سرگردانی‌ها و میراث پاراسلسوس: از بال تا سالزبورگ

لاف‌های پاراسلسوس و فرارش از بال، سال‌هایش در نورنبرگ و سن‌گال و سالزبورگ، رساله بالینی او درباره سیفیلیس و درمان جیوه‌ای، گرایش دینی پایانی، مرگ در ۱۵۴۱ و داوری درباره نبوغ او.

میراث پاراسلسوسرساله سیفیلیسپزشکی رنسانس

~6 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۰ آبان ۱۴۰۵

لاف‌ها و هجونامه

به جبران فقدان دانشنامه، عناوینی چون «فرمانروای فلسفه و پزشکی»، «دکتر در هر دو رشته پزشکی و جراحی» و «مروج فلسفه» به خود می‌بست و زخم‌های غرور باطنی‌اش را با تأکید بر ادعاهای گستاخانه مرهم می‌گذاشت: «همه باید از من پیروی کنند و پادشاهی عالم پزشکی از آن من خواهد بود ... همه دانشگاه‌ها و همه نویسندگان قدیمی با هم از پشت گردن من نیز کم‌استعدادترند» (جمله منبع جایی مخدوش است). پاراسلسوس، که از همه جا رانده شده بود، این جمله را شعار خود ساخت: «کسی که می‌تواند از آن خود بماند روا نیست از آن دیگری شود.» تاریخ برای توبیخ او از لاف‌زنی‌هایش نام خانوادگی «بومباست» را به لفظی مذموم بدل کرد.

یا بر اثر تبانی با هیئت استادان دانشگاه یا به سبب عصیان طبیعی دانشجویان جوان بر ضد معلمی خودرأی، رندی بی‌نام از جوانان بال هجونامه‌ای به لاتینی دست‌وپاشکسته نوشت و منتشر ساخت: نامه‌ای به قلم خود جالینوس از درون دوزخ خطاب به مدعی‌اش که او را «کاکوفراستوس» (بدگو، بازی با نام تئوفراستوس) می‌نامید. در این هجونامه جالینوس لغت‌پردازی‌های عارفانه پاراسلسوس را به تمسخر می‌گیرد، او را دیوانه می‌خواند و دوستانه پندش می‌دهد از ادعاهایش دست بردارد.

فرار از بال

پاراسلسوس که در یافتن آن قلم نابکار ناتوان ماند، به شورای شهر متوسل شد تا دانشجویان را یکی‌یکی بازپرسی کند و مجرم را به سزا برساند. شورا درخواستش را نادیده گرفت. در همین اوان یکی از کانن‌های کلیسای جامع بال برای درمان بیماری‌اش صد سکه طلا جایزه تعیین کرد. پاراسلسوس او را در سه روز شفا داد؛ روحانی عالی‌مقام شش سکه طلا به او داد و از پرداخت بقیه امتناع کرد به این عنوان که دوره درمان بسیار کوتاه بوده است. پاراسلسوس او را به دادگاه کشید و دعوا را باخت و با آن خونسردی‌اش را نیز. از روی خشم مخالفان خود را دغلکار و چاپلوس خواند و مقاله بی‌نامی منتشر کرد که در آن روحانیان و قضات را به فساد متهم می‌ساخت. شورای شهر فرمان دستگیری‌اش داد اما اجرایش را به صبح روز بعد موکول کرد؛ و پاراسلسوس شبانه گریخت (۱۵۲۸). او ده ماه در بال به سر برده بود.

نورنبرگ و رساله سیفیلیس

در نورنبرگ تجربیات زندگی در بال را از سر گرفت. پدران روحانی شهر ریاست بیمارستان زندان را به او سپردند و او درمان‌های اعجاب‌انگیز کرد؛ اما به‌زودی حسادت پزشکان شهر به صدا درآمد و آنان را به خاطر نادرستی و مال‌دوستی نکوهید. چون دید اکثریت اعضای شورا پروتستان‌اند، به دفاع از آیین کاتولیک پرداخت.

خاندان فوگر، که انحصار فروش چوب گایاک را داشت، چون دانست پاراسلسوس آن «چوب مقدس» را در درمان سیفیلیس بی‌اثر شمرده به هراس افتاد. در ۱۵۳۰ پاراسلسوس یکی از ناشران گمنام را وادار کرد کتاب او سه فصل درباره مرض فرانسوی را چاپ کند. این کتاب برای دکترها چنان اهانت‌آمیز بود که طوفانی از اعتراض برخاست و پاراسلسوس را ناچار کرد سرگردانی را از سر بگیرد. در صدد بود کتاب جامع‌تری درباره همان موضوع منتشر سازد، اما شورای شهر اجازه چاپ نداد. در نامه‌ای به شورا، با فصاحتی ناکارا و به نام آزادی مطبوعات، دادخواهی کرد، اما به هر حال آن کتاب در زمان حیاتش چاپ نشد. در واقع این اثر بهترین گزارش بالینی سیفیلیس بود که تا آن زمان نوشته شده بود، و برای درمان، مصرف داخلی مقادیر مشخص جیوه را تجویز می‌کرد و آن را مؤثرتر از مرهم‌گذاری بیرونی می‌دانست. سیفیلیس میدان نبردی شد که در آن داروهای گیاهی با داروهای شیمیایی جنگیدند.

سال‌های دوره‌گردی

پس از نقل مکان به سن گال، پاراسلسوس شش ماه در خانه یکی از بیمارانش به سر برد. آنجا و بعدها وقت خود را صرف تألیف کتاب‌هایی چون اثر بسیار شگفت‌آور، از بیراهه و جراحی بزرگ به آلمانی نافصیح کرد (عنوان‌ها همان‌گونه که منبع می‌آورد). این‌ها توده‌های مواد خام معدنی‌اند که جسته‌گریخته دانه الماس و جواهری در آن‌ها یافت می‌شود. در ۱۵۳۴ بار دیگر به جادوگری روی آورد و فلسفه افسانه‌ها را نوشت (عنوان به نقل منبع؛ ظاهراً خلاصه‌ای از مجموعه علوم غریبه).

با مرگ بیمارش در سن گال باز متواری و بی‌خانمان شد و در شهرهای آلمان به دوره‌گردی افتاد، در حالی که گاه برای لقمه‌ای نان ناچار به تکدی می‌شد. در جوانی کفرهایی بر زبان آورده بود: تعمید فقط معنایی رمزی دارد، آیین‌های مقدس به درد کودکان و دیوانگان می‌خورد اما برای مردم صاحب فکر بی‌فایده است، و دعاخوانی برای قدیسان اتلاف وقت است. اما اکنون (۱۵۳۲ به گفته کتاب)، پاراسلسوس سرخورده و تهیدست در دل «بازگشت به دین» حس می‌کرد؛ روزه می‌گرفت، هرچه از مال دنیا زیادی داشت به مستمندان می‌بخشید، مقالاتی درباره ایمان دینی می‌نوشت و خاطر آشفته‌اش را به امید بهشت تسلی می‌داد. در ۱۵۴۰ اسقف سالزبورگ در نوانخانه‌ای به او پناه داد؛ و مردی که پانزده سال پیش در همان شهر آتش انقلاب را دامن زده بود، اینک با سپاسگزاری آن مرحمت را پذیرفت. در وصیت‌نامه‌ای که به جا گذاشت چند سکه باقی‌مانده‌اش را به خویشان و ابزارهای پزشکی‌اش را به دلاکان شهر بخشید؛ و در ۲۴ سپتامبر ۱۵۴۱ پیکر خود را به خاک سپرد.

داوری

مردی بود که زیر سنگینی نبوغ خود خم شده بود. وجودش پر از تجربیات گوناگون و ادراکات زیرکانه بود، اما کم‌سوادتر از آنکه بتواند علم را از جادو جدا کند؛ نامنظم‌تر از آنکه بتواند از سرکشی آتش طبع جلوگیری کند؛ و عاصی‌تر و خشمگین‌تر از آنکه بتواند نفوذ خود را در بوته زمان بپروراند. محتملاً شرح حالش، همراه با داستان زندگی آگریپا، در پرشاخ‌وبرگ کردن افسانه فاوست اثر مستقیم داشته است. تا صد سال پیش مردمی که در اتریش به یکی از بیماری‌های بومی دچار می‌شدند به زیارت آرامگاه پاراسلسوس در سالزبورگ می‌رفتند و شفا را از جادوی روح یا استخوان‌های او می‌طلبیدند.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه