پاپ‌ها در عصر اصلاح دینی: سیاست پاولوس سوم، یولیوس سوم، مارکلوس دوم و پاولوس چهارم

مانورهای سیاسی پاولوس سوم میان امپراتور و شاه فرانسه، پاپ لذت‌طلب یولیوس سوم، پاپی کوتاه مارکلوس دوم، و پاولوس چهارم سخت‌گیر که جنگش با اسپانیا به شکست انجامید و سال‌های آخرش صرف اصلاح شد.

پاولوس چهارمیولیوس سومسیاست پاپی

~9 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۱ آبان ۱۴۰۵

مرگ کونتارینی و سیاست پاولوس سوم

در بولونیا کونتارینی پنج ماه پس از ورود درگذشت. سیاست‌های دینی بیش از همیشه مبهم و مه‌آلود شد. پاولوس بیمناک بود که اگر پروتستان‌ها با کلیسا آشتی کنند، امپراتور شارل پنجم، با خاطری آسوده از وحدت و صلح آلمان، با تمام قدرت رو به جنوب آورد؛ آنگاه با اشغال ایالات پاپی، متصرفات شمالی و جنوبی خود در ایتالیا را به هم متصل کند و بساط اقتدار دنیوی پاپ‌ها را یکسره براندازد. فرانسوای اول نیز، از ترس آرام‌شدن اوضاع آلمان، کونتارینی را متهم کرد که خود را با خفت و خواری تسلیم اراده بدعت‌گذاران کرده و برای پاولوس سوم پیغام فرستاد که اگر صلح خود را با لوتری‌ها برهم زند، با تمام نیرو از حکومت پاپی پشتیبانی خواهد کرد. در همان حال فرانسوا می‌کوشید با پیروان لوتر پیمان اتحاد ببندد.

چنین می‌نماید که پاولوس سرانجام به این نتیجه رسید که مصالحهٔ دینی با پروتستان‌ها به زیان سیاسی او خواهد بود. در ۱۵۳۸ با سیاستی زیرکانه شارل و فرانسوا را واداشت در نیس پیمان ترک مخاصمه امضا کنند؛ و پس از آنکه شارل را از جبههٔ باختری‌اش آسوده ساخت، او را به قلع‌وقمع پیروان لوتر تشویق کرد و وعدهٔ کمک داد. هنگامی که شارل در جنگ با پروتستان‌ها نزدیک بود به پیروزی قطعی برسد (۱۵۴۶)، پاولوس قوای امدادی خود را پس خواند، زیرا بار دیگر از این اندیشه لرزید که امپراتور فاتح و فارغ از دشمنی پروتستان‌ها به وسوسهٔ تسخیر ایتالیا بیفتد. بدین‌گونه پاپ بزرگ موقتاً طرفدار پروتستان‌ها شد و آیین لوتری را وسیلهٔ نجات حکومت پاپی شمرد، عیناً همان‌طور که حملهٔ سلیمان قانونی وسیلهٔ نجات آیین لوتری شده بود.

در این میان فرانسوای اول، که سپر دیگر پاپ در برابر شمشیر برندهٔ شارل بود، مشغول مذاکره برای پیمان اتحاد با ترکانی بود که در هر فرصت تهدید اسلام به تسخیر ایتالیا و اسارت رم را تکرار می‌کردند. در میان این آشفتگی، بعضی تردیدها و سستی‌های پاولوس سوم را، که چنین به بن‌بست و پریشانی رسیده بود، باید معذور داشت؛ زیرا برای دفاع از خود جز مشتی سپاهی و ایمانی که تنها در دل مردم ضعیف و زیردست ریشه دوانده بود یار و مددکاری نداشت. برای دریافتن اینکه ایمان دینی در این مبارزات قدرت‌طلبانه چه نقش ناچیزی داشت، کافی است گفته شود که وقتی شارل پنجم خبر یافت پاپ به فرانسه دست دوستی دراز کرده است، به نمایندهٔ دائمی پاپ در آلمان گفت که پاپ در پیری به بیماری بدی دچار شده که معمولاً خاص جوانان است، یعنی «مرض فرانسوی».

پاپ رنسانس تا واپسین دم

پاولوس نه جنبش پروتستان را سرکوب کرد و نه در سازمان کلیسا اصلاحات اساسی پدید آورد، اما قدرت حکومت پاپی را احیا کرد و به عظمت و نفوذ سابقش بازگرداند. تا لحظهٔ آخر فرمانروایی یک پاپ دورهٔ رنسانس ماند: آثار هنری میکلانژ و نقاشان و مجسمه‌سازان دیگر را تشویق کرد و کمک مالی رساند، رم را با بناهای نوی زیبا آراست، واتیکان را به «تالار شاهی» و «نمازخانهٔ پائولینا» مزین کرد، در ضیافت‌های پرشکوه شرکت جست و موسیقی‌دانان، بازیگران لوده، رقاصه‌ها و خوانندگان را به دربار خود راه داد؛ و حتی در هشتاد‌سالگی این پاپ همه‌فن‌حریف میدان بود.

تیسین سلسله‌ای از تک‌چهره‌های استادانه از او برجای گذاشته است. بهترین آن‌ها (در موزهٔ ناپل) پاپ را در هفتادوپنج‌سالگی نشان می‌دهد که هنوز نیرومند است و گرچه نگرانی‌های مسائل کشوری و خانوادگی چهره‌اش را چنگ زده، سرش هنوز در برابر سختی زمان خم نشده است. سه سال بعد تیسین تصویر دیگری از پاولوس و نوه‌هایش اوتاویو و آلساندرو ساخت (باز هم در ناپل) که بیشتر جنبهٔ پیشگویی پیغمبرانه دارد: پاپ که اکنون فرسوده و خمیده شده با حالتی بدگمان از اوتاویو بازپرسی می‌کند. در ۱۵۴۷ پیر لوئیجی، پسر پاولوس، کشته شد؛ در ۱۵۴۸ اوتاویو بر ضد پدربزرگش طغیان کرد و با دشمنان پاولوس پیمان بست تا پارما را جزو تیول امپراتور سازد. پاپ پیر، که حتی مغلوب فرزندان خود شده بود، مرگ را با آغوش باز پذیرفت (۱۵۴۹).

یولیوس سوم

یولیوس سوم (۱۵۵۰–۱۵۵۵) نام بی‌مسمایی بر خود نهاده بود، زیرا از مردانگی و نیرومندی و هدف‌های عالی یولیوس دوم اثری در وجودش نبود؛ بلکه برعکس از رفتار سهل‌انگار و آسایش‌طلب لئوی دهم تقلید می‌کرد و دورهٔ پاپی‌اش را با مردم‌داری مسرفانه گذراند، گویی با مرگ لوتر بساط جنبش اصلاح دینی را برچیده می‌پنداشت.

به شکار می‌رفت، دلقک درباری نگه می‌داشت، پول‌های هنگفت قمار می‌باخت، گاوبازی را تشویق می‌کرد و نوجوانی بی‌مقدار را که به او نزدیک بود به مقام کاردینالی رساند؛ و روی‌هم‌رفته طعم آخرین لقمهٔ کفر هنری و اخلاقی رنسانس را به رم چشاند. یولیوس سوم وینیولا و شماری هنرمند را مأمور کرد (۱۵۵۳) تا در بیرون «دروازهٔ مردم» «ویلای پاپ یولیوس» را بسازند که آن را مرکز گردآمدن هنرمندان و شاعران و برپاساختن جشن‌ها قرار داد. در سیاست با کمال آرامش تابع شارل پنجم بود. از بیماری نقرس رنج ناروا می‌برد و کوشید با روزه‌گرفتن آن را درمان کند؛ و چنین می‌نماید که این پاپ لذت‌طلب به سبب امساک در خوراک درگذشت، یا به گفتهٔ برخی بر اثر اسراف در خوشی.

مارکلوس دوم

پاپ مارکلوس دوم از قدیسان چیزی کم نداشت. زندگی اخلاقی‌اش ایرادناپذیر و ایمانش عمیق بود؛ خدمات و اقداماتش همه در نوع خود نمونه و کوشش‌هایش در راه اصلاح کلیسا صمیمانه بود؛ اما در بیست‌ودومین روز پاپی‌اش درگذشت (۵ مه ۱۵۵۵).

پاولوس چهارم

گویی برای اثبات اینکه نهضت اصلاحات کاتولیکی تا مقام پاپی هم رسوخ یافته، کاردینال‌ها جووانی پیترو کارافای زاهد را، که روح و ندای نهضت اصلاح‌طلبی در ایتالیا بود، به نام پاولوس چهارم (۱۵۵۵–۱۵۵۹) به پاپی برگزیدند. او که اکنون هفتادونه‌ساله و در عقایدش سخت پابرجا بود، همت بر اجرای نظرات خود گماشت و چنان با اراده‌ای راسخ و ایمانی باطنی، که از مردی در آن سن و سال بعید می‌نمود، به کار پرداخت که سفیر فلورانس دربارهٔ او گفت: «پاپ مردی آهنین است و پا بر هر سنگی بگذارد از آن جرقه می‌پرد.»

کارافا، که نزدیک شهر بنونتو به دنیا آمده بود، گرمای ایتالیای جنوبی را در خون داشت و به نظر می‌رسید آتشی در ژرفای چشمان فرورفته‌اش پیوسته می‌سوزد. مزاجی چون کوه آتشفشان داشت، و تنها سفیر اسپانیا بود که با پشتگرمی به سپاهیان کارآزموده دوک آلبا جرئت عبور از آن را کرد. پاولوس چهارم از اسپانیایی‌هایی که بر ایتالیا چیره شده بودند نفرت داشت؛ و همان‌طور که یولیوس دوم و لئوی دهم آرزوی بیرون‌راندن فرانسویان از ایتالیا را در سر پرورانده بودند، نخستین هدف این هشتادسالهٔ غیرتمند نیز رهانیدن ایتالیا و حکومت پاپی از زیر سلطهٔ امپراتوری اسپانیا بود. شارل پنجم را ملحدی مرموز خواند، او را فرزند دیوانهٔ مادری دیوانه و «افلیج جسمی و روحی» نامید، و سوگند یاد کرد که هرگز فیلیپ دوم را در مقام نایب‌السلطنهٔ میلان به رسمیت نشناسد. (کتاب در اینجا دشنامی نژادی نیز به مردم اسپانیا نسبت می‌دهد که در این متن نیامد.)

جنگ با اسپانیا

در دسامبر ۱۵۵۵ با هانری دوم، پادشاه فرانسه، و ارکوله دوم، فرمانروای فرارا، پیمانی بست که به کمک یکدیگر همهٔ سپاهیان امپراتور را از ایتالیا بیرون برانند. در صورت پیروزی، پاپ سینا را به قلمرو خود می‌افزود، فرانسه میلان را تصرف می‌کرد و نگهداری ناپل را نیز به‌عنوان تیول پاپی بر عهده می‌گرفت؛ افزون بر آن توافق کرده بودند که هم شارل و هم فردیناند را، به گناه پذیرفتن شرایط پروتستان‌ها در دیت آوگسبورگ، از سلطنت کنار بگذارند.

بر اثر یکی از آن مسخره‌بازی‌هایی که از فاصله‌ای دور و در امان میان فجایع تاریخی به چشم می‌خورد، فیلیپ دوم، که از متعصب‌ترین حامیان کلیسا بود، ناگهان خود را در جنگ بر ضد حکومت پاپی دید. با اکراه به دوک آلبا فرمان داد سپاه ناپلی او را به درون ایالات پاپی ببرد. در فاصلهٔ چند هفته دوک با ۱۰٬۰۰۰ سرباز زبدهٔ خود بر لشکریان ضعیف پاپ غلبه یافت و، در پیشرفت خود، شهرها را یکی پس از دیگری تصرف کرد؛ آنانیی را غارت کرد، در اوستیا مستقر شد و رم را تهدید کرد (نوامبر ۱۵۵۶). پاولوس پیمان اتحاد میان فرانسه و عثمانی را تصویب کرد و در همان زمان منشی امور کشوری‌اش، کاردینال کارلو کارافا، به سلیمان قانونی متوسل شد که به ناپل و سیسیل حمله برد. هانری دوم لشکری به سرکردگی فرانسوا، دوک دو گیز، به ایتالیا فرستاد؛ و او اوستیا را از دوک آلبا پس گرفت و موجب خرسندی پاپ شد؛ اما در همان هنگام شکست فرانسویان در سن‌کانتن دوک دو گیز را مجبور کرد با سربازانش شتابان به فرانسه بازگردد، و دوک آلبا که مقاومتی در برابر خود نداشت رو به دروازه‌های رم گذاشت.

اهالی رم از وحشت به ناله و زاری درآمدند و آرزوی مرگ پونتیفکس بی‌باک خود را کردند. پاولوس دانست که ادامهٔ دشمنی ممکن است بار دیگر فاجعهٔ غارت رم را تجدید کند و حتی موجب شود اسپانیا یکسره از تبعیت کلیسای کاتولیک رومی روی بگرداند. در ۱۲ سپتامبر ۱۵۵۷ پیمان صلح را با دوک آلبا امضا کرد.

صلح و معنای آن

دوک شرایطی بسیار مسالمت‌آمیز پیشنهاد کرد، از پیروزی خود اظهار شرمندگی نمود و بر پای پاپ مغلوب بوسه زد. مستملکات پاپی که دوک گرفته بود به او بازگردانده شد و حقانیت حکومت پاپ تأیید گردید؛ اما ناپل و میلان در تصرف اسپانیا ماند. این پیروزی نیروی دولتی بر قدرت کلیسایی چنان کامل و قطعی بود که چون فردیناند عنوان امپراتوری را از شارل پنجم دریافت کرد (۱۵۵۸)، مراسم تاج‌گذاری‌اش تنها به دست برگزینندگان انجام گرفت و به هیچ‌یک از نمایندگان پاپ اجازهٔ شرکت در هیچ مرحله‌ای از آن مراسم داده نشد. بدین ترتیب قدرت پاپ‌ها در تاج‌گذاردن بر سر «امپراتوران مقدس روم» پایان یافت؛ به بیان دیگر سرانجام شارلمانی در مجادلهٔ خود با لئوی سوم بر او فایق آمد.

سرانجام اصلاح

پاولوس چهارم، که خواهی‌نخواهی از زیر بار جنگ رها شده بود، بقیهٔ دوران فرمانروایی را صرف اصلاحات کلیسایی و اخلاقی کرد که شرحش پیش‌تر گذشت. بالاترین اقدامات اصلاحی او، گرچه با تأخیر، عزل منشی بدکارش کاردینال کارلو کارافا و تبعید دو برادرزادهٔ دیگرش بود که با رفتار ناشایست دورهٔ پاپی او را لکه‌دار کرده بودند. روش خویش‌پروری، که یک قرن در واتیکان رواج داشت، سرانجام از آنجا رانده شد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه