از نیابت سلطنت کناره‌گیرد (۱۵۵۴). نایب‌السلطنهٔ تازه زنی هوشمند و شکیبا و دلاور بود. او که در دامان رنسانس فرانسه پرورش یافته بود بر رقابت اندیشه‌های جزمی دینی پوزخند می‌زد. او گروهی از پروتستان‌ها را که در زندان به سر می‌بردند آزاد کرد و به بدعت‌گذاران چنان آزادی‌ای داد که بسیاری از پروتستان‌های انگلستان از ظلم و ستم ماری تودور به اسکاتلند پناه بردند و در آنجا برای خویش مجامع دینی بر پا داشتند. او بی‌گمان انسانی‌ترین فرمانروایی است که اسکاتلند در طول چند قرن تاریخش به خود دیده است.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه