پس از جنگ دهقانان
با درهمشکسته شدن شورش دهقانان، پاراسلسوس نیز اسیر شد؛ و پس از آنکه به گواه صادق معلوم شد هرگز سلاح به دست نگرفته، از رفتن بر سردار معاف گشت، اما از سالزبورگ تبعید شد و شتابان آنجا را پشت سر گذاشت. در ۱۵۲۷ در استراسبورگ به جراحی و سخنرانی برای دلاکان اشتغال داشت. اصول نظریهاش معجونی بود از گفتههای منطقی و یاوه، از پزشکی و جادوگری، گرچه خدا میداند که آینده درباره مسلمات امروزی ما چگونه داوری خواهد کرد. علم احکام نجوم را طرد کرد، سپس پذیرفت، چنانکه در وضعهای نامساعد ماه نسبت به زمین جایز نمیدانست برای بیمارانش اماله تجویز کند. اعتماد به عصای غیبگویی برای کشف منابع زیرزمینی را به استهزا گرفت، اما ادعا کرد فلزات را به طلا تبدیل کرده است. زمانی چون آگریپای جوان در تشنگی دانش به تکاپو افتاد و مشتاقانه در طلب «حجرالفلاسفه» برآمد، یعنی قاعده یا دستوری کلی که راز آفرینش را افشا کند.
آمیزه خرافه و شیمی
اعتقادش به اجنه، سمندرهای آتشخوار و روش «درمان به مثل»، یعنی درمان عضو بیمار با موادی که از حیث رنگ یا شکل به آن عضو شبیهاند، در نوشتههایش آشکار است. از به کار بردن اوراد جادویی و تعویذ برای شفا دادن بیماران روی نمیگرداند، شاید چون اثر تلقینیشان را سودمند میدانست. اما همین شخص، که سراپا آغشته به اوهام زمانش بود، با کمال جرئت شیمی را به خدمت پزشکی درآورد. گاهی چون فیلسوفی مادهگرا سخن میراند: «بشر از ماده جدا شده و ماده کل آفرینش است.» انسان در برابر جهان هستی چون عالم صغیر نسبت به عالم کبیر است و هر دو از یک نوع عناصر ترکیب یافتهاند که اساسشان بر املاح، گوگرد و جیوه است؛ و فلزات، کانیهایی که بیجان مینمایند، در باطن جانی دارند. شیمیدرمانی در حقیقت به کار گرفتن عالم کبیر برای شفای عالم صغیر است. بدن انسان ترکیبی از مواد شیمیایی است و بیماری اختلال در مواد شیمیایی ترکیبکننده بدن است، نه در «اخلاط» جالینوسی؛ و بر همین اندیشه نظریه امروزی سوختوساز پایهگذاری شد. در آن زمان داروهای درمانبخش عموماً از دنیای گیاهان و جانوران، یعنی مواد آلی، به دست میآمد؛ و پاراسلسوس، که سخت در کیمیاگری فرو رفته بود، بر خواص درمانی مواد غیرآلی اصرار میورزید. جیوه، سرب، گوگرد، آهن، ارسنیک، سولفات مس و سولفات پتاسیم را جزو داروسازی شناخت و به کار بردن عصارهها و تنتورهای شیمیایی را رواج داد.
پاراسلسوس نخستین کسی بود که «تنتور تریاک» را ساخت که امروزه لودانوم خوانده میشود. استحمام در آبهای معدنی را نیز تجویز کرد و خواص گوناگونشان را شرح داد. به تأثیر عوامل جغرافیایی و حرفهای در پدید آوردن بیماریها اشاره کرد، بیماری ریوی معدنچیان را بررسید و کندی رشد بدنی کودکان را با گواتر بومی مرتبط دانست؛ به فهم صرع نیز بسیار کمک کرد و فلج اعضا و اختلالات تکلم را نتیجه ضربهها و صدمات شمرد. با آنکه عقیده عمومی بر آن بود که نقرس و ورم مفاصل نتیجه طبیعی و درمانناپذیر پیریاند، پاراسلسوس ادعا کرد آن دو بر اثر اسیدهای حاصل از ماندن طولانی فضولات در روده بزرگ پدید میآیند و بر پایه این تشخیص درمانپذیرند. میگفت: «باید علت اصلی عموم بیماریها را در دلمهبستن مواد هضمنشده در رودهها دانست.» اسیدهای حاصل از فساد مواد روده را «تارتار» نامید، زیرا رسوبشان بر مفاصل، عضلات، کلیهها و مثانه، به گفته خودش، «مانند دوزخ میسوزد؛ و تارتاروس نام دوزخ است». میگفت: «دکترها از کالبدشناسی لاف میزنند، اما از دیدن تارتار چسبیده به دندانهای خودشان عاجزند»؛ و این اصطلاح گرفت و متداول شد. روش پیشنهادی او این بود که با رژیم غذایی مقوی و سلامتبخش و دفع کامل فضولات از تشکیل چنین رسوباتی جلوگیری شود. کوشید با ترکیباتی از روغن برگ غار و رزین رسوبها را در بدن «نرم» کند، و در موارد سخت جراحی را تجویز میکرد تا رسوبات زیانبخش دفع یا برداشته شود. مدعی بود چند بیمار نقرسی را با همین روشها درمان کرده، و برخی پزشکان عصر ما نیز معتقدند به پیروی از تشخیص او در این زمینه به درمانهایی رسیدهاند.
معالجههای بال و استادی
خبر معالجات موفقیتآمیز پاراسلسوس در استراسبورگ به بال رسید. آنجا فروبن، ناشر معروف، درد شدیدی در پای راست داشت و پزشکان بر قطع آن نظر داده بودند. فروبن پاراسلسوس را برای تشخیص بیماری به بال دعوت کرد. پاراسلسوس بر بالینش حاضر شد و بدون کارد جراحی او را معالجه کرد. اراسموس، که آن هنگام با فروبن و بسیاری از دردهای بدنی خود زندگی میکرد، از پاراسلسوس کمک خواست؛ او برایش نسخهای نوشت اما معلوم نیست تا چه اندازه سودمند افتاد. به هر حال این بیماران نامآور بر آوازه دکتر جوان افزودند و بعدها رشتهای از پیشامدهای عجیب او را به مقام استادی دانشگاه، آرزوی دیرینش، نزدیک ساخت. در این زمان پروتستانها در شورای شهر بال اکثریت داشتند؛ بهرغم اعتراض اراسموس و اقلیت کاتولیک، دکتر ونکر، پزشک شهر، را به جرم آنکه «مطالب تازهای بر ضد اصلاح دینی گفته بود» معزول کردند و پاراسلسوس را به جایش نشاندند. شورای شهر و پاراسلسوس توافق کرده بودند که این انتصاب به منزله صلاحیت برای تدریس در دانشگاه است؛ اما دانشکده پزشکی اعتراض کرد و چون ضعف پاراسلسوس را در کالبدشناسی میدانست پیشنهاد کرد در جلسهای عمومی صلاحیت استادیاش آزموده شود. پاراسلسوس از زیر بار آن شانه خالی کرد، به شغل پزشکی رسمی خود پرداخت و بدون تصویب دانشگاه در تالاری خصوصی سخنرانیهای عمومی ایراد کرد (۱۵۲۷).
بیانیه
با دعوتنامهای بیمانند شاگردانی گرد خود آورد. در آن تئوفراستوس بومباست فون هوهنهایم، دکتر در هر دو رشته پزشکی و جراحی و استاد، درودهای خود را به دانشجویان پزشکی تقدیم میکند. از میان همه حرفهها تنها پزشکی فنی مقدس شناخته شده، اما امروزه کمتر دکتری میتوان یافت که در کار خود موفق باشد. پس وقت آن رسیده که پزشکی به مقام شامخ پیشین بازگردد، از آلودگی دست بربرها پاک شود و اشتباهاتشان برطرف گردد. در این کار به هیچروی پایبند دستورهای پیشینیان نخواهد بود، بلکه منحصراً طبیعت را بررسی خواهد کرد و از تجربیات سالهای دراز بهره خواهد برد. کیست که نداند علت شکست بیشتر دکترهای امروزی این است که هنوز بردەوار از تعالیم ابوعلی سینا، جالینوس و بقراط پیروی میکنند؟ این تعالیم شاید عناوین درخشان بیاورد اما دکتر واقعی نمیسازد. آنچه دکتر حقیقی باید داشته باشد فصاحت و اطلاع بر زبانها و کتابها نیست، بلکه شناسایی عمیق طبیعت و آثار آن است. با سپاس از بخشش جوانمردانه مردان شریف بال برای این منظور، هر روز دو ساعت کتابهای درسی را که در جراحی و آسیبشناسی نوشته تفسیر خواهد کرد تا مبانی روشهای درمانیاش بر عامه روشن شود. این مطالب را از آثار بقراط و جالینوس اقتباس نکرده، بلکه با رنج مداوم و بر پایه تجربه، «برترین آموزنده همه چیز»، از نو پدید آورده است. اگر بخواهد موضوعی را ثابت کند گفتهاش را بر اقوال بزرگان نمینهد بلکه تجربه را اساس میگیرد و استدلال شخصیاش را بر آن بنا میکند. «پس ای خواننده عزیز، اگر حس میکنی انگیزهای برای پی بردن به آن اسرار الاهی در دلت پیدا شده، اگر میخواهی در فاصله کوتاه به اعماق علم پزشکی دست یابی، برای دیدار من به بال بیا.» بال، ژوئن ۱۵۲۷.
آتش شب یوحنا
سی دانشجو برای شرکت در دوره نامنویسی کردند. روز گشایش کلاس پاراسلسوس به رسم معمول در لباده استادی ظاهر شد، اما فوراً آن را به یک سو انداخت و با جامه درشت و پیشبند چرمی دودگرفته کیمیاگران پیش دیدگان دانشجویان ایستاد. سخنرانیهایش در پزشکی به لاتینی بود و پیشاپیش منشیاش اوپورینوس (که بعدها درباره ساختمان بدن انسان وسالیوس را چاپ کرد) تحریرشان میکرد، اما در کلاس جراحی به آلمانی سخن میگفت. اینها همه در نظر پزشکان پیرو عرف رفتاری ناهنجار مینمود؛ اما زنندهتر پیشنهاد رسمی او بود: «هیچ داروفروشی نباید با هیچ دکتری تبانی کند.» برای آشکار ساختن اهانتش به پزشکی سنتی، به بهانه روز یادبود یوحنای حواری، با شاگردانش آتشی برافروخت (۲۴ ژوئن ۱۵۲۷) و شادیکنان متن کتابی پزشکی را که تازه منتشر شده بود، محتملاً مدخل یعقوبی (تشخیص کتاب تقریبی است)، در آن سوخت. خودش مینویسد: «مدخل را در آتش یوحنای حواری انداختم تا همه بدبختیها با دودش به هوا بروند. بدینسان قلمرو پزشکی از آلودگیها تطهیر شده است.» مردم پاراسلسوس را در این کردار با لوتر، که یکی از توقیعات پاپ را طعمه آتش ساخته بود، برابر دانستند. زندگیاش در بال به همان اندازه خلاف عرف بود که سخنرانیهایش.
اوپورینوس مینویسد: «در دو سالی که در مصاحبت او بودم، شب و روز او را در حال بادهگساری و پرخوری میدیدم ... بسیار ولخرج بود، چندان که گاه پشیزی برایش نمیماند ... هر ماه بالاپوش تازهای میخرید و کهنهاش را به اولین کسی که از در میرسید میبخشید، اما بالاپوشهایش معمولاً چنان کثیف بود که من هرگز رغبت نکردم یکی را بردارم.» هاینریش بولینگر نیز پاراسلسوس را افراطی در بادهگساری و «آدمی بغایت نامرتب و کثیف» خوانده است. اما اوپورینوس به درمانهای تحسینبرانگیز استادش گواهی داده است: «در درمان انواع قرحهها تقریباً معجزه میکرد، در حالی که طبیبان دیگر آن موارد را علاجناشدنی تشخیص داده بودند.»