ایمان بر عصر فرمان میراند
سده شانزدهم برای پروراندن فلسفه دوره مساعدی نبود؛ الاهیات مغزهای متفکر را مشغول کرده بود و ایمان، که بر هر منزل و خوابگاه حکومت داشت، عقل را به دنبال خود میکشید. لوتر عقل را مطرود میشمرد، زیرا آن را متمایل به الحاد میدانست؛ اما نمونههای الحاد بسیار کمیاب بود. یک کشیش هلندی در لاهه به مرگ سپرده شد (۱۵۱۲)، زیرا آفرینش، بقای روح و الوهیت مسیح را منکر شده بود؛ ولی خودش آشکارا ملحد نبود. در ۱۵۳۹ یکی از وقایعنگاران انگلیسی نوشت: «امسال در دانشگاه پاریس دکتر عالیمقامی وفات یافت که میگفت خدایی نیست؛ از بیستسالگی بر همین عقیده بود، بیش از هشتاد سال عمر کرد و در تمام آن مدت فکر خطای خود را پنهان نگاه داشت.» گیوم پوستل در ۱۵۵۲ کتابی منتشر ساخت به نام در رد ملحدان، اما واژه «ملحد» بهندرت از واژههای خداپرست، وحدت وجودی یا شکاک متمایز بود.
لوتر و تردیدکنندگان
شمار شکاکان چندان بود که لوتر ضربهای حوالهشان کند، و چنانکه روایت شده درباره ایشان میگفت: «برای کودکان کوردل جهان، مطالب دینی بالاتر از آن است که به دیدشان درآید: اینکه سه اقنوم تنها یک خدایند، که فرزند حقیقی خدا به صورت انسان مجسم شد، که در وجود مسیح دو طبیعت ربانی و انسانی مکنون است و مطالب دیگری از همین دست؛ همه اینها برای ایشان حکایت و وهمی آزاردهندهاند.» و ادامه میداد و از مردمی سخن میگفت که در آفرینش بشر به دست خداوندی که از آغاز لعنت اخروی را برایشان مقدر کرده باشد تردید میکردند. در فرانسه کسانی بودند که درباره بقای روح شک داشتند. بوناوانتور دپریه در کتاب بوته عالم (۱۵۳۷؛ عنوان به همان صورت منبع فارسی) معجزات، تناقضگوییهای کتاب مقدس و آزار بدعتگذاران را مورد طعنه و انتقاد قرار داد. این اثر را کالون و سوربون تکفیر کردند و به دست جلاد رسمی به آتش سپرده شد. مارگریت دو ناوار ناچار شد نویسنده را از دربار خود در نراک براند، اما برایش به اندازه کافی پول فرستاد تا در لیون زنده بماند. در ۱۵۴۴ بوناوانتور درگذشت و نسخ خطی آثارش را برای مارگریت، «حامی و حارس هرچه نیکی است»، باقی گذاشت (چگونگی مرگ او در اینجا شرح داده نمیشود).
شکاکیت در سیاست
روحیه شکاکیت در سیاست به شکل حمله به مقام خدایی شاهان و تخلفناپذیری رأی ایشان تجلی یافت؛ و در این زمینه شکاکان معمولاً یا متفکران پروتستان بودند که زیر فشار فرمانروایان کاتولیک قرار داشتند، یا متفکران کاتولیکی که از استیلای دولت بر خود میپیچیدند. اسقف جان پانت، که از ماری تودور سخت منزجر بود، در ۱۵۵۸ رساله کوتاهی درباره قدرت سیاسی منتشر ساخت و استدلال کرد: «نمونههای گوناگون و مکرر از خلع شاهان و کشتن جباران که گاهگاه در تاریخ روی داده است بهطور مسلم ثابت میکند که آن رفتار کاملاً عادلانه و صحیح و منطبق بر اراده الاهی بوده است ... شاهان، امیران و فرمانروایان اقتدار خود را از جانب مردم به دست آوردهاند ... و مردم حق دارند اختیاراتی را که با رأی خود به آن افراد سپردهاند بازستانند ... هرگاه که دلشان بخواهد.» جان میجر، استاد اسکاتلندی که در تربیت فکری جان ناکس دست داشت، نیز استدلال میکرد که چون هر اقتدار غیردینی مشتق از اراده جامعه بشری است، شاهی را که منفور مردم است میتوان خلع کرد، به شرط آنکه از مجرای قانون باشد.
لابوئسی و گفتار در بندگی ارادی
جالبترین مخالف سلطنت مطلقه جوانی کاتولیک بود که چون در آغوش مونتنی جان سپرد نام نسبتاً جاودانی یافت. به گفته آن متفکر بیمانند، این جوان، اتین دولابوئسی، «به نظر من بزرگترین مرد عصر ما بود». اتین فرزند یکی از مأموران عالیرتبه در پریگور بود، در اورلئان حقوق خواند و پیش از رسیدن به سن قانونی به سمت مشاور پارلمان بوردو پذیرفته شد.
در ۱۵۴۹، هنگامی که نوزدهساله بود و مطالعه ادبیات یونان و روم افکار جمهوریخواهانه در او پدید آورده بود، کتابی در اعتراض شدید به حکومت مطلقه نوشت که هرگز چاپش نکرد. عنوان کتاب درباب بندگی ارادی بود، اما چون استبداد یک فرد بر خلقی کثیر را بشدت مینکوهید، رفتهرفته رسم شد آن را کتاب ضد «یک» بخوانند. اینک به ندای آتشین آن گوش دهید:
چه شرمساری و رسوایی بزرگی است که مردمی بیشمار با طیب خاطر و حتی بردەوار طوق فرمان جباری را گردن نهند، جباری که حقی برای دارایی، والدین، همسر یا کودکان و حتی زندگی شخصی مردم قائل نیست! او چگونه آدمی است؟ نه هرکول است و نه شمشون، بلکه غالباً پیگمهای کوتوله و بیشتر اوقات ترسوترین فرد میان عامه، نه کسی که نیروی شخصیتش او را بر مردم چیره کرده باشد، که خود اغلب برده لذتهای پست است؛ و رعیت او باید چه مردم تیرهروزی باشند! اگر دو یا سه یا چهار نفر بر ضد «یک» طغیان نکنند میتوان آن را به فقدان شهامتشان حمل کرد، اما هنگامی که صدها و هزاران نفر خود را از زنجیرهای بردگی «یک» نمیرهانند، دیگر از اراده شخصی و شرف آدمی چه اثری میماند؟ برای به دست آوردن آزادی لازم نیست بر ضد جبار پیکار کرد؛ چون کشور از وجودش فرسوده شود خود سقوط میکند. تنها کافی است مردمی که زیر فشار حکومت جبار در خفت و بردگی به سر میبرند هیچ حقی برای او قائل نشوند. به دست آوردن آزادی مستلزم عزمی راسخ است که یوغ بردگی را به یک سو افکند: «با اراده قوی تصمیم بگیرید که دیگر برده نباشید و خود را آزاد خواهید یافت! کمک خود را از جبار دریغ دارید و او چون مجسمه غولآسایی که پایههایش از جا کنده شده باشد واژگون و متلاشی خواهد شد.»
لابوئسی پیشقدم افکار روسو و توماس پین بود: بشر فطرتاً خواهان آزادی است؛ نابرابریهای دارایی میان افراد امری عارضی است و خود تعهدی بر گردن دولتمندان میگذارد که از هموطنان مستمندشان دستگیری کنند؛ همه افراد بشر برادرند، «از یک قالب پدید آمده» به دست یک خالق.
دوست مونتنی
شگفت آنکه خواندن همین عقاید انقلابی بود که مونتنی ملایمخوی و محتاط را به لابوئسی جذب کرد و سرانجام (۱۵۵۷) کار آن دو را به یکی از مشهورترین دوستیهای تاریخ کشاند. در آن زمان مونتنی بیستوچهار سال داشت و اتین بیستوهفت؛ شاید مونتنی هنوز آنقدر جوان بود که بتواند چنان احساسات انقلابی را در درون خود جای دهد. دوستی آن دو بهزودی با مرگ اتین دولابوئسی در سیودوسالگی (۱۵۶۳) پایان یافت. مونتنی روزهای واپسین او را با قلمی وصف کرده که گویی گزارش افلاطون از مرگ سقراط را در نظر داشته است. از گمکردن آن دوست جوان مهربان چنان اندوهگین شد که هفده سال بعد از آن ماتم بهعنوان تلخترین خاطره زندگیاش یاد کرد. مونتنی برای چاپ درباب بندگی ارادی قدمی برنداشت و چون خبر شد کشیشی پروتستان از اهالی ژنو آن را منتشر کرده است (۱۵۷۶) بسیار تأسف خورد. آن کتاب را زاده روحیه آزادیخواهی نسل جوان میخواند و سن نویسنده را هنگام نگارش شانزده سال میدانست (که با نوزدهسالگی یادشده نمیخواند). این اثر تقریباً ندای انقلاب کبیر فرانسه بود.
راموس و فیلسوفان
زندگی پیر دو لا رامه، معروف به پتروس راموس، به همان اندازه شاعرانه و مرگش بسی بیرحمانهتر بود (شرح مرگ در اینجا نیامد). او کمر همت به برانداختن حکومت جبارانه ارسطو بست. این استبداد مطلقه بیش از سه قرن نه بر یک قوم، بلکه بر اقوام بسیار، و نه بر جسمشان، بلکه بر مغزشان و حتی روحشان مستولی مانده بود؛ مگر نه این بود که آن متفکر کافرکیش بهعنوان فیلسوف رسمی کلیسا برگزیده شده بود؟ انسانگرایان رنسانس میخواستند افلاطون را جای ارسطو بنشانند، اما جنبش اصلاح دینی، یا ترس از آن، در صدد خفه کردن افکار ایشان بود؛ و در نتیجه در آلمان پروتستان و فرانسه کاتولیک فلسفه مدرسی ارسطویی هنوز بر پشت زین جولان میداد، تا آنکه لوتر در حالی که بر آن لعنت میفرستاد درگذشت (۱۵۴۶). به زیر آوردن ارسطوی استاگیرایی از تخت فرمانروایی فکریاش در نظر نسل جوان روشنفکر قانونیترین نوع جبارکشی بود.
راموس در بیستویکسالگی برای گرفتن دانشنامه استادی در امتحانات دانشگاه پاریس شرکت جست (۱۵۳۶) و عنوان رسالهای را که میبایست یک روز تمام در برابر استادان و همه معارضان از آن دفاع کند با کمال صراحت چنین برگزید: آنچه ارسطو گفته است خطاست. سرگذشت راموس قصیدهای است در تجلیل تحصیل. او در دهکدهای در پیکاردی نزدیک نوایون، زادگاه کالون، به دنیا آمد؛ تشنه درسخواندن در کالجهای پاریس بود و دو بار کوشید پیاده خود را به آن شهر برساند و هر دو بار در راه ماند و سرخورده به دهکده بازگشت. در ۱۵۲۸، که بیش از دوازده سال نداشت، توانست بهعنوان خانهشاگرد به خدمت دانشجوی دولتمندی درآید که میخواست امتحان ورودی کولژ دو ناوار را بگذراند. با کار روزانه و درس شبانه پس از هشت سال کوشش راه خود را از میان انبوه برنامه دروس گشود و به دانشکده ادبیات وارد شد. در این راه راموس بینایی خود را تقریباً از دست داد اما افلاطون را بازیافت.
مینویسد: وقتی وارد پاریس شدم به دام ریزهکاریهای فکری سوفسطاییان افتادم؛ آنان از راه پرسش و مجادله مرا با علوم و فنون درسی آشنا ساختند، اما هیچ راه استفاده عملی و پیشرفت فکری به من نشان ندادند. چون تحصیلاتم را به پایان رساندم دریافتم این مجادلات برای من چیزی جز اتلاف وقت نبوده است؛ و در حالی که از این اندیشه بیمناک شده بودم فرشتهای نیکوکار مرا به سوی گزنوفون و سپس افلاطون رهبری کرد و آنگاه توانستم با فلسفه سقراط آشنایی یابم.
چقدر از ما مردم امروزی نیز در جوانی به همان کشف نشاطبخش رسیدهایم و از خواندن آثار افلاطون انبساط خاطر یافتهایم؛ زیرا او را فیلسوفی شناختهایم که شعر و شراب در خون داشت، که در هوای آسمان آتن نغمه پرنده فلسفه را میشنید، بال آن را میگرفت و از سراشیب قرون به پایین میفرستاد در حالی که همهوقت نفس گرم زندگی از آن پرنده برمیآمد؛ فیلسوفی که همه صداهای سقراط و شاگردانش را، که هنوز سرشار از سرمستی و جذبه بحث درباره هیجانانگیزترین مسائل جهان بودند، در گوش جانمان طنینانداز میساخت! چه انبساط خاطری پس از سطور بیروح ارسطو، پس از آنهمه افکار انباشته در راه و آن نوع میانهروی ملالآور، نصیب شخص میشود! البته این کمال بیانصافی ماست ـ و راموس ـ که بخواهیم یادداشتهای متراکم سخنرانیهای ارسطو را با دیالوگهای دنیاپسند استادش مقایسه کنیم. در حقیقت تنها موهای سفید میتوانند ارزش گفتههای آن آزاده شهر استاگیرا را دریابند. ارسطویی که راموس میشناخت بیشتر منطقباف کتاب ارغنون بود، ارسطوی کلاسهای فلسفه مدرسی، که بهزحمت از زیر لطمات ترجمه لاتینی و استحاله در فلسفهای منطبق بر مسیحیت اصیل، با پیشوایی قدیس توماس آکویناس، جان به در برده بود.