انقلاب کوپرنیکی ۳: پیامدها و بازتاب، و طلوع زمین‌شناسی و نژادشناسی

چرا نباید دودل‌ماندگان را ریشخند کرد، چه کسانی نجوم نوین را پذیرفتند، موضع کلیسا در سده‌ها، ضربه به الاهیات و جایگاه انسان، سپس زمین‌شناسی و کانی‌شناسی آگریکولا و جغرافیای لئو افریقایی.

پیامدهای انقلاب کوپرنیکیآگریکولا زمین‌شناسیلئو افریقایی

~7 دقیقه مطالعه · آخرین به‌روزرسانی ۱۰ آبان ۱۴۰۵

چرا نباید دودل‌ماندگان را ریشخند کرد

نباید کسانی را که در پذیرفتن نظام کوپرنیکی دچار تردید و تأخیر شدند مورد تمسخر قرار دهیم. آنان می‌بایست نه‌فقط بر خلاف گواهی مستقیم حواس خود قبول کنند که زمین به دور خود می‌چرخد و با سرعتی هراس‌انگیز در فضا گردان است، بلکه ناگزیر بودند راه پرپیچ‌وخم ریاضیاتی را بپذیرند که تنها اندکی کمتر از روش بطلمیوسی گیج‌کننده بود. تا وقتی کپلر، گالیله و نیوتن نظریه نجومی نوین را بر اساسی ساده‌تر و دقیق‌تر استوار نساخته بودند، برتری آشکار آن بر نظریه دیرین بر اذهان معلوم نشده بود؛ و حتی آن‌گاه مردم می‌بایست درباره خورشید همان جمله معروفی را تکرار کنند که گالیله درباره زمین گفته است: «با این‌همه آن حرکت می‌کند» (گفته‌ای سنتی، نه واقعیتی مسلم). در این میان تیکو براهه فرضیه خورشیدمرکزی کوپرنیک را باطل شمرد، زیرا دلایل او را در رد بطلمیوس قانع‌کننده نیافت. اما شگفت‌انگیزتر شتاب بسیاری از ستاره‌شناسان در پذیرفتن نظریه نوین بود، از جمله رائتیکوس، اوزیاندر، جان فیلد، جان دی و اراسموس راینهولد که «زیج‌های پروسی» معروف خود را درباره حرکات آسمانی عمدتاً بر فرضیه‌های کوپرنیکی استوار ساخت (۱۵۵۱).

کلیسا و نظریه

کلیسای کاتولیک رومی تا زمانی که نظریه نوین خود را فرضیه معرفی می‌کرد بر آن اعتراضی نداشت. اما دستگاه تفتیش افکار ضربه‌ای سخت وارد آورد، آن‌گاه که جوردانو برونو را، که جرئت کرده بود فرضیه کوپرنیک را حقیقتی مسلم بخواند و پیامدهای آن را برای دین شرح دهد، به مرگ سپرد (شیوهٔ مرگ در اینجا شرح داده نمی‌شود). در ۱۶۱۶ «هیئت داوران کتب ممنوعه» خواندن گردش افلاک آسمانی را منع کرد، مگر «پس از تصحیح آن»؛ در ۱۶۲۰ به کاتولیک‌ها اجازه داد فقط نسخه‌هایی را بخوانند که نه جمله‌ای که نظریه را واقعیت می‌نمود از آن‌ها حذف شده باشد. در ۱۷۵۸ نام کتاب در صورت تجدیدنظرشده کتب ممنوعه دیده نمی‌شد و در ۱۸۲۸ این ممنوعیت صریحاً برداشته شد.

ضربه به الاهیات و تصویر انسان از خود

نظریه زمین‌مرکزی به‌طرزی موجه با الاهیاتی می‌ساخت که خلقت همه‌چیز را به خاطر آدمی می‌دانست. اکنون بشر حس می‌کرد ساکن سیاره ناچیزی است که چون گوی گردانی در فضا پرتاب شده و تاریخ زندگی‌اش به «حادثه کوچک محلی در میان مجموعه بزرگ اخبار عالم» بدل شده است. وقتی «بالا» و «پایین» هر مفهومی را از دست داده بودند و هر یک در فاصله نیم‌روز به دیگری بدل می‌شد، آسمان چه معنایی می‌توانست داشت؟ در ۱۵۷۵ هیرونیموس ولف به تیکو براهه نوشت: «هیچ ضربه‌ای بر پیکر مسیحیت به اندازه بیان نامتناهی‌بودن اندازه و ژرفای آسمان‌ها مهلک نیست» ـ گرچه کوپرنیک در تعالیم خود ذکری از آن نکرده بود.

چون آدمیان در نتایج این روش علمی نوین می‌اندیشیدند، به‌ناچار در شگفت می‌شدند که آفریننده این جهان پهناور و منظم از چه رو فرزند خود را فرستاده تا بر کره ناچیز ما بر صلیب رود. گویی بر اثر دستکاری سحرآسای آن روحانی لهستانی، شعر زیبای مسیحیت یکسره «چون دودی بر آسمان می‌شد» (به تعبیر گوته). ستاره‌شناسی خورشیدمرکزی مردمان را وامی‌داشت خدای خود را از نو دریابند، با صفاتی کمتر محلی و کمتر انسان‌وار. در سراسر تاریخ این نظریه سخت‌ترین لطمه را بر الاهیات وارد آورد. از این رو انقلاب کوپرنیکی به‌مراتب ریشه‌دارتر از جنبش اصلاح دینی بود و اختلافات میان کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها در برابر آن ناچیز می‌نمود. این انقلاب از عصر اصلاح دینی فراتر می‌رفت و عصر روشنگری را پی می‌ریخت: از اراسموس و لوتر می‌گذشت و به ولتر می‌رسید، و حتی ولتر را نیز پشت سر می‌گذاشت و رو به سده نوزدهم و بدبینی فلسفه لاادری می‌آورد، سده‌ای که می‌بایست بلیه داروینی را بر بلیه کوپرنیکی بیفزاید. تنها یک عامل اجتماعی در برابر حمله چنین مردانی از دین پشتیبانی می‌کرد: در هر نسل فقط عده قلیلی به نتایج افکارشان پی می‌برند. برای اکثریت کوپرنیک از خاطر محو شد و خورشید به «طلوع و غروب» خود ادامه داد. در ۱۵۸۱ اسقف کرومر بنای یادبودی برای کوپرنیک در برابر دیوار درونی کلیسای جامع فراوئنبورگ، کنار آرامگاه خود، برپا کرد. در ۱۷۴۶ آن را برداشتند تا جا برای اسقف شمبک باز شود. که می‌داند؟

ماژلان و کشف زمین: زمین‌شناسی

اکتشاف در بخش‌های ناشناخته زمین سریع‌تر از نقشه‌برداری آسمان‌ها پیش می‌رفت و اثرش بر دین و فلسفه تقریباً به همان اندازه انقلاب‌انگیز بود. زمین‌شناسی از کاروان ترقی علمی عقب مانده بود، زیرا نظریه کتاب مقدس درباره آفرینش زمین چنان بر اذهان چیره بود که کسی در پی چون‌وچرا برنمی‌آمد. پیترو مارتیره ورمیلی، مصلح دینی نیمه ایتالیایی و نیمه انگلیسی، می‌گفت: «اگر درباره آفرینش جهان عقیده‌ای برخلاف آنچه در سفر پیدایش آمده قوت گیرد، همه وعده‌های مسیح باطل می‌شود و زندگی و دین ما یکسره از بین می‌روند.» جز اشارات پراکنده لئوناردو داوینچی، مهم‌ترین پژوهش زمین‌شناسی نیمه اول سده شانزدهم از گئورگ آگریکولا بود. بخشی از کتاب او درباره اصل و علل پدیده‌های زیرزمینی (بال، ۱۵۴۶) درباره پیدایش کوه‌ها چنین است (متن منبع جاهایی مخدوش بود و از بافت بازسازی شد):

تپه‌ها و کوه‌ها زاده دو عامل‌اند: نیروی آب و قوت باد، و نیز آتشی که در درون زمین هست. سیلاب‌ها نخست خاک نرم را می‌شویند، سپس خاک سخت‌تر را با خود می‌برند، آن‌گاه بر سنگ‌ها می‌غلتند و آن‌ها را می‌خورند؛ و بدین‌سان در چند سال دشت‌ها و سراشیبی‌ها را می‌کَنند، و بر اثر این حفاری پیوسته، پس از زمان‌های بسیار، برجستگی‌های بزرگ در سطح زمین پدید می‌آید. رودخانه‌ها نیز با هجوم و شستن خود همین نتیجه را می‌دهند، و از این رو غالباً آن‌ها را می‌بینیم که یا در میان کوه‌های بسیار بلندی که خود ساخته‌اند جاری‌اند یا نزدیک ساحل دریایی که آن‌ها را محدود می‌سازد. باد به دو طریق تپه‌ها و کوه‌ها را می‌سازد: یا شن‌ها را بشدت به جنبش درمی‌آورد، یا هنگامی که به درون فرورفتگی‌های پنهان زمین رانده شد زور می‌آورد تا بترکد و به بیرون راه بگشاید.

کتاب درباره چگونگی فسیل‌ها (۱۵۴۶) اثر آگریکولا نخستین رساله اصولی و منظم در کانی‌شناسی بود؛ کتاب دیگرش، در متالیکا، نخستین پژوهش اصولی در چینه‌شناسی را در بر داشت و، چنان‌که پیش‌تر دیدیم، نخستین بار پیدایش رسوب مواد کانی را از راه علمی توجیه می‌کرد.

نژادشناسی و لئو افریقایی

نژادشناسی دو اثر عمده پدید آورد: هیئت عالم (۱۵۴۴) اثر زباستیان مونستر و توصیف افریقا (۱۵۵۰) نگارش لئو افریقایی. حسن بن محمد الوزان از مورهای غرناطه بود؛ در افریقا سیاحت کرد و از جنوب تا سودان پیش رفت، با همان ولع ابن‌بطوطه به سیر آفاق و انفس؛ به دست دریازنان مسیحی اسیر و به‌عنوان هدیه برای پاپ لئو دهم فرستاده شد، و چون پاپ به فضل و دانشش پی برد او را آزاد کرد و به خدمت خود پذیرفت. حسن در عوض به مسیحیت گروید و نام لئو را بر خود نهاد. در سی سال بعد لئو افریقایی کتاب مهم خود را نخست به عربی و سپس به ایتالیایی تألیف کرد. پیش از چاپ کتاب به تونس بازگشت و همان‌جا در ۱۵۵۲ درگذشت، ظاهراً با ایمان به آیین اجدادش.

نوشته و پژوهش‌شده توسط دکتر شاهین صیامی

مقالات مرتبط

آلبرشت دورر، ۱۴۷۱–۱۵۲۸: نقاش، حکاک و وجدان هنر آلمان

بازگویی زندگی‌نامهٔ دورر از دیدگاه دورانت: شاگردی او در نورنبرگ و خودنگاره‌هایش، دو سفر به ایتالیا، تک‌چهره‌ها و محراب‌ها و طرح‌هایش، چاپ‌های چوبی و حکاکی‌های او از «مکاشفه» و «آلام» تا «شهسوار، مرگ و شیطان»، «قدیس هیرونیموس» و «مالیخولیا»، زندگی خانگی ناکام، سفر هلند در ۱۵۲۰–۱۵۲۱، سوگ او برای لوتر، «چهار حواری» و مرگش.

ادامه

کمال هنر آلمان: پیکرتراشان، حکاکان و نقاشان پیش از دورر

بازگویی مرور دورانت از هنر آلمان در پایان قرون وسطی: تقاضای اروپا برای صنعتگران آلمانی، معماری گوتیک متأخر، پیکرتراشان نورنبرگ یعنی فایت اشتوس و پتر فیشر و آدام کرافت، شیشه‌های رنگی و هنرهای کوچک، برآمدن گراوور چوبی و مسی و چاپ تیزابی، و نقاشان از شونگاوئر و هولباین‌ها تا ماتیاس گرونوالد و محراب ایزنهایم.

ادامه

آلمانی‌ها، ۱۳۰۰–۱۵۱۷: گرمابه، ضیافت، قوانین سخت و روح ملی در حال رشد

بازگویی تصویر دورانت از زندگی روزمرهٔ آلمان پیش از اصلاح دینی: مردمی نیرومند، باده‌نوش و گشاده‌دست، گرمابه‌های عمومی و اخلاق آزادتر آن زمان، ازدواج، خانواده‌های پرفرزند و انضباط سخت، خانه‌های چوبی راحت، مجازات‌های سخت، لباس و جشن‌ها، و احساس ملی‌ای که به شکستن قدرت رم کمک می‌کرد.

ادامه

دولت: شهسواران غارتگر، شاهزادگان و امپراتور ماکسیمیلیان پیش از لوتر

بازگویی بخش دورانت دربارهٔ دولت آلمان در پایان قرن پانزدهم: افول شهسواران و «بارون‌های دزد» گوتس فون برلیشینگن و فرانتس فون زیکینگن، اتحادیهٔ سوابیا، شاهزادگان خودکامه‌ای که بعدها از اصلاح دینی حمایت کردند، امپراتوران فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول، سیاست ازدواج‌های هابسبورگی، و حمایت ماکسیمیلیان از دانشمندان و هنرمندان.

ادامه

عصر فوگرها: دهقانان، سرمایه و شهرهای آزاد آلمان پیش از لوتر

بازگویی بخش آغازین فصل دورانت دربارهٔ آلمان در آستانهٔ لوتر: پیشرفت و خشم دهقانان در اواخر قرن پانزدهم، شورش‌های «کفشیان»، معادن نقره و اقتصاد پولی، برآمدن خاندان بانکدار فوگر در آوگسبورگ، انحصار و گرانی، نخستین فریادها علیه سرمایه‌داران، و شکوه شهرهای آزاد آوگسبورگ و نورنبرگ.

ادامه

اراسموس انسان: عادت‌ها، شهرت و آستانهٔ انقلاب، ۱۵۱۷

بازگویی تصویر پایانی دورانت از اراسموس به‌عنوان یک آدم: زندگی مجردانه‌اش در فلاندر، سلامت و شراب و پول، چهره‌اش در نقاشی‌های ماسیس و دورر و هولباین، عیب‌ها و حسن‌هایش، بی‌اعتنایی‌اش به علم و هنر، تسلطش بر لاتین و نامه‌های مشهورش، امیدهای اومانیست‌ها به لئو دهم، و هشداری که در سپتامبر ۱۵۱۷ از نزدیکی انقلابی بزرگ داد.

ادامه