اسکاتلند بر لبهٔ انقلاب
چند نیرو با هم اسکاتلند را به آستانهٔ انقلاب کشاندند: تلاش پیگیر ناکس برای برافکندن یوغ بردگی رم از گردن مردم اسکاتلند، سخنان مصلحان دینی دیگر، رخنهٔ آیین پروتستان از انگلستان، سیل کتاب مقدس و رسالاتی که از انگلستان و اروپا به اسکاتلند سرازیر بودند، آزمندی نجبا که بر اراضی کشور چشم دوخته بودند، و خشم و کینهٔ آنان بر فرانسویانی که سلطهٔ خویش را بر دربار گسترده بودند. ساکنان ادینبورگ، که در سال ۱۵۴۳ سخت پایبند آیین کاتولیک بودند، خشم و نفرت خویش را از فرانسویان خودبین و مغرور، که در زمان نیابت سلطنت مری آو گیز به کشور رخنه کرده بودند، پنهان نمیداشتند. مردم اسکاتلند برای آنکه زندگی را به کام مداخلهجویان و مهمانان ناخوانده ناگوارتر سازند از پای نمینشستند. از آنجا که روحانیان پشتیبان فرانسویان بودند، غرور ملی با احساسات ضد کاتولیک درهم آمیخت. ساکنان کشور بر تظاهرات دینی، که در آنها شمایل مریم عذرا و آثار قدیسان را با خود حمل میکردند و میبوسیدند، پوزخند میزدند. در سپتامبر ۱۵۵۷ گروهی از مردم شکاک شمایل قدیس جایلز را در کلیسایی به نام همین قدیس در ادینبورگ به آب انداختند و سپس آتش زدند. به گفتهٔ ناکس، تمثالشکنی به سراسر کشور گسترش یافته بود.
نخستین میثاق و واپسین شهید
در روز سوم دسامبر ۱۵۵۷ تنی چند از نجبای مخالف کلیسای کاتولیک رومی ــ آرگایل، گلنکرن، مورتن، لورن و ارسکین ــ در ادینبورگ (که از سال ۱۵۴۲ پایتخت کشور بود) گرد آمدند و «نخستین میثاق اسکاتلند» را امضا کردند. اینان خویشتن را «سران جامعهٔ عیسی مسیح» میخواندند و با کلیسای کاتولیک رسمی کشور، که آن را «جامعهٔ شیطان» نام داده بودند، مخالف بودند. آنان با خود عهد بستند که به «سخن متبارک خداوند» که خواستار «اصلاح دین و دولت است» وفادار بمانند و از نایبالسلطنه، مری آو گیز، آزادی دینی خواستند تا «خویشتن را به امور دینی و وجدانی، آنچنان که خداوند از آنان خواستار است» بگمارند. امضاکنندگان میثاق تصمیم گرفتند در سراسر اسکاتلند کلیساهای اصلاحشده بنیان نهند و اعلام داشتند که همهٔ کلیساهای کشور باید کتاب دعای عمومیای را که در زمان ادوارد ششم در انگلستان رسمیت یافت بپذیرند.
اسقفان کاتولیک به این انشعاب گستاخانه اعتراض کردند و سرکوبی آن را از همیلتن، اسقف اعظم، خواستار شدند. او نیز با اکراه و بیمیلی دستور داد (۲۸ آوریل ۱۵۵۸) والتر میلن، کشیش سالخوردهای که خرقهٔ رهبانی را از تن کنده و ازدواج کرده و خویشتن را به اشاعهٔ آیین پروتستان در میان تنگدستان سرگرم ساخته بود، را آتش بزنند. مردم اسکاتلند، که این پیرمرد را گرامی میداشتند، از کشتار آخرین پروتستان اسکاتلندی به جرم بدعتگذاری سخت به خشم آمدند و لوحی سنگی در قتلگاه او برپا کردند. چون واعظ دیگری را به دادگاه احضار کردند، هواداران او اسلحه به دست گرفتند و به زور نزد نایبالسلطنه رفتند و به او اخطار کردند که دیگر در برابر زجر و آزار دینی خاموش نخواهند نشست. سران «جامعهٔ عیسی مسیح» نیز در نوامبر ۱۵۵۸ به نایبالسلطنه هشدار دادند که در صورت عدم صدور فرمان آزادی دینی «هرگاه مردم برای اصلاح مفاسد به زور دست برند» مسئولیتی متوجه آنان نخواهد بود. در همان ماه پیامی به ناکس فرستادند که اگر به اسکاتلند بازگردد از او محافظت خواهند کرد.
بازگشت ناکس: پرث، سنتاندروز و سکون
ناکس چند ماهی درنگ کرد و سپس در روز ۲ مهٔ ۱۵۵۹ به ادینبورگ رسید. با وعظی که فردای آن روز در پرث ایراد کرد آتش انقلاب را برافروخت. به گفتهٔ خود او، شرک و بتپرستی را بشدت به باد حمله گرفت و زشتی مراسم قداس و فرمان خدا برای درهم شکستن آثاری را که با این آیین همراه است به مردم یادآور شد. «توده عوام»، آنچنان که ناکس آنان را توصیف کرده است، سر به طغیان برداشتند. چون کشیشی در کلیسای مجاور مراسم قداس برپا میداشت، جوانی بانگ برداشت که برای ما مقدور نیست شاهد بتپرستیای باشیم که خداوند آن را منع و تقبیح کرده است. کشیش، به گفتهٔ ناکس، مشت آبداری به چهرهٔ جوان نواخت؛ و جوان خشمگین سنگی به سوی کشیش پرتاب کرد که به محراب کلیسا خورد و پیکرهای را درهم شکست. از پی او همهٔ حاضران کلیسا را سنگباران کردند و محراب آن را با همهٔ آثار شرک و بتپرستی که در آن گرد آمده بود درهم ریختند. مردم سپس به صومعهها تاختند و آنها را تاراج کردند و پیکرههای مذهبی را درهم شکستند، ولی به راهبان اجازه دادند آنچه را قادرند بر دوش کشند با خود بیرون ببرند. در سه روز این سه محل چنان ویران شد که از آنها جز دیوارهایی بر جای نماند.
نایبالسلطنه گرفتار وضع دشوار و خطرناکی شده بود. شورشیان فاتح در پرث و اطراف آن هر کشیشی را که مراسم قداس را برپا میداشت به مرگ تهدید میکردند، و برادر نایبالسلطنه، کاردینال شارل دولورن، به او سفارش میکرد مانند ماری تودور پروتستانهای سرشناس را نابود کند. سران جامعهٔ عیسی مسیح نیز، که اکنون به هواداران مسلح خویش پشتگرم بودند، در روز ۲۲ مه ضربالاجل ناخجستهای به نایبالسلطنه تسلیم کردند. خلاصهٔ آن این بود که فرمانبرداری خود را تأیید میکنند و تاکنون با تن دادن به خطرات از هیچ خدمتی به اسکاتلند و نایبالسلطنه فروگذار نکردهاند؛ ولی اکنون با دلهای دردمند ناچارند عرض کنند که اگر با تدبیر خردمندانه به مظالم بیدادگرانهای که آنان را درهم میفشارد پایان ندهد، ناگزیر خواهند بود برای دفاع از دین سلاح به دست گیرند. در حضور خداوند سوگند خوردند که آنچه آنان را به سرپیچی از فرمانبرداری دیرینشان واداشته کشتار بیدادگرانهٔ مردم و اهالی شهرهاست، و اگر وجدانشان از آزادی و آرامشی که عیسی مسیح با خون خویش خریده است برخوردار گردد، رعایای فرمانبردار ملکه گامی مخالف خواست آفریدگار برنخواهند داشت. امضا: «جامعهٔ وفادار عیسی مسیح در اسکاتلند».
همزمان با تسلیم این ضربالاجل، سران جامعه نجبای کشور را به پشتیبانی از شورش فراخواندند و اخطاریهای انتشار دادند که به «نسل ضد مسیح»، نخست کشیشان مفسد و مهلک کلیسا و راهبان آنها، هشدار میداد که اگر از ستمگری کینهتوزانهٔ خویش بازنایستند، هر جا دستگیر شوند با آنان چون آدمکشان و دشمنان خدا رفتار خواهد شد و تا زمانی که از شرک و بتپرستی آشکار خویش و آزردن فرزندان خدا بازنایستند با آنها مصالحه نخواهند کرد. نایبالسلطنه، مری آو گیز، با همهٔ نیرویی که توانسته بود گرد آورد به پرث تاخت. ولی هواداران جامعهٔ عیسی مسیح سلاح به دست گرفتند و در برابر او ایستادگی کردند و مری، چون دریافت که نمیتواند بر آنان چیره شود، پیمان آتشبس امضا کرد (۲۹ مهٔ ۱۵۵۹). ناکس به سنتاندروز بازگشت و، با آنکه اسقفان و اسقف اعظم مواعظ او را تحریم کرده بودند، در کلیسای بخش بر ضد شرک و بتپرستی داد سخن داد (۱۱ تا ۱۴ ژوئن).
مردمی که از سخنان او به شور آمده بودند «همهٔ مظاهر بتپرستی» را از کلیساهای شهر بیرون کشیدند و در برابر کشیشان کاتولیک آتش زدند. اسقف اعظم به پرث گریخت، ولی نیروهای هوادار جامعهٔ عیسی مسیح، که ادعا میکردند مری با تجهیزات اسکاتلند به کمک مالی فرانسه پیمان آتشبس را شکسته است، پرث را تسخیر کردند (۲۵ ژوئن). در روز ۲۸ همان ماه شورشیان دیر سکون را تاراج کردند و به آتش کشیدند. ناکس، که شاهد این آتشسوزی هولناک بود، آن را داوری دادگرانهٔ خدا خواند و از سابقهٔ تباهی آن مکان سخن گفت (اتهامات مشخص او را حذف کردم).
دخالت انگلستان و مرگ مری آو گیز
نایبالسلطنه، که اکنون از شدت بیماری و ناتوانی هر آن به انتظار مرگ بود، به لیث گریخت و با کش دادن گفتگو با پروتستانهای فاتح کوشید آنان را تا رسیدن نیروی امدادی از فرانسه از پیشروی بازدارد. جامعهٔ عیسی مسیح با دریافت کمک از الیزابت، ملکهٔ انگلستان، بر او پیشدستی کرد. ناکس در نامهای خطاب به ملکهٔ انگلستان به او اطمینان داد که وی را در شمار زنان فرمانروای تبهکاری که در رسالهٔ نخستین آوای کرنا از آن نام برده است نمینهد. ویلیام سسیل، نخستوزیر الیزابت، نیز به ملکه پیشنهاد کرد که با یاری به انقلاب اسکاتلند این کشور را فرمانبردار انگلستان سازد. الیزابت این پیشنهاد را برای پاسخگویی به دعاوی ماری استوارت خردمندانه تشخیص داد. ماری استوارت پس از آنکه ملکهٔ فرانسه شد (۱۵۵۹) الیزابت را غاصب زنازاده خواند و تاج و تخت انگلستان را از آن خود دانست. ناوگان انگلستان به سرعت در خلیج فورث گرد آمد و از پیاده شدن سربازان فرانسه برای تقویت نیروهای نایبالسلطنه جلوگیری کرد؛ و سربازان انگلیسی دوشادوش شورشیان به لیث تاختند. نایبالسلطنه به دژی در ادینبورگ پناه برد و، پس از آنکه همهٔ همراهانش را بوسید، چشم از جهان فروبست (۱۰ ژوئن ۱۵۶۰). او زن نیکنفسی بود که به اجبار در تراژدی اجتنابناپذیری آلوده شد.
آخرین مدافعان او، که به حلقهٔ محاصره و گرسنگی افتاده بودند، تسلیم شدند. در روز ۶ ژوئیهٔ ۱۵۶۰ نمایندگان جامعهٔ عیسی مسیح، ماری استوارت، فرانسه و انگلستان «پیمان ادینبورگ» را امضا کردند که مفاد آن بعدها اختلافات ماری استوارت و الیزابت را تشدید کرد. به موجب این پیمان مقرر شد که همهٔ نیروهای بیگانه، جز ۱۲۰ تن فرانسوی، اسکاتلند را ترک گویند؛ ماری استوارت و فرانسوای دوم از دعاوی خویش بر انگلستان چشم بپوشند؛ ماری استوارت ملکهٔ اسکاتلند شناخته شود، ولی بدون رضایت مجمع طبقات اعلام جنگ ندهد و پیمان صلح نبندد؛ پنج تن از دوازده عضو شورای خصوصی سلطنتی را مجمع نامبرده برگزیند؛ هیچ روحانی یا بیگانهای مقام شامخی در کشور اشغال نکند؛ و فرمان عفو عمومی صادر شود و همهٔ زندانیان، جز آنان که مجمع طبقات با آزادیشان مخالف است، آزاد شوند. این پیمان صلح برای ملکهٔ غایب اسکاتلند موهن و خفتآور بود و برای جامعهٔ عیسی مسیح پیروزی بدون خونریزی.
اعترافنامهٔ ایمان و سامان تازه
پارلمنت اسکاتلند در اجلاسیهٔ روز اول آوریل ۱۵۶۰ (تاریخی که کتاب میدهد) «اعترافنامهٔ ایمان» را که ناکس و یارانش تدوین کرده بودند و ویلیام میتلند آن را تعدیل کرده بود، تنها با هشت رأی مخالف تصویب کرد. مواد اصلی این اعترافنامه، که هنوز اعتقادنامهٔ رسمی کلیسای پرسبیتری اسکاتلند است، در خلاصه چنین است. نخست، خدا یکتاست و در سه اقنوم شناخته و باور میشود. دوم، همین خدا مرد را آفرید و از او زن را به صورت خویش خلق کرد و بشر طبعاً فاقد عیب و نقص بود؛ زن و مرد از این مرتبهٔ کمال سقوط کردند، بدینسان که زن را مار اغوا کرد و مرد را زن فریفت. سوم، با سرپیچی از فرمان خدا، که معمولاً گناهکاری ذاتی خوانده میشود، انسان شباهت خویش را به آفریدگار از دست داد و او و اخلافش دشمن خدا، برده شیطان و اسیر گناه گشتند؛ از این رو همهٔ کسانی که از نو زاده نشدهاند به مرگ ابدی محکوماند و زایش نو ثمرهٔ روحالقدس است که دلهای برگزیدگان خدا را منقلب میکند و آنان را برای پذیرش عیسی مسیح آماده میسازد. هشتم، همان خدای ابدی و پدر مهربان ما را پیش از آفرینش جهان در عیسی مسیح برگزیده است.
مادهٔ شانزدهم با ایمان راسخ میگوید از آغاز کلیسا، یعنی انجمن برگزیدگان خدا، وجود داشته، اکنون نیز وجود دارد و تا سرانجام گیتی وجود خواهد داشت؛ آنان که در آن گرد آمدهاند خدا را با صفا و راستی میپرستند و او را از طریق ایمان راستین به عیسی مسیح پذیرفتهاند؛ در خارج از این کلیسا حیات و رستگاری نیست. از این رو تنفر عمیق خویش را به کفرگویی آنانی که میگویند همهٔ کسانی که زندگی خویش را به عدل و راستی بنیان نهادهاند، صرفنظر از وابستگی دینی، رستگار خواهند گشت ابراز میدارد. مادهٔ بیست و یکم تنها دو آیین مقدس را قبول دارد، تعمید و عشای ربانی، نه از آن روی که به قلب ماهیت نان عشای ربانی به جسم واقعی خدا معتقد باشد، بلکه از این جهت که پیروان مسیح، با گرد آمدن به دور سفرهٔ خدا، به یاری روحالقدس جسم مسیح خداوند را تناول میکنند و خون او را مینوشند. مادهٔ بیست و چهارم اذعان میدارد که امپراطوریها، پادشاهیها، حکومتها و شهرها را خداوند به شاهان، شاهزادگان و حکام سپرده است؛ وظیفهٔ اساسی آنان حراست و تهذیب دین و هر آن چیزی است که به دین بستگی دارد، و از این رو نه تنها اداره امور سیاسی، بلکه حفظ و حراست دین حقیقی خدا و سرکوبی شرک و بتپرستی و موهومپرستی به دست آنان سپرده شده است.
پارلمنت اصلاح دینی اسکاتلند پس از تصویب این اعترافنامه اختیارات پاپ را در اسکاتلند از او بازگرفت، اعتقادنامه و اجرای مراسم کلیسای اصلاحشده را در سراسر کشور اجباری کرد و برای کسانی که مراسم قداس را به جای آورند کیفر تعیین کرد: بار اول تنبیه بدنی، بار دوم تبعید و بار سوم مرگ. ولی چون نجبایی که در پارلمنت نفوذ داشتند به زمین بیش از خونریزی علاقهمند بودند، الاهیات کالون را جدی نگرفتند و زجر و آزار اسکاتلندیهایی که هنوز پایبند آیین کاتولیک بودند هرگز به تنبیه بدنی نینجامید. اکنون که نجبا مجال یافته بودند برزخ را افسانه تلقی کنند، دعوی کردند که کشیشان با گرفتن پول یا اراضی موقوفه از نیاکانشان برای شفاعت مردگانی که طبق الاهیات کالون پیش از آفرینش جهان رستگار یا به نفرین ابدی خدا گرفتار شدهاند، دارایی موروثی آنان را به یغما بردهاند. مصادرهٔ اموال کلیسا یگانه راه جبران غبن و زیان آنان مینمود. بسیاری از صومعههای اسکاتلند منحل شدند و دارایی آنها را نجبا تصاحب کردند.
در بدو امر برای روحانیان پیرو آیین کالونی مقرری تعیین نشده بود و آنان، از نظر اشرافی که اکنون به دین و الاهیات علاقهای نشان نمیدادند، صرفاً وسیلهای بودند برای پراکندن اندیشههای انقلابی در کشور. ناکس و یارانش، که برای پیروزی انقلاب آنهمه تلاش کرده و به خطرهای بسیار تن در داده بودند، انتظار داشتند که اموال کلیسای کاتولیک برای نگاهداری کلیسای اصلاحشده و روحانیان و کارمندان آن اختصاص داده شود. برای آنکه چنین ترتیبی داده شود به پارلمنت متوسل شدند. پارلمنت نخست درخواست آنان را نادیده گرفت و سرانجام یک ششم اموال به تاراج رفتهٔ کلیسا را برای اجرای منظور آنان اختصاص داد. ناکس و یارانش، که این مبلغ را ناچیز میشمردند، از نجبا روی برتافتند و نظام پرسبیتری اسکاتلند را با دموکراسی درآمیختند.
در میان ملتهایی که برای اصلاح دینی به پا خاستند، اسکاتلندیها کمتر از همه خون ریختند و ثمرهٔ تلاش آنان پایدارتر از دیگران بود. کاتولیکها آزردگی خویش را به سکوت برگزار کردند؛ اسقفان از کشور گریختند؛ و بسیاری از کشیشان بخش کلیسایی آیین تازه را با خوشرویی پذیرفتند. صلیبهایی که در کنار جادههای مناطق روستایی به چشم میخوردند از جا کنده شدند؛ زیارتگاههای قدیمی متروک گشتند؛ و روزهایی که با یاد قدیسان تعطیل میشدند جای خود را به ایام کار و کوشش سپردند. قطعاً بسیاری از مردم بر گذشته حسرت میخوردند و از آن به نیکی یاد میکردند؛ و بیگمان بسیاری دیگر چشم به راه بازگشت ملکهٔ خویش از فرانسه بودند. بسیاری از مظاهر زیبایی همراه ظلم و ستم و ناپاکی رخت بربست. چون کینه و دشمنی ناپدید شد و مردم به نظام اجتماعی تازه خو گرفتند، شباهت دین و ایمان و قرابت فرمانروایان به جنگهای دیرین اسکاتلند و انگلستان پایان دادند. دیری نپایید که ملت ناتوانتر فرمانروای خویش را بر تخت سلطنت سرزمین نیرومندتر نشاند و درفش واحدی بر فراز سراسر جزیرهٔ بریتانیا به اهتزاز درآمد.