درجهای و دشمنی
راموس نقل کرده است که پس از سه سال تحصیل منطق ارسطویی نتوانسته بود حتی در یک مورد فایده آن را در علم یا انطباقش را با عالم زندگی دریابد. مایه سربلندی استادان دانشگاه پاریس و نشانه دانش و مهارت و شهامت راموس است که پس از آن آزمون به او درجه استادی داده شد؛ چهبسا خود استادان نیز از منطق و میانهروی خسته شده بودند. اما بعضی فریاد رسوایی برآوردند، زیرا حس میکردند کالای فروشیشان از هیبت آن مباحثه یکروزه بر باد خواهد رفت. و دشمنیهایی آغاز شد که راموس را تا هنگام مرگ دنبال کرد.
راموس با گرفتن دانشنامه فوراً در دانشگاه به تدریس پرداخت؛ موضوع درسش معجونی بود از فلسفه و ادبیات یونان و روم. کلاسهایش پرجمعیتتر شد، درآمدش بالا رفت و توانست وجوهی را که مادر بیوهاش از اندوخته خود برای هزینه دانشنامهاش پرداخته بود به او بازگرداند.
کتابهای ۱۵۴۳ و محاکمه
پس از هفت سال پژوهش، در ۱۵۴۳ (همان سال معجزهآسای کوپرنیک و وسالیوس) با انتشار دو اثر مهم بر شدت مبارزهاش با سلطه منطق ارسطویی افزود. اولی، پژوهش درباره ارسطو، حملهای به قلب سپاه دشمن بود که گاه با جملات تند و دشنامآمیز صفآرایی یافته بود؛ و دومی، تقسیمبندی منطق، اصول جدیدی برای جانشینی منطق دیرین وضع میکرد. این کتاب منطق را از نو تعریف کرد، آن را «فن سخنرانی» نامید و از درآمیختن منطق و ادبیات و خطابه اسلوب تازهای برای مجابکردن حریف بحث یا اطمینانبخش ساختن بیان پدید آورد.
اولیای دانشگاه در این نحوه تفکر، به حق، خطراتی پیشبینی کردند. پارهای از جملات راموس را که بوی کفر میداد با بدگمانی نگریستند، مثلاً این جمله: «بیایمانی آغاز کسب دانش است» ـ یعنی شک دکارتی پیش از دکارت؛ یا اصرارش بر اینکه بهجای افزودن مجلدات درباره دانش مدرسی بهتر است بیشتر به پژوهش در کتاب مقدس پرداخته شود که طنینی پروتستانی داشت؛ یا اینکه الاهیات را جز «اصول خوب زیستن» معرفی نمیکرد، که تهدیدی بود به تنزل الاهیات به اخلاقیات. افزون بر همه اینها راموس همواره رفتاری زننده، غروری تشددآمیز، زبانی پرخاشگر و برتری قاطعی نسبت به هر عقیده قطعی از خود نشان میداد.
اندکی پس از انتشار این دو کتاب، رئیس دانشگاه در برابر شهردار پاریس راموس را به دشمنی با دین، اخلال در آسایش عمومی و فاسد کردن جوانان با «نورپردازیهای» زیانآورش متهم ساخت. دادگاه هیئتی سلطنتی مرکب از پنج نفر بود: دو نفر منتخب راموس، دو نفر منتخب مدعیان و یک نفر از طرف فرانسوای اول. راموس که از نحوه دادرسی ناخرسند بود دو نماینده منتخب خود را طرد کرد؛ سه نفر باقیمانده بر ضد او رأی دادند (۱۵۴۴) و فرمانی از جانب شاه او را از تدریس، نشر کتاب و حمله به ارسطو منع کرد. متن محکومیتش در سراسر شهر اعلان و به دانشگاههای دیگر ارسال شد. دانشجویان بورلسکهایی در ریشخند او به صحنه آوردند و رابله نیز بر آن جار و جنجال نیشخند زد.
بازگشت و اصلاح
پس از چندی که زندگی راموس به آرامش بازگشت، دوره درسی در کالج آوه ماریا آغاز کرد، اما این بار گفتارش را به معانی بیان و ریاضیات محدود ساخت و حکومت نافرمانی او را نادیده انگاشت. در ۱۵۴۵ به مقام معاونت کولژ دو پرسل تعیین شد و بهزودی کلاسش پر از شاگرد شد. چون هانری دوم به جانشینی فرانسوای اول رسید، رأی محکومیت را لغو کرد و راموس را «هم در زبان و هم در قلم» آزاد گذاشت؛ و یک سال بعد او را استاد کالج سلطنتی کرد تا از نظارت دانشگاه مصون باشد.
در اوج ترقی، که مشهورترین معلم پاریس شمرده میشد، همه وقت و همت خود را صرف اصلاح روشهای آموزش کرد. اگر بر اهمیت معانی بیان، که آن زمان به معنی ادبیات بود، پافشاری میکرد، نه فقط برای زنده کردن فلسفه با شعر بود، بلکه میخواست سخنرانیهای خشک و سنگینشده از مجردات ذهنی و قواعد درسی را با احساس لطیفی از انسانگرایی بیامیزد. در پنج رسالهای که درباره دستور زبان نوشت منطق را بر علم زبان منطبق ساخت و با اصرار پیشنهاد کرد هجای زبان فرانسه آوایی شود، که به جایی نرسید. موفق شد حروف j و v را برای جانشینی حالت صامت دو حرف i و u وارد الفبای فرانسه کند. راموس که همواره رنج تهیدستی خود در کسب دانش را به یاد داشت، اعطای هزینه تحصیل به دانشجویان بیبضاعت را تشویق کرد و به هزینههای سنگین صدور دانشنامه اعتراض نمود. در عین حال کوشید حقوق معلمان افزایش یابد. در ۱۵۵۵ کتاب دیالکتیک خود را، که نخستین اثر در علم منطق به زبان فرانسه بود، منتشر ساخت.
اکنون نهتنها درباره استقلال عقلی بلکه به خاطر خود عقل وارد بحث میشد. راموس فطرتاً دشمن سنتپرستی و احتجاج بود؛ تنها حجت و حکم واقعی در نظرش فتوای عقل بود. با غیرتمندی خاص دوره رنسانس ایمان داشت که اگر عقل از بندهایش رها شود و آزاد بماند، میتواند در فاصله یک قرن همه علوم را به کمال نزدیک سازد. در نوشتههایش آورده است: «پژوهش دایمی من برای این بود که از سر راه علوم و فنون درسی هر نوع مانع و مشکل فکری را برطرف کنم و راه را صاف و هموار سازم، تا بتوان آسانتر نه فقط به درک دانش بلکه به طرز عمل و استفاده از علوم و فنون تدریسشده دست یافت.»
همدلی پروتستانی و منازعات
طرز تفکر و اخلاقش او را به همدردی با شورشیان پروتستان متمایل میکرد. هنگامی که هوگنوها موقتاً مورد اغماض و حتی اعتماد دولت قرار گرفتند، راموس خود را از هواخواهان دین اصلاحشده خواند (۱۵۶۱). در اوایل ۱۵۶۲ چند تن از شاگردانش شمایل مذهبی نمازخانه کولژ دو پرسل را پاره کردند. گرچه دولت به پرداخت مقرریاش ادامه داد، موقعیتش متزلزل شده بود. چون در ۱۵۶۲ جنگ داخلی درگرفت، با خط امانی از کاترین دو مدیسی پاریس را ترک کرد و یک سال بعد، که پیمان صلح امضا شد، به آن شهر بازگشت. در آن وقت دعوت دانشگاه بولونیا را برای تصدی کرسی استادی با کمال ادب و به این عذر که بیش از آن خود را مدیون فرانسه میداند که بتواند آن را ترک گوید رد کرد.
مناقشهای که به مرگ راموس انجامید هنگامی علنی شد که دشمن بزرگ او ژاک شارپانتیه، که صادقانه به جهل خود در ریاضیات معترف بود، با رشوه مقام استادی ریاضیات در کالج سلطنتی را به دست آورد (۱۵۶۲). راموس به دادگاه شکایت کرد و حمایت خواست؛ شارپانتیه به زندان افتاد اما بهزودی آزاد شد. دو بار به جان راموس سوءقصد شد؛ و هنگامی که بار دیگر جنگ داخلی میان کاتولیکها و پروتستانهای فرانسه درگرفت، راموس باز پاریس را ترک کرد؛ دولت فرمانی صادر کرد که از آن پس فقط کاتولیکها حق تدریس در دانشگاه یا کالج سلطنتی دارند. راموس به پاریس بازگشت و گوشهنشینی اختیار کرد، اما کاترین مواجبش را دو برابر ساخت و او را آزاد گذاشت که کوشش خود را صرف پژوهش و نگارش کند.
در ژوئیه ۱۵۷۲ مونلوک، اسقف والانس، راموس را دعوت کرد که با هیئت نمایندگی سیاسی او به لهستان برود، شاید چون اسقف از کشتار سنبارتلمی بو برده بود و میخواست فیلسوف سالخورده را از آن معرکه به در برد. راموس نپذیرفت، زیرا دل و دماغ شرکت در نقشه نشاندن شاهزاده هانری دانژو بر تخت لهستان را نداشت. مونلوک در هفدهم اوت رهسپار شد و در بیستوچهارم کشتار سنبارتلمی آغاز گشت. در روز بیستوششم مردان مسلح به کولژ دو پرسل حمله بردند و به اتاق کار راموس رسیدند و او کشته شد (جزئیات مرگ در اینجا نیامد). نمیدانیم آدمکشان را چه کسی اجیر کرده بود؛ ظاهراً دولت دستی در آن نداشت، زیرا چنین مینماید هم شارل نهم و هم کاترین تا لحظه آخر حمایت خود را از او دریغ نکرده بودند. شارپانتیه بر آن کشتار شادی کرد، با سخنانی که کتاب نقل میکند؛ دو سال بعد خود درگذشت، که بعضی گفتهاند از سوز ندامت، اما شاید این گفته بیش از شأن او باشد. چنین مینماید که راموس در زندگی شکست خورد و نفوذ فکری پایداری به دست نیاورد. دشمنانش پیروز شدند و گرچه ندای برخی پیروانش (رامیستها) در نسل بعد در فرانسه، هلند و آلمان شنیده شد، فلسفه مدرسی بهرغم مبارزات او تسلط خود را بازیافت و فکر و فلسفه فرانسه در برابر آن سر تمکین فرود آورد ـ تا دکارت پا به میدان گذاشت.
سده انقلاب
اما اگر در این دوره فلسفه بارور نشد، پیشرفتهای علم انقلابانگیز بود، چندان که باید گفت علم امروزی به دست کوپرنیک و وسالیوس پایهگذاری شد. وسعت زمین مکشوف دو برابر شد و دید آدمی از جهان هستی چنان دگرگون شد که در سراسر تاریخ مضبوط نظیری نداشت. دانش با سرعتی روزافزون بر عمق و وسعت خود افزود. استفاده از زبان محلی در علم و فلسفه ـ پاره و پاراسلسوس در پزشکی و راموس در فلسفه ـ تعلیمات و افکاری را که قبلاً در انحصار دانشمندان و کشیشان سرتراشیده بود میان همه طبقات متوسط اشاعه داد. «خشکهخمیر عادت»، قالب تعصب و قبضه حکمیت درهم شکست. ایمان از بندهای خود رها شد و با آزادی تازهاش به صد شکل گوناگون درآمد.
همهچیز در رشد و گسترش بود جز کلیسا. در میانه انقلاب کلیسا چندی مبهوت بر جای ماند و ابتدا به زحمت بر اهمیت و هیبت آن حوادث پی میبرد. آنگاه با عزمی جزم در برابر دشواریای که حیاتش را تهدید میکرد ایستاد: آیا میبایست اصول تعالیم خود را بر آن اقلیم تازه و سیلان نوین افکار منطبق سازد، یا در میان امواج خروشان تحولات قدم در جای ثابت بدارد و منتظر بماند تا آهنگ فکر و حس، در نوسان بازگشتی، بشر را با حالت خضوع و طلب به آغوش تسلیبخش و نیروی حکمیت او بازگرداند؟ پاسخ کلیسا در آن روز سرنوشت امروزش را تعیین میکرد.