خاکی نامنتظر
در ایتالیایی که اقلیمی بتپرور و فطرتی مشرک داشت، ایتالیایی که برای پرورش ایمانی نشاطبخش و هنرمندانه مساعد بود و مسکن قدیسانی فناناپذیر که تمثالهای هیبتانگیز یا مهرآمیزشان در هر موقع سال خیابانها را پر میساخت، ایتالیایی که سیراب از سیل طلایی بود که چند کشور دستنشانده به مرکز کلیسایی آن روان میداشتند، هرگز انتظار نمیرفت مردان و زنانی پیدا شوند که با همتی عظیم در دل و جان شیرین بر کف بکوشند آن ایمان روحانی و روشن را از میان بردارند و عقیدهای خشک و تیره را به جایش بنشانند، عقیدهای که پشتیبان سیاسیاش اکراه ملل شمالی به فربه کردن ایتالیا با مالیاتهای دینداریشان بود. با وجود این در همه جای ایتالیا مردمی یافت میشدند که حتی زیرکانهتر و صمیمانهتر از آلمانیها، سوئیسیها و انگلیسیها زیادهرویهای فسادانگیز کلیسا را درک میکردند و از آن رنج میبردند (متن منبع اینجا مخدوش است و معنا بازسازی شد). در ایتالیا، بیش از هر جای دیگر، طبقات تحصیلکرده، با آنکه از آزادی تعلم و تفکر برخوردار بودند، باز مصرانه میخواستند نیروی اندیشه را حتی از تبعیت ظاهری اساطیر و عقاید کهنهای که مغز تودهها را چنان مسحور و مقهور خود میداشت رها سازند. پارهای از نوشتههای لوتر در ۱۵۱۹ در کتابفروشیهای میلان و در ۱۵۲۰ در ونیز یافت شد.
در خود کلیسای سان مارکو فرایاری جرئت کرد درباره اصول عقاید لوتر موعظه کند. کاردینال کارافا در ۱۵۳۲ به پاپ کلمنس هفتم گزارش داد که دین در ونیز رو به زوال است؛ شمار بسیار کمی از اهالی روزه میگیرند و به اقرار معاصی میروند و نشریات کفرآمیز در آن شهر رواج یافته است. خود کلمنس شرح داده است (۱۵۳۰) که چگونه تعالیم بدعتآمیز لوتری در اذهان اکثریت مردم، از روحانی و عامی، رسوخ یافته بود (عبارت منبع مخدوش است)؛ و در ۱۵۳۵ مصلحان دینی آلمان ادعا میکردند که در مهد کلیسا ۳۰٬۰۰۰ پیرو باوفا دارند (رقم کتاب).
رنه، دوشس فرارا
بلندمرتبهترین بانوی شهر فرارا پروتستانی با ایمان بود. رنه، دختر لویی دوازدهم، افکار تازه دینی را نیمی از مارگریت دو ناوار و نیمی از مربیاش مادام سوبیز اخذ کرده بود. شاهزادهخانم پس از ازدواج (۱۵۲۸) با ارکوله داسته، که در ۱۵۳۴ دوک ارکوله دوم فرمانروای فرارا شد، مادام سوبیز را همراه خود به ایتالیا آورد. کالون او را در آن شهر ملاقات کرد (۱۵۳۶) و مبانی ایمان پروتستانیاش را محکمتر ساخت. بعدها کلمان مارو و اوبر لانگه (نام به همان صورت منبع)، ناشران افکار هوگنوها، نیز به دیدار شاهزادهخانم آمدند. دوک ارکوله همه را با آداب احترامآمیز رنسانسی پذیرفت تا آنکه یکی از ایشان هنگام تماشای مراسم ستایش صلیب در روز شنبه مقدس (۱۵۳۶) فریاد برآورد: «بتپرستی!» پس از آن دوک دستگاه تفتیش افکار را آزاد گذاشت تا ایشان را دستگیر و بازجویی کند. کالون و مارو گریختند و به نظر میآید دیگران با تأیید وفاداری خود به مسیحیت اصیل رها شدند.
اما پس از ۱۵۴۰ رنه گروه تازهای از پروتستانها گرد آورد و دیگر در آیین نیایش کاتولیکی شرکت نکرد. ارکوله با تبعید همسرش به قصر ییلاقی خود در کونساندولو، کنار رود پو، خشم پاپ را فرونشاند؛ اما آنجا نیز شاهزادهخانم دوستانی پروتستان به مصاحبت گرفت و دخترانش را با ایمان به آیین اصلاحشده بار آورد. ارکوله، که میدانست بر صفحه شطرنج ازدواجهای سیاسی دختران پروتستان چون پیادههای بیکارهاند، ایشان را به دیری فرستاد و سرانجام به دستگاه تفتیش افکار اجازه داد رنه را همراه بیستوچهار تن از خدمتکاران خانهاش دستگیر کند. گناه شاهزادهخانم بدعتگزاری شناخته شد و کیفرش حبس ابد (۱۵۵۴). او از گمراهی خود توبه کرد، نان و شراب مقدس را پذیرفت و مورد بخشش دینی و سیاسی قرار گرفت؛ اما عقاید باطنیاش از خلال سکوت و گوشهنشینی ماتمزده سالهای باقیمانده عمرش نمایان بود. پس از مرگ دوک ارکوله دوم (۱۵۵۹) رنه به فرانسه بازگشت و خانهاش در مونتارژی پناهگاه هوگنوها شد.
آکادمی مودنا و لوکا
شهر مودنا، در قلمرو ارکوله، زمانی دچار بحرانی شد که زاده آیین پروتستان بود. آکادمی دانشمندان و فلاسفه آن شهر آزادی بسیاری برای انواع مباحثات قائل بود و بعضی اعضایش به بدعتگذاری مظنون بودند، از جمله شاگرد و جانشین وسالیوس، گابریله فالوپیو. پائولو ریتچی، فرایار پیشین، آشکارا بر ضد حکومت پاپی وعظ میکرد و افکار لوتری در دکانها، میدانها و کلیساها بحث میشد. ریتچی و چند تن دیگر دستگیر شدند. کاردینال سادولتو از اعضای آکادمی پشتیبانی کرد، آنان را به کلیسا وفادار خواند و آزادی فکر و مصونیت از بازپرسی را لازمه مقام آن دانشوران دانست. پاپ پاولوس سوم به گرفتن امضای ایشان در تعهد به دینداری قناعت کرد؛ اما ارکوله آکادمی را برهم زد و اعضایش را پراکنده ساخت (۱۵۴۶)؛ بعدها یکی از لوتریهای مستنکف از توبه در فرارا اعدام شد (۱۵۵۰). در ۱۵۶۸، با شدت یافتن واکنش کاتولیکی، سیزده مرد و یک زن در مودنا به گناه بدعتگذاری به مرگ سپرده شدند.
در شهر لوکا پیترو مارتیره ورمیلی، رئیس شورای کاننهای آگوستینی، آکادمی علوم دایر کرد، معلمان ممتاز را در آن گرد آورد و آزادی مباحثات را ترغیب کرد؛ حتی در موعظه کلیساییاش به نیایشگران خاطرنشان ساخت که لازم نیست آیین قربانی مقدس را قلب ماهیت معجزهآسا بدانند، بلکه باید آن را یادبود دینی آلام مسیح تلقی کنند ـ که دیگر فراتر از گفتههای لوتر بود. چون مجمع عمومی آگوستینیان او را برای بازپرسی به جنووا احضار کرد، ورمیلی از ایتالیا گریخت و به تقبیح عقاید نادرست و بدکاریهای آیین کاتولیک پرداخت؛ در آکسفورد کرسی الاهیات را پذیرفت (۱۵۴۸). در تدوین «کتاب دعای عمومی» شرکت جست، اما کارش به مناقشه کشید (۱۵۵۲)؛ هنگامی که کاتولیک دوباره در انگلستان به قدرت بازگشت آن سرزمین را ترک کرد و در ۱۵۶۲ با مقام استادی زبان عبری در زوریخ درگذشت. هجده تن از کاننهای آگوستینی لوکا که زیر نظارتش بودند به دنبال او فرقه خود و ایتالیا را ترک کردند.
خوان د والدس و حلقه ناپل
ورمیلی، سورانو (اسقف برگامو) و بسیاری دیگر به وسیله خوان د والدس به این افکار نوظهور گرویده بودند. او و برادرش آلفونسو، از یک خاندان اشرافی کاستیل، شاید به حق با استعدادترین دوقلوهای تاریخ شمرده شدهاند. آلفونسو، از فداییان اراسموس، منشی مخصوص شارل پنجم شد و کتابی با عنوان دیالوگ لاکتانتیوس (۱۵۲۹) نوشت که در آن از واقعه غارت رم دفاع کرد؛ و استدلال کرد اگر کلیسا بهجای محکوم کردن لوتر به ایرادات عاقلانهاش گوش داده و اشتباهات خود را اصلاح کرده بود، لوتر خادمی صدیق میماند و هرگز کلیسا را ترک نمیگفت. خوان به دنبال آن مجلد دیگری به نام دیالوگ مرکوریو و کارون تألیف کرد که بدعتها و کفرگوییهای سیاسی خود او را در بر داشت: دولتمندان باید مجبور شوند برای کسب معاش کار کنند؛ مستمندان باید از عواید دولتمندان سهم ببرند؛ خزانه هر فرمانروا متعلق به مردم است و نباید صرف پیکارهای سیاسی یا دینی شود. کلمنس هفتم طبعاً خوان را بر آلفونسو ترجیح داد و او را در سیسالگی خزانهدار پاپی کرد. با این حال خوان به ناپل نقل مکان کرد و عمر خود را وقف تألیف و تدریس نمود. نسبت به کلیسا وفادار ماند، اما با عقیده لوتر به رستگاری بشر بر اثر ایمان پاک موافق بود و خلوص رازورانه را بالاتر از هرگونه آیین ظاهری میدانست.
مردان و زنان برگزیده گرد خوان آمدند و پیشوایی او را پذیرفتند: ورمیلی، اوکینو، مارکانتونیو فلامینیو (شاعر بزرگ)، پیترو کارنسکی، ویتوریا کولونا، کوستانتسا داوالوس (دوشس آمالفی)، ایزابلا مانریکه (خواهر بازرس بزرگ دستگاه تفتیش افکار اسپانیا) و جولیا گونتساگا که پیشتر از زیباییش یاد کردیم. پس از مرگ خوان د والدس (۱۵۴۱) شاگردانش در سراسر اروپا پراکنده شدند؛ برخی چون ویتوریا کولونا نسبتاً به کلیسا وفادار ماندند، اما دیگران تعلیمات او را به بیاناتی کفرآمیز بدل کردند و اشاعه دادند. در ۱۵۶۴ سه تن از شاگردان کماهمیتترش در ناپل و در ۱۵۶۷ کارنسکی در رم اعدام شدند (شیوهٔ مرگها در اینجا نیامد). جولیا گونتساگا به تصادف فرارسیدن مرگ پاولوس چهارم، پاپ بیرحم، جان به در برد و در دیری تارک دنیا شد (۱۵۶۶)؛ و بدینسان فاتحه این گروه اصلاحگر ناپل خوانده شد.