زایش جراحی نوین: آمبرواز پاره، طاعون و پزشکی سده شانزدهم

پزشکی هنوز اسیر جالینوس و ابن‌سینا، داروهای تازه از ماورای دریاها، پلیدی و بیماری‌های همه‌گیر، کار دلاکان جراح، درمان انسانی زخم‌ها در دست آمبرواز پاره و آغاز فصل پاراسلسوس.

آمبرواز پاره جراحیپزشکی رنسانسپاراسلسوس

~9 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۰ آبان ۱۴۰۵

پزشکی هنوز در بند پیشینیان

با وجود ترقیات کالبدشناسی، علم و فن پزشکی هنوز تابع عقاید و گفته‌های بزرگان یونانی و عرب بود. شهادت حواس به‌زحمت می‌توانست در برابر کلام جالینوس و ابوعلی سینا پایداری کند؛ حتی وسالیوس، پس از رد گفته‌های جالینوس با کالبدشکافی خود، می‌گفت: «من به‌زحمت می‌توانستم به چشمان خود اعتماد داشته باشم.» چاپ و ترجمه آثار جالینوس و بقراط، ضمن رواج دانش کهنه، راه را بر تجربیات نو نیز می‌بست، عیناً همان‌گونه که کوشش پترارک و رونسار در سرودن حماسه‌هایی به سبک ویرژیل نبوغ ذاتی‌شان را منحرف یا سرخورده ساخت. هنگامی که لیناکر دارالعلمی را که بعدها «کالج سلطنتی پزشکان» نام گرفت بنیاد نهاد (۱۵۱۸)، متون اصلی که در آنجا تدریس می‌شد ترجمه‌هایی بود که خود او از آثار جالینوس تهیه کرده بود.

داروهای نو و پلیدی کهن

درمان از داروهای تازه‌وارد به اروپا بهره برد: گنه‌گنه، ایپکا و ریواس از امریکا؛ زنجبیل و بنزوین از سوماترا؛ میخک از جزایر ادویه؛ صبر زرد از کوشن؛ و کافور و شنگرف از چین؛ و همین پیشرفت به گسترش کاربرد گیاهان بومی نیز انجامید. والریوس کوردوس نخستین کتاب داروشناسی را به آلمانی نوشت (۱۵۴۶). درمان سیفلیس با دم‌کرده چوب گایاک، گیاهی که از جزایر هند غربی به اروپا آمد، چنان رواج یافت که خاندان فوگر با گرفتن انحصار فروش آن در سراسر قلمرو فرمانروای بدهکارش، شارل پنجم، ثروت خود را دوچندان کرد. تنگدستی و ناپاکی توده‌ها همیشه بیماری‌ها را جلو و درمان‌ها را عقب نگاه می‌داشت.

توده‌های پهن و سرگین چارپایان هوا را مسموم و گاه خیابان‌ها را آلوده می‌ساخت. پاریس فاضلاب‌هایی داشت که هانری دوم پیشنهاد کرد مخرجشان را به رود سن باز کنند؛ اما مقامات شهرداری با این توضیح که سن تنها منبع آب آشامیدنی نیمی از مردم است او را از این طرح منصرف کردند. در ۱۵۳۲ انگلستان هیئت‌هایی را مأمور مطالعه درباره ساخت فاضلاب برای شهرهای کشور کرد؛ اما تا ۱۸۴۴ فقط دو شهر انگلیسی هزینه جمع‌آوری زباله از محله‌های فقیر را جزو مخارج عمومی منظور می‌کردند. بیماری‌های همه‌گیر از قرون وسطی کمتر بودند، اما آنچه گاه‌به‌گاه رخ می‌داد، همراه با تب زایمان کشنده و مرگ‌ومیر کودکان، برای ثابت نگاه داشتن جمعیت اروپا و جلوگیری از افزایش آن بس بود. میان ۱۵۰۰ و ۱۵۶۸ طاعون بارها به آلمان و فرانسه هجوم آورد. تیفوس در اثر مهاجرت شپش در چند سال این دوره در انگلستان شیوع یافت (تاریخ‌های منبع ناسازگار است). «بیماری تعریق»، شاید نوعی آنفلوانزا، انگلستان را در ۱۵۲۸، ۱۵۲۹، ۱۵۵۱ و ۱۵۷۸، آلمان را در ۱۵۴۳ تا ۱۵۴۵ و فرانسه را در ۱۵۵۰ و ۱۵۵۱ درنوردید. چنان‌که روایت شده تلفات آن در هر یک از شهرهای هامبورگ و آخن در چند روز به هزار نفر رسید. آنفلوانزا را نتیجه تأثیرات آسمانی می‌دانستند و نامش نیز بر همین معنا دلالت دارد. طاعون غده‌ای در ۱۵۶۲ دوباره در آلمان پدید آمد و از ۴۰٬۰۰۰ ساکن نورنبرگ ۹۰۰۰ نفر را هلاک کرد، گرچه همه آمارهای طاعون را باید تا اندازه‌ای اغراق‌آمیز شمرد. جنبه شادی‌بخش‌تر تصویر، از میان رفتن تدریجی جذام و اختلالات عصبی معروف به «رقص قدیس ویتوس» بود.

طبیبان و دلاکان

پزشکی عملی بسیار کندتر از پزشکی نظری پیشرفت کرد. شیادان داروفروش دوره‌گرد هنوز فراوان بودند و با وجود بعضی قوانین بازدارنده باز هم طبابت بدون دانشنامه رسمی آسان بود. بیشتر کودکان به دست قابله‌ها به دنیا می‌آمدند. تخصص هنوز تحقق نیافته بود. دندانپزشکی از پزشکی و جراحی جدا نبود؛ دلاکان شکسته‌بند دندان نیز می‌کشیدند و به‌جایش قطعه‌ای عاج می‌گذاشتند. تقریباً عموم پزشکان ـ وسالیوس یک استثنا بود ـ جراحی‌های عادی را به همین دلاکان می‌سپردند؛ اما بیشتر آنان تنها دلاک نبودند، مردانی تعلیم‌یافته و مجرب بودند.

آمبرواز پاره

آمبرواز پاره به‌عنوان شاگرد دلاک آغاز کرد و به مقام جراح مخصوص شاهان رسید. او که زاده بورِ‌ارسان در منِ فرانسه بود (۱۵۱۷) خود را به پاریس رساند و دکه کوچکش را در میدان سن میشل برپا کرد. در جنگ ۱۵۳۶ به سمت جراح هنگ به خدمت گرفته شد. در معالجه سربازان نظریه رایج را پذیرفت که همه زخم‌های گلوله سمی‌اند و، چون وسالیوس، از درمان متداول، یعنی داغ‌کردن زخم با روغن جوشان آقطی، پیروی کرد که درد را به تشنج نزع بدل می‌ساخت. یک شب روغن آقطی تمام شد و پاره ناچار زخم‌های سربازان را با مرهمی از زرده تخم‌مرغ، عصاره گل سرخ و تربانتین بست. فردا نوشت:

شب گذشته از هجوم پیاپی افکار درباره سربازانی که نتوانسته بود زخمشان را روغن‌داغ کند خواب به چشمش نیامد و انتظار داشت فردا همه را مرده بیابد. صبح زود برخاست تا عیادتشان کند و با کمال حیرت دید آن‌ها که با مرهم درمان کرده بود درد بسیار کمی داشتند، بی‌اندک تورمی، و شب را به راحتی گذرانده بودند. اما دیگرانی که با روغن جوشان درمان شده بودند تب شدید داشتند و زخم‌هایشان متورم و سخت دردناک بود. از آن پس تصمیم گرفت دیگر با آن روش بی‌رحمانه و پردرد زخمیان بیچاره را داغ نکند.

پاره، با آنکه تحصیلات عالی نکرده بود، در ۱۵۴۵ کتاب کوچکی درباره روش درمان زخم‌ها منتشر کرد که هم‌اکنون نیز از کتب کلاسیک پزشکی است. در جنگ ۱۵۵۲ ثابت کرد که هنگام قطع عضو، بستن شریان برای بند آوردن خون بر داغ‌کردن محل قطع ترجیح دارد. چون به دست دشمن اسیر شد، با جراحی‌های نجات‌بخش آزادی خود را بازخرید. در بازگشت به پاریس به ریاست بخش جراحی کالج سن کوم منصوب شد، که سوربون را به وحشت انداخت، زیرا در آنجا استادی بی‌بهره از لاتینی جزو موجودات عجیب‌الخلقه زیست‌شناسی به شمار می‌رفت. با این حال جراح مخصوص هانری دوم، سپس فرانسوای دوم و بعد شارل نهم شد؛ و گرچه از هوگنوها بود، در کشتار سن بارتلمی به فرمان پادشاه آسیبی به او نرسید.

دو کتاب جراحی او (۱۵۷۳) از لحاظ نظری چیزی بر علم جراحی نیفزود اما به جراحی عملی خدمت شایان کرد. ابزارهای تازه اختراع کرد، استفاده از اعضای مصنوعی را متداول ساخت، فتق‌بند را برای درمان فتق معمول کرد، وضع نوزاد پاگشاده را در زایمان اصلاح کرد، درفتگی مفصل آرنج را نخستین بار جا انداخت، مسمومیت با گاز زغال را شرح داد و اعلام داشت که مگس ناقل بیماری است. پاسخ او به تبریک‌هایی که پس از موفقیت در یک عمل دشوار از هر سو نثارش شد در تاریخ پزشکی معروف مانده است: «من درمانش کردم و خداوند شفایش داد.» پاره در ۱۵۹۰ در هفتادوسه‌سالگی درگذشت، در حالی که مقام و صلاحیت جراحان را بسیار بالا برده و فرانسه را در جراحی به پایه‌ای رسانده بود که تا چند قرن پیشوایی خود را در آن علم نگاه داشت.

پاراسلسوس و دکترها

در هر نسل کسانی ظهور می‌کنند که، از نفرت به روش ارتجاعی و محافظه‌کارانه حرفه پزشکی، مدعی می‌شوند با وسایل غیرعادی درمان‌های شگفت‌انگیز می‌کنند. اینان پزشکان را به تنبلی و بی‌رحمی متهم می‌سازند، چندی نیز بیماران را به‌طرز معجزه‌آسا شفا می‌دهند و سپس نام خود را در ابر تیره گزافه‌گویی و یأس و انزوا مدفون می‌کنند. این بی‌فایده نیست که گاه‌گاه چنین خرمگس‌هایی پیدا شوند تا اندیشه پزشکی را بیدار نگاه دارند، و بهانه خوبی است تا پزشکی هر بدعت شتاب‌زده‌ای را که با زندگی انسان سروکار دارد با احتیاط بنگرد. در اینجا نیز، چون در سیاست و فلسفه، نسل جوان انقلابی و نسل پیر ارتجاعی، ندانسته در آن تعادل میان دو فرایند دگرگونی و توارث، که شیوه اصلی طبیعت در پدید آوردن هر تکاملی است، با هم همکاری می‌کنند.

فیلیپوس تئوفراستوس بومباستوس فون هوهنهایم خود را آورئولوس می‌نامید تا درخشش وجودش را برساند، و پاراسلسوس نیز می‌نامید که شاید لاتینی‌شده نام هوهنهایم بود. پدرش ویلهلم بومباست فون هوهنهایم فرزند نامشروع یکی از اشراف تندخوی سوابیا بود. ویلهلم که از آغاز جوانی ناچار بود نان خود را بیابد، میان دهقانان تهیدست حوالی آینزیدلن سوئیس به پزشکی پرداخت و با الزا اوخسنر، دختر مهمان‌سرادار که شغل کمک‌پرستاری داشت، ازدواج کرد. خانواده ثبات نداشت و این سابقه موروثی دوجانبه مسلماً در شکل‌گیری خلق ناپایدار فیلیپ و نفرتش از محیطی که استعدادهایش را منحرف کرده بود اثر مستقیم داشته است. او در ۱۴۹۳ متولد شد، میان بیماران پدر پرورید و با زندگی بی‌بندوبار مهمان‌سراها خو گرفت. روایتی مشکوک درباره آسیبی در کودکی، به‌عنوان نامطمئن، در اینجا حذف شد. مادرش در نه‌سالگی او درگذشت؛ محتملاً به همین سبب پدر و پسر به فیلاخ در تیرول نقل مکان کردند (محل به‌گفته کتاب). آنجا، چنان‌که روایت شده، ویلهلم در یکی از مدارس معدن آموزش داد و کیمیاگری را سرگرمی خود ساخت. مطمئناً در آن ناحیه معادنی بود و تصفیه‌خانه‌ای نیز؛ و به احتمال قوی فیلیپوس کوچک آنجا با شیمی آشنا شد، آشنایی‌ای که بعدها بر پایه‌اش انقلابی در روش درمان پدید آورد.

در چهارده‌سالگی فیلیپوس برای تحصیل به هایدلبرگ رفت. بی‌قراری طبعش از آن پیداست که در مدتی کوتاه چندین دانشگاه را عوض کرد: فرایبورگ، اینگولشتات، کولونی، توبینگن، وین، ارفورت و در ۱۵۱۳ تا ۱۵۱۵ فرارا، گرچه این دوره‌گردی‌های دانشگاهی در قرون وسطی معمول بود. در ۱۵۱۵ بی‌آنکه دانشنامه‌ای گرفته باشد، فیلیپوس ـ که اکنون خود را پاراسلسوس می‌نامید ـ به‌عنوان دلاک و شکسته‌بند به خدمت سپاه شارل اول، شاه اسپانیا، درآمد. پس از جنگ زندگی بی‌سروسامان خود را از سر گرفت. اگر گفته خودش را باور کنیم، در غرناطه، لیسبون، انگلستان، دانمارک، پروس، لهستان، لیتوانی، مجارستان و «سرزمین‌های دیگر» طبابت کرد. هنگام «جنگ دهقانان» در ۱۵۲۵ در سالزبورگ بود و دهقانان زخمی را درمان می‌کرد و با رنج‌ها و آرزوهایشان همدردی می‌نمود. پاراسلسوس شیفته مراسم و عقاید سوسیالیستی بود؛ سرمایه، بهره و بازرگانان را مطرود می‌شمرد و نظام اشتراکی در زمینداری و تجارت و پاداش برابر برای همه را تبلیغ می‌کرد. در نخستین اثرش، عقل اعظم (۱۵۲۵؛ عنوان به همان صورت کتاب)، الاهیات را کنار نهاد و تجربه عملی را معتبر شمرد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه