باشکوه و قانونی
باختر زمین بود که سلیمان را «باشکوه» لقب داد. مردم خودش او را «قانونی» میخواندند، زیرا در تدوین قوانین کشور عثمانی سهم بزرگی داشت. او نه در ظاهر، بلکه در حجم تجهیزات ارتش، وسعت میدان لشکرکشیها، جلال و آرایش پایتخت و ساختن مسجدها و کاخها باشکوه بود. شوکت و تجمل دربار و ملتزمانش و نیز قدرت و گستره قلمرو او این لقب را سزاوار میکرد. امپراتوریاش از بغداد تا ۱۵۰ کیلومتری وین و ۲۰۰ کیلومتری ونیز، که آن زمان هنوز ملکه دریای آدریاتیک شمرده میشد، گسترده بود. جز ایران و ایتالیا، تقریباً همه شهرهای نامدار در کتاب مقدس و نوشتههای کلاسیک زیر استیلای او بود: کارتاژ، ممفیس، صور، نینوا، بابل، تدمر، اسکندریه، بیتالمقدس، ازمیر، دمشق، افسوس، نیقیه، آتن و هر دو شهر تب. پیش از عصر او هلال عثمانی هرگز اینهمه خشکی و دریا را در برنگرفته بود.
آیا حسن تدبیر سلیمان در کشورداری همسنگ وسعت قلمروش بود؟ شاید نه، اما جز ایران هخامنشی و روم دوران آنتونینی هیچ کشور پهناور دیگری هم چنین امتیازی نداشته است. در عصری که وسایل ارتباط و حملونقل امروزی نبود، پهنه عثمانی بیش از آن بود که از یک مرکز چنانکه باید اداره شود. با آنکه سستی و فساد در حکومت عثمانی ریشه دوانده بود، لوتر گفته بود که «چنانکه به اطلاع میرسد، ترکان بهترین نوع حکومت دنیوی را دارند.»
رواداری
از لحاظ رواداری دینی سلیمان دلاورتر و جوانمردتر از همتایان مسیحی خود بود. آنان وحدت دینی را لازمه قدرت ملی میشمردند، در حالی که سلیمان مسیحیان و یهودیان را در آداب و ایمان خود آزاد میگذاشت. کاردینال پول مینویسد: «ترکان عقیده دینی خود را بر دیگران تحمیل نمیکنند. اگر کسی به باورهای دینی ایشان اعتراض نکند میتواند هر ایمان دیگری را که میخواهد در میانشان تبلیغ کند و کسی مزاحمش نمیشود.»
در سال ۹۶۹ هجری قمری (نوامبر ۱۵۶۱)، هنگامی که اسکاتلند، انگلستان و آلمان لوتری پیروی از کاتولیک را جنایتی بزرگ میشمردند و ایتالیا و اسپانیا پیروی از پروتستان را، سلیمان به این بهانه که «نمیخواهد هیچکس را به جبر از دین خود بازگرداند» فرمان آزادی یک زندانی مسیحی را داد. او کشور خود را پناهگاه امنی کرد برای یهودیانی که از سختگیری دستگاه تفتیش عقاید از اسپانیا و پرتغال میگریختند.
خود او
عیبهای سلیمان بیشتر در روابط خانوادگیاش آشکار میشود تا در کشورداری. با وجود لشکرکشیهای مکرر، که آنها را به عنوان دفاع از راه حمله توجیه میکرد، همه متفقاند که مردی با احساسی لطیف و عالی، جوانمرد، عادل و بامروت بود. ملتش فقط او را تحسین نمیکرد، بلکه صمیمانه دوستش میداشت. روزهای جمعه که به قصد مسجد میگذشت همه در سکوت فرو میرفتند، سلیمان با فرود آوردن سر به همه، مسیحی و یهودی و مسلمان، سلام میداد و در مسجد دو ساعت به نماز و دعا میماند. شنیده نشده که با اعتیاد به حرمسرا مانند برخی سلاطین دیگر سلامت و نیروی خود را به خطر انداخته باشد، اما در مواردی او را میبینیم که چنان در برابر هیجان عشق از خود بیخود شده که دوراندیشی، انصاف و حتی عواطف پدرانهاش را کنار نهاده است.
روکسلانه و سرنوشت شاهزادگان
در نخستین سالهای سلطنت معشوقه مورد توجه او کنیزی چرکسی به نام گلبهار بود که از آن زیبایی پررنگ و تراشخورده، که قرنها از مختصات زنان خاور دریای سیاه شناخته شده بود، بهره فراوان داشت. او فرزندی برای سلیمان آورد به نام مصطفی که جوانی زیبارو، باکفایت و محبوب خاص و عام شد. سلیمان کارهای مهم و مأموریتهای خطیر به او سپرد و چنان پرورشش داد که سلطنت را شایسته به ارث ببرد.
اما در عشقی دیگر زنی به نام خرم سلطان، از اسیران روسی، که غربیان او را روکسلانه میخوانند، با زیبایی، نشاط و مکر خود دل سلطان را از چنگ کنیز چرکسی ربود و چنان فریفتهاش کرد که فاجعه اجتنابناپذیر شد. سلیمان از پیروی قانون نیاکان متأخر خود سر باز زد و خرم سلطان را به عقد درآورد (۹۴۱ ه.ق، ۱۵۳۴) و از دختران و پسرانی که از او داشت شادی کرد. اما چون سلطان به پیری نزدیک شد و به تخت رسیدن مصطفی از دور نمایان گشت، خرم سلطان از سرنوشت پسرانش، که بنا بر قانون جاری ممکن بود به دست نابرادری تاجدار خود هلاک شوند، سخت هراسید. او دخترش را به همسری رستم پاشا درآورد، که در ۹۵۱ ه.ق (۱۵۴۴) صدراعظم عثمانی شد، و با افسونی که در گوش او خواند رستم را نیز در هراس از رسیدن مصطفی به سلطنت شریک خود کرد.
در این هنگام مصطفی به حکومت دیاربکر گمارده شده و در مأموریتها به دلاوری، درایت و جوانمردی ممتاز گشته بود. خرم سلطان نیروی خود را برای نابودی او به کار انداخت و در گوش سلیمان خواند که مصطفی در پی جلب دل مردم است تا با پشتیبانی آنان تاج را از چنگ او برباید. رستم پاشا شاهزاده جوان را به دستهبندی پنهانی با ینیچریها متهم کرد.
سلطان پنجاهونهساله که از تکرار این تلقینها به ستوه آمده بود، دودل ماند، رنج کشید و سرانجام باور کرد. شخصاً به اریلی رفت، مصطفی را به خیمه خود فراخواند و هنوز از گرد راه نرسیده فرمان مرگش را داد (۹۶۱ ه.ق، ۱۵۵۳). برای خرم سلطان و رستم پاشا آسان بود که سلطان را وادارند پسر مصطفی را نیز از میان بردارد، مبادا به خونخواهی پدر برخیزد. سلیم، پسر خرم سلطان، ولیعهد شد و آن زن با خاطری آسوده چشم از جهان پوشید (۹۶۶ ه.ق، ۱۵۵۸).
اما بایزید، برادر سلیم، که کشته شدن به دست برادر را سرنوشت خود میدید، سپاهی گرد آورد و به جنگ او شتافت. آتش جنگ داخلی برافروخت، بایزید شکست خورد و به ایران گریخت (۹۶۷ ه.ق، ۱۵۵۹). شاه طهماسب در برابر ۳۰۰ هزار دوکات از سلیمان و ۲۰۰ هزار سکه از سلیم، پناهنده خود را به آنان تحویل داد. بایزید و پسرانش برای حفظ امنیت اجتماعی به مرگ سپرده شدند (۹۶۹ ه.ق، ۱۵۶۱). مشهور است که سلطان بیمار خدا را شکر کرد که این دودمان پردردسر رخت بربستند و او را در آرامش گذاشتند.
مالت، ۱۵۶۵
اما سلیمان بهزودی صلح را ملالآور یافت. خبر آمد که شوالیههایی که از رودس بیرون رانده بود در مالت نیرو گرفته و با یورشهای غارتگرانه با دریازنان الجزایر رقابت میکنند. سلطان هفتادویکساله میاندیشید که اگر مالت هم به اسلام درآید، سراسر مدیترانه برای مسلمانان امن میشود. در ۹۷۲ ه.ق (آوریل ۱۵۶۴، به روایت کتاب) نیرویی مرکب از ۱۵۰ کشتی و ۲۰ هزار سرباز فرستاد تا آن جزیره سوقالجیشی را بگیرد.
شوالیهها به رهبری فرماندهای ماهر چون ژان دو لا والت با دلاوری همیشگی ایستادند. ترکان با ۶ هزار کشته (به نقل کتاب) دژ سنت المو را گرفتند، اما چیز دیگری نصیبشان نشد و رسیدن سپاه کمکی اسپانیا آنان را ناچار کرد محاصره را رها کنند و بازگردند.
سیگتوار و مرگ سلطان
سلطان پیر نمیتوانست زندگی را با چنین نغمه شومی به پایان رساند. ماکسیمیلیان دوم که پس از پدرش فردیناند امپراتور شده بود از پرداخت خراج به سلطان عثمانی سر باز زد و به پادگانهای ترکان در مجارستان حمله برد. سلیمان تصمیم به جنگی نهایی گرفت و خود فرماندهی را به عهده گرفت (در کتاب ۹۶۴ ه.ق، ۱۵۵۶ آمده) و با ۲۰۰ هزار سرباز سواره از صوفیه، نیش و بلگراد گذشت. در شب پنجم سپتامبر، هنگامی که دژ سیگتوار را در محاصره داشت، در حالی که راست در خیمهاش نشسته بود جان سپرد؛ زیرا سلیمان نیز مانند وسپاسیانوس از شدت غرور نمیخواست در بستر بیماری با مرگ روبهرو شود. در هشتم سپتامبر دژ سیگتوار سقوط کرد، اما این محاصره به نقل کتاب خون ۳۰ هزار مرد جنگی را برای ترکان به بهای گران گرفت و تابستان نیز رو به پایان بود. پیمان متارکه امضا شد و سپاه خسته عثمانی به جای پیروزی، پیکر امپراتور خود را به قسطنطنیه بازگرداند.
داوری
آیا اکنون باید شخصیت سلیمان را داوری کنیم و مقامش را معین سازیم؟ او در مقایسه با همتایان باختری گاه متمدنتر و گاه وحشیتر مینماید. میان چهار فرمانروای بزرگ نیمه اول سده شانزدهم، فرانسوا، با همه لافزنی و سنگدلیاش، که متمدنتر از دیگران شناخته شده، سلیمان را حامی و همدست خود میدانست و معتقد بود بی او شاید به دست دشمنان نابود میشد. سلیمان در یک عمر نبرد تنبهتن با باختر زمین پیروز بیرون آمد. در ۱۵۶۸ امپراتور ماکسیمیلیان دوم خراجگزار او شد و هرچند شارل پنجم در وین جلوی سلطان را گرفت، کدام سپاه مسیحی جرئت کرده بود به قسطنطنیه نزدیک شود؟ سلیمان فرمانروای مدیترانه بود و زمانی رسید که به نظر آمد سرنوشت رم مسیحی در دست او و خیرالدین بارباروسا است.
او امپراتوریاش را نیکو اداره میکرد؛ مستبدی بود که به پیروی از رسوم مألوف و متکی بر رضایت ملت با اختیارات نامحدود حکومت میکرد. باید پرسید آیا حکومت مستبدانه هنری هشتم در انگلستان یا شارل پنجم در اسپانیا چنین بر محبت و اعتماد مردم استوار بود. شارل قدرت آن را نداشت که به صرف گمان خیانت پسرش فرمان مرگ او دهد، هرچند همو را در پیری میبینیم که برای خون کافران فریاد میزند. هنری هشتم میتوانست همسران یا سران کاتولیک و پروتستان را به دست جلاد بسپارد بی آنکه یک وعده غذایش عقب بیفتد. اما در مورد سلیمان، که به گذشت دینی معروف بود و این گذشت هم حدی داشت، چنین اقدامهایی وحشیانه شمرده شده است.
سلیمان جنگهای بسیار برپا کرد، نیمی از نسل خود را از میان برد، وزیر باتدبیرش را بیخبر و بیمحاکمه کشت و همه عیبهای برخاسته از قدرت نامحدود را در خود جمع داشت. با این همه تردیدی نیست که بزرگترین و لایقترین فرمانروای عصر خود بود.