رابله هجونویس: زبان، ایمان، طبیعت و میراث

معنای پشت طنز رابله، ابداع واژه‌ها و رکاکت زبان او، وام‌گیری‌ها و نوآوری، هجو راهبان و حقوقدانان و مدرسی‌ها، مناقشه بر سر باورهایش، فلسفه «روش پانتاگروئلی» و تأثیرش در فرانسه و انگلستان.

طنز رابلهروش پانتاگروئلیمیراث رابله

~11 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۰ آبان ۱۴۰۵

واژه‌ها به‌مثابه بازی

در پس این یاوه‌سرایی چه معنایی نهفته است؟ آیا در این پیمانه، که پر است از نشاط شهوت و شراب‌پرستی، هیچ اندیشه خردمندانه‌ای وجود دارد؟ رابله از زبان یکی از ابلهان کتابش می‌گوید: «ما لوده‌های دهاتی آدم‌های بی‌پروایی هستیم که گاه با یک تلنگر واژه‌ها را از مفصلشان درمی‌کنیم» (ک ۵، ف ۷). رابله عاشق واژه‌هاست و با آنکه مخزنی تمام‌نشدنی از آن‌ها در اختیار دارد باز بیش از هزار واژه دیگر نیز خود ابداع کرد. مانند شکسپیر واژه‌ها را از بوته هر حرفه و شغل و از هر بحث فلسفی، الاهی و حقوقی بیرون می‌کشید و به کار می‌بست. از اسم، صفت و فعل فهرست‌ها می‌ساخت، گویی صرفاً از دیدنشان لذت می‌برد (ک ۳، ف ۳۸)، و با تکثیر مترادف‌ها در نشئه‌ای از حشو قبیح فرو می‌رفت؛ و این درازگویی خود یکی از فنون کهنه بازیگری فرانسویان بر روی صحنه بوده است. همین فن شوخ‌طبعی رابله را چنان نامحدود و مهارنشدنی ساخته که در برابر این سیلان حتی بذله‌گویی‌های آریستوفان و مولیر تراوش قطراتی بیش نمی‌نماید.

رکاکت و سبک او

رکاکت لفظی او ویژگی دیگر این سیلان سدنشدنی است که شاید بخشی از آن واکنشی باطنی بر ضد زهد ریاکارانه راهبان بود، بخشی دیگر نتیجه بی‌اعتنایی طبیعی یک پزشک نسبت به اعضای مختلف بدن انسان، بخشی اعتراض به لغت‌پردازی‌های دقیق فضل‌فروشان، و بیشترش تقلیدی از رسم متداول زمان. شک نیست رابله این رسم را به افراط می‌رساند، زیرا هر کس پس از خواندن ده‌دوازده صفحه درباره اسافل اعضا و جزئیات دفع طبیعی خسته می‌شود و با کراهت رو برمی‌گرداند. در واقع لازم بود نفوذ ادبیات کلاسیک یک نسل دیگر برجا بماند تا جلو این انفجار سخنان بی‌بندوبار را بگیرد و آن را به پیروی از موازین ادبی وادارد.

ما این معایب را نادیده می‌گیریم، زیرا سبک نویسندگی رابله از حساب خود و خواننده‌اش به در می‌رود. این سبکی است بی‌ادعا، غیرادبی، طبیعی، ساده و روان، یعنی درست همان وسیله‌ای که برای نقل داستانی بلند مناسب است. راز گرمی و جذابیت نوشته رابله در تخیل وسیع و قدرت قلم او، به علاوه روشنی بیانش است. او هزاران چیز می‌بیند که از چشم ما پوشیده است. چین‌های بی‌شمار جامه زنان و جزئیات رفتار و سخن‌گویی مردان را در خاطر ضبط می‌کند، با نیروی تخیل بوالهوسش به هم می‌آمیزد، عناصری مختلط پدید می‌آورد و در میدان پرجنب‌وجوش صفحات کتابش یکی پس از دیگری به تک‌ودو می‌اندازد.

وام‌گیری و نوآوری

از چپ و راست وام می‌گرفت، چنان‌که رسم آن زمان بود؛ اما با اتکا به توجیه شکسپیر که هرچه از دیگران می‌ربود به وجهی بهتر عرضه می‌داشت، رابله از خوان ضرب‌المثل‌های اراسموس صدها لقمه زد و از ستایش دیوانگی و گفتگوها نیز بهره‌ها برد. سال‌ها پیش از آنکه آمیو با ترجمه پلوتارک آن گنجینه نفایس را به روی دزدان ادبی بگشاید، رابله نزدیک به پنجاه قلم از موجودی آن را به تصاحب خود درآورده بود. از افکار لوکیانوس در دیالوگ خدایان و قصه‌ای از فولنگو، که در آن گوسفندی خود را غرق می‌کند، خوشه‌چینی کرد؛ از میان کمدی‌های زمان خود داستان مردی را برگزید که از درمان همسر لال خود سخت پشیمان می‌شود؛ از فابلیوها و اینترلودهایی که از قرون وسطی در فرانسه باقی مانده بود صدها نکته و نیشخند به چنگ آورد؛ و در وصف مسافرت‌های پانتاگروئل از گزارش‌های کاشفان دنیای جدید و خاور دور بسیار بهره برد. با وجود همه این دستبردها هیچ نویسنده‌ای چون او نوپرداز نیست؛ و تنها در آثار بزرگانی چون شکسپیر و سروانتس می‌توان مخلوقاتی خیالی چون فرایار ژان و پانورژ را با آن همه نشاط و جنبش حیاتی یافت.

و اما خود رابله آفریده واقعی کتابش است و شخصیت او مجموعه‌ای است از شخصیت پانتاگروئل، فرایار ژان، پانورژ، اراسموس، وسالیوس و پیشگام سویفت؛ یا به بیان دیگر موجودی پرگو و پرشور که بت‌ها را می‌شکند تا زندگی را بپرستد.

آماجگاه‌های او

چون زندگی را دوست می‌داشت کسانی را که سبب می‌شدند زندگی کمتر دوست‌داشتنی باشد شدیداً نکوهش می‌کرد. شاید نسبت به راهبانی که افکار انسان‌گرایانه او را درک نکرده بودند بیش از اندازه خشونت ورزید. احتمال می‌رود یکی دو تن از حقوقدانان خراشی به او رسانده بودند، زیرا می‌بینیم از سر کینه خز آنان را درهم می‌درد و خوانندگانش را آماده‌باش می‌دهد: «این گفته مرا به خاطر بسپارید که اگر شش دوره المپیاد به علاوه طول عمر دو سگ بیشتر زنده بمانید، خواهید دید که این گربه‌های عابدنما فرمانروایی سراسر اروپا را به دست گرفته‌اند.» اما رابله تازیانه خود را بر گرده قضات و فلاسفه مدرسی، عالمان الاهی، تاریخ‌نویسان، جهانگردان، آمرزش‌نامه‌فروشان دوره‌گرد و زنان نیز فرود می‌آورد. در تمام کتاب به‌زحمت جمله شفقت‌آمیزی نسبت به زنان پیدا می‌شود؛ این شدیدترین نقطه ضعف رابله است و باید گفت نتیجه آن است که او در دوره‌هایی که چون مردی راهب و روحانی و عزب زندگی می‌کرد به هیچ وجه مورد توجه و دوستی ایشان قرار نگرفته بود.

به چه باور داشت؟

گروه‌های مختلف بر سر این موضوع که آیا رابله کاتولیک بوده یا پروتستان یا روشنفکر یا ملحد با هم به منازعه برخاسته‌اند. کالون او را ملحد می‌دانست؛ و آناتول فرانس، که عاشق دلخسته رابله بود، درباره‌اش گفته است: «اعتقاد من این است که او به هیچ‌چیز اعتقاد نداشت.» رابله هر زمان موضوع تازه‌ای را برای سخن‌پراکنی بی‌پروا و کلبی‌مشربانه خود دست‌چین می‌کرد. روزه‌گرفتن، آمرزش‌نامه‌فروشی کلیسا، مأموران دستگاه تفتیش افکار و فرمان‌های پاپ را مسخره می‌کرد و از اینکه شرح دهد برای رسیدن به مقام پاپی چه اعضایی از بدن لازم است لذت می‌برد (ک ۴، ف ۴۸). به دوزخ عقیده نداشت (ک ۲، ف ۳۰). با پروتستان‌ها هم‌آوا بود که حکومت پاپ کاری جز بالا کشیدن طلای ملت‌ها نمی‌کرد (ک ۴، ف ۵۳) و کاردینال‌های رم عمر خود را جز به پرخوری و ریاکاری نمی‌گذراندند (ک ۴، ف ۵۸ تا ۶۰). با بدعت‌گذاران فرانسه همدردی می‌کرد، چنان‌که می‌گوید پانتاگروئل در تولوز مدت زیادی اقامت نکرد، زیرا مردم آن شهر «نایب‌السلطنه‌های خود را چون شاه‌ماهیان قرمز زنده در آتش می‌انداختند»، اشاره‌ای به اعدام عالم حقوقدانی که بدعت‌گذار شناخته شده بود (ک ۲، ف ۵). موافقت فکری او با پروتستان‌ها به افرادی محدود شد که پیرو انسان‌گرایی بودند: از اراسموس با تحسین و احترام بسیار یاد می‌کرد، لوتر را اندکی می‌پسندید، اما نسبت به سخت‌گیری مذهبی و جزم‌اندیشی کالون [به قرینه؛ متن کتاب مخدوش بود] نفرت نشان می‌داد. هیچ تعصبی نداشت جز تعصب به بی‌تعصبی.

او نیز مانند انسان‌گرایان، وقتی قرار بود مرام و ایمانی برای خود برگزیند، مذهب کاتولیک را با افسانه‌ها، هنر و انجماد فکری‌اش بر آیین پروتستان با نظریه تقدیر ازلی، زهدفروشی و انجماد فکری‌اش ترجیح می‌داد. مکرراً ایمان خود را به اصول مسیحیت تأیید کرده که شاید از روی احتیاط بوده است (ک ۳، ف ۱۳؛ ک ۵، ف ۴۷). ظاهراً به بقای روح اعتقاد داشت (ک ۲، ف ۸؛ ک ۴، ف ۲۷)، اما اصولاً بحث درباره امور مادی را بر مبحث غایات ترجیح می‌داد. فارل از اینکه رابله مقام کشیشی مودون را پذیرفته بود او را بی‌دین خوانده است، گرچه در نظر دهنده و گیرنده آن شغل معلوم بود که عنوان کشیشی مودون صرفاً بهانه‌ای برای امرار معاش است.

ایمان به طبیعت و روش پانتاگروئلی

ایمان واقعی رابله به طبیعت بود و شاید تنها در این مورد او نیز مانند همسایگان دیندار و با ایمانش اعتماد و خوش‌باوری خود را آشکار می‌ساخت. عقیده داشت قوای طبیعت در مرحله نهایی به خوبی مطلق می‌رسند، گرچه ممکن است در روابط میان انسان با کک و ساس مداخله‌ای نداشته باشند. مانند روسو و برخلاف لوتر و کالون به خوب بودن نهاد بشری معتقد بود، یا چون دیگر انسان‌گرایان یقین داشت تربیت خوب و محیط خوب افراد خوب به بار می‌آورد. مانند مونتنی بشر را به پیروی از طبیعت تشویق می‌کرد، اما وانمود می‌ساخت اگر بر اثر عدم رعایت این دستور بلایایی بر سر تمدن بشری نازل شود هیچ دلسوزی نخواهد کرد. در توصیف دیر تلم چنین می‌نماید که رابله طرفدار آنارشیسم فلسفی بود، اما در حقیقت قصدش این بود که فقط افراد خانواده‌دار، تربیت‌یافته و باآبرو را به آن دیر بپذیرد تا لیاقت گذراندن مراحل آزمایشی «آزادی» را داشته باشند.

آخرین فلسفه پیشنهادی رابله «روش پانتاگروئلی» است: نیک‌خواهی و سازش بردبارانه با طبیعت و مردمان، شکر نعمت به جا آوردن و بهره‌گرفتن از همه خوشی‌های زندگی، و نیز تسلیم شدن به دست حوادث و انقلابات اجتناب‌ناپذیر زمانه و خشنود بودن به هرچه سرانجام زندگی خواهد بود. در جایی رابله «روش پانتاگروئلی» را چنین تعریف کرده است: «نوعی نشاط روحی که در شیره بی‌اعتنایی نسبت به عارضه‌های زندگی جا افتاده باشد» (پیشگفتار کتاب چهارم). این گفته فلسفه زنون رواقی، دیوجانس کلبی و اپیکور را در خود جمع داشت: تحمل حوادث طبیعی با آرامش خاطر، پذیرفتن همه تمایلات و اعمال طبیعی بشر بدون احساس شرمندگی و آلودگی، و برخورداری از هر لذت سالم بدون خودداری زاهدانه یا ندامت دینی. پانتاگروئل «همه‌چیز را از جنبه خویش تلقی و هر عملی را از راه بهترین معنیش تعبیر می‌کرد؛ نه خودش را اذیت می‌کرد و نه آرامشش را برهم می‌زد ... زیرا همه نعمت‌های روی زمین ... ارزش آن را ندارد که به خاطر آن‌ها خودمان را ناراحت و پریشان سازیم یا روح و حواسمان را به تردید و آشفتگی بیندازیم» (ک ۳، ف ۲).

نباید در این مجموعه فکری عیار فلسفه اپیکور را بیش از آنچه بوده به حساب آورد. در واقع آنچه رابله در مدح شراب سروده بیشتر جنبه لفظی داشت تا اعتیاد به باده‌گساری؛ زیرا معاصرانش او را مردی «گشاده‌جبین، مهربان و خوش‌سیما» وصف کرده‌اند. شرابی که او می‌ستود شراب زندگی بود. همین کسی که به پیش‌کسوتی شراب‌پرستی تظاهر می‌کرد یا شناخته شده بود، با جمله‌ای که از دهان گارگانتوا بیرون می‌آورد بزرگ‌ترین پیام اخلاقی را برای دنیای امروز ما در ده کلمه خلاصه می‌کند: «علم بدون وجدان چیزی جز تباهی روح به بار نمی‌آورد» (ک ۳، ف ۸).

زندگی پس از مرگ رابله

کشور فرانسه رابله را از عموم بزرگان ادبش، جز مونتنی، مولیر و ولتر، عزیزتر شمرده است. در همان سده اتین پاسکیه رابله را بزرگ‌ترین نویسنده عصر خواند. در سده هفدهم، که آداب زیر فشار قیطان‌های لباس و کلاه‌گیس‌ها سفت‌وسخت‌تر شد و رعایت قالب‌های کلاسیک در ادبیات اجباری، رابله تا حدی مقام خود را در خاطره ملت از دست داد؛ اما حتی در همان زمان مولیر، راسین و لافونتن معترف بودند که زیر نفوذ او هستند؛ فونتنل، لابرویر و مادام دو سوینیه عاشق او بودند و پاسکال تعریفی را که او از ذات خدا کرده بود پذیرفت و به کار برد. ولتر در آغاز خشونت و درشتی بیان رابله را نکوهید اما عاقبت فدایی او شد. با تحول زبان فرانسه، آثار رابله برای خوانندگان فرانسوی سده نوزدهم تقریباً غیرقابل فهم شد و در حال حاضر شاید بتوان گفت رابله در دنیای انگلیسی‌زبان بیشتر شهرت دارد تا میان فرانسویان، زیرا در سال‌های ۱۶۵۳ و ۱۶۹۳ سر توماس اورکارت ترجمه‌ای از کتاب اول و کتاب سوم را با شیوه‌ای محکم و پر از لفاظی، مانند متن اصلی، به انگلیسی منتشر کرد. پیتر موتو در ۱۷۰۸ آن ترجمه را تکمیل کرد و به اهتمام این دو تن گارگانتوا و پانتاگروئل یکی از آثار کلاسیک زبان انگلیسی شد. سویفت، که از خدام کلیسا بود، حقی از آن برای خود قائل شد و لارنس استرن در آن خمیرمایه‌ای برای شوخ‌طبعی خویش یافت. این یکی از آثاری است که نه تنها به ادبیات یک کشور بلکه به ادبیات همه جهان تعلق دارد.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه