دفاعی از موضع پاپها
ویل دورانت میگوید کار دشوار را به آخر گذاشته است: اکنون نویسندهای غیرکاتولیک باید بکوشد واکنش پاپها به اعتراض مبارزهجویانهٔ جنبش اصلاح دینی را دریابد و بیطرفانه دربارهٔ آن داوری کند.
در آغاز این واکنش با تعجبی دردناک آمیخته بود. پاپهای دورهٔ اصلاح دینی، شاید جز یک نفر، همه مردانی نیکوخصال بودند تا آن حد که سیاستمداران میتوانند چنین باشند؛ نه از خودگذشته و پاکدامن، بلکه اصولاً متین، بشردوست و هوشمند، و صمیمانه معتقد بودند که کلیسا، گذشته از سابقهٔ درخشان خدماتش، سازمانی است که هنوز برای حفظ سلامت اخلاقی و آرامش فکری مردم اروپا کاملاً ضروری است. درست است که برخی رهبران روحانی راه خطا پیموده و از قدرت خود سوءاستفادهٔ بزرگ کرده بودند، اما مگر نظایر همان زیادهرویها و بدکاریها، و حتی بدتر از آن، در دیگر سازمانها و حکومتهای غیردینی وجود نداشت؟ اگر انسان تردید میکند که حکومت کشوری را به گناه آزمندی فرمانروایان یا دستبرد مأموران از میان بردارد، چگونه میتوان در برانداختن کلیسایی که طی هزار سال با اشاعهٔ دین، دانش، ادبیات، فلسفه و هنر تمدن اروپا را در دامن خود پرورده تردید نکرد؟ اگر اصول عقاید متعصبانهای که نظام اجتماع را حفظ و مبانی اخلاق را تحکیم کرده بودند برای هاضمهٔ فکری تاریخنویس یا فیلسوف سنگین بود، کلیسا چه گناهی داشت؟ و آیا اصولی که پروتستانها پیشنهاد میکردند آنقدر عقلانیتر و باورکردنیتر بود که بهبود وضع اروپا را از هر جهت تضمین کند؟ به هر حال اصول دین نه بر منطق اقلیت، بلکه بر نیازمندی اکثریت جامعه متکی بود.
این اصول قالب ایمانی پدید میآورد که افراد عادی را در چارچوب خود از خطر وسوسه و غرایز زیانبخش طبیعی مصون میداشت و آنان را به زندگی با خودداری و انضباطی که لازمهٔ جامعه و تمدن است موظف میکرد. اگر این قالب را متلاشی کنید، لزوم قالب دیگری بهجای آن فوراً آشکار میشود، که شاید برقرارکردنش پیش از گذشت قرنها آشفتگی اخلاقی و روحی میسر نباشد؛ مگر نه آنکه خود مصلحان دینی نیز با کلیسا همعقیده بودند که قوانین اخلاقی بدون پشتیبانی ایمان دینی در اصلاح جامعه اثری نمیتواند داشت؟ و اما طبقات روشنفکر: آیا زیر فرمانروایان پروتستان آزادتر و خوشبختتر بودند تا زیر سلطهٔ پاپهای کاتولیک؟ آیا هنر در پرتو هدایت کلیسا بارور نشد، و آیا همان هنر بر اثر دشمنی مصلحان پروتستان، که میخواستند مردم را از توجه به تمثالهایی که مایهٔ شوق و امید زندگیشان بود محروم کنند، پژمرده نگشت؟ چه دلایل قانعکنندهای وجود داشت که صرفاً برای پروراندن اذهان مسیحیت را ذرهذره کنند و به فرقههای بیشمار درآورند تا هر یک از راه کینه دیگری را به پستی و نیستی بکشاند و هر یک بهتنهایی در برابر غرایز بشری ناتوان بماند؟ نمیتوانیم به یقین بدانیم که آنچه گذشت افکار و احساسات پاپهای دورهٔ اصلاح دینی بوده است یا نه، زیرا رهبران فعال جامعهٔ بشری بندرت اصول عقاید فلسفی خود را منتشر میکنند؛ اما میتوانیم تصور کنیم که لئوی دهم (۱۵۱۳–۱۵۲۱) وقتی پایهٔ حکومت پاپی را زیر پای خود متزلزل یافت دچار چنین اندیشههایی شده بود.
لئو دهم
او نیز مانند بسیاری از ما آدمی بود گناهکار و غرق در اهمالی که به تباهکاری میانجامید؛ اما با اینهمه قابل بخشش. عادتاً رفتاری به نهایت مهربان داشت و نیمی از شاعران رم را از خوان کرم خود بهرهمند نگاه میداشت؛ با اینحال تا بدعتگذاران شهر برشا را به کیفر مرگ نرساند آرام ننشست و همواره بر این عقیده اصرار ورزید که افکار نفاقانگیز را میتوان با لهیب آتش از مغز آدمیان بیرون راند. تا آنجا که از یک فرد خاندان مدیچی که به مقام پاپی رسیده توقع میرفت، با مارتین لوتر با مدارا و بردباری رفتار کرد.
تصور کنید اگر وضع زمانه واژگون میشد، پاپ مارتین لوتر چگونه لئوی سرکش را از صفحهٔ روزگار برمیانداخت! اشتباه لوتر این بود که اصلاح دینی را مناقشهای نابخردانه میان راهبانی ناآزموده پنداشت؛ در حالی که در ۱۵۱۷، اوایل پاپی لئو، جان فرانچسکو پیکو دلا میراندولا سخنرانی جالبتوجهی در حضور پاپ و کاردینالها ایراد کرد که در آن «با زنندهترین وجه رسوخ فساد را به داخل کلیسا شرح داد» و پیشبینی کرد که «اگر لئو ... از درمان آن زخمها خودداری کند، بیم آن میرود که خداوند دیگر از هر معالجهٔ مسالمتآمیز روی بگرداند و یکباره اعضای بیمار پیکر کلیسا را با شمشیر و آتش قطع و نابود کند.» با وجود این اخطار بجا، لئو خود را غرق سیاستی کرد که عبارت بود از بههمانداختن کشورهای اروپایی برای متعادل نگهداشتن قوای آنان و در نتیجه مصونداشتن ایالات پاپ از آفت آزمندیشان. چنانکه یکی از تاریخنویسان کاتولیک میگوید: «وی هرگز با وجود آن احتیاج مبرم ... به فکر نیفتاد دست به اصلاحات اساسی بزند؛ و در نتیجه دربار پاپ همچنان پولپرست و دنیاپرست ماند.»
هادریانوس ششم
بهترین دلیل بر اینکه اصلاح میبایست با ضربهای سخت از خارج آغاز شود آن بود که پاپ هادریانوس ششم (۱۵۲۲–۱۵۲۳) در روش اصلاح مسالمتآمیز خود شکست خورد. او که منصفانه زیادهرویهای کلیسا را پذیرفت و اصلاح را از بالا آغاز کرد، مورد استهزا و تحقیر مردم رم قرار گرفت، زیرا اصلاحاتش را قطع جریان طلا از کشورهای ماورای آلپ به سوی رم تعبیر کردند؛ و پس از قریب دو سال مبارزه با این خودپسندی نابخردانه از غصه، یأس و درماندگی درگذشت.
کلمنس هفتم
طوفان متراکم بر سر کلمنس هفتم (۱۵۲۳–۱۵۳۴) فرود آمد. از لحاظ فکر و اخلاق از بهترین پاپها بود: بشردوست، بخشنده و مدافع یهودیان آزاردیده. کلمنس در هوسرانیهای جنسی و دستبردهای مالی اطرافیان شرکت نمیکرد و تا آخر زندگی پرآشوبش با هدایت و حمایت خردمندانه هنر و ادبیات ایتالیا را رشد و رونق داد. شاید بیش از آن اهل دانش و فرهنگ بود که فرمانروایی موفق باشد: فکرش چنان روشن بود که علل هر بحرانی را بخوبی درک میکرد، اما دانش وسیعش ارادهٔ او را سست میساخت و تردید رأیش کشورهای اروپایی را یکی پس از دیگری از زیر سلطهٔ رم بیرون میبرد.
با اینهمه نمیتوانیم همدردی خود را از مردی با چنان نیات خیر دریغ کنیم. کلمنس هفتم کسی بود که غارت رم را به چشم خود دید و به دست انبوهی بیسروپا و امپراتوری توانا اسیر شد؛ کسی که ناچار شد از بستن پیمان عاقلانهای با هنری هشتم صرفنظر کند و در عوض در این انتخاب ناگوار بماند که یا هنری هشتم و انگلستان را از دست بدهد یا شارل پنجم و آلمان را؛ کسی که چون به اتحاد فرانسه با ترکان عثمانی اعتراض کرد از آن «مسیحیترین پادشاه جهان» پاسخ شنید که اگر به مخالفتش ادامه دهد، فرانسه با حکومت پاپی قطع رابطه خواهد کرد. هرگز پاپی جام فرمانروایی را چنین تا آخرین قطرهٔ تلخش ننوشیده بود.
اشتباهات کلمنس هفتم فاجعهانگیز بود. هنگامی که دربارهٔ اخلاق و قوای جنگی شارل پنجم به خطا رفت و بدینگونه او را به تسخیر و غارت رم دعوت کرد، چنان لطمهٔ سختی به حیثیت و نفوذ حکومت پاپی زد که آلمان شمالی نیز با گستاخی تمام از فرمان رم سر برتافت؛ و چون بعدها با دست خود تاج امپراتوری را بر سر مردی گذاشت که ناتوانیاش را در برابر دشمنانش آشکار ساخته بود، احترام و ستایش دنیای کاتولیک را نیز از دست داد. او تسلیم شارل پنجم شد، زیرا از یک سو نیروی مادی کافی برای پایداری نداشت و از سوی دیگر بیم داشت که امپراتور یاغی شورایی از مقتدایان کشوری و روحانی گرد آورد، با تبانی ایشان هر دو سررشتهٔ اقتدار دینی و کشوری را به دست گیرد و با آن چیرگی کلیسا را به زنجیر اسارت کشد و حتی خود پاپ را چون غاصبی حرامزاده خلع کند. اگر کلمنس همان شهامتی را که عمویش لورنتسو دمدیچی در ناپل از خود نشان داده بود (۱۴۷۹) در سینه داشت، میتوانست پیشدستی کند و شورایی تشکیل دهد که در پرتو هدایت آزادیخواهانهاش اخلاقیات و اصول عقاید کلیسایی را اصلاح کند؛ و بدینترتیب وحدت مسیحیت اروپای باختری را حفظ میکرد.
پاولوس سوم
جانشین او در ابتدا نشان میداد که هر دو نوع شرایط فکری و اخلاقی را دارد. آلساندرو فارنزه زادهٔ خانوادهای توانگر و بافرهنگ بود؛ بهسبب تحصیل نزد یولیوس پومپونیوس لایتوس با آثار کلاسیک آشنایی داشت؛ در محافل مدیچیهای فلورانس اومانیستی تمامعیار شده بود؛ در دربار پاپی محبوب و مقرب بود؛ در بیستوپنجسالگی (۱۴۹۳) مقام کاردینالی داشت؛ پس از نشاندادن لیاقت فطری در ماموریتهای سیاسی و برتریجستن بر همهٔ اقران در کالج کاردینالها، در ۱۵۳۴ به اتفاق آرا با عنوان پاولوس سوم به مقام پاپی برگزیده شد و بهعنوان شایستهترین مرد جهان مسیحیت برای شامخترین منصب روحانیت شهرت یافت. حرمت او در جهان مسیحیت چنان بود که داشتن چهار فرزند پیش از رسیدن به مقام کشیشی (۱۵۱۹) لطمهای به آن وارد نیاورد.
با اینحال در شخصیت و زمامداری او تزلزلها و تضادهای فکری بسیار دیده میشد، که شاید تا حدی زادهٔ موقعیت حساسش در عرصهٔ تاریخ بود؛ زیرا پاولوس سوم چون ستونی لرزان میان دورهٔ رنسانس، که دوستش میداشت، و جنبش اصلاح دینی، که به نظرش نامفهوم یا نابخشودنی مینمود، قرار گرفته بود. با بدنی نحیف پانزده سال در برابر آشوبهای سیاسی و داخلی ایستادگی کرد. با مغزی آکنده از همهٔ دانش زمان، گاهوبیگاه از علمای احکام نجوم میخواست ساعت سعد و نحس سفر، تصمیم به کار یا حتی باردادن را تعیین کنند. با آنکه احساساتی تند داشت که گاه به انفجار خشمی شدید میانجامید، به خویشتنداری و تسلط بر نفس معروف بود. چلینی، که زمانی به فرمان او زندانی شد، او را «آدمی که به هیچ چیز، حتی به خدا، ایمان نداشت» وصف کرده، که اغراقآمیز مینماید، زیرا دستکم پاولوس به خودش ایمان داشت.
در سالهای آخر عمر رفتار فرزندان و نوادگانش او را از زندگی دلسرد کرد؛ در همان کاری که گناه کرده بود به کیفر رسید، بدین معنی که در فرمانروایی روش حمایت از خویشاوندان را، که از رسوم بارز پاپهای رنسانس بود، شعار خود ساخت: ایالات پیاچنتسا و پارما را به پسرش پیر لوئیجی و کامرینو را به نوادهاش اوتاویو سپرد؛ کلاه قرمز کاردینالی را به نوادگان برادر چهاردهساله و هفدهساله بخشید و با وجود فساد اخلاقیشان از آنان حمایت کرد و سرانجام تباهی آنان دامنگیر خودش شد. پاولوس سوم شخصیتی داشت بیمرام اخلاقی و مغزی بیخرد.
کوششهای ناکام برای آشتی
پاولوس سوم به درستی ایرادهایی که مصلحان دینی بر اداره امور کلیسا وارد میآوردند معترف بود، و اگر اصلاح سازمان کلیسا واقعاً تنها مانع آشتی دوجانبهٔ کاتولیکها و پروتستانها بود، احتمال داشت که بتواند جنبش اصلاح دینی را از میان بردارد. در ۱۵۳۵ پیر پائولو ورجریو را نزد رهبران جنبش پروتستان فرستاد تا ایشان را به شورایی عمومی دعوت کند؛ در ضمن تصریح کرد که به هیچ وجه اجازه نخواهد داد در اصول مسلم دین کاتولیک یا قدرت پاپها تغییر اساسی روی دهد. ورجریو از آلمان با وضعی بدتر از دست خالی بازگشت، زیرا گزارشش حاکی بود که در آنجا کاتولیکها نیز به پروتستانها پیوسته و در صمیمیت پاپ به تشکیل شورای عمومی شک آوردهاند؛ و مهیندوک فردیناند شکایت کرده بود که نمیتواند کشیشی را، مبرا از آلودگی به زنا، میخوارگی و جهل، برای اقرار گناهانش بیابد. پاپ بار دیگر در ۱۵۳۶ پتر وان درورست را مأمور کرد با پیروان لوتر مذاکره کند و قرار تشکیل شورایی را بگذارد؛ اما پتر مورد تمسخر برگزیندهٔ ساکس قرار گرفت و بیتوفیق بازگشت.
سرانجام پاولوس حداعلای کوشش خود را به کار برد تا حسن تفاهمی میان کلیسا و مخالفانش پدید آورد: کاردینال گاسپارو کونتارینی را مأمور شرکت در مجلس مذاکرهای کرد که در راتیسبون دایر میشد؛ و چنانکه دیدیم، او شخصیتی بود که طی سالیان صمیمیت خللناپذیر خود را در نهضت کاتولیکی اصلاح کلیسا نشان داده بود.
کونتارینی در راتیسبون
به آسانی نمیتوانیم از همدردی با آن کاردینال پیر خودداری کنیم که با اشتیاق ربودن تاج پیروزی از راه برقراری صلح دینی، در فوریه و مارس ۱۵۴۱ برف کوههای آپنن و آلپ را شکافت و خود را به راتیسبون رساند. آنجا همه مفتون فروتنی، سادگی و خوشطینتی او شدند.
او با بردباری قدیسانهاش میان اک، پفلوگ و گروپر، نمایندگان کاتولیک، و ملانشتون، بوتسر و پیستوریوس، نمایندگان پروتستان، حکمیت کرد و مذاکرات را با مدارا پیش برد. دربارهٔ مسائل عمدهای چون گناهکاری ذاتی، آزادی اراده، غسل تعمید، آیین تأیید و رتبههای مقدس توافق حاصل شد؛ در ۳ مه همان سال کونتارینی با شادی تمام به کاردینال فارنزه مژده داد: «خدای بزرگ را سپاس که دیروز عالمان الاهی کاتولیک و پروتستان دربارهٔ عقیده به رستگاری بشر با یکدیگر موافقت کردند.» اما برای توافق در مسئلهٔ آیین قربانی مقدس هیچ زمینهٔ مساعدی به دست نیامد. پروتستانها نمیتوانستند بپذیرند که کشیشی بتواند نان و شراب را به جسم و خون مسیح تبدیل کند؛ کاتولیکها میدیدند که اگر دست از قلب ماهیت بکشند، مثل آن است که قلب و روح مراسم قداس و شعایر کلیسای کاتولیک رومی را از دست داده باشند.
کونتارینی دلشکسته و فرسوده به رم بازگشت، در حالی که آماج تیرهای شماتت پیروان کاردینال کارافا بود، که با تعصب شدید خود در پیروی از کلیسای اصیلآیین او را لوتری میخواندند. پاولوس نیز دربارهٔ پذیرفتن موادی که کونتارینی امضا کرده بود تکلیف خود را نمیدانست. به هر حال کونتارینی را خوشامد دوستانهای گفت و مقام نمایندگی پاپ در بولونیا را به او سپرد.