پس از شورش
مشاوران ماری با عفو و بخشش مخالفان او مخالف بودند. امپراتور و سفیر او نیز برای زندهگذاشتن و حتی اعطای آزادی به کسانی که بر ضد او توطئه چیده بودند و باز هم ممکن بود توطئه بچینند بر ماری خرده میگرفتند و میپرسیدند: فیلیپ با چه اطمینانی میتواند در سرزمینی زیست کند که دشمنان او در آن از آزادی برخوردارند؟ اسقف استیون گاردینر عقیده داشت که ترحم بر ملت مستلزم نابود کردن توطئهگران و خائنان است. ماری پس از شورش یادشده، که او را سخت هراسان ساخت، اندرز مشاوران را پذیرفت. فرمان اعدام جین گری را، که هرگز به آرزوی آن نبوده که ملکهٔ انگلستان شود، صادر کرد؛ و همسر او را، که خواسته بود فرمانروای کشور شود، از بین برد. جین هفدهساله بیآنکه به فرمان ملکه اعتراض کند یا اشک بریزد با شهامت و بیباکی و خونسردی به مرگ تن در داد (۱۲ فوریهٔ ۱۵۵۴). پدر او، دوک سافک، را سر بریدند و صدها تن از شورشیان کماهمیت را نیز به دار آویختند. گروهی از توطئهگران را به امید آنکه اطلاعاتی از آنان کسب کنند مدتی زنده نگاه داشتند. وایت نخست طرح نقشهٔ شورش را به الیزابت نسبت میداد، ولی هنگام اعدامش (۱۱ آوریل ۱۵۵۴) او را به علت عدم اطلاع از طرح شورش تبرئه کرد. کورتنی را پس از یک سال از زندان آزاد و سپس تبعید کردند. شارل به ماری توصیه کرد کورتنی و الیزابت را، که همواره هستی وی را تهدید خواهند کرد، نابود کند. ماری الیزابت را یک ماه در کاخ سنت جیمز نگاه داشت و سپس دو ماه در برج لندن بازداشت کرد.
رنار برای اعدام فوری الیزابت پافشاری میکرد، ولی ماری از آن روی که خیانت الیزابت به ثبوت نرسیده بود از اعدام او خودداری کرد. روزهای هراسانگیزی که بر الیزابت گذشتند او را گرفتار نگرانی و بدگمانی کردند که آثار آن هنگام فرمانروایی او پدیدار شد. همانطور که ماری تودور از او نگران بود، الیزابت نیز پس از آنکه ملکهٔ انگلستان شد از ماری استوارت میهراسید. ملکهٔ آیندهٔ انگلستان را در روز ۱۸ مه به وودستاک انتقال دادند و زیر نظر گرفتند. بیم از جلوس الیزابت بر مسند فرمانروایی انگلستان ماری تودور را بار دیگر به امید داشتن فرزندی به اندیشهٔ زناشویی انداخت.
فیلیپ و امید به فرزند
فیلیپ همچنان دلسرد بود و تمایلی به زناشویی با ماری ابراز نمیداشت. او در روز ۶ مارس ۱۵۵۴ غیاباً توسط وکیلش با ماری پیمان زناشویی بست، ولی تا روز ۲۰ ژوئیه به انگلستان نرسید. شکیبایی جسمی و معنوی او انگلیسیها را دچار شگفتی کرد. چهرهٔ سهگوش فیلیپ را، که از پیشانی پهنش به چانهٔ باریک او میرسید، مو و ریش زردی پوشانده بود. او مردی خوشخو، شوخطبع و نسبت به همه مهربان و دلباز بود و در رفتار او و همراهانش نشانی از اینکه انگلیسیها را مردمی وحشی بشمارند به چشم نمیخورد. او حتی به الیزابت پیام ملاطفتآمیزی فرستاد، شاید از آن روی که پیشبینی میکرد ماری فرزندی به جهان نخواهد آورد و الیزابت به فرمانروایی انگلستان خواهد رسید، و جلوس الیزابت به تخت فرمانروایی انگلستان برای اسپانیا برتر از به قدرت رسیدن ماری اسکاتلندی بود که از دیرباز با فرانسه پیوند نزدیک داشت. ماری، با آنکه مسنتر از فیلیپ بود، با عشق و عاطفهٔ آتشین او را به همسری خویش برگزید. او که سالیان دراز از عشق و عاطفه محروم مانده بود، اکنون از اینکه میدید دل شاهزادهای توانا و رشید را به دست آورده است از خوشی در پوست نمیگنجید. از این روی خویشتن را چنان به او سپرد که درباریانش پنداشتند انگلستان فرمانبردار اسپانیا شده است. ماری با امتنان و فروتنی به شاه اسپانیا نوشت: «خوشی من بیش از آن است که به زبان آید. با ملاحظهٔ فضایل و کمالات شوهر تاجدارم، از خدا خواهانم این موهبت را به من ارزانی دارد که هرچه بیشتر او را خشنود سازم.»
آرزوی شدید ماری به زادن فرزند و آوردن وارثی برای تاج و تخت انگلستان سرانجام موجب شد که خویشتن را باردار پندارد. ایست عادت ماهانهٔ خویش را به بارداری حمل کرد و از آنجا که به بارداری خویش امیدوار بود از یاد برد که این عارضه قبلاً به او دست میداده است. اختلال دستگاه گوارش گمان وی را تقویت کرد و سفیر کبیر ونیز در گزارش خویش نوشت که نشانههای بارداری در ملکه پدیدار شده است. ماری مدتی بدین دلخوش بود که او نیز چون فرودستترین زنان قلمرو فرمانروایی خویش دارای فرزند خواهد شد، و برای ما دشوار است نومیدی و دلشکستگی او را به هنگامی که پزشکان به او گفتند این تورم ناشی از بیماری استسقاست در مخیله خویش مجسم کنیم. در خلال این احوال خبر بارداری ملکه در انگلستان پیچید و مردم به شکرگزاری پرداختند و خویشتن را برای برگزاری جشن و تظاهر آماده ساختند. اندکی بعد شایع شد که ملکه پسری به جهان آورده است. مردم بیدرنگ دکانهای خویش را بستند و در خیابانها بزمهایی آراستند؛ ناقوس کلیساها به صدا درآمدند و کشیشی اعلام داشت که نوزاد «تندرست و زیبا» و برازندهٔ شاهزادگی است. ماری، که دلشکسته و نزد مردم سرافکنده گشته بود، چند ماهی خویشتن را از مردم پنهان کرد.
بازگشت به رم
او با شرایطی اجازه داده بود کاردینال پول به انگلستان بازگردد. ولی از آنجا که کاردینال با وصلت ملکهٔ انگلستان با خاندان سلطنتی اسپانیا مخالف بود، شارل او را مدتی در بروکسل بازداشت کرد. پس از آنکه زناشویی انجام گرفت امپراتور دست از مخالفت برداشت و کاردینال از دریای مانش گذشت (۲۰ نوامبر ۱۵۵۴) و پس از بیستودو سال، به نام نمایندهٔ پاپ، به وطن بازگشت. استقبال گرم سران دولت، روحانیان و مردم از کاردینال شبههای باقی نگذاشت که ساکنان انگلستان از تجدید پیوند کشور خویش با پاپ خرسندند. کاردینال پول پس از بازگشت به وطن ماری را به گرمی تهنیت گفت: «سلام بر تو ای نعمترسیده، خداوند با توست و در میان زنان مبارک هستی»، و آرزو کرد که بزودی بتواند به ملکه بگوید: «مبارک باد ثمرهٔ رحم تو.» نمایندگان پارلمنت چون دریافتند کاردینال پول حامل پیامی است که پاپ در آن اموال مضبوط کلیسا را به دارندگان آنها بخشیده است، زانو بر زمین زدند و برای تعرض گذشتهٔ خویش به کلیسا از خداوند پوزش خواستند و اسقف استیون گاردینر همهٔ توبهکاران را بخشید. پاپ بار دیگر رهبر و سرکردهٔ کلیسای انگلستان گشت و درآمد کلیسا و «نوبر» عواید کشیشان به او تعلق گرفت. دادگاههای اسقفی گشایش یافتند و کشیشان بار دیگر عشریهٔ حوزهٔ مأموریت خود را به خویشتن اختصاص دادند. برای جنبش لالردها، مانند دوران پیش از هنری هشتم، محدودیتهایی وضع شد و تفتیش مطبوعات از دولت به کلیسا انتقال یافت. وضع انگلستان، پس از بیست سال آشوب و کشمکش، به صورت دیرین بازگشت. فیلیپ سیزده ماه نزد ماری ماند، ولی چون سرانجام از باردار شدن او نومید گشت اجازه خواست به بروکسل، که کنارهگیری پدرش از سلطنت حضور وی را در آنجا ضروری ساخته بود، بازگردد. ماری با دل افسرده تقاضای وی را پذیرفت، همسرش را تا زورقی که بر رود تایمز منتظر او بود بدرقه کرد و تا چشم کار میکرد از پنجرهای زورق را نگریست (۲۸ اوت ۱۵۵۵). فیلیپ با خود میاندیشید که با همنشینی با یک زن بیمار به وظیفهٔ خویش عمل کرده است. در بروکسل خاطرهٔ تلخ ماههای سختی را که در انگلستان سپری کرده بود از دل زدود.
کاردینال پول اکنون مقتدرترین و بانفوذترین مرد انگلستان بود. او کلیسای انگلستان را سروسامان داد و، به یاری ماری، برخی از صومعهها و راهبهخانههایی را که برچیده شده بودند گشود. ماری اکنون با ترویج مراسم دینی کهن، با گماردن پیکرهٔ مسیح مصلوب و تصاویر دینی در کلیساها، با حرکت در صفوف کشیشان، کودکان و اصناف دیندار، و با زانوزدن در کلیسا هنگام برگزاری مراسم قداس خویشتن را دلداری میداد و سرگرم میساخت. در آخرین پنجشنبه پیش از عید قیام مسیح (۱۵۵۶) او همچنانکه بر زمین زانو زده بود پاهای چهلویک پیرزن را شست و بوسید و به همهٔ آنان اعانه داد. ملکه، که آرزوی مادر شدن را از یاد برده بود، اکنون تنها در پناه دین دلداری مییافت.
بدعت و آزار
ولی برای او مقدور نبود گذشته را آنگونه که خود میخواست احیا کند. اندیشههای نو ذهن شهرنشینان را تسخیر کرده بودند و فرقههای دینی مخالف عقاید و مطبوعات خویش را پنهانی در کشور میپراکندند؛ فعالیت جمعیتهایی که الوهیت مسیح، هستی روحالقدس و انتقال گناه آدم را به بشر انکار میکردند ماری را سخت نگران ساخته بود. او که از دین جز ایمان ساده و قشری بهرهای نبرده بود این اندیشههای بدعتآمیز را جنایت و بدتر از خیانت میپنداشت. از خود میپرسید که آیا مروجان گمراه این بدعتها بیش از کاردینال محبوبش نیاز روحی مردم را دریافتهاند؟ به او خبر دادند که واعظی به هنگام مناجات در یک کلیسا از خدا خواسته است او را یا به راه راست ارشاد کند یا از جهان ببرد. یک روز لاشهٔ سگی را که سر آن را چون سر راهبان تراشیده و طنابی به گردنش بسته بودند از پنجرهٔ اتاق ملکه به داخل پرتاب کردند. ماری از اینکه مهاجران فرانسوی پروتستان، که وی بدانها اجازه داده بود آزادانه انگلستان را ترک گویند، رسالههایی در انگلستان میپراکندند و در آنها ملکه را مرتجع فریبکار خطاب میکردند و مجامع دینی لاتینیزبان را مظهر کفر و الحاد میخواندند رنج میبرد. برخی از این رسالهها مردم انگلستان را به قیام بر ضد ملکه تحریک میکردند. در اجتماعی که با حضور ۱۷٬۰۰۰ تن در آلدگیت برپا شده بود (۱۴ مارس ۱۵۵۴، به نوشتهٔ کتاب) گویندهای از مردم درخواست کرد که ماری را از فرمانروایی براندازند و الیزابت را به جای وی بر تخت نشانند. پروتستانهای انگلیسی مقیم خارج برای شوراندن هموطنان خویش سرگرم فعالیت بودند.
ماری، همچنانکه طبع وی اقتضا میکرد، تا سال ۱۵۵۵ از بذل و بخشش بازنایستاد. چه عواملی او را منفورترین ملکهٔ انگلستان ساختند؟ حملات تحریکآمیز مخالفان که برای شخص و ایمان و احساسات او حرمتی نگذارده بود؛ بیم از آنکه مخالفت با آیین کاتولیک سرپوشی برای قیام سیاسی باشد؛ محنت و ناکامی که روان وی را درهم کوبیده و نیروی تشخیص و قضاوت صحیح را از او بازگرفته بودند؛ و اعتقاد بیچونوچرای وی به اندرز مشاورانش، فیلیپ، گاردینر و پول، که وحدت دینی را برای ثبات و بقای ملت انگلستان اجتنابناپذیر میشمردند. فیلیپ چندی بعد اصلی را که بدان معتقد بود در هلند به کار بست. گاردینر سوگند خورده بود (در بهار ۱۵۵۴) که سه اسقف پروتستان ــ هوپر و ریدلی و لاتیمر ــ را هرگاه توبه نکنند زنده به آتش کشد. کاردینال پول ذاتاً چون ملکه ماری رئوف و مهربان، ولی در معتقدات دینی خود قشری و سرسخت بود. او به کلیسا چندان مهر میورزید که از کسانی که در درستی تعالیم یا اختیارات کلیسا تردید داشتند اکراه داشت. پول در مجازات مخالفان دینی، که در زمان ملکه ماری صورت گرفت، دخالت مستقیم نداشت؛ کاردینال میکوشید از تندروی جلوگیری کند؛ و یک بار بیست تن را که اسقف بونر به مرگ در آتش محکوم کرده بود از مرگ نجات داد. با وجود این به روحانیان میگفت که هرگاه از راههای مسالمتجویانه نتیجهای به دست نیاید، مروجان اصلی بدعت را باید «کشت و چون اعضای گندیدهٔ بدن به دور افکند.» خود ماری نخست با پروتستانها مدارا میکرد و میگفت: «به نظر ما باید از مجازات شدید گمراهان دوری جست؛ باید با کسانی که با تعالیم خویش سادهدلان را میفریبند به نرمی رفتار کرد.» در بدو امر، گرچه او زجر و آزار پروتستانها را تجویز کرده بود، خود او آنان را نمیآزرد. ولی چون جنگ با فرانسه برای او و انگلستان شوربختی به بار آورد (۱۵۵۸)، ماری پنداشت که شکست انگلستان معلول خشم آفریدگار از نرمش وی در برابر گمراهان است و از آن پس مجدانه به زجر و آزار پروتستانها پرداخت.
گاردینر با جلب (۲۲ ژانویهٔ ۱۵۵۵) شش کشیشی که حاضر نبودند آیین کاتولیک را در انگلستان به رسمیت بشناسند، در کشتار پروتستانها در وطن خویش پیشگام شد. یکی از متهمان توبه کرد؛ چهار تن دیگر را، که جان هوپر، اسقف معزول گلاستر و ووستر، نیز در میان آنان بود، آتش زدند (۴ــ۸ فوریهٔ ۱۵۵۵). گاردینر ظاهراً پس از این کشتار متألم شد؛ زیرا از کشتار مخالفان بازایستاد، تندرستی خویش را از دست داد و در ماه نوامبر همان سال درگذشت. پس از او اسقف ادموند بونر به کشتار پروتستانها پرداخت. فیلیپ، که هنوز در انگلستان بود، به او سفارش کرد که از تندروی بپرهیزد؛ و چون بونر شش تن دیگر را به مرگ در آتش محکوم کرد، رنار، سفیر امپراتور، به «این گستاخی وحشیانه» اعتراض کرد؛ و کشیش اقرارنیوش فیلیپ، که یک فرایار اسپانیایی بود، این کشتارها را با محبت و بخشایش مسیح ناسازگار خواند. بونر پس از پنج هفته درنگ احکام خویش را به موقع اجرا گذاشت. او خویشتن را مردی رئوف و با مدارا میشمرد و از نظر عرف و عادت آن روزگار نیز حق با او بود، زیرا شورای خصوصی ملکه او را برای سستی و تعلل در سرکوبی بدعت سرزنش میکرد. او با وعده و وعید میکوشید محکومان را به توبه وادارد و غالباً مشاغل آسوده و آبرومندانهای به آنان وعده میداد، ولی در جایی که از مواعید خویش نتیجه نمیگرفت محکومان را با بیرحمی و قساوت کیفر میداد. بیشتر محکومان کارگران سادهای بودند که در زمان حکومت پیشین به خواندن کتاب مقدس خو گرفته بودند و از این کتاب عقایدی چون اندیشههای پروتستانها استنتاج میکردند. گویا جفاکاران میپنداشتند سزای آن عده از سران کلیسا که آیین پروتستان را در کشور پراکندهاند این است که با شهادت گناهان خویش را کفاره کنند. در سپتامبر ۱۵۵۵ کرنمر شصتوششساله، ریدلی شصتوپنجساله و لاتیمر هشتادساله (به نوشتهٔ کتاب) را برای دادرسی از زندان برج لندن به آکسفرد آوردند.
کرنمر، ریدلی و لاتیمر
لاتیمر با تجویز آتش زدن آناباپتیستها و فرانسیسیان پرهیزگار دوران فرمانروایی هنری هشتم حیثیت خویش را لکهدار ساخته بود. ریدلی بر فرمانروایی غیرقانونی جین گری صحه نهاده، ماری را زنازاده خوانده و به برکناری بونر و گاردینر از مقام اسقفی یاری کرده بود. کرنمر، که مغز متفکر جنبش اصلاح دینی انگلستان بود، پیمان زناشویی هنری را با کاترین فسخ کرده، آن بولین را همسر قانونی هنری هشتم شناخته، «کتاب دعای عمومی» را جایگزین مراسم قداس کرده، فریث، لمبرت و کاتولیکهای دیگر را زجر و آزار داده (به نوشتهٔ کتاب)، واگذاری فرمانروایی انگلستان را توسط ادوارد به جین گری تأیید کرده و مراسم قداس را مظهر کفر و بیدینی خوانده بود. همهٔ این مردان دو سالی بود که به انتظار مرگ در برج لندن به سر میبردند.
کرنمر را در روز ۷ سپتامبر در آکسفرد به محاکمه کشیدند و دادرسان برای واداشتن وی به توبه و ندامت از هیچ کوششی فروگذار نکردند. او نیز در عقیدهٔ خویش پایدار ماند و از طرف دادگاه مجرم شناخته شد. ولی از آنجا که کرنمر اسقف اعظم بود، حکم دادگاه را برای توشیح نزد پاپ فرستادند و خود او را به برج لندن بازگردانیدند. در روز ۳۰ سپتامبر ریدلی را به دادگاه آوردند. او نیز از ایمان و عقیدهٔ خویش عدول نکرد. همان روز لاتیمر را به دادگاه کلیسایی احضار کردند. این مرد سالخورده، که دیگر اعتنایی به جهان نداشت، خرقهٔ نخنمایی به تن کرده و با کلاهی که بر روی عرقچینی قرار داشت موهای سفیدش را پوشانده بود؛ عینکش بر شانهٔ او افتاده بود و یک جلد کتاب عهد جدید روی کمربندش دیده میشد. او نیز از اذعان به قلب ماهیت سرباز زد. این دو تن را در روز اول ماه اکتبر محکوم کردند و در روز ششم همان ماه (به نوشتهٔ کتاب) آتش زدند. محکومان در برابر توده هیزمی که برای سوزاندن آنان انباشته شده بود زانو زدند و دعا خواندند. آنان را سپس با زنجیر به تیرآهن بستند و توده هیزم را آتش زدند. لاتیمر در این هنگام به ریدلی رو کرد و گفت: «آقای ریدلی، خوش باش و شادی کن. از برکت الاهی، امروز ما چون شمعی برافروخته میشویم که شعلهٔ آن هرگز در انگلستان خاموش نخواهد شد.» در روز ۴ دسامبر پاپ پاولوس چهارم محکومیت کرنمر را تصویب کرد. نخستین اسقف اعظم پروتستان کنتربری چون از مرگ قریبالوقوع خویش آگاه شد نخست خویشتن را باخت. برای مردی که اثر شورانگیزی چون «کتاب دعای عمومی» از خامهاش تراوش کرده بود دشوار بود که بدون احساس درد جسمی و فکری با مرگ روبهرو شود. او، ظاهراً به تلقین کاردینال پول، «همهٔ بدعتها و خطاهای لوتر و تسوینگلی را انکار و تقبیح کرد» و به درستی همهٔ معتقدات کلیسای کاتولیک رومی، از جمله آیینهای مقدس هفتگانه، قلب ماهیت و وجود برزخ، اعتراف کرد. این اعتراف میبایست محکومیت وی را به زندان کاهش دهد، ولی (به گفتهٔ فاکس) ماری اعتراف وی را ریاکارانه تشخیص داد و حکم اعدام او را صادر کرد.
کرنمر سحرگاه روز اعدامش (۲۱ مارس ۱۵۵۶) در کلیسای سنت مری در آکسفرد برای هفتمین و آخرین بار توبهنامهٔ خویش را خواند. سپس در برابر چشمان بهتزدهٔ حاضران، در مفهوم، چنین گفت: «و اکنون از رازی پرده برمیدارم که بیش از هر آنچه در سراسر عمرم کردهام یا گفتهام وجدانم را میآزارد، و آن مطالب خلاف حقیقتی است که از بیم جان نوشتهام و اکنون همه را تکذیب میکنم ... و اینها اسناد و نامههایی است که از روزی که خفت من آغاز گشت نوشته یا امضا کردهام ... و چون با نوشتن مطالبی مخالف وجدانم دست خویشتن را به گناه آلودهام، سزاوار است که اول دست من به کیفر رسد ... و در آتش خاکستر شود. و اما پاپ از نظر من ضد مسیح است.» چون او را بر توده هیزم نهادند و آتشی برافروختند، پیش از آنکه آتش به تن او برسد، به گفتهٔ فاکس، کرنمر دست خویش را به آتش برد و «محکم و بیحرکت نگاه داشت ... تا مردم ببینند که دست او پیش از تنش طعمهٔ آتش شده است. و همچنانکه پیوسته سخن قدیس استفانوس را بر زبان میراند و میگفت ای عیسای خداوند، روح مرا بپذیر، در میان شعلهها جان سپرد.»
بهای آزار
هنگام مرگ کرنمر زجر و کشتار پروتستانها به اوج شدت رسیده بود. نزدیک به ۳۰۰ تن دیگر شهید گشتند که ۲۷۳ تن از آنان در آخرین چهار سال حکومت ماری نابود شدند. جفاکاران پس از آنکه مردم را دستهدسته به آتش کشیدند دریافتند که مرتکب خطا شدهاند. شهادت و جانبازی پروتستانها آیین پروتستان را چون مسیحیت اولیه نیرو و استحکام بخشید؛ ایمان بسیاری از کاتولیکها، که شاهد پایداری و دلاوری پروتستانها در هنگام مرگ بودند، متزلزل شد و آنان از اعمال ملکهٔ خویش شرمنده گشتند. اسقف ادموند بونر، با آنکه چندان تمایلی به کشتن پروتستانها نداشت، از آن روی که بیشتر پروتستانها در محدودهٔ اسقفنشین او به شهادت رسیدند، به «بونر خونآشام» معروف شد؛ و زنی او را «آدمکش حرفهای و جلاد همهٔ اسقفان انگلستان» خواند. صدها تن از پروتستانهای انگلستان به فرانسهٔ کاتولیک پناه بردند و برای برانداختن حکومت جور و ستم در وطن خویش از پای ننشستند. هانری دوم، پادشاه فرانسه، با آنکه خود پروتستانهای فرانسه را میآزرد، پناهندگان انگلیسی را برای برانداختن ماری، که با زناشویی خویش با شاه اسپانیا فرانسه را در محاصرهٔ دشمنان نهاده بود، تقویت میکرد. در ماه آوریل ۱۵۵۶ گماشتگان دولت انگلستان توطئهای را که برای برانداختن ماری و به قدرت رسانیدن الیزابت چیده شده بود و به دست سر هنری دادلی رهبری میشد کشف کردند. تنی چند، از جمله دو نفر از افراد خانوادهٔ الیزابت، به اتهام دست داشتن در این توطئه بازداشت شدند. یکی از بازداشتشدگان الیزابت و شاه فرانسه را مسئول این توطئه معرفی کرد. گرچه توطئه سرکوب شد، این پیشامد ماری را از امکان سوءقصد به جان خویش اندیشناک ساخت.
دستهای از پناهندگان انگلیسی به مشکلاتی گرفتار شدند که نمودار تنگنظری و جمود فکری مردم آن روزگار است. یان لاسکی، کالوینیست لهستانی، به سال ۱۵۴۸ به لندن آمده و نخستین کلیسای پرسبیتری را در این شهر بنیان نهاده بود. یک ماه پس از جلوس ماری بر مسند فرمانروایی انگلستان، لاسکی و گروهی از اعضای کلیسای او با دو کشتی دانمارکی لندن را ترک گفتند. در کپنهاگ به آنان اخطار کردند به شرطی میتوانند از کشتی پیاده شوند که اعتقادنامهٔ لوتری را بپذیرند، و مهاجران، که کالوینیستهای سرسختی بودند، این شرط را رد کردند. پناهندگان، که نتوانسته بودند در دانمارک پیاده شوند، به شهرهای ویسمار، لوبک و هامبورگ روی آوردند. ولی مقامات این شهرها نیز آنان را از آن روی که پیرو لوتر نبودند از خود راندند: آلمانیهای پیرو لوتر، به جای آنکه با قربانیان حکومت ماری همدردی کنند، آنان را به این دلیل که منکر حضور واقعی مسیح در آیین قربانی مقدس بودند گمراه و «شهیدان دیو» خواندند. کالون فرقهپرستی بیرحمانهٔ پیروان لوتر را نکوهش کرد و در همان سال (۱۵۵۳) سروتوس را زنده آتش زد. پناهندگان پس از آنکه زمستان را سرگردان در دریای شمال سپری کردند سرانجام در امدن رحل اقامت افکندند.
جنگ، کاله و مرگ ماری
ماری زندگی را با نکبت و پریشانی به سر آورد. همسر دیندار او، که اکنون هم با پاپ و هم با فرانسه میجنگید، به انگلستان بازگشت (۲۰ مارس ۱۵۵۷) و از ملکه خواست که به پشتیبانی او به فرانسه اعلام جنگ دهد. فیلیپ برای ارضای مردم انگلستان به ماری سفارش کرد که زجر و آزار دینی را بکاهد. ولی دیگر برای او مقدور نبود که مردم را با خویشتن همراه سازد، چنانکه هنوز ماهی بیش از بازگشت فیلیپ به انگلستان نمیگذشت که تامس استافورد، از اقوام کاردینال پول، برای رهانیدن مردم انگلستان از شر ماری و فیلیپ، شورشی بر پا ساخت. شورش درهم شکست و استافورد به دار آویخته شد (۲۸ مه ۱۵۵۷). در همان ماه پاپ با عزل کاردینال پول از مقام نمایندگی خویش و با متهم ساختن وی به بدعتگذاری مشکلی بر مشکلات ماری افزود. در روز ۷ ژوئن، ماری برای ارضای فیلیپ و به گمان اینکه هانری دوم در شورش استافورد دست داشته است، به فرانسه اعلام جنگ داد. فیلیپ پس از اخذ نتیجه از سفر خویش در ماه ژوئیه انگلستان را ترک گفت؛ و ماری که میدانست دیگر او را نخواهد دید گفت: «باقی عمر را از مصاحبت مردان محروم خواهم بود.» انگلستان در این جنگ تحمیلی شهر کاله را، که ۲۱۱ سال در تصرف انگلیسیها بود، از دست داد (۶ ژانویهٔ ۱۵۵۸)؛ و هزاران زن و مرد انگلیسی که در این شهر میزیستند دستخالی به انگلستان گریختند و این تهمت ناگوار را پراکندند که حکومت ماری در دفاع از آخرین مستملکهٔ اروپایی انگلستان سهلانگاری کرده است. فیلیپ به نفع خویش، و بیآنکه از فرانسویان بخواهد کاله را به انگلستان بازگردانند، با فرانسه پیمان صلح بست. بندر گرانبهای کاله از دیرزمانی «درخشانترین گوهر تاج انگلستان» به شمار میرفت. ماری خود به ارزش این بندر معترف بود، چنانکه میگفت: «پس از مرگم چون دل مرا بگشایید کاله را در آن خواهید یافت.»
در آغاز سال ۱۵۵۸ ماری بار دیگر چنین پنداشت که باردار شده است. از آنجا که زایمان را خطرناک پیشبینی میکرد وصیتنامهٔ خود را نوشت و فیلیپ را برای شرکت در این واقعهٔ فرخنده به انگلستان فراخواند. فیلیپ به ماری تبریک گفت، ولی رنج سفر به انگلستان را بر خود هموار نساخت؛ زیرا ماری دربارهٔ بارداری خویش اشتباه میکرد. ماری اکنون کاملاً زبون و بیچاره شده و شاید هم تا اندازهای دیوانگی به او دست داده بود. ساعتها بر کف اتاق مینشست و چانهاش را بر زانوانش تکیه میداد؛ چون شبحی در راهروهای کاخ سرگردان میگشت؛ یا نامههای آغشته به اشک به فیلیپ مینوشت. فیلیپ، که مرگ وی را نزدیک میدید، به گماشتگانش در انگلستان تعلیم داد که الیزابت را به زناشویی با یکی از بزرگزادگان اسپانیا یا خود او متمایل سازند.
در آخرین تابستان عمر ماری بیماری طاعون در انگلستان شیوع یافت و در سپتامبر ۱۵۵۸ ملکه را نیز گرفتار ساخت. این بیماری، همراه بیماری استسقا که ملکه از سالها پیش از آن رنج میبرد و «زخمهای سیاه بسیاری» که بر تن وی پدیدار گشته بودند، ماری را ناتوان و از زندگی خسته و بیزار ساخت. در روز ۶ نوامبر او جواهرات سلطنتی را برای الیزابت فرستاد. عشق به کلیسا ملکه را بر آن داشت که با این اقدام سخاوتمندانه و تعیین جانشین قانونی برای خویشتن انگلستان را از آشوب و هرجومرج برهاند. او ساعتها مدهوش به رختخواب میافتاد. یک بار که به هوش آمد به پیرامونیانش گفت در خواب کودکانی را دیده است که شادان به گرد او بازی میکنند. سحرگاه روز ۱۷ نوامبر در مراسم قداس شرکت جست و اندکی بعد برای همیشه چشم از جهان فروبست.
در همان روز کاردینال پول نیز، که چون ملکهٔ خویش دچار شکست شده بود، جهان را وداع گفت. هنگام ارزیابی کارهای این کاردینال فراموش نمیتوان کرد که او در آغاز آخرین ماه زندگی خود سه مرد و دو زن را به جرم بدعتگذاری به مرگ محکوم کرده بود. درست است که در آن زمانهٔ ایقان جنونآمیز همهٔ فرقههای دینی، مگر آناباپتیستها، عقیده داشتند که یکپارچگی دینی ملت را حتی به بهای مرگ متمردین باید حفظ کرد، ولی در هیچ جای جهان مسیحی، حتی در خود اسپانیا، مردم به اندازهٔ روزگاری که رجینالد پول بر کلیسای انگلستان فرمان میراند به خاطر ایمان دینی خویش کشته نشدند.
داوری متعادل
دربارهٔ خود ماری از قضاوت عجولانه پرهیز باید کرد. رنج و محنت و بیماری و اشتباهات دردناک بسیار ذهن و روان وی را تیره و پژمرده ساخته بود. رافت و دلسوزی او هنگامی جای خود را به قساوت و سنگدلی سپرد که دریافت دشمنانش برای برانداختن فرمانروایی او توطئه میچینند. او به سخنان سران کلیسا، که میخواستند از کسانی که در گذشته آنان را میآزردهاند انتقام بگیرند، بیش از اندازه اعتماد داشت. تا پایان عمر میپنداشت با کشتار مردم به دینی که وی را زنده نگاه داشته است خدمت میکند. سزاوار نیست او را «ماری خونآشام» بنامیم، مگر آنکه این صفت را به همهٔ مردم روزگار او اطلاق کنیم. این نام ما را از شناخت شخصیت کسی که صفات دوستداشتنی فراوان داشت بازمیدارد. او کاری را که به دست پدرش برای آزاد ساختن انگلستان از سلطهٔ رم آغاز شده بود به پایان میرسانید، بدین معنا که ماری انگلستان را، که هنوز پیرو آیین کاتولیک بود، با آن روی زشت کلیسایی که خویشتن را به خدمت آن سپرده بود آشنا کرد. از این روی، هنگام مرگ او، انگلستان برای پذیرش آیین تازهای که وی برای سرکوب کردنش آنهمه تلاش کرد آمادهتر بود.